«داوود غفارزادگان» از نويسندگان معاصر است، و به آن دسته ای تعلق دارد که نوجوانيشان با انقلاب ايران مصادف شد. انقلابی که دامنه تغييراتی بسيار گسترده به همراه داشت، و طبعا حوزه ادبيات هم ازين تغيير بی نصيب نماند.
اختلافات ايدئولوژيک ديواری ميان نويسندگان جوان نسل انقلاب و نويسندگان کهنه کار با محوريت کانون نويسندگان قرار داد. و روند حوادث چنان شد که جوانان از نقد استادان بی بهره ماندند و قديمی ها از مضامين نويی که در جامعه مطرح شده بود.
به نظر می رسد در زمانه پايان ايدئولوژی های رنگارنگ، بتوان فارغ از مشکلات قديم خواستار انسجام بيشتر اهل قلم و اصحاب فرهنگ معاصر شد. اميدواريم.
چندی است که انتشارات نيستان اقدام به چاپ مجموعه کتابهايی تحت عنوان گزيده ادبيات معاصر کرده است. مجموعه ای که هدفش مروری بر آثار نويسندگان معاصر در حوزه ادبيات (شعر، داستان، نمايشنامه و قطعه ادبی) است. انتخاب نمونه ها در هر کتاب به نويسنده آنها واگذار شده و همين مزيتی برای مجموعه به حساب می آيد.
کتاب ششم اين مجموعه نمونه داستانهای کوتاه «داوود غفارزادگان» است، داستانهايی که همه در دهه هفتاد نوشته شده اند. داستان زير از همين کتاب انتخاب شده است:
راز قتل آقامير
اين که چه طور همه آقامير -وکيل پايه يک دادگستری- را مقصر می شناسند، معلوم نيست.
بالش روی دهنش گذاشته، سه تير خالی کرده اند توی سرش.
همسايه اش که مرد معتمدی ست، می گويد: نيمه های شب بلند شده بوده برای دست به آب که صدای سه تک سرفه شنيده.
آقامير تنگی نفس داشت و هميشه می سرفيد.
می گويد: گربه سياه آقامير نشسته بود روی خرند بام و به طرز شومی رو به ماه شب چارده مرنو می کشيد.
پيداشدن جنازه برمی گردد به عارض شدن همان همسايه، از دست بوی بد، به برزن شماره دو.
کارگرها بو را تا خانه درندشت آقامير رديابی کرده و در می زنند. وقتی جوابی نمی شنوند، نردبان می گذارند سر ديوار و سپور محل را می فرستند پايين. من که رسيدم، همه صدای زوزه مانند سپور را از پشت در شنيده بودند و می گفتند که سه روز است کسی آقامير را نديده.
ازدحام عجيبی بود و به ظاهر، توی محل، ما تنها کسی بوديم که در خانه تبر و ديلم داشتيم.
تا برگردم، در شکسته بود. نعش سپور با دهن کف کرده افتاده بود روی پله های هشتی و مورچه ها در خط مستقيم سرخی، ريسه بودند به طرف کنج ديوار. گربه سياهه نشسته بود لب بام و حياط را نگاه می کرد.
بو آنقدر شديد بود که من دل آشوب شدم و نرفتم تو؛ اما می گويند توی چنگالک دهن مورچه ها تکه های چرب و سفيد مغز آقامير بوده که می برده اند. مامورهای برزن، دستمال بر صورت، رد مورچه ها را گرفته و رسيده بودند به صندوقخانه پشت تالار، نقل می کنند منظره فجيعی بوده. بالش ترکيده و پرهای لب سوخته خون آلود چسبيده بوده به پرده های ترمه و مجری های عاج کوب. می گويند از آقامير تنها دو چشم تيله مانند باقی بوده که انگار خراشش داده باشند روی سمنت.
يک بار گفتم اينها را بردارم بنويسم به برادر آقامير در هند. دستم نيامد. ميرزا حسن سفارش فرستاده بود که خانه من جای اين کارها نيست و صبح که توی هشتی ديدمش، گفت: به تو چه، کم بدبختت کردند. اما نمی دانم چرا عذاب می کشم و مثلا توی اتاق که نشسته ام و تمرين خط می کنم، دلم می خواهد به قلم شکسته کتابت کنم که: ای کوتاه دست، تو که آنجا راه دور نشسته ای، بدان که چنين و چنان شد... با همين نسخه، چندبار تا حالا کتابت کرده باشم خوب است؟
اخيرا شنيدم آقای بدر مدير بازنشسته دبيرستان حکمت ـکه به نظرم ماجرای قتل آقامير با جريان دعوای او و برادرش حاج بدر گره می خورد ـ نامه را نوشته.
اينها برمی گردد به اين که آقای بدر خودش را ذی حق می داند که در هر کاری دخالت کند.
بعد از چند ماه بالاخره ماجرای قتل آقامير مسکوت ماند و پرونده مختومه اعلام شد. شنيدم که زنها می گويند برادر آقامير در هند جوکی شده و سر ميراث پدری ـ که همين خانه بی صاحب باشد ـ زده آقامير را با جادو و جنبل از راه دور کشته. اما من می گويم يک سر قضيه برمی گردد به جريان دعوای برادران بدر و انتخاب آقامير به عنوان وکيل از هردو طرف.
حالا اين آقامير بدبخت بنا به ملاحظات شغلی مجبور بوده جانب يکی را بگيرد و اينکه چطور توانسته حق استادی آقای بدر را زير پا بگذارد نامعلوم است.
وقتی شنيدم آقامير وکالت حاج بدر را پذيرفته و قضيه را به نفع او فيصله داده، به چنين روزی فکر می کردم. گويا نطفه اين جنايت همان روزها بسته شده و همان روزها بوده که نامه های تهديدآميز يکی پس از ديگری به دست آقا مير رسيده. در همه نامه ها مسأله تهديد به مرگ بوده و در همه آنها آقامير به خيانت در حق استاد متهم شده بوده.
در زير نامه ها که با دست خطهای متفاوت از شهرهای مختلف می رسيده، فقط يک امضاء بوده: يکی از شاگردان وفادار استاد بدر.
حرفی نيست که استاد گردن همه آنهايی که توی اين شهر درس خوانده و سری ميان سرها درآورده اند، حق دارد. مدرسه را مثل يک سربازخانه اداره می کرد و حتی ما شاگردهای کلاس يازده را هم مجبور می کرد که سرمان را با نمره دو بتراشيم. از جوانهای همدوره ما که حالا بيشترشان دکتر و مهندس شده اند، همه فارغ التحصيل دبيرستان حکمت هستند.
توی نامه های تهديدآميز که بعدها به دست مأموران اداره آگاهی افتاد، نامه هايی از پايتخت و حتی به آدرس خارج از کشور هم بوده. شاگردهای استاد مثل تخم و ترکه گياه هرز همه جای دنيا ريشه دوانده و همه خود را مديون او می دانستند. حالا چطور خبر درگيری دو برادر و جريان وکالت آقامير به آنها هم رسيده، در حيرتم!
بنده که راوی اين ماجرا باشم، خودم يکی از شاگردهای آقای بدر بودم. بعدها که جريان نامه ها را فهميدم به شدت از خودم خجالت کشيدم. با آن همه تعداد نامه، فکر کردم من تنها شاگردی هستم که آقامير را تهديد به قتل نکرده. راستش بعد از سی سال و بعد از آن اتفاق، نشده که به يکی از شاگردهای همدوره ای آشنايی بدهم. بااينکه تک تکشان را به اسم می شناسم و می دانم کجايند يا چه می کنند و حالا هم که خودم را سربار ميرزا حسن حس می کنم، باعث و بانی اش را اينها می دانم.
کلاس يازده بودم و ابوی يک سالی بود که عمرش را داده بود به شما. حجره افتاده بود دست ميرزا و من عاشق نرگس دختر همسايه بودم. يادم می آيد که با چه ذلتی از برادرم ميرزا پول گرفتم تا يک دست کت و شلوار نيمدار بيروتی بخرم. درسهايم بد نبود و استاد چندبار تذکر داده بود که سرم را با نمره دو بتراشم. راستش زمان ما دوره بلوغ دوره بدی بود. آقای بدر بو برده بود و ميرزا حسن چشم ديدنم را نداشت.
من دلم رفته بود و فکر نمی کردم يک روزی آقای بدر با من چنان معامله ای بکند. چهارشنبه شبی، دور موهايم را کوتاه کرده بودم. روی صندلی لهستانی و زير پيش بند سفيد آرايشگاه خودم را در آيينه می ديدم که خط سبزی پشت لبهايم روييده.
شبش با ميرزا بگومگو داشتم و حالا که شده بود نان آور خانواده، مادر طرف او را می گرفت. فردا صبح تا چشم آقای بدر به من افتاد، انگار که جن ديده باشد، دهنش بازماند. لحظه ای براندازم کرد و گفت که بروم بايستم روی پله ها. سرصف مرا کشاند جلو و يادم می آيد پشت بلندگوی دستی اولين جمله ای که گفت تنم يخ زد.
از من بپرسيد می گويم قتل آقامير با ان طرز فجيع و قضيه نامه ها همه برمی گردد به آقای بدر و کار کس ديگری نمی تواند باشد. حالا اينکه نامه ها از کجا رسيده يا چطور آقای بدر با آن سن و سالش توانسته يک عاقله مرد توپر را بخواباند زمين و با تپانچه ای که معلوم نيست از کجا گير آورده، سه تير خالی کند توی سرش، چيزهايی است که بايد حل شوند. اما چيزی که من يقين دارم، بعد از قتل آقامير رابطه دوتا برادر دوباره شد مثل روزهای اول. آقای بدر دست از سيگار فروختن برداشت ـ برای بی آبرو کردن برادرش، سر چهارراه اصلی شهر، مدت سيزده روز اين کار را کرد ـ و دوباره چمدانش را از شبستان مسجد کبود جمع کرد و آمد پيش برادرش حاج بدر در خانه پدری. نمی دانم چرا کسی توجهی به اين چيزها نکرد و اداره آگاهی زود پرونده را بست. مگرنه اينکه خود آقامير الگو و نمونه تمام همدوره ای های ما بود. درثانی پيداکردن اسم و آدرس آدمهايی که مثلا در فلان سال در فلان مدرسه درس می خوانده اند، نبايد کار سختی باشد. چندتايی از مأمورهای آگاهی از شاگردهای آقای بدر بودند و احتمالا از خيلی از قضايا چشم پوشيدند. من هنوزم که هنوز است فکر نمی کنم هيچ شاگردی از دست استاد عذاب نکشيده باشد. گيرم که حالا جز من همه کاره ای شده اند و يکی شان حتی تا معاونت وزارت هم پيش رفته.
کاری که آقای بدر آن روز با من کرد در هيچ کتاب و قصه ای پيدا نمی شود و اتفاقا کسی که دست و پايم را گرفت و رخت و لباسم را کند، همين آقامير بيچاره، شاگرد نورچشمی استاد بود.
آقای بدر آن روز از پشت بلندگو گفت: حالا ببينيم اين همشيره ـ به خاطر يک بند انگشت موی سر مرا همشيره خطاب می کرد ـ که اين همه پول خرج سر و برش می کند، به لباسهای زيرش هم می رسد يا نه.
سکوت غريبی توی حياط مدرسه افتاد. فيض الله در مدرسه را بسته و ايستاده بود آنجا و من از ميان آن همه آدم فقط او را می ديدم که با همدردی نگاهم می کند. وقتی منظور آقای بدر را فهميدم، مو بر تنم سيخ شد و انگار کور و کر شدم. آب دهنم خشکيده بود و زانوهايم می لرزيد. نمی دانم چطور شد که يکدفعه ديدم کت و شلوارم را کنده و من، با عرقگير پاره پوره و شورت چروکيده، جوراب بر پا، ايستاده ام روی پله و عرق می ريزم. چيزی از صدای خنده ها يادم نمی آيد. فقط دهن ها را می ديدم که باز و بسته می شد و صدای يک کلاغ را می شنيدم که در بيدزار پشت مدرسه قارقار می کرد.
يک لحظه برگشتم و آقای بدر را بلندگو به دست و خنده بر لب ديدم که لباسهای زير مرا با انگشت نشان می داد و آقامير، کت و شلوار بر دست، سيخ ايستاده بود کنارم و بی هيچ لبخندی نگاهم می کرد.
جريان اين آبروريزی به گوش نرگس هم رسيد و ديگر از من روگرفت. زندگی در آن شهر، در خانه ميرزا حسن و در همسايگی نرگس برايم غير ممکن شد. يک روز نامه ای گذاشتم روی تاقچه و رفتم پايتخت. وقتی برگشتم مادرم مرحوم شده بود و شايد کسی مرا به جا نمی آورد و شايد ديگر کسی چيزی از آن ماجرا به ياد نداشت. نرگس زن آقامير شده و در شکم اول سر زا رفته بود. با اين حال من هنوز همه را يک به يک می شناختم.
ميرزا حسن امضای محضری از من گرفت که هيچ حق و حقوقی از ميراث پدری ندارم. بعد گذاشت در اين اتاق دنگال کنار هشتی بنشينم و برای خودم بنويسم. من توی لاک خودم بودم تا اينکه ماجرای سيگار فروختن آقای بدر نيشتر به زخمهايم زد و آقامير مثل بختک هر شب افتاد روی سينه ام. حالا هم هی کابوس می بينم و عذاب می کشم. شما قضاوت کنيد، چه کسی جز استاد می تواند قاتل آقامير باشد و چه کسی جز او می تواند به اين عمل شنيع دست بزند؟
مهر 73
*****
يادداشت:
1- رنج راوی او را وادار به نوشتن کرده است. عذاب وجدان يک قتل او را به اعترافی درونی واداشته، دست به قلم برده و از توصيف قتل آقامير شروع کرده است.
2- راوی حتی از خودش نيز می خواهد پنهان شود. شروع نوشته بسيار خونسردانه، سياه و آميخته با طنز است، حتی در توصيف صحنه های مهوعی چون صورت از هم پاشيده آقامير و مورچه های حامل تکه های مغز. او قصد اعتراف دارد، اما آشکارا از مرگ مقتول لذت می برد و همين او را به پنهانکاری حتی در مقابل خودش واداشته.
3- راوی پر از حسد و عقده است، او تنها کسی از شاگردان استاد است که به هيچ جايی نرسيده، و عامل تمام بدبختيهايش را استاد و نورچشمی او می داند که نه تنها آبروی او را بردند، بلکه عشق نوجوانی او را نيز ربودند.
4- ميل به اعتراف نکردن تا پايان داستان باقی مانده، حتی چند بار در طول داستان او می خواهد که واقعه شوم دبيرستان را تعريف کند، اما بلافاصله جلوی خود را گرفته، دوباره بحث را به احتمال قاتل بودن استاد می کشاند.
5- غفارزادگان معمولا جملاتش را شکسته می نويسد و مکان فعل و فاعل را عوض می کند. اما اين داستان روان است و بيشتر محاوره ای. چراکه از زبان يک فرد معمولی روايت می شود. غفارزادگان وقتی که از روايت اول شخص استفاده می کند، معمولا دغدغه های فلسفی و فکری شخصيتها را نيز وارد داستان می کند، کاری که آگاهانه در اين داستان از آن اجتناب کرده.
6- «راز قتل آقامير» از ابهام کمی برخوردار است، و در دسته داستانهای عامه پسند غفارزادگان قرار می گيرد.
7- از غافلگيری داستان لذت برده ايد؟ اگر همين طور است، پيشنهاد می کنم:
خواندن کتاب «مرگ راجر آکرويد» از «آگاتا کريستی»
ديدن فيلم «مظنونين هميشگی» از «برايان سينگر».