November 06, 2002
story - asgari

همنوايي شبانه كلاغ ها

همنوايي شبانه كلاغ ها...



شب بود و هوا تاريك بود .... تاريك ِ تاريك ... مدت ها بود روشنايي رو نديده بودم ... جاده به نظر نميومد پاياني داشته باشه ...

يادمه اولش كه شروع كردم هدفم پيدا كردن آخرش بود ... ولي جاده انقدر من رو به خودش عادت داده بود كه ديگه آخرش برام تعريف نشده بود ... حالا جاي عشق به آخر جاده رو عشق به جاده گرفته بود ...

راحت پشت فرمون نشسته بودم ... چراغ ها رو هم روي نور پايين گذاشته بودم و جز چند متري جلوي ماشين رو نميديدم ...

سال ها بود كه به همين وضع پيش ميرفتم و سكوت محض بهترين همدمم بود ...

ولي امشب يه حال خاصي داشتم ... حالت جديدي بود ... تصميم گرفتم تندتر برم ... شايد باد سردي كه از پنجره ماشين ميخوره تو صورتم حالم رو عوض كنه ...

پام رو تا ته رو پدال فشار دادم ... باد سرد تا استخون هام رو ميسوزوند ... تو فكر حال و هواي جديدم بود كه صدايي رو شنيدم ... عجيب بود ... بعد سال ها سكوت ... صدايي رو بشنوي ... اونم صداي كلاغ ... دسته اي از كلاغ ها بالاي اتومبيلم پرواز ميكردند و صداي قار...قارشون سكوت رو شكسته بود ...

براي خلاصي از دستشون بيشتر گاز دادم ... ولي صداي قار قار كلاغ ها مرتب بيشتر و بيشتر ميشد ... از صداشون سردرد گرفته بودم ... راديو رو باز كردم كه شايد اثر قار قار كلاغ ها كمتر بشه .... كسي ميخوند " اندك اندك ... اندك اندك ... جمع مستان ميرسد... اندك اندك ... اندك اندك مي پرستان ميرسد ... "... چشم هام رو بستم ... صداي كلاغ ها همينطور بيشتر ميشد و باهاش صداي دف ِ موزيك هم اوج ميگرفت ...

با صداي بوق مهيبي چشم هام رو باز كردم ... روشنايي خيره كننده اي بود ... فكر كردم به آخرش رسيدم ... ولي نه ... روشنايي مال چراغ هاي يك تريلي 18 چرخ بود كه با سرعت جنون آوري به طرفم ميومد ... ترمز اتومبيلم كار نميكرد ...

صداي قار قار كلاغ ها و دف به اوجش رسيده بود ... لحظه اي بعد ديگه اثري از من و اتومبيلم تو جاده نبود ...

حالا اين بالا هستم جايي كه نه روشنه نه تاريك بهش ميگن برزخ ... دارم جاده و آخرش رو ميبينم ... ولي خوب خدا قدغن كرده آخره رو براتون بگم...!!








رامين مسلميان