April 17, 2003
story - asgari

خارج از محدوده

خارج از محدوده


مي رود زير دوش و باران به فكرش مي زند و فكرش به مناطقي مي رود كه نمي بارند. اريتره، سومالي، شكم هاي باد كرده، بازوها و پاهايي كه خشكيده اند و مگس ها روي صورت بچه ها. او دست مي كشد.
از گرداندن پيچ راديو يا تلويزيون دست مي كشد كه ديگر نشنود از قحطي و بيماري و قتل عام و تجاوز و بيداد.
دست مي كشد از ساز زدن كه مي داند سي دي هايش، اموال كس ديگري بوده كه تصرف شده. ديگر لباسي به تن نمي كند، به خاطر تن هاي عريان. حرفي نمي زند، به خاطر زبان هاي بسته. راه نمي رود به خاطر پاهاي در بند و به روشني نگاه نمي كند، به خاطر نگاه هاي خاموش.
وقتي از خوردن دست مي كشد، زيرا كه باري است اضافي، درونش شفاف مي شود و خانه بي وزن بيرونش را به آب مي سپرد، درحاليكه ديگران گمان مي كنند او ديوانه است.
مساحت ناچيزي از اوراق را نام او اشغال مي كند و در راديو نيز واحد صوتي ناچيزي نامش را ادا مي كند. مرگ او براي تلويزيون كوچک تر از آن بود كه ديده شود.

آلكس كيگان
برگردان: ليلا صادقي