"فقط یک فنجان قهوه ساعت هفت!"*
*بیاد اون دوستی که از زنش هیچ چیز نمی خواست.هیچ انتظاری نداشت..."فقط" و "فقط" یک انتظار داشت. اینکه هر روز با هم سر ساعت هفت یک فنجان قهوه بخورند.
عنکبوت آرام روی میز راه می رفت. یکی می گفت از عنکبوت بدم میاد چون نمی فهمم سرش کدوم طرفش است و کدوم وری راه میره! عنکبوت رو فوت کردم، از روی میز پائین افتاد و شروع کرد از تارش تاب خوردن.
کاغذها رو از روی میز جمع کردم و به خودم کش و تابی دادم. صدای قژقژ صندلی چوبی بلند شد. با خستگی از روی صندلی بلند شدم و به طرف در رفتم. کیف پول، روپوش، روسری و بعد هم قفل در. تاکسی، اتوبوس، بعد هم پیاده. مسیر رفتن هر روز من. حدود چهل و پنج دقیقه ای طول می کشید. برگها زیر پاهام صدا می کردند. دستهام رو توی جیبهام فرو بردم و سعی کردم توی قسمت آفتابی پیاده رو راه برم. چشمهام رو بستم احتیاجی به دیدن نبود، بو منو راهنمائی می کرد. از صد متر اون طرفتر بوی قهوه تمام فضا رو پر کرده بود. پیر مرد ارمنی از پشت دخل سرش رو بلند کرد. چشمهام هنوز به تاریکی توی مغازه عادت نکرده بود. فقط مواظب بودم به دستگاه قهوه ساب تنه نزنم.
سلام موسیو...موسیو به طرفم اومد. بدون اینکه چیزی از من بپرسه یک پاکت کوچک رو از دانه های قهوه پر کرد و به دستم داد. موسیو بذار به حساب. احتیاجی به گفتن من نبود چون موسیو بدون اعتنا به من داشت می رفت توی انبار. پاکت قهوه رو توی کیفم گذاشتم و آمدم بیرون. ساعت هنوز سه بود. با خودم فکر کردم تا ساعت هفت خیلی مونده، می تونم یه قدمی بزنم. راه افتادم ولی دل توی دلم نبود. فایده نداشت نگرانی راحتم نمی گذاشت. تا شب نمی شد من خیالم راحت نمی شد. اصلاً دلم نمی خواست دیر بشه. نباید هیچ چیز مانع می شد.
توی اتوبوس که نشستم دستم رو روی کیفم گذاشتم تا از وجود قهوه توی کیفم مطمئن باشم. حس دونه های قهوه زیر دستم بهم آرامش می داد. در خونه رو که باز کردم بوی پیپ اتاق رو پر کرده بود. خدای من، من عاشق مخلوط بوی پیپ و قهوه هستم. می دونم الآن تو اتاقش نشسته ،همین بوی پیپ کافیه که بدونم اونجاست و همین بسه!
آسیاب قهوه رو بیرون میارم و به دونه های قهوه که آروم روی هم سر می خورند نگاه می کنم. چشم هام رو می بندم و فقط بو می کشم.ساعت رو نگاه می کنم، هنوز پنج نشده. دوباره بر می گردم پشت میز و به کاغذها زل پی زنم. می خوام یه چیزی بنویسم ولی بوی این قهوه لعنتی نمی ذاره. سرم رو روی دستهام می ذارم و چشمهام رو می بندم. بوی پیپ شدیدتر می شه. احساس می کنم ایستاده بالا ی سرم. ولی من سرم رو بلند نمی کنم. فقط هوای آمیخته با بوی
پیپ و ادکلن رو تا ته سینه هام فرو میدم.
سرم رو که بلند می کنم ساعت از شش گذشته. قهوه جوش رو بیرون میارم. دو تا نعلبکی،دو تا فنجون، دو تا دستمال قرمز، دو تا قاشق و یه سینی. کف قهوه رو می ریزم توی فنجون ها. قلبم داره می زنه. هرچی ساعت هفت نزدیک تر می شه قلب من هم سریعتر می زنه. به روی خودم نمیارم. اول ها فکر می کردم به زودی این تپش های قلب من خوب می شه ولی خوب نشد، عادت شد.
فنجون ها رو توی سینی میذارم. قهوه رو بو می کنم، حرف نداره،همون طور که باید باشه.آفتاب روی مبل ها پهن شده. دود توی نور می رقصه و پخش می شه. صورتش توی سایه است. نمی تونم خوب صورتش رو ببینم. ساعت بزرگ توی سالن درست ساعت هفت است.
فنجونش رو جلوش میذارم و مال خودم رو هم بر می دارم و درست روبروش می نشینم. یه جوری می شینم که صورتم توی آفتاب باشه. هرچند که می دونم مهم نیست. اگه من یه شکل دیگه هم بودم هم مهم نبود. اگه من اصلاً یکی دیگه هم بودم مهم نبود. ولی باز هم دلم می خواد یه طوری بشینم که صورتم توی
نور باشه. چشم هام رو می بندم و مزه تلخ قهوه رو توی دهنم مزه مزه می کنم.
دقیقه ها به سرعت می گذرند و من به تمام روزم فکر می کنم که به خاطر این لحظه ها گذشته است. دلم می خواد تمام تمام روزم رو برای این چند دقیقه بگذرونم. تمام فکر و وجودم رو توی این قهوه بریزم. می دونم که تک تک دونه های این قهوه مزه تلخی من رو میدن. تلخیه عجیبیه، تلخیِ دوست داشتن!