صادق چوبک، متولد 1295، بوشهر.
جوانيش معمولي بود، چون همه درس خواند، مدرک گرفت، خدمت رفت و حتي ازدواج کرد، 21 سالش بود، تحصيلکرده ادبيات و مترجم رسمي انگليسي، همين نثر پارسي او را به قاعده کرده است. کمتر جمله ها را مي شکاند و ارکان جمله به درستي استفاده مي گردند.
اولين کتابش، «خيمه شب بازي»، که مجموعه اي از يازده داستان کوتاه بود، در سال 1324 منتشر شد. طي 23 سال بعد، چوبک سه مجموعه داستان کوتاه و دو رمان نيز به دست چاپ سپرد. رمان «تنگسير» او که بعدها به کارگرداني امير نادري بر پرده نقره اي هم نقش بست، از بهترين آثار زمان وي محسوب مي گردد.
چوبک 58 ساله بود که راهي انگلستات و سپس آمريکا شد، و تا پايان عمر خويش در آنجا باقي ماند. با آنکه به نظر مي رسيد رهايي او از قيد و بندهاي نوشتن در ايران (به ويژه با مشخصات نثر وي) سبب شکوفايي بيشتر استعدادش شود، اما عملا سالهاي پاياني عمرش به استراحت، مطالعه و ترجمه گذشت. حتي اندک داستانهاي نوشته شده او در آن سالها هم سرنوشتي جز نابودي نداشتند.
چوبک در تير ماه 1377 در آمريکا درگذشت، درحاليکه قبل از مرگ تمام آثارش در آمريکا را سوزاند.
صادق چوبک از نويسندگان نسل اول ادبيات مدرن ايران همدوره هدايت، آل احمد و ... است، و بي گمان از اين خيل بيشترين تاثير را از هدايت گرفته است. چوبک تلخ انديش است و بدبين. قهرمانهاي داستانهايش در رنج دست و پا مي زنند، آدمهايش اغلب پستند و فرومايه، چون حيوانات وحشي (که بي ترديد چوبک نسبت به آنها مهربانتر از نوع بشر است) درنده هستند، تندخو و بي مغز.
چوبک برخلاف هدايت که رنج انسانهايش در حوزه انديشه و وجود است، بيشتر به زواياي تاريک زندگي حاشيه نشينان جامعه، مردم عادي و طبقات پايين اجتماع سرک مي کشد. زبان ويژه او نيز مخصوص اين حوزه است. چوبک کلمات محاوره اي، صحنه هاي جنسي، دشنامهاي رکيک و بسياري از اين قبيل را که پيش از او نويسندگان از بيانشان شرم داشتند، وارد داستانهايش کرد. واقع گرايي گزنده و تلخ وي که گاه از فرط افراط در سياهي به کابوس ميل مي کند، پيش از او بي سابقه بوده است. همين نزديکي نثر وي به زبان مردم عادي بود که آثار او را نسبت به ديگر نويسندگان چون هدايت داراي برد بيشتري کرد.
چوبک داستانهايش يا طنزي گزنده است و يا زهر. بعد او ديگران خواستند با تقليد خام از او و توصيف سياهي ها جا پايش بگذارند، اما همه ناکام ماندند. آدمهاي داستانهاي چوبک در رنج دست و پا مي زنند، اما با دشنام زندگي را به عادت سر مي کنند، شايد براي همين چوبک چون هدايت خود را حذف نکرد. او ياد گرفته بود که با دشنام اين زندگي را طي کند.
زبان خاص چوبک مانع چاپ آثارش بعد از انقلاب شد. بيشتر آثار وي هنوز هم مجوز نشر ندارند. تنها گاه گزيده هايي از فيلتر وزارت ارشاد مي گذرد. «گزيده هاي داستان هاي صادق چوبک» (نشر روزگار، 1379) مجموعه يازده داستان کوتاه اوست که «روح الله مهدي پور عمراني» انتخاب و همراه با تحليلي بر آثار چوبک به دست چاپ سپرده است. داستان زير زيباترين داستان اين مجموعه است. به ويژه آنکه با جملات و توصيفهايي ساده به راحتي به درونيات شخصيتهاي داستان نفوذ کرده است.
چشم شيشه اي
چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشمخانه پسرک جا گذارد و گفت:
ـ باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند. حالا خوب شد. شد مثه اولش.
سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت:
ـ ببينين اندازه اندازه س. مو لاي پلکاش نمي ره.
پسرک پنج ساله بود و صاف رو يک چادر پايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود. پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند. پدر پشت سرش بود و روبه روي دکتر بود و کجکي به صورت بچه اش نگاه مي کرد. مادر آن طرفتر، ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را مي ديد و پيش نيامد که ببيند «اندازه اندازه س و مو لاي پلکاش نمي ره.»
حالا ديگر شب بود و مادر و پسرک چشم شيشه اي و پدرش تو خانه دور يک ميز نشسته بودند. کودک شيرخواره ديگري به پستان مادر چسبيده بود. سبيل سياه و کلفت مرد به روميزي پلاستيک خم مانده بود و نگاهش، يک وري به صورت پسرک چشم شيشه اي خواب رفته بود.
«علي جانم حالا ديگه چشات مثه اولش شده. مثه چشاي ما شده.» پدر گفت و پا شد از روي طاقچه يک آيينه کوچک برداشت و برد پيش پسرک. بچه زل زل تو آيينه خيره ماند. چشم شيشه اي او، بي حرکت و آبچکان، پهلو آن چشم ديگر که درست بود، رو آيينه زل زد. بعد ناگهان تو روي باباش خنديد. مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمي کرد و به گريبان خود، به گونه کودک شير خواره اش خيره مانده بود.
باز صداي پدر بلند شد. «مادر، مگه نه؟ مگه نه که چشاي علي جان مثه روز اولش شده؟»
مادرک تف لزج بيخ گلويش را قورت داد و سرش را تکان داد و نور چراغ از پشت بار اشک لرزيدن گرفت و با صداي خفه اي گفت:
ـ آره، مثه اولش.
سپس شتابان کودک شيرخوار را بغل زد و پا شد و او را برد تو گهواره گوشه اتاق خواباند.
پدر راه افتاد و رفت پيش پنجره و تو حياط نگاه کرد و مادر رفت پهلوي او تو حياط نگاه کرد و حياط تاريک و خالي و سرد بود. مرد سايه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صداي اشک خراشيده اي گفت:
ـ من ديگه طاقت ندارم. تنهاش نذار. برو پيشش.
زن صداش لرزيد و چشمانش سياهي رفت و ناليد: «من دارم مي افتم. اگه مي توني تو برو پيشش.»
و مرد برگشت و تو چهره زنش خيره ماند. گونه هاي او تر بود و چکه هاي اشک رو سبيل هاش ژاله بسته بود. زن گفت:
ـ اگه اين جوري ببيندت دق مي کنه. اشکاتو پاک کن.
و خودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زير و به پاهاي برهنه خود نگاه کرد.
آهسته دست زن را گرفت و گفت:
ـ نکن. بيا بريم پيشش. امشب از هميشه خوشحالتره. نديدي مي خنديد؟
و چشمان خود را پاک کرد و مفش را بالا کشيد. سينه و شانه هاي زن لرزيد و گريه اش را قورت داد. و هر دو پيش بچه رفتند و بالاي سرش ايستادند و به او نگاه کردند.
پسرک آيينه را گذاشته بود رو ميز و چشم شيشه اي خود را از چشمخانه بيرون کشيده بود و گذاشته بود رو آيينه و کره پر سفيدي آن با ني ني مرده اش رو آيينه وق زده بود و چشم ديگرش را کجکي بالاي آيينه خم کرده بود و پرشگفت به آن خيره شده بود و چشمخانه سياه و پوکش، خالي رو چشم شيشه اي دهن کجي مي کرد.
پي نوشت:
عکس صادق چوبک را از عکاسخانه نويسندگان معاصر ايران برداشته ام.