April 10, 2003
story - asgari

تاريخ زنده


آنتوان چخوف (Anton Tchekhov) يکي از سه نويسنده نامدار و جهاني ادبيات روس، در سال 1860 در يکي از شهرستانهاي جنوبي روسيه، متولد گشت. پس از تحصيلات مقدماتي، در نوزده سالگي وارد دانشکده پزشکي شد و يک سال بعد براي گذران زندگي همزمان با تحصيل نوشتن داستان هاي کوتاه طنز در مطبوعات را آغاز کرد.
سبک وي در نوشتن داستان به سرعت در همان سال هاي آغاز نوشتن تکامل يافت و رفته رفته به چنان استحکام و اقبال عمومي رسيد که وي نوشتن را به عنوان حرفه اصلي خويش گزيد. اين اقبال تا آنجا ادامه يافته است که مي توان چخوف را بزرگترين داستان کوتاه نويس تاريخ ادبيات دانست.
تحصيل چخوف در رشته پزشکي بنا به گفته خودش، او را به سمت منطق و روش علمي کشانده است. تقريبا در هيچ داستاني از چخوف نمي توان دنيايي خيالي و دور از جهان منطق يافت.
ويژگي اصلي داستانهاي چخوف طنز است. او با طنز ظريف و متعالي خويش، آرزومند دنيايي ساده است، دنيايي پر از عشق، نيکي و خدمت به ديگر انسان ها. درست مانند زندگي واقعي خود چخوف که همانند داستانهايش در مبارزه با جهل و کژي و ياري ارزش هاي انساني گذشت. طنز داستانهايش همانقدر که خنده بر لب مي نشاند، افشاگر است، افشاگر روابط مبتذل و پوچ طبقه بورژوا و اشراف که پيش از آن نقش عمده اي در ادبيات روسي بازي مي کردند.
چخوف بسيار پرکار بود. او علي رغم عمر نه چندان بلندش، ده ها نمايشنامه کوتاه و بلند، نزديک ششصد داستان کوتاه و بلند، و صدها مقاله و يادداشت را به رشته تحرير در آورد.
چخوف در سال 1904 در اثر بيماري سل درگذشت.

داستان زير از کتاب «مجموعه آثار چخوف، جلد اول» (انتشارات توس، 1371) انتخاب شده است. انتشارات توس مجموعه آثار چخوف اعم از نمايشنامه و داستان کوتاه را در پنج جلد به انتخاب و ترجمه زنده ياد «سروژ استپانيان» منتشر کرده است (گويا به تازگي تجديد چاپ نيز شده است.) که ترجمه خوب از روي متن اصلي به زبان روسي ويژگي اصلي اين مجموعه به شمار مي رود.


***



تاريخ زنده


در اتاق پذيرايي کارمندي به اسم شاراميکين، نور مطبوع و ملايمي پخش است. يک چراغ پايه دار برنزي با آباژور سبز رنگش، نور ملايم و سبزفام خود را ـ نوري که انسان را به ياد تابلو «شب هاي اوکرايين» مي اندازد ـ بر همه چيز پاشيده است: بر ديوارها، بر مبل ها، بر چهره ها... توي شومينه اي که آتشي رو به خاموشي دارد، کنده اي خاکسترپوش هرازگاه شعله کوتاهي مي کشد و براي يک آن، نوري چون بازتاب حريق هاي دوردست را بر چهره ها مي پاشد اما اين خيزهاي گهگاهي شعله، هماهنگي اتاق را برهم نمي زند و به قول نقاش ها، هماهنگي کلي رنگ ها، محفوظ مانده است.
خود آقاي شاراميکين ـ مردي مسن با چشم هاي آبي مهربان و با موي جوگندمي آراسته به شيوه کارمندان عاليرتبه و با حالت کسي که دمي پيش شامي مفصل خورده باشد ـ پاي شومينه، روي مبلي نشسته است؛ از چهره اش، ملاطفت و ملايمت مي بارد؛ لبخند غم انگيزي بر گوشه لب دارد. کنار او، آقاي لوپنف معاون فرماندار ـ مردي زنده دل و حدود چهل ساله ـ روي نيمکت کوچکي نشسته است؛ پاهايش را به طرف شومينه دراز کرده و با بي حالي، کش و قوس مي رود. نينا و کوليا و ناديا و وانيا ـ چهار فرزند شاراميکين ـ پاي پيانو سرگرم بازي اند. از لاي در اتاق نيمه باز اتاق خانم شاراميکين، نور رنگپريده اي بيرون مي تراود. آنا پاولونا، همسر شاراميکين، آنجا، پشت همان در، جلو ميز کار خود نشسته است. او زنيست سي و چند ساله، گيرا و سرزنده که رياست کميته محلي بانوان را به عهده دارد. چشم هاي زنده او، از پشت شيشه هاي عينک پنسي اش روي صفحات يک رمان فرانسوي مي لغزند؛ رمان را روي گزارش مالي پاره پاره پارسالي کميته، نهاده است. شاراميکين چشم ها را تنگ مي کند و نگاه خود را به آتش هاي خاکسترپوش شومينه مي دوزد و مي گويد:
ـ بله آقا، يادش بخير! قديم ها شهرمان از اين نظر، خوشبخت تر از حالا بود. هيچ زمستاني نبود که ستاره اي گذرش به اين طرف ها نيفتد... خواننده ها و هنرپيشه هاي معروف به شهرمان مي آمدند. اما حالا چه؟.. مرده شويش ببرد! ـ کسي جز يک مشت شعبده باز و مطرب، سرافرازمان نمي کند. از هرچه هنر ظريف و بديع است، محروم مانده ايم... انگار در جنگل زندگي مي کنيم... بله آقا... راستي، آن هنرپيشه تراژيک را به ياد مي آوريد؟.. همان ايتاليايي... اسمش چه بود؟.. سبزه و قدبلند... امان از دست اين حافظه!.. آه، يادم آمد! لوييجي ارنستو دو روجي يرو... چه نابغه اي بود!.. چه قدرتي داشت! گاهي اوقات تا دهان باز مي کرد فرياد تشويق و تحسين تماشاچي ها، سالن تئاتر را به لرزه در مي آورد... آناي عزيزم در امر شناساندن و در شکوفايي نبوغ او، شرکت مؤثر داشت ـ چه از لحاظ تهيه سالن نمايش و چه از حيث فروش بليت براي ده شب نمايش... البته او هم در ازاي زحمات آناي عزيز، مدتي فن دکلمه و ميميک به زنم تعليم داد. چه مرد نازنيني! حدود... اجازه بفرماييد يادم بيايد... بله، حدود دوازده سال پيش بود که به اينجا آمد... نه، اشتباه مي کنم... کمتر از ده سال پيش بود... آنا جان، نيناي ما، چند سال دارد؟
آنا پاولونا از اتاق خود داد مي زند:
ـ ده! چطور مگر؟
ـ هيچي عزيزم، همين طوري پرسيدم... البته گاهي اوقات خواننده هاي معروفي هم مي آمدند... پريليپچين ـ آن تنور تغزلي ـ يادتان هست؟ چه موجود نازنيني! چه قيافه خوشايندي! موبور... صورتش، يک پارچه احساس... نشست و برخاستنش عين پارسي ها... و چه صدايي! تنها عيبي که داشت اين بود که بعضي از نت ها را انگار از توي معده اش درمي آورد و نت «ر» را هم طوري مي خواند که آدم به ياد صداي خلوت مي افتاد. جز اينهايي که عرض کردم، عيب عمده اي نداشت. مي گفتند که خود تامبرليک استادش بود. حضرت اجل، من و آناي عزيزم سالني برايش دست و پا کرديم، او هم به عنوان قدرداني از کمک هايمان، گاهي اوقات از صبح تا شب برايمان آواز مي خواند... به آناي عزيزم، آواز تعليم مي داد. يادم مي آيد در ايام پرهيز بزرگ عيد پاک بود که به اينجا آمد... حدود... حدود دوازده سال پيش... نه، بيشتر... واي از اين حافظه! آنا جان، نادياي ما چند ساله است؟
ـ دوازده!
ـ بله، دوازده سال... ده ماه هم اگر اضافه کنيم... کاملا درست است، سيزده سال پيش بود!.. آن سال ها انگار که زندگي شهرمان، آميخته به شور و هيجان بيشتري بود... مثلا همان ضيافت ها و نمايش هايي که انجمن هاي خيريه به راه مي انداختند. چه ضيافت هاي خوبي داشتيم! چه شب هاي قشنگي!.. آواز و موسيقي و شعر... يادم مي آيد بعد از جنگ، وقتي اسراي عثماني اينجا بودند، آناي عزيزم به نفع آنها نمايشي راه انداخت. هزار و صد روبل، درآمد اين نمايش شد... افسران عثماني، کشته مرده صداي آناجان بودند و همه اش دست هاي او را مي بوسيدند. ها، ها، ها! نبايد از حق گذشت که اين ملت با تمام شرقي بودنش، حق شناس است... نمايش ان شب آنقدر موفقيت آميز بود که حتي ـ باور بفرماييد حضرت اجل ـ در دفتر خاطراتم يادي از آن کرده ام. يادم مي آيد در سال... 1876... نه! 1877... نه! راستي اسراي عثماني چه سالي اينجا بودند؟ آناجان، کوليا چند سالش است؟
کوليا، پسربچه سياه سوخته چرده سياه مو، داد مي زند:
ـ پدر جان، هفت سالم است.
لوپنف آهي مي کشد و مي گويد:
ـ بله، حضرت اجل، پير شده ايم! زوارمان در رفته! آره پدرجان... پير شده ايم! اين روزها، جوان ها از خود ابتکار نشان نمي دهند، قديمي ها هم که پير شده اند... ديگر از آن حرارت ها و جنب و جوش هاي سابق خبري نيست... من، موقعي که جوان تر از حالا بودم خوشم نمي آمد جامعه مان را در خمودگي و بي حالي ببينم... هيچ وقت فراموشم نمي شود که دستيار اول آنا پاولوناي شما بودم... مي خواست برگزاري ضيافت يا نمايش به نفع انجمن خيريه باشد يا راه انداختن لاتاري يا کمک به يک هنرمند سرشناس تازه وارد؛ هيچ فرق نمي کرد ـ تمام کارهايم را زمين مي گذاشتم، آستين بالا مي زدم و فعاليت را شروع مي کردم. يادم مي آيد سال ها پيش، در يک فصل زمستان آنقدر دوندگي کردم که بالاخره مريض شدم... زمستان آن سال را هرگز فراموش نمي کنم! يادتان هست که به اتفاق آنا پاولوناي شما کدام نمايشنامه را به نفع حريق زدگان روي صحنه برديم؟
ـ چه سالي بود؟
ـ از آن زمان، سال هاي زيادي نگذشته... در سال 1879... نه، تصور مي کنم 1880... بفرماييد وانياي شما چند ساله است؟
آنا پاولونا از اتاق خود داد مي زند:
ـ پنج ساله!
ـ با اين حساب، شش سال پيش بود... بله برادر، چه روزهايي داشتيم! زمانه عوض شده! ديگر از آن جنب و جوش ها خبري نيست!
لوپنف و شاراميکين به فکر فرو مي روند. کنده خاکسترپوش براي اخرين بار شعله مي کشد و دمي بعد در زير قشري خاکستر نهان مي شود.

آنتوان چخوف
ترجمه: سروژ استپانيان