December 25, 2002
story - asgari

اين روزا آدمای فضول زياد شدن

اين روزا آدمای فضول زياد شدن


چه كسی فكرش را می كرد كه اينجا ببينمش. نمی دانستم به خدا فحش دهم يا به او بگويم كه دستت درد نكند كه طرف هر روز جلويم سبز می شد. يادم نمی آيد اولين بار كی ديدمش، صبح بود يا شب يا حتی دم دمای ظهر، اما هر وقت كه بود هوا مثل الان سياه و گرفته نبود.
نم نم باران كه به صورتم خورد مجبور شدم بروم داخل پاساژ، جايی که می توانستم خوب ببينمش. چشمهای ريز و شفافی داشت با صورتی سياه سياه، انگار که از آفريقا آمده بود. كلاه شاپويی سرش بود و كت و شلواری شيک تنش، از آنها كه حتی در خواب هم نديده بودمشان.
سعی می كردم زل زدن من به طرف عادی باشد، اما خيل عظيم جمعيتی كه برای فرار از تگرگ به پاساژ پناه آورده بودند، كمی نگرانم می كرد، آخر اين روزها آدمهای فضول زياد شده اند. مثلا همين چند روز پيش بود كه غرق تماشای طرف بودم كه ناگهان خانم خوشگلی به من تنه زد و بعدش پرسيد:
- معذرت ميخوام آقا، ساعت چنده؟
و من با تمام صداقتی كه می توانستم بروز دهم، نگاهی به مچ دست راستم انداختم و گفتم:
- ندارم خانم!
و انگار كه اين جواب من آغازی باشد برای يک دوستی چندين و چند ساله، صدايش را نازک كرد و گفت: می تونم بپرسم چرا به اين خانم زل زدين؟
يكه خوردم. كدام خانم؟ چطور متوجه اين زن نشده بودم. موهای بوری داشت و با چشمهای قلمبه اش به طرف خيره شده بود.
سرم را برگرداندم. اثری از خانم خوشگل نبود.
يادم آمد كه كسی از من پرسيده بود ساعت چند است و من هم به طرف چشمكی زده بودم و گفته بودم: يارو اين كارس...
طرف سرش را از داخل ويترين بيرون آورد و گفت: اين روزا آدمای فضول زياد شدن.

مهدى قاسميان