December 11, 2002
story - asgari

آقای مامسفورد


«بهترين بچه عالم» (نشر شولا، ۱۳۸۱) مجموعه ای از داستان های کوتاهی است که به همت «اسد الله امرايی» ترجمه گشته اند. عنوان اصلی کتاب Flash Fiction (که آن را «دَم داستان» ترجمه کرده اند) حکايت از جنس داستانهای انتخاب شده دارد، داستانهايی بسيار کوتاه بين ۲۵۰ کلمه تا ۷۵۰ کلمه. داستانهايی که به قول مقدمه گردآورندگان کتاب «عرض شعبده نمی کند و صدای چهچهه فلوت نيست، بلکه نمايشی کوتاه کوتاه يا قطعه ای موسيقيايی است که حواس آدمی را جمع می کند. برخی از آنها حال و هوايی می بخشد و برخی ذهن آدم را بيدار می کند، بعضی از آنها ما را به کسانی می شناساند که دوستشان داريم و برخی پديده های نامأنوس و ناشناخته اما قابل درک را در اين جهان گسترده اما محدود پيش روی ما می گسترد.»
انتخاب داستانها از بين مجموعه ای گسترده با بهره گيری از نظر صدها دانشجو و استاد ادبيات، و همچنين وجود داستانهايی از نويسندگان بزرگی چون «ريموند کارور» و «هاينريش بل» کتاب را به مجموعه ای خواندنی تبديل کرده است.
داستان زير از همين کتاب انتخاب شده است:



آقای مامسفورد


بابا پيش بند، بابای مدرسه، قبلا آدم نکشته بود. در جوانی خرگوش نگه می داشت و هرازگاهی يکی را می کشت و برای شام بار می گذاشت. يک ضربه محکم به پس گردن و خلاص. او زيرکی خاصی نداشت و از کاری که می خواست بکند احساس شرم يا شک فلسفی به او دست نمی داد. بيست و هفت سال پيش به اين مدرسه کوچک جنوبی آمده بود و به عنوان بابای مدرسه کار می کرد. اولين روزی که پا به مدرسه گذاشت يک دست لباس کار پيش سينه دار به تن کرده بود و لقب بيبز يا بابا پيش بند گرفت. به همين دليل به سراغ مدير آمده بود که تا ديروقت توی دفترش کار می کرد. آمده بود تا او را بکشد. دم غروب به اتاق وسايل ورزشی رفت و بزرگترين چوب بيس بال را برداشت. لای رديف کمدهای سبز پنهان شد. ساعت ده و خرده ای بود که مدير از دفترش آمد بيرون و در را قفل کرد و توی راهرو راه افتاد. بيبز جلوی او سبز شد.
مدير گفت: «ببينم بيبز، اين وقت شب توی مدرسه چه کار می کنی؟»
قطره های عرق روی پيشانی اش نشست. چوب بيس بال را دو دستی محکم گرفته بود. با قد نزديک به دو متر از سياهی برق می زد، مثل اجل معلق بالای سر مدير خيمه زد.
آقای بيبز گفت: «می خواهم جانت را بگيرم.»
- «چرا؟ مگر من چه بدی در حق تو کرده ام؟»
بيبز گفت: «همين که گفتی. همين اسم لعنتی. هيچ کس توی اين خراب شده به خودش زحمت نداده اسم واقعی مرا ياد بگيرد. فقط يک نفر اسمم را می داند. آن زنک حسابدار که چک حقوقی ام را امضا می کند، تازه او هم روی پاکت برگه حقوقی ام می نويسد بيبز. اين بچه مدرسه ای ها توی چهار سال بايد اسم مرا ياد گرفته باشند. لامذهب ها! من اسم نصف بيشترشان را بلدم و می دانم خانه شان کجاست. امروز جلو يکی دو تاشان را گرفتم و پرسيدم اسم و فاميل واقعی مرا می دانند يا نه. چنان نگاهم می کنند که انگار ديوانه شده ام. برای همين می خواهم بکشمت.»
مدير مرد کوتاه و خپلی بود، با شانه ای فرو افتاده و قوز کرده، غمگين و آشفته به نظر می رسيد. گفت: «خوب، خوب اسمت چيست؟»
بيبز گفت: «رالف مامسفورد»
مدير گفت: «مامسفورد برای سياه ها اسم عجيبی است. به نظرم انگليسی باشد.»
«چه می دانم!»
مدير گفت: «بايد بگردی معنی اش را پيدا کنی. برو به کتابخانه و معنی اش را پيدا کن. ببينم حالا اگر قول بدهم خودم بابقيه معلم ها اسم واقعی ات را صدا کنيم، مرا نمی کشی؟»
بيبز لحظه ای مردد ماند و پا سست کرد و گفت: «انگار بد هم نمی گويی. خيلی خوب اين کار را بکنيد. من هم از خون شما می گذرم.»
مدير خسته و وامانده به نظر می رسيد.
بيبز گفت: «شما خيلی کار می کنيد. يک مسيحی مؤمن بايد شام را با زن و بچه اش بخورد.»
مدير آهی کشيد و گفت: «من به حرف تو ايمان دارم آقای مامسفورد. می دانم که حرف بی خودی نمی زنی.»
بعد برگشت و از راهروی تاريک به سمت تابلوی خروجی سبز که به حياط باز می شد حرکت کرد.

لرى فرنچ
ترجمه: اسدالله امرايى