December 18, 2002
story - asgari

خريد بزرگ

«کتاب سياه، خاکستري، سپيد» (نشر برسات، ۱۳۸۰) مجموعه اي از داستانهاي کوتاه عده اي از مشهورتري» نويسندگان تاريخ ادبيات است که به همت «رضا نجفي» ترجمه و تدوين گشته است.
مترجم که به امر تدريس و تحقيق در تاريخ ادبيات غرب، مکتبهاي ادبي، شيوه هاي نقد و ... اشتغال دارد، در گردآوري مجموعه فوق سعي کرده است تا نويسندگاني از کشورهاي مختلف و فرهنگهاي گوناگون و زمانهاي متنوع را در نظر بگيرد، و همين امر مختصري آشنايي با تاريخ داستان کوتاه غرب را دربر دارد.
داستانهاي کتاب در سه مجموعه کتاب سياه (داستانهاي هول و هراس)، کتاب سفيد (داستانهاي طنز) و کتاب خاکستري (داستانهاي تراژيک) دسته بندي شده اند.
داستان زير از کتاب سفيد انتخاب شده است:



خريد بزرگ


شبي در مهمانخانه دهکده، جلو يا دقيقتر بگويم پشت يک ليوان آبجو نشسته بودم که مردي با سر و وضع معمولي آمد کنارم نشست و با لحني آرام و اعتماد آفرين از من پرسيد که آيا دلم مي خواهد از او يک لوکوموتيو بخرم؟
خب، هر چند براي من نسبتا کار آساني است که چيزي را بخرم حتي اگر بدانم سرم کلاه خواهد رفت، چون در نه گفتن ضعيف هستم، اما در مورد خريد به اين بزرگي کمال احتياط را به خرج دادم. با اينکه چيزي از لوکوموتيو سرم نمي شد، از مدل آن، سال ساختش و گنجايش پيستون هايش پرسيدم تا اين طور وانمود کنم که او در اين مورد با کارشناسي سر و کار دارد که هندوانه را فقط به شرط چاقو مي خرد. البته نمي دانم آيا واقعا توانستم اين احساس را در او ايجاد کنم يا نه. به هر حال او با کمال ميل اطلاعاتي در اختيارم گذاشت و همچنين تصاويري از پشت، جلو و بدنه لوکوموتيو نشانم داد. خوب و بي عيب و نقص به نظر مي رسيد، لوکوموتيو را مي گويم. بعد از اينکه سر قيمتش به توافق رسيديم، سفارشش را دادم. هرچندکه لوکوموتيوها ظاهرا بسيار دير کهنه مي شوند، اما چون اين لوکوموتيو دست دوم بود، حاضر نشدم قيمت آن را مطابق کاتالوگ بپردازم.
همان شب لوکوموتيو را آوردند. شايد مي بايست از همين تحويل سريع کالا متوجه مي شدم که يک جاي اين معامله مي لنگد، اما آنقدر ساده بودم که تصميمم را عوض نکردم. لوکوموتيو را نمي توانستم در خانه نگه دارم، از در تو نمي آمد و تازه شايد اصلا خانه زير وزن آن خرد مي شد. در نتيجه مجبور بودم آن را به گاراژ ببرم. هرچه باشد چنين جايي را براي نگهداري وسايل نقليه ساخته اند. طبيعي است که فقط نصف لوکوموتيو در گاراژ جا گرفت. خوشبختانه ارتفاع سقف گاراژ به اندازه کافي بلند بود. آخر يک زماني در همين گاراژ بالنم را بسته بودم. گرچه، آن بالن ترکيد.
چند روز بعد از اين خريد، پسر عمويم به ديدنم آمد. او آدمي است که با هرگونه فکر و عقيده اي مخالفت مي کند و تنها براي حقايق صاف و ساده اعتبار قائل مي شود. هيچ چيز مايه تعجب او نمي شود، قبل از اينکه چيزي را برايش توضيح دهند، آن را مي داند و حتي بهتر از خود آدم قادر به توضيح همه چيز است. خلاصه بگويم، آدمي غير قابل تحمل است. ما با هم سلام و عليک کرديم و من براي اينکه سکوت ناخوشايندي را که بي درنگ پس از آن پديد آمد، بشکنم، شروع به صحبت کردم: «اين رايحه دل انگيز پاييزي...» او براي خنثي کردن جمله ام گفت: «و برگهاي پلاسيده سيب زميني.»
درواقع حق هم داشت. موقتا دست از صحبت کشيدم و براي خودم از کنياکي که آورده بود ريختم. مزه صابون مي داد. اين را به زبان هم آوردم. او گفت همان طور که از برچسب بطري آن معلوم است، اين کنياک در نمايشگاه بين المللي لوتيش و بارسلون، جايزه هاي بزرگي برده و حتي در سنت لويس مدال طلا را از آن خود کرده و به همين دليل هم مزه آن عاليست. بعد از اينکه در سکوت مقدار بيشتري کنياک نوشيديم، او تصميم گرفت شب نزد من بماند و رفت که اتومبيلش را در گاراژ بگذارد. بعد از چند دقيقه برگشت و آهسته و با صدايي لرزان به من گفت که در گاراژم لوکوموتيو يک قطار سريع السير پارک شده است. به آرامي گفتم: «مي دانم» و کنياکم را مزه مزه کردم.
- تازه خريدمش.
در برابر پرسش هراس آلودش که آيا آن را زياد رانده ام، گفتم: «نه چندان، فقط به تازگي شبي، يکي از زنان روستايي همسايه ام را که در شرف وضع حمل بود، به بيمارستان رساندم. آن زن همان شب يک دوقلو به دنيا آورد.»
البته اين موضوع با راندن لوکوموتيو در شب هيچ ارتباطي نداشت. تازه هرچه گفتم دروغ محض بود، اما من در چنين موقعيتهايي نمي توانم از کمي شاخ و برگ دادن به واقعيت خودداري کنم. نمي دانم حرفم را باور کرد يا نه، در سکوت حرفم را گوش کرد و مشخص بود که ديگر نزد من راحت نيست. نطقش کاملا کور شد، يک گيلاس ديگر کنياک نوشيد و خداحافظي کرد. ديگر او را نديدم.
هنگامي که پس از گذشت اندک زماني اين خبر از طريق روزنامه همه جا پيچيد که لوکوموتيوي از ايستگاه راه آهن دولتي فرانسه دزديده شده است (لوکوموتيو يک شبه از روي زمين يا بهتر بگويم از روي پل راه آهن ناپديد شده بود)، طبيعتا برايم روشن شد که من قرباني معامله غير منصفانه اي شده ام. به همين خاطر هم بود که پس از چند روز که فروشنده را بار ديگر در مهمانخانه دهکده ديدم، با سردي محتاطانه اي با او برخورد کردم. در اين گير و دار او مي خواست يک جرثقيل به من بفروشد، اما من ديگر نمي خواستم با او وارد معامله شوم. آخر جرثقيل به چه درد من مي خورد؟




پي نوشت:
در مقدمه داستان، نويسنده آن اينگونه معرفي شده است:
«ولفگانگ هليدهس هايمر متولد ۱۹۱۶ در هامبورگ، دوره دبيرستان را در انگلستان به پايان برد. با به قدرت رسيدن نازي ها در ۱۹۳۳ به همراه والدينش به فلسطين گريخت و در انجا مبل سازي و معماري داخلي منزل را فرا آموخت. در لندن در رشته نقاشي و گرافيک تحصيل کرد و با آغاز جنگ جهاني دوم به مدت پنج سال به خدمت نظام مشغول شد.
او تا سال ۱۹۵۰ به روزنامه نگاري و نقاشي پرداخت و از آن پس رو نويسندگي را پيشه اصلي خود قرار داد.
هليدس هايمر از اعضاي گروه ادبي ۴۷ (معروفترين گروه ادبي آلمان)، عضو فرهنگستان هنرهاي برلين و نيز عضو فرهنگشتان زبان و ادبيات آلماني بود و جوايز ادبي و هنري فراواني دريافت داشت.
از او آثار تحقيقي ارزشمندي درباره تئاتر معناباختگي (آبسورد)، يونسکو و بکت، ادبيات اگزيستانسياليستي، طنز و... نيز به جاي مانده است.»

ولفگانگ هليدهس هايمر
ترجمه: رضا نجفى