سنگينى يک سايه
دم دمه هاى غروب بود كه از ايستگاه راه آهن به خانه برگشتم. وقتى در آپارتمانم را باز كردم و ديدم او نيست، احساس آسايش كردم. وقتى ديدم ديگر جز بوى عطر آن زن و جز آن شال كوتاه كه پنج گره درشت داشت و به رخت آويز آويخته بود، و فراموش كرده بود با خود ببرد، نشانى از آن زن در خانه نيست، احساس آسايش كردم. انگار سايهء سنگين او كه بر خانه و زندگيم افتاده بود، ناگهان رفته بود و انگار ناگهان جا باز شده بود براى من ـ تنها در اين خانه ـ كه هر جور دوست دارم بخندم، با خودم حرف بزنم، تلويزيون را روشن كنم و به آن برنامه اى نگاه كنم كه مى پسندم، آن موسيقى را گوش بدهم كه از شنيدنش لذت مى برم؛ و شب هر ساعتى كه دوست دارم به بستر بروم و در بستر يكه و تنها به هر سو كه دوست دارم بغلتم.
شب به عادت هر شب لباس خواب پوشيدم، دندانم را مسواک زدم و خواستم چراغ ها را خاموش كنم كه ناگهان چشمم افتاد به تى شرتم. زيلكه پيش از رفتن آن را از از تن درآورده بود و انداخته بود روى لبهء وان. اول خواستم بيندازمش در سبد رخت هاى چرک. آن را بوييدم. بوى تن او را مى داد. تى شرت را آويختم به رخت آويز ـ در همان راهرو كنار آن شال گره گوله دار فراموش شده ـ نشان هاى باقى مانده از زنى كه لحظه هايى از زندگيش را به من بخشيده بود.
چراغ ها را خاموش كردم. وقتى چراغ ها خاموش است و آسمان صاف و پرستاره است و ماه بدر است، از پنجرهء اتاق خواب تک درخت كهنسالى را مى بينم كه در اين فصل از سال برهنه است. تک درخت به راست خميده است و در آن سوى پرچين باغ قرار دارد ـ در متن يک دشت كه مثل زندگى من خالى است. آن سوتر يک جادهء خاكى است كه به جنگل منتهى مى شود.
چراغ ها را خاموش كرده بودم و به بستر رفته بودم. بسترم از بوى تن او مشحون بود. در بستر به اعتبار آن بو حضور او و سنگينى او را حس مى كردم. شب قبلش، نيمه هاى شب گويا به سوى او غلتيده بودم و سرم را گذاشته بودم روى سينه هاش. صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم سرم روى سينه هاى اوست. ديدم در آغوش او خوابيده بودم. انگار من با همهء حجم مردانگيم مثل يک پسرک بى مادر به آغوش او پناه آورده بودم.
اول بنا بود همديگر را در كلن ببينيم ـ روز جمعه، ساعت چهار بعد از ظهر در خيابان "شون هاوزر" كه به راين منتهى مى شود. نوشته بود وقتى رسيدى به من تلفن كن و شماره موبايلش را ميل كرده بود. گمانم سه شنبه بود كه از نو يک ايميل فرستاد. نوشته بود: "من تازه از پيش مادرم برگشتم و تمام مدت پيش خودم فكر كردم و حالا به اين نتيجه رسيده ام كه بهتر است ما همديگر را نبينيم. زندگيم بيش از حد شلوغ است و من اين روزها سخت گرفتارم. اول بايد به زندگيم سامان بدهم. بعد شايد بتوانم از نو عاشق بشوم."
اصلا چرا عشق و مگر مى شود همينطور مدام هر دم عاشق شد و سر خورد و از نو عاشق شد؟ در پاسخ، همان موقع كه ايميلش را خواندم نوشتم: "ببين عزيزم! واقعيت اين است كه ما همديگر را فقط يک بار در آن مهمانى ديديم. با اين حال من حال و روز تو را خوب درک مى كنم و هيچ هم به دل نگرفتم. نگران نباش. شايد مصلحت اينطور بوده است و به هر حال در اين لحظه نمى شود كاريش كرد."
ايميل را كه فرستادم، به دلم آمده بود كه رايش تا جمعه برمى گردد. تا جمعه از او خبرى نشد و من هم كل ماجرا را فراموش كرده بودم. در نظرم مثل سقط جنين بود. جمعه غروب، به عادت هر روز ايميل هام را كه باز كردم، چشمم افتاد به ايميلش ـ با موضوع "شهامت". شهامت براى چى و مگر بنا بود چه اتفاقى بيفتد و اصلا ترس چرا كه از شهامت بخواهيم صحبت كنيم در رابطه يک زن سى و پنج ساله با يک مرد كه در آستانهء چهل سالگى قرار دارد و مى خواهد زنده باشد و براى خودش زندگى كند و در اين راه هر چند گاه آغوش زنى را جستجو مى كند كه بتواند مردانگى او را تاب بياورد. ايميل را باز كردم. نوشته بود: " زود متوجه شدم كه اشتباه كرده ام. فكر مى كردم اگر قرار ملاقاتمان را به هم بزنم، با سر فارغ مى توانم به كارهام برسم. اما مى بينم اينطور نشد و همين بى قرارى، اين دلشوره اى كه در اين لحظه به آن مبتلا هستم به من نشان مى دهد كه زود تصميم گرفتم و تصميمم اشتباه بوده است. فكر مى كنم هر آدمى كه در زندگى به او برمى خوريم، مى تواند آورندهء پيامى باشد؛ و خب، حالا بى قرارى من در اين لحظه يک معنيش اين است كه اشتباه كرده بودم. اگر بهت برنخورده است، اگر غرورت جريحه دار نشده است، برايم بنويس كه كى وقت دارى. شايد بشود همديگر را آخر هفته ببينيم."
تازه از سر كار برگشته بودم. خسته بودم و ترافيک ساعت چهار بعد از ظهر كلافه ام كرده بود. صبح آن روز خواب مانده بودم و وقت نشده بود صبحانه بخورم. به جاى ناهار و به جاى شام، در راه خانه يک ساندويچ پنير سق زده بودم. كترى سر اجاق بود و تا آب جوش بيايد ايميل هام را باز كرده بودم. من هميشه ايميل هام را در فاصلهء بين كارهاى روزانه باز مى كنم و چون اضطراب قبض تلفن ماهانه را دارم، همان موقع چند خط و گاه چند كلمه قلمى مى كنم. اينها عادت هاى من است. در پاسخ نوشتم: "در زندگى چيزهايى هست مثل ترس، شرم حضور، دودلى و همچنين اميد، شوق، كنجكاوى و عشق و جز اينها. از اين نظر به نظر من تصميم درست يا نادرست بى معنى است." بعد از فلسفه بافى هايى از اين دست، نوشتم: " روز شنبه خانه هستم. اگر دوست دارى بيا آخن. در آخن مى شود خوب گشت و كافه هاى خوبى دارد اين شهر و خلاصه مطمئنم خوش مى گذرد."
اين شد كه با هم روز شنبه، طرف هاى ظهر در آخن قرار گذاشتيم. نوشته بود: "كجا همديگر را ببينيم؟"
در پاسخ نوشته بودم: "از قطار كه پياده شوى، روى سكو به انتظارت ايستاده ام."
همان روز بهش تلفن كردم. گوشى را كه برداشت، ارتباط ناگهان قطع شد. پيش خودم گفتم نكند از نو پشيمان شده باشد؟ همان موقع يک ايميل برايش فرستادم. نوشتم: "چرا وقتى صدايم را شنيدى، گوشى را گذاشتى؟"
در پاسخ نوشت: "وقتى صدات را شنيدم، گوشى تلفن از دستم افتاد. خرافاتى هستم و حالا تمام مدت دارم به اين فكر مى كنم كه اين حادثه را بايد به فال نيک بگيرم يا نه. خواهش مى كنم، اگر مى شود يك بار ديگر تماس بگير. من امشب تا هشت شب بيدارم."
هشت شب مى رفت به بستر. بيخواب بود و وسواسى. تا امروز زنى را نديدم كه تا اين حد وسواس داشته باشد.
نوشته بود: "بيخوابم و شب ها اغلب دير خوابم مى برد و سبک مى خوابم. هشت شب به بستر مى روم كه طرفهاى دوازده خوابم ببرد. اينطور شش هفت ساعت خواب روزانه ام تامين مى شود."
نگران شدم. درست نمى شناختمش. يكى دو بار با هم تلفنى صحبت كرده بوديم. يک بار هم در منزل يكى از همكاران ديده بودمش. زيلكه. يك زن آلمانى سى و پنج ساله. منشى يكى از شركت هاى بيمهء درمان در كلن. بالابلند با شش هفت كيلو اضافه وزن. موهاى طلايى تا روى شانه. چشم هاى سبز در زمينهء خاكسترى. با يک عينک كه با چهرهء او جور نبود. همين و احتمالا كوله بارى از تجربه هاى ناكام. همان شب، در همان ضيافت، وقتى قدرى به هم نزديک شديم گفت: "مى خواهم كسب و كارى راه بيندازم." بعدها كه مكاتباتمان شروع شد، در يكى از ايميل هاش نوشته بود: "به فكر راه انداختن يک جواهرفروشى هستم با جنس هاى بدل." فكر كردم پول و پله اى جور كرده است. فكر كردم ارث و ميراثى بهش رسيده است. بعدا معلوم شد در اينترنت يک شاپ راه انداخته است. نشانيش را هم به ضميمهء يكى از ايميلهاش فرستاده بود. نمى دانستم وسواس دارد. نمى دانستم شب ها بيخواب است. خيلى چيزهاى ديگر را هم نمى دانستم. نوشته بودم: " ما اگر همديگر را ديديم و جورمان جور شد نمى شود در همان يكى دو روز اول، يا گيرم اصلا يكى دو ماه اول زياد از هم توقع داشته باشيم. حداكثرش اين است كه مبنا را بر اين بگذاريم كه من تو را بهتر و بيشتر بشناسم و تو هم اگر دوست داشته باشى با من آشنا شوى."
نوشته بود:" موافقم." همين يک جمله و تمام؛ و اين شد كه سرانجام به آخن آمد.
روز شنبه بود. داشتم مى رفتم ايستگاه راه آهن كه تلفن زنگ زد. گفت: "قطار ده دقيقه تاخير دارد." انگار ده دقيقه بيشتر يا كمتر در زندگى من مى توانست تاثيرگذار باشد.
گفتم: "نگران نباش. مهم نيست. من هستم."
و بودم. يعنى نيم ساعتى زودتر از موقع رسيدم. اول خواستم يک دسته گل بخرم. اما به نظرم اغراق آميز آمد. يک بسته سيگار خريدم و به برنامهء ورود قطارها نگاه كردم. سكوى شمارهء هشت. ساعت دوازده و ده دقيقه با نه دقيقه تاخير. خودم را به يک فنجان قهوه مهمان كردم و تا به خودم بيايم قطار رسيده بود. تا خود را به سكو برسانم، زيلكه از پله ها پايين آمده بود و داشت به اطراف نگاه مى كرد. دست تكان دادم و او هم دست تكان داد و سرانجام پس از يكى دو هفته نامه نگارى به هم رسيديم. من تا به اتوموبيل برسيم مدام حرف مى زدم. دلم هم شور مى زد. خلاف پارک كرده بودم و مى ترسيدم جريمه ام كرده باشند يا بدتر از آن ماشين را با جرثقيل برده باشند. گفتم: "تو تنها نيستى. من هم دلشوره دارم. من هم وسواس دارم. من هم گاهى شب ها بدخواب مى شوم." بيشتر من صحبت مى كردم و او گوش مى داد و گاه لبخند مى زد. مهربان بود و با اين حال جدى بود و ظاهرا متكى به نفس و دنياديده. گفتم:" من تازه سه چهار ماه است كه از زنم جدا شدم. در شانزده هفده سال گذشته، هر چه را كه ساخته بودم، كل آن خانه و زندگى را گذاشتم براى زنم و حالا هر چه كه تو مى بينى، هر چه كه از من و با من و متعلق به من است، حداكثر سه ماه عمر دارد. انگار عمر زندگى من سه ماه است. انگار از نو به دنيا آمده ام." گفتم:" ماشينم آنجاست." گفتم: "خوب شد جريمه ام نكرده اند" و او تمام مدت به اراجيفى كه به هم مى بافتم گوش مى داد. به اتوموبيل كه رسيديم، تازه متوجه شدم بار و بنديل نداشت. همان يک كيف دستى زنانه بود. پيش خودم گفتم شايد قصد ندارد شب بماند. گفتم شايد درست نباشد يا خلاف ادب باشد كه اول آشنايى او را با خود به خانه ببرم. در اتوموبيل كه نشستيم، گفت: "كجا بريم؟"
راه افتادم. گفتم: "اول مى رويم گشتى مى زنيم. مى نشينيم در يک كافهء دنج خلوت مى كنيم با هم. قبول؟"
گفت: قبول."
و اينطور بود كه بردمش به يک كافهء فرانسوى. پيش از آن كه در آن ضيافت ببينمش، تلفنى گفته بود قد و قامتش به قد و قامت زنهايى است كه كارل هاينس روبين نقاشى كرده است. كنجكاو شده بودم. در گوگل نشانى سايت روبين را پيدا كردم. ديدم در آثار او زنها، همه چاق هستند و درشت. به طرز اغراق آميزى زنانه اند، جورى كه آدم از ديدن زنانگى آنان احساس ناتوانى مى كند. جورى كه آدم احساس مى كند در مقابل حجم زنانگى آن زنان پاک درمانده است. گفتم: "تو كجات شبيه زنهايي ست كه روبين در تابلوهاش كشيده؟" خنديد. گفتم: "نه جدى مى گويم. تو چرا احساس مى كنى چاق هستى؟"
گفت: "خواهش مى كنم بحث را عوض كنيم. من كه نيامده ام جلسهء روان درمانى."
باز نگران شدم. گفته بود وسواس دارد و شب ها بيخواب است. همان اول كار معلوم شده بود كه علاوه بر اينها با تن و بدن خودش هم مشكل دارد. به خودم دل دادم. گفتم: حالا كه اينجاست.
گفتم: "اينجاست. اين همان كافهء فرانسوى ست كه مى گفتم."
گفت: "آها!"
تكيه كلامش همين بود. آها! به تعجب و اندكى هم به تمسخر.
گفت: "تو آشنا هستى با اينجا. من دنبالت مى آيم."
اما وقتى به عادت رفتم بين مردم، در سالن اصلى، او كه از پشت سر مى آمد گفت: "هواى اينجا آلوده است. زيادى هم شلوغ است. برويم يک جاى دنج."
رفتيم با هم به سالنى كه پيش تر احتمالا گلخانه بود و دورافتاده بود و جز ما، يكى دو مرد گوشه گير و نيمه مست نشسته بودند و با خودشان خلوت كرده بودند.
نشست. گفت: "دود سيگار را نمى توانم تحمل كنم."
تازه داشتم به اين فكر مى افتادم كه پس از آن هول و ولا با سر فارغ سيگارى روشن كنم.
گفتم: "من سيگارى هستم."
گفت: "اگر دوست دارى بكش. به فكر من نباش."
دور از ادب بود. گفتم: "دور از ادب است." با اين قصد كه مثلا بگويد، خواهش مى كنم يا طورى نيست. اما هيچ نگفت و من ناچار، تمام آن يک ساعت ـ يک ساعت و نيمى كه در آن كافه نشسته بودم سيگار نكشيدم. اولش سخت بود، بعد بس كه مدام روده درازى كردم، فراموشم شد.
شيرقهوه سفارش دادم و او يک ليوان چاى سفارش داد. گفت: "وقتى تو را براى اولين بار ديدم، به دلم آمد كه خدا تو را سر راه من قرار داده."
گفتم: "نمى دانستم مؤمن هستى."
گفت: "نه. من به تصادف اعتقاد دارم و به سرنوشت و به تناسخ."
گفتم: "حالا كه اينطور است بگو ببينم، در قالب چه موجودى دوست دارى از نو به دنيا بيايى؟"
گفت: "جغد."
گفتم: "جغد بين ماها بديمن است."
گفت: "چطور مگر؟"
گفتم: "بديمن است ديگر. چطور ندارد."
گفت: "تو چى؟"
گفتم" دوست دارم تمساح باشم."
گفت: "واى ـ خدا رحم كند."
خنده ام گرفت. يک جور معصومانه اى، مثل يک دختربچهء دوازده سيزده ساله اين حرف را گفت. گفتم: "مگر به من اعتماد ندارى؟"
گفت: "نمى دانم."
و همينطور از هر درى صحبت مى كرديم به قصد آشنايى و به اميد يک نزديكى دور اما محتمل و آن دو مرد مست در اين مدت آتش به آتش سيگار مى كشيدند. گفت: "هواى اينجا آلوده است."
گفتم: "اگر دوست دارى برويم، مى رويم."
و رفتيم. يعنى من صورتحساب را پرداخت كردم و رفتيم. هنوز زود بود. نوشته بود: اهل قدم زدن است. گفتم: "دوست دارى قدم بزنيم؟"
گفت: "سرد است."
چندان سرد نبود. باران هم نمى باريد. يک چتر دستى تاشو در كيفش بود. تا آن لحظه متوجه نشده بودم. گفتم: "خب، چه كار كنيم حالا؟"
گفت: "من مهمان تو هستم، از من مى پرسى؟"
گفتم: "دوست دارى برويم جايى ناهار بخوريم؟"
گفت: "نه. من رژيم دارم."
حدس مى زدم رژيم داشته باشد. براى همين پيش از رفتن به ايستگاه راه آهن، يعنى همان موقع كه زنگ زد و گفت قطار تاخير دارد، ماندهء شب قبل را گرم كردم و خوردم.
گفتم: "برويم خانه اگر موافقى. چاى ايرانى دم مى كنم و راحت مى كنيم."
گفت: "قبول."
و اين حرف يک معنايش مى توانست اين باشد كه كار تمام است كه پسند كرده است كه دوست دارد زود برود سراغ اصل ماجرا.
به خانه كه رسيديم، در را كه باز كردم و وارد شديم و او پالتوش را به رخت آويز آويخت، اول اتاق ها را نشانش دادم كه احساس غريبگى نكند. گفتم فرض كن خانهء خودت است. گفتم فرض كن يک خانه هم دارى در آخن، پيش رفيقت. ما با هم رفيقيم، مگر نه؟
خنديد و رفت نشست روى كاناپهء سه نفره. مى توانست بنشيند روى مبل، دور از من. دور از دسترس، با حفظ فاصله. اينها همه مى توانست معنى دار باشد. با خودم گفتم: نكند وحشت كند. نكند الم شنگه راه بيندازد، آبروى ما را ببرد جلو در و همسايه ها. گفتم بى خيال و نشستم كنارش. شالش را از گردن باز كرده بود. بين ما هنوز فاصله بود و من هيجانزده بودم و او در سكوتى كه ناگهان بين ما اتفاق افتاده بود، شالش را مدام گره مى زد و در همان حال گونه هاش گل انداخته بود.
گفتم: "دوست دارى بيايى توى بغل من؟"
گفت: "رسم اين است كه نمى پرسند."
و من او را در آغوش گرفتم. آغوشش گرم بود و آغوشش پرمهر بود و نرم بود و آدم در آغوش او احساس مى كرد دنيا جاى امنى است. تابلوهاى روبن در آغوش او معنى پيدا مى كرد. شيفتگى روبن، آن درماندگى مردانه اى كه در رويارويى با حجم زنانگى آن زنهاى تنومند به نمايش مى گذاشت، در آغوش او معنى پيدا مى كرد. جا تنگ بود و او سنگين بود. گفتم: برويم به آن اتاق ديگر ـ روى تخت كه وسيع است. لبخند زد و عينكش را گذاشت روى دستهء كاناپه. حالا چشمهاش و اسباب چهره اش بيشتر پيدا بود. يک لحظه خيال كردم نقاب برداشته است.
وقتى ايستاد، ديدم چه زود و ساده برهنه اش كرده ام و با اين حال شرم حضور داشت. گفتم: "من دوست دارم آغوش ترا و برهنگيت را مى پسندم." لبخند زد، و ما با هم رفتيم. وقتش كه شد، گفت: "نمى شود."
گفتم: "چرا؟"
گفت: " وقت عادت ماهانه ام است."
گفتم: "كو، كجا، ما كه اثرى نديديم از عادت ماهانه"
گفت: "نه."
و ديدم مى لرزد.
گفتم: "نكند مى ترسى."
سر تكان داد. گفتم: "اين كه ترس ندارد، عزيزم."
باز سر تكان داد و همينطور هر دم سخت تر مى لرزيد. تنگ او را در آغوش گرفتم. سخت در آغوش من جا مى گرفت. آغوش مردى كه من بودم تنگ بود براى حجم زنانگى اين زن كه زيبا بود بدون آن عينک ناجور و تن و بدنش انگار از جنس حرير بود و گرم بود و شوق وصال داشت و با اين حال از ترس مى لرزيد.
گفتم: "مگر اولين بارت است؟"
گفت: "نه."
گفتم: " دفعات قبل چه جور بود؟"
گفت: "سخت بود. به زور، به زحمت."
گفتم: " مگر تو شوهر نداشتى، مگر نگفتى طلاق گرفته اى؟"
گفت: "چرا. با يک فيزيكدان بودم. دو سالى در كنار هم زير يک سقف زندگى مى كرديم و هيچ اتفاقى نمى افتاد بين ما."
گفتم: "پيش از آن چى؟"
گفت: "با هر مردى كه بودم ـ با هر مردى كه باشم اولش سختم است. يعنى همان يک لحظهء اول سخت است. بعد درست مى شود."
گفتم: "به من اعتماد دارى؟"
گفت: "چرا."
گفتم: "پس خودت را بسپر به دست من."
و خود را سپرد به دست هاى من و من انگار با خود پيمان بسته بودم كه ميانهء اين زن را با مردجماعت آشتى دهم و همينطور يگانه بودم با او و در حجم زنانگى او مى پلكيدم تا اين كه شوق بر ترس غالب شد و باقى فقط تمنا بود و خواستن.
در آغوش او خوابم برده بود. چشم كه باز كردم ديدم دارد با كنجكاوى به من نگاه مى كند. يک جور محبت مادرانه داشت اين زن كه هم گوارا بود هم ناگوار. آغوشش امن بود و مى شد به آغوشش عادت كرد و دست آموزش شد. برهنه بود. گفتم: چيزى بدهم بپوشى؟
گفت: "يک تى شرت كافى ست."
از كمد لباس يک تى شرت درآوردم و بهش دادم. لباس هاش همه جا پخش و پلا بود. لباس هاش را جمع كردم و تا كردم و گذاشتم در كمد. آن شال گردن گره گوله دار را هم آويختم به رخت آويز. بعد چاى دم كردم و نشستيم و باقى آن ماجرا ـ اگر بشود اسمش را ماجرا گذاشت ـ يک زندگى روزانه بود و مثل هر زندگى روزانهء ديگر با تلويزيون همراه بود: تلويزيون با همهء آن چهل پنجاه فرستندهء تلويزيونى. اگر ميل بافتنى به دست مى گرفت، يک خانوادهء كامل مى شديم. كامل و متوسط. در حد كمال متوسط. به طرز ترسناكى متوسط. به طرز تهوع آورى متوسط. متوسط و حقير. از يكى از كانال ها فيلمى نمايش داده مى شد از ژوليا روبرتز. گفتم: "بد نيست. بگذار ببينيم چه جور مى شود."
گفت: "نه. من نمى توانم يک كانال را نگاه كنم."
كنترل راه دور را به دست گرفته بود و يک دور همهء آن چارصد پونصد كانال تلويزيونى را رفت و برگشت. متاسفانه آنتن ماهواره داشتم. من وقتى وحشت مى كنم وراج مى شوم. يک ريز ـ مدام ور مى زدم. گفتم: "رابطه ت با پدر مادرت چه جورى ست؟"
گفت: "من پدر ندارم. پدرم وقتى سه چهار ساله بودم مرد. ميانه ام اما با مادرم خوب است. هفته اى دو سه بار مى روم به ديدنش."
گفتم: "عكس هاى بچگى هات را دارى؟"
سر تكان داد. و همينطور مدام كانال عوض مى كرد. سعى مى كردم به تلويزيون و به تصويرهايى كه مدام از پى هم مى آمد فكر نكنم. گفتم: "از كارت راضى هستى؟"
گفت: "نه."
گفتم: "هاينريش بل رمانى دارد به نام بيليارد در ساعت ده و نيم. قهرمان اين رمان يک زن منشى است. رمان را خوانده اى؟"
گفت: "نه."
گفتم: "دوست دارى برويم سينما؟"
گفت: "نه."
گفتم: "دوست دارى قدمى بزنيم در جنگل؟"
گفت: "نه."
گفتم: "برويم پاى پنجره."
من هر چند گاه مى روم در قاب پنجره مى نشينم، رو به دشت و رو به آن تک درخت خميده و به مناظر اطراف نگاه مى كنم و خودم را مى سپرم به دست فكر و خيال. تا آنجا كه گاهى فراموشم مى شود كه لب پرتگاه نشسته ام.
به آغوش من خزيد و مرا با خود غلتاند روى كاناپه. كاناپه تنگ بود براى يک زن و يک مرد تنومند. با اين حال عجيب بود كه جامان شد.
گفت: "چه برجى دنيا آمده اى؟"
گفتم: "برج حمل."
گفت: "عجيب است. من هم در برج حمل به دنيا آمده ام."
و همانطور كه در آغوش من بود كانال ها را يكى پس از ديگرى عوض مى كرد. گفتم: "شام درست كنم؟"
گفت: "نه. من رژيم دارم."
بلند شد و از كيفش سه قطره چكان بيرون آورد. گفتم: "اينها چيست؟"
گفت: "دكتر علفى تجويز كرده است: يكى براى تصفيهء كبد، ديگرى براى تصفيهء كليه و اين يكى براى تصفيهء روده."
در آلمان ديده بودم كه خانه ها از تميزى برق مى زند. ديده بودم كه برخى بانوان براى كاهش وزن به تنقيه و مسهل روى مى آورند. فكر كردم شايد اين ماجراى تصفيهء درونى مرحله اى باشد پيش از رسيدن به اين مراحل.
براى خودم شامى فراهم كردم. نشسته بودم در آشپزخانه و با خودم خلوت كرده بودم و از آن اتاق همچنان صداى تلويزيون مى آمد. تنها نبودم و بى جهت شاد بودم ـ هرچند كه از كشاكش ساعتى پيش بى رمق بودم. يک لحظه پيش خودم فكر كردم اينها همه به يادآورندهء ايام زودرس پيرى است. شعرى از لسينگ به يادم آمد: تا ديروز من عاشق بودم/ امروز اما رنج مى برم/ فردا خواهم مرد./ پس امروز/ به ديروز فكر مى كنم/ براى فردايى كه در راه است. در همين حدود گمانم. گفتم: "اين شعر را شنيده اى از لسينگ؟" آمد و ايستاد در قاب در. پشتم به او بود. اما حضورش را حس مى كردم. سايهء اين زن سخت سنگين بود. گفت: "من وقتى مى بينم كسى با اشتها غذا مى خورد و شب سنگين مى خوابد عصبى مى شوم." خنديدم. گفتم: "درک مى كنم." بلند شدم و از نو در آغوشش گرفتم. سينه هاى درشتش از پشت تى شرت كلافه ام مى كرد. تا آن روز سينه هايى نديده بودم به آن درشتى كه به رغم درشتى جوان باشد مثل سينه هاى او. سينه هاى درشت و جوان او. دست برد به كمرم به قصد زورآزمايى. وقتى ديد حريف نيست، با تأسف گفت: "مى دانستم بى فايده است."
گفتم: "قرارنيست كشتى بگيريم با هم."
گفت: "مى دانم."
گفتم: "قرار نيست بجنگيم با هم."
گفت: "حق با توست."
اما وقتى به بستر غلتيديم، از نفس انداخت مرا. بس كه تقلا مى كرد. هنوز هم بدنم كوفته است. انگار كشتى گرفته باشم، يا وزنه سنگين برداشته باشم. اول فكر مى كردم كوفتگى تن به خاطر كهولت سن و كاهلى است. مى خواست بجنگد با من. كشاكش داشت با من. مى خواست مغلوب كند مرا.
فرداى آن روز كه رفت، ايميلش رسيد ـ با موضوع: رسيدم. نوشته بود: "مى دانى! من بايد احمق باشم كه مردى مثل تو را از دست بدهم. اما يک چيزى هست در رابطهء ما كه جور نيست. من تمام مدت در راه فكر كردم و در خانه فكر كردم و حتى سر كار فكر كردم و حالا به اين نتيجه رسيده ام كه شايد بهتر باشد همين جا رابطه را تمام كنيم."
سر كار بودم. زنگ زدم به محل كارش. صداى مرا كه شنيد، شاد شد. گفتم: "چرا؟"
گفت: "چيزهايى هست كه من فقط مى توانم برايت ميل كنم. وقتى تو در كنارم هستى، زبانم انگار بند مى آيد. نمى توانم حرف دلم را بزنم."
گفتم: "ممكن است ما زيادى به هم نزديک شديم. ممكن است از نزديكى به من وحشت دارى."
گفت: "شايد."
گفتم: "چه انتظارى دارى از من؟"
گفت: "بدموقعى زنگ زدى. سرم شلوغ است. بعدا برايت مى نويسم."
يكى دو روز بعد ايميلش رسيد. وسوسه شده بودم از نو بهش زنگ بزنم. اما پيش خودم فكر كردم اگر مسأله دورى و نزديكى باشد، درست نيست كه خودم را به او تحميل كنم. گفته بود تعطيلات كه به مصر رفته بود، در قاهره سوار اتوبوس شهرى شده بود و اتوبوس شلوغ بود و مردم تنگاتنگ هم ايستاده بودند و او نتوانسته بود آن تنگى را تاب بياورد.
ايميلش كه رسيد، وقتى چشمم افتاد به عنوان "ما" تا آخرش را خواندم. نوشته بود: "مى دانى! من تلفنى هم بهت گفتم، هر چند به اشاره و حالا از نو به تاكيد مى گويم: وقتى من كنار تو هستم، نمى توانم با خودم راحت باشم و حرف دلم را راحت بگويم. چون احساس مى كنم زيادى به هم نزديک هستيم و احساس مى كنم تو به من مسلط هستى. آرزو دارم روزى در زندگيم به مردى بربخورم و احساس كنم كه مرد دلخواهم را پيدا كردم. احساس كنم آن مرد از نظر عاطفى با من خويشاوند است. وقتى با تو و در كنار تو هستم احساس مى كنم زندگى امن است و در زندگى تكيه گاهى هست و من مى توانم سر بگذارم بر شانه هاى پهن مردى كه تو باشى. اما از نظر عاطفى با هم بيگانه ايم. براى همين گمانم اگر اين حقيقت را به تو نگويم بهت خيانت كرده ام. حق تو بيشتر از اينهاست. شايد هم رمان هاى عاشقانه زياد خوانده ام و اينها همه متأثر از خوانده هاى من است. من دوست دارم كه با هم تنها دوست باشيم. هرچند كه آغوشت لذت بخش است و هيجان انگيز است، اما تا وقتى آن خويشاوندى پيش نيايد، بهتر است با هم به بستر نرويم."
در پاسخ نوشتم: "به نظرم اينها بهانه است و مشكل به نظرم در همان نزديكى آدمهاست به هم. اگر اينطور نبود، چرا وقتى ما با هم تلفنى صحبت مى كنيم يا با هم ايميل رد و بدل مى كنيم، ساده تر مى توانيم مشكلات را با هم در ميان بگذاريم؟"
به كنايه نوشتم: "اتوبوس ها در تهران هم مثل اتوبوس هاى قاهره شلوغ است و در تهران هم آدمها تنگ هم مى ايستند و سرانجام به مقصد مى رسند. در نظر من مهم مقصد است و مهم نيست كه در اين راه نشسته باشم يا ايستاده. فكر نمى كنم بشود آب از جوى رفته را به جوى بازگرداند. بعد از آن ماجراها و آن آشنايى ها، گمان نمى كنم دوستى، يک دوستى ساده عملى باشد. اما تصميم گيرنده تو هستى."
همان روز باز طرفهاى غروب ايميلش رسيد. نوشته بود: "سختم است. من نمى توانم تصميم بگيرم. همين قدر مى دانم كه يک چيزى ميان ما دو تا جور نيست و مثل وصلهء ناجور است و در هر حال به نظر من يک راه در پيش داريم: يا از هم جدا شويم، يا با هم آشنايى داشته باشيم و رفيق باشيم با هم و يا هر چند گاه يک بار همديگر را ببينيم و با هم به بستر برويم بدون آن كه من نسبت تو موظف باشم يا تو نسبت به من موظف باشى."
مشكل از من بود و در وجود من بود. نوشتم: "راست مى گويى و حق با توست. يک چيزى هست ميان ما دو تا كه جور نيست: تو توقع دارى از من كه تكيه گاه باشم و حتى مانند يک پدر مهربان باشم. پدرى باشم كه تو به چشم نديده اى و نشناخته اى. در آن لحظه كه ما به هم نزديك شديم، من يک مرد بودم و جسم تو را مى خواستم. حالا احساس مى كنم پس از آن ماجراها مثل مردى هستم كه با دختر خود نزديكى كرده است. براى همين است كه سايهء تو سنگين است تا آن حد كه هرچند از آن ماجرا دو هفته گذشته است، اما سايهء تو هنوز بر بسترم و بر خانه ام سنگينى مى كند. سايهء تو سنگين است، تا آن حد كه من در اين خانه كه وسيع است، احساس تنگى جا مى كنم."
ايميل را فرستادم. از آن روز تاكنون هر روز دست كم يک ايميل به نشانى صندوق پستيم مى فرستد با موضوع ها و عنوان هايى مثل: پدر، شهامت، دورى و نزديكى، دوستى، و جز اينها. ايميل ها را پاسخ نمى دهم. اما آنها را پاک هم نمى كنم. تى شرتم و ملافه ها و روبالشى ها را كه از بوى تن او نشان دارد، هنوز عوض نكرده ام. آن شال گره گوله دار هم هنوز به رخت آويز آويخته است. دو هفته است كه او نيست، اما در نبودنش هست. پيش از رفتن به بستر يک بار ديگر به صندوق پستيم نگاه مى كنم، بعد به عادت هر شب لباس خوابم را مى پوشم، دندان هام را مسواک مى زنم، چراغ ها را خاموش مى كنم و به بستر مى روم. هنوز، مثل دو هفتهء گذشته بوى او را مى شنوم و از پنجره كه نگاه مى كنم، حتى در تاريكى هم مى توانم آن تک درخت خميده را ببينم.