ژانر علمي تخيلي در ادبيات داستاني، به اندازه کافي وسوسه کننده و از طرفي ويران کننده است. امکانات بي شماري که تخيل پيشرفت علمي بشر در اختيار نويسنده قرار مي دهد، هر کسي را براي محک زدن خود در اين شاخه اغوا مي کند و از طرفي هميشه اين خطر وجود دارد که فرو رفتن در تخيل بيش از اندازه، اثر ادبي را تا حد سرگرمي براي کودکان به ذوق آمده از تکنولوژي جديد، پايين بياورد.
ري برادبري (Ray Bradbury) که از سرآمدان اين گونه محسوب مي شود، توانسته است به خوبي از دام فوق بجهد.
برادبري متولد آمريکاست، سال 1920. تحصيلات رسميش با پايان دوره دبيرستان به اتمام مي رسد و پس از آن دوران خود ساختگيش فرا مي رسد. به مدت شش سال کارش روزنامه فروشي در خيابانهاي لوس آنجلس بود و تفريحش گذراندن شبها در کتابخانه هاي عمومي. سينما و داستانهاي کلاسيک علايق ويژه او بودند، به طوري که تاثير آنها را به وضوح مي شود در کارهايش ديد.
از سال 1943 هم نوشتن داستان کوتاه براي نشريات بخشي از کار روزانه اش گشت.
از سي سالگي به بعد برادبري رسما يک نويسنده تمام وقت مي شود و اولين کتاب خود را چاپ مي کند. از او تا به امروز افزون بر سي کتاب، ششصد داستان کوتاه و تعدادي شعر و مقاله انتشار يافته است.
آثار برادبري، جذابيتي غير قابل انکار براي فيلمسازان دارد، به طوري که تا کنون چند فيلم از روي کارهاي او ساخته شده اند که بي گمان اهالي سينما اقتباس زيباي «تروفو» از کتاب «فارنهايت 451» او را به خاطر دارند.
برادبري هم اکنون در 83 سالگي سر زنده و اميدوار، کماکان مي نويسد و قرار است به زودي آخرين نوول او به بازار کتاب بيايد.
برادبري برخلاف بيشتر نويسندگان شاخه علمي تخيلي، دلمشغولي تکنولوژي آينده و ملحقات آن را ندارد. تکنولوژي آينده تنها محملي براي بيان دغدغه هاي نويسنده در حوزه فلسفه و روانشناسي است. در بيشتر داستانهايش حادثه اي عجيب و پي آمدهاي پس از آن آدمهاي درگير در حادثه را به درک عميقتري از خود و جهان اطراف مي رساند.
«مرد مصور» (نشر افق، 1372) يکي از مشهورترين کتابهاي برادبري است که توسط «محمد قصاع» ترجمه شده است. داستان مردي که مجموعه اي تصوير روي بدنش خالکوبي شده است و هر تصوير داستاني در دل خود دارد که اگر پايش بنشيني، چونان فيلمي برايت حکايت خواهد کرد. بدين ترتيب مجموعه اي از داستانهاي کوتاه تحت اين تدبير تعريف مي شوند.
داستان زير از همين مجموعه انتخاب شده است. بهترين داستان آن نيست، اما مجال بيشتري هم نيست. وگرنه درباره داستانهاي زيباي اين کتاب بيش از اين مي توان نوشت.
آخرين شب جهان
ـ اگر تو مي دانستي که اين آخرين شب دنياست، چه کار مي کردي؟
ـ چه کار مي کردم؟ آيا اين سؤال را جدي مي پرسي؟
ـ بله، جدي مي پرسم.
ـ نمي دانم. راجع به اين مسئله فکر نکرده ام.
او مقداري قهوه به داخل فنجان ريخت. در پشت آنها و در داخل اتاق نشيمن، دو دختر بر روي فرشها و در زير نور سبز رنگ مشغول بازي بودند. بوي خوب قهوه، به هواي آنجا لطافت خاصي بخشيده بود. مرد گفت: «بهتر است که کمي راجع به اين مسئله فکر کنيم.»
ـ صحبت تو جدي که نيست؟
مرد با تکان دادن سر فهماند که صحبتش جدي است.
ـ يک جنگ؟
مرد سرش را به علامت منفي تکان داد.
ـ بمب هيدروژني يا اتمي چطور؟
ـ خير.
ـ يا جنگ ميکروبي و شيميايي؟
مرد درحالي که قهوه اش را به آرامي تکان مي داد، گفت: «هيچ کدام. شايد شبيه بسته شدن يک کتاب باشد.»
ـ من اصلاً منظورت را نمي فهمم.
ـ خودم هم دقيقاً نمي دانم. فقط يک احساس است. بعضي مواقع مرا مي ترساند و بعضي اوقات هم نه تنها وحشت نمي کنم، بلکه آرامش تمام وجودم را فرا مي گيرد.
او به دخترها با موهاي زردشان که در زير نور لامپها مي درخشيد نگاه کرد و ادامه داد: «قبلاً چيزي به تو نگفته ام. تقريباً چهار شب پيش براي اولين بار اتفاق افتاد.»
ـ چه؟
ـ من خوابي ديدم. خواب ديدم که همه چيز رو به اتمام بود. يک صدا هم همين را مي گفت. اين صدا اصلاً شبيه صداهايي که تا حالا شنيده بودم، نبود. او گفت که به زودي همه چيز بر روي زمين متوقف خواهد شد. روز بعد زياد راجع به آن فکر نکردم، ولي وقتي که به اداره رفتم، استان ويليس را ديدم که بعد از ناهار از پنجره به بيرون نگاه مي کند. بعد از او خواستم تا افکارش را برايم بگويد و او گفت: «من ديشب خوابي ديدم.» قبل از اينکه او خوابش را برايم تعريف کند، مي دانستم که چه مي خواهد بگويد. من مي توانستم براي او بگويم. ولي ترجيح دادم که به او گوش دهم.
ـ آن هم همان خواب تو بود؟
ـ دقيقاً. به استان گفتم که من هم همان خواب را ديده ام. او اصلاً متعجب نشد. بلکه خيالش راحت شد. بعد شروع به قدم زدن در اداره کرديم. ما به هم نگفتيم که: «گشتي بزنيم» فقط حرکت کرديم. همه جا مردم به ميز يا دستها يا پنجره ها خيره شده بودند. من با عده اي از آنها صحبت کردم. استان هم همان کار را کرد.
ـ و همه همان خواب را ديده بودند؟
ـ همه آنها بدون هيچ تفاوتي همان خواب را ديده بودند!
ـ آيا تو به اين رؤيا اعتقاد داري؟
ـ بله، من هيچ وقت به اين اندازه به چيزي مطمئن نبوده ام.
ـ خوب، دنيا کي متوقف مي شود؟
ـ براي ما، امشب. بعد همان طور که شب به دور دنيا حرکت مي کند، آن هم با شب پيش خواهد رفت. بيست و چهار ساعت طول خواهد کشيد تا کار تمام شود.
آنها مدتي بدون نوشيدن قهوه ساکت نشستند. بعد درحالي که به يکديگر نگاه مي کردند، فنجانها را بلند کردند و قدري نوشيدند. زن پرسيد: «آيا واقعاً چنين چيزي حق ماست؟»
ـ مسئله حق و شايستگي نيست. فقط به اين دليل است که امور جهان ما به خوبي پيش نرفته است. تو حتي بحثي هم راجع به اين مسئله نکردي. چرا؟
زن گفت: «من هم دليل خودم را دارم.»
ـ همان دليلي که همه در اداره داشتند؟
زن به آرامي با سر تأييد کرد و بعد گفت: «نمي خواستم چيزي بگويم. ديشب اتفاق افتاد و امروز هم زنهاي ساختمان راجع به اين مسئله با هم صحبت مي کردند. آنها خواب ديده بودند. من فکر کردم که اين فقط يک تصادف است.»
او روزنامه عصر را برداشت و ادامه داد: «هيچ خبري در روزنامه نيست.»
ـ همه مي دانند، بنابراين احتياجي به نوشتن ندارد.
مرد تکيه داد و همسرش را تماشا کرد و پرسيد: «آيا ترسيده اي؟»
ـ خير. هميشه فکر مي کردم که بترسم ولي اين طور نيست.
ـ پس آن روح حب حيات که اين همه راجع به آن صحبت مي کردند، کجاست؟
ـ نمي دانم. وقتي که انسان به منطقي بودن همه چيز پي مي برد، ديگر هيجان زده نمي شود و اين هم کاملاً منطقي است. تنها نتيجه و ثمر زندگي ما، چيزي غير از اين نمي توانست باشد.
ـ ولي ما زياد هم بد نبوده ايم. مگر نه؟
ـ خير. ولي خوب هم نبوده ايم. من فکر مي کنم که مشکل هم همين است. ما فقط سرمان را به کار خودمان مشغول کرده بوديم، درحالي که بيشتر مردم مشغول شقاوت و کارهاي تنفرانگيز بوده اند.
دخترها در اتاق نشيمن مي خنديدند.
ـ هميشه فکر مي کردم که در چنين وضعيتي مردم بايد در خيابانها ديوانه وار فرياد بکشند و به اطراف بدوند.
ـ ولي من نه. انسان هيچ وقت به خاطر واقعيت فرياد نمي کشد.
ـ يک چيز را مي داني؟ من فقط دلم براي تو و دخترها تنگ مي شود. هيچ وقت به اين شهر، شغلم و يا چيز ديگري علاقه نداشته ام. فقط شما سه تا را دوست داشته ام. دل من هيچ وقت چيزي نخواسته است، شايد به غير از کمي تغيير هوا يا آب خنک در هواي گرم و يا کمي خواب. چرا ما اينجا نشسته ايم و اين حرفها را مي زنيم؟
ـ چون کار ديگري نداريم که انجام دهيم.
ـ بله، درست است. چون اگر بود، انجام مي داديم. فکر مي کنم اين اولين بار در تاريخ بشر است که انسانها مي دانند که در يک شب چه مي خواهند بکنند.
ـ دوست دارم بدانم که بقيه مردم، اين چند ساعت امشب را چگونه مي گذرانند.
ـ آنها مثل هميشه به تئاتر مي روند، راديو گوش مي دهند، تلويزيون مي بينند، ورق بازي مي کنند، بچه ها را مي خوابانند و مي خوابند.
ـ مثل هميشه! اين چيزي است که بايد به آن باليد.
آنها مدتي نشستند، بعد مرد مقداري قهوه براي خودش ريخت.
ـ چرا فکر مي کني که امشب است؟
ـ بدون دليل.
ـ چرا يک شب در قرن گذشته يا پنج قرن گذشته يا ده قرن پيش نبوده است؟
ـ شايد چون هيچ وقت در تاريخ نوزدهم اکتبر 2069 نبوده است و حالا فرا رسيده و اين کار بايد صورت بگيرد. شايد اين روز و تاريخ معني بيشتري از بقيه داشته است. شايد امسال همه چيز براي اين کار فراهم شده است.
ـ امشب هواپيماهايي بر فراز اقيانوس پرواز مي کنند که هرگز زمين و خشکي را نخواهند ديد.
ـ شايد اين هم بخشي از دليل و جواب آن سؤال باشد.
مرد برخاست و گفت: «بسيار خوب. چه کار کنيم؟ بشقابها را بشوييم؟»
آنها بشقابها را شستند و با دقت در سر جاي خود قرار دادند. در ساعت هشت و نيم بچه ها را بوسيدند و در رختخواب خواباندند، چراغهاي کوچکي را روشن کردند و در را نيمه بسته گذاشتند و رفتند. مرد درحالي که از اتاق خواب بيرون آمده بود و پيپ مي کشيد، گفت: «نمي دانم.»
ـ چه را؟
ـ آيا در را کاملاً ببندم يا اينکه قدري باز بگذارم تا کمي نور به داخل بتابد؟
ـ فکر نمي کنم که بچه ها بفهمند.
ـ البته که نمي فهمند.
نشستند و کمي روزنامه خواندند. بعد قدري به موسيقي راديو گوش دادند، سپس همان طور که ساعت ده و نيم، بعد يازده و يازده و نيم را اعلام کرد، کنار بخاري نشستند و سوختن تکه هاي چوب و زغال را تماشا کردند. به ديگر مردم دنيا فکر کردند و راجع به اينکه چگونه شب آخرشان را گذرانده اند، صحبت کردند. بالاخره مرد گفت: «بسيار خوب.»
او همسرش را بوسيد.
ـ به هر حال ما براي همديگر خوب بوده ايم.
مرد پرسيد: «آيا دلت مي خواهد گريه کني؟»
ـ فکر نمي کنم.
در خانه قدم زدند و چراغها را خاموش کردند و به اتاق خواب رفتند و در هواي خنک شبانه، روتختي را کنار زدند.
ـ ملحفه ها چقدر تميز و نرم هستند.
ـ من خسته هستم.
ـ همه ما خسته هستيم.
وارد رختخواب شدند و دراز کشيدند. زن گفت: «يک دقيقه صبر کن.»
مرد شنيد که زن از رختخواب بيرون آمد و به آشپزخانه رفت. لحظه اي بعد برگشت و گفت: «شير آب را باز گذاشتم.»
چيزي در اين جمله بود که مرد را به خنده واداشت. زن هم که علت خنده مرد را مي دانست، با او خنديد. بالاخره خنده شان قطع شد و آرام دراز کشيدند. دستهاي يکديگر را گرفتند و سرشان را کنار همديگر گذاشتند. بعد از چند لحظه مرد گفت: «شب به خير.»
زن جواب داد: «شب به خير.»