May 01, 2003
story - asgari

نامه اي در بشکه سيمان


«جهان داستان کوتاه» (انتشارات نگاه، 1376) مجموعه هجده داستان کوتاه است که به همت «آرتوش بوداقيان» انتخاب و ترجمه شده اند. با وجود آنکه انتخاب داستانها از ميان طيف گسترده اي از نويسندگان مطرح غربي (و گاه شرقي!) انجام گرفته است، وجود گرايش اجتماعي و واقع گرايي در بيشتر آنها، به کتاب لحن يک دستي داده است.
در مقدمه داستان زير، نويسنده آن از برجسته ترين نمايندگان ادبيات کارگري نوين ژاپن به شمار آمده است. مشخصه بارز آثار او، پرهيز از دخالت دادن احساسات در واقعيات عريان زندگي و ايجاز نثر است.


***



نامه اي در بشکه سيمان


ماتسودو يوشيزو سرگرم خالي کردن بشکه هاي سيمان بود. تلاش مي کرد بدنش را تا آنجا که مي تواند دور از سيمان نگه دارد ولي موها و لب هاي بالائيش با قشر ضخيم خاکستري رنگي پوشيده شده بود. نااميدانه بر آن بود تا دماغش را بگيرد و سيمان سفت شده را که موهاي منخرينش را همچون بتون آرمه سخت و سفت کرده بود بيرون بريزد، ولي دستگاه بتن ساز دقيقه اي ده محموله بتن بيرون مي داد و او مجبور بود به سرعت آن را تغذيه کند تا در کار دستگاه وقفه اي پيش نيايد.
روزي يازده ساعت کار مي کرد ولي در طول اين مدت حتي يک بار هم فرصت نمي يافت تا درست و حسابي دماغش را بگيرد. در فرصت کوتاه صرف ناهار هم که به شدت گرسنه اش بود و مي بايست سريعاً غذايش را ببلعد. اميدوار بود در فرصت کوتاه استراحت بعدازظهر بتواند بيني اش را پاک کند، ولي وقتش که رسيد متوجه شد که لوله خروجي دستگاه بتن ساز مسدود شده و مجبور شد وقتش را صرف باز کردن آن بکند. غروبگاهان ديگر احساس مي کرد دماغش را مثل اين است که گچ گرفته اند.
روز ديگر داشت به پايان مي رسيد. بازوان ماتسودو از شدت خستگي بالا نمي آمدند و مجبور بود تمام قوايش را براي حرکت دادن بشکه ها بسيج کند. موقعي که داشت يکي از بشکه ها را بلند مي کرد متوجه شد که جعبه چوبي کوچکي روي سيمان درون بشکه قرار دارد. حيرت زده زير لب لنديد: «اين ديگر چيست؟» ولي نمي توانست اجازه دهد کنجکاوي باعث کاهش سرعت کارش شود. به سرعت سيمان را با پارو در چهارچوب پيمانه کني ريخت و از آنجا به درون ديگ به هم زن خالي کرد و مجدداً به پارو کردن سيمان پرداخت.
با خودش زمزمه کرد:
ـ صبر کن ببينم، اين جعبه چطوري توي بشکه سيمان پيدايش شده؟
خم شد و جعبه را برداشت و آن را توي جيب جلويي لباس کارش انداخت:
ـ لعنتي! وزن چنداني ندارد، به نظر نمي رسد پول چندان زيادي تويش باشد. آخر ديگر چه چيزي جز پول مي تواند داخلش باشد؟
حتي همين مکث کوچک که از برداشتن جعبه ايجاد شده بود او را از سرعت ماشين عقب انداخت و با عصبانيت مجبور شد سيمان را با سرعت بيشتري پارو کند تا در کار دستگاه وقفه ايجاد نشود. همچون ماشين اتوماتيک از بند گسيخته اي بشکه بعدي را خالي کرد و مجدداً به دستگاه، سيمان رساند.
به زودي سرعت دستگاه کمتر شد و بالاخره توقف کرد. ساعات کار آن روز ماتسودو به پايان رسيده بود. شلنگ لاستيکي متصل به ميکسر را برداشت و تلاش کرد دست و رويش را به صورت موقت بشويد، سپس جعبه ناهارش را به گردن آويخت و با قدمهايي خسته رو به سوي خانه محقرش نهاد. فکرش صرفاً معطوف به اين بود که مقداري غذا به درون معده اش بريزد و از آن بهتر ليواني عرق قوي برنج سر بکشد. از عرض نيروگاه برق گذشت. کارهاي ساختماني نيروگاه تقريباً رو به اتمام بود. به زودي صاحب برق مي شدند. در دوردستها و در تاريکي شبانگاهي، کوهستان «کي را» همچون برج عظيم پوشيده از برفي قد برافراشته بود. ناگهان سرما به درون بدن خيس از عرق مرد خليد و شروع به لرزيدن کرد. از کنار رودخانه «کيسو» گذشت که آبهاي سخت و سهمگينش با کفي شيرگون، غرش کنان به پيش مي تاختند. ماتسودو پيش خود مي انديشيد:
ـ لعنت بر همه چيز! اين ديگه خيلي زيادي ميکنه، بله، لعنتي ديگه واقعاً زيادي ميکنه! پيرزنه باز هم آبستن است!
به شش بچه اش مي انديشيد که هم اکنون در اتاق محقرشان درهم مي لوليدند و به بچه جديد که درست مثل زمستاني که داشت مي آمد در راه بود و به زنش که آنطور آشفته و سراسيمه شکم پشت شکم بچه مي زائيد. زير لب لنديد:
ـ بگذار ببينم، روزانه يک ين و پنجاه سن مزد مي گيرم. براي خورد و خوراکمان مجبوريم روزي دو پيمانه برنج بخريم از قرار پيمانه اي پنجاه سن. نود سن باقيمانده هم که خرج لباس و کرايه خانه مي شود. لعنت بر همه چيز! پس من پول يک ليوان عرق را از کجا بايد بياورم؟
ناگهان به ياد جعبه کوچکي که در جيب داشت افتاد. بيرونش آورد و آن را به پشت شلوارش ماليد تا سيمانهايش پاک شود. بسته را مهر و موم کرده بودند و هيچ چيزي روي آن نوشته نشده بود.
ـ چرا بايد يک همچه جعبه اي را مهر و موم کرده باشند؟ مگر چي تويش هست؟ حتماً يک کسي خواسته قضيه را مرموز جلوه دهد. ولي اين يک نفر کي بوده؟
جعبه را به سنگي کوبيد ولي درپوش جعبه باز نشد. با اوقات تلخي تمام جعبه را زير پا انداخت و با عصبانيت شروع به کوبيدنش کرد. جعبه در هم شکست و تکه اي کاغذ که در لته کهنه اي پيچيده شده بود روي زمين ولو شد. تکه کاغذ و پارچه را از زمين برداشت و خواند:
«من دختري کارگر هستم که در کارخانه سيمان نومورا کار مي کنم و کارم دوختن کيسه هاي سيمان است. نامزدم نيز در همين کارخانه کار مي کرد. کارش ريختن سنگ به درون دستگاه سنگ خردکن بود. صبح روز هفتم اکتبر مي خواست سنگ بزرگي را به داخل دستگاه بياندازد، پايش روي گل ليز خورد و افتاد توي دستگاه سنگ خردکن و آن سنگ بزرگ هم افتاد رويش. ساير کارگرها تلاش کردند بيرونش بکشند ولي هيچ فايده اي نداشت. زير آن سنگ مدفون شده بود درست مثل اينکه در آب غرق شده باشد. سپس جلوي چشم کارگرها، سنگ و بدن نامزدم توي آن دستگاه به اتفاق هم خرد و تکه تکه شدند و از دريچه خروجي پرت شدند بيرون، درست مثل اينکه سنگ قرمز بزرگي توي دستگاه خرد شده باشد. سپس تسمه نقاله آنها را به طرف دستگاه پودرکن برد و توي آن ريخت. در آنجا سيلندر آهني عظيمي درهمشان کوبيد. صداي سيلندر به نظرم به فريادهاي انساني مي مانست و اين فريادها آنقدر ادامه يافتند تا آن تکه ها تبديل به پودر شدند.
استخوانهايش، گوشتش، مغزش همه تبديل به پودر شدند. بله، نامزدم به شکل توده اي سيمان به ابديت پيوست. تمامي آنچه که از او باقي ماند تکه پارچه اي از لباس کارش بود. امروز مشغول دوختن کيسه اي بودم که نامزدم را تويش خواهند ريخت. من اين نامه را يک روز پس از آنکه نامزدم به سيمان تبديل شد مي نويسم و هنگامي که نوشتن آن را تمام کنم مي اندازمش توي کيسه اي که در داخل اين بشکه است.
آيا شما هم کارگر هستيد؟ اگر هستيد به من رحم کنيد و پاسخي برايم بفرستيد. سيمان اين بشکه براي ساختن کجا به کار رفته است؟ خيلي دلم مي خواهد اين را بدانم. آيا همه بشکه يکجا استفاده شده يا براي چند جاي مختلف؟ آيا شما کارگر ساختماني هستيد يا گچ کاريد؟ نمي توانم تحمل کنم که او را براي ساختن کف سالن نمايش يا عمارتهاي بزرگ به کار ببرند، ولي آخر از دست من چه کاري برمي آيد؟ التماس مي کنم اين بشکه سيمان را براي ساختن چنين محل هايي به کار نبريد... ولي اهميتي ندارد، هرجا که دلتان مي خواهد از آن استفاده کنيد، هرجا که دفن شود کارش را خوب انجام خواهد داد، او کارگر قوي و خيلي خوبي است و هر جا که باشد کارش را خوب انجام مي دهد. اخلاق و رفتار خيلي آرامي داشت ولي درعين حال آدم شجاع و نيرومندي بود. سني نداشت فقط بيست و پنج سالش بود. هرگز فرصت نيافت تا بدانم چقدر مرا دوست دارد. و حالا دارم برايش کفن يا در حقيقت کيسه مي دوزم. به جاي کرماتوريوم* کارش در کوره دوار به آخر رسيد. ولي من چطور بايد قبرش را پيدا کنم و وداعش بگويم؟ مي بينيد که حتي نمي دانم کجا مي برند دفنش کنند، شرق يا غرب دور يا نزديک، هيچ راهي هم نيست که اين را بدانم، براي همين است که از شما مي خواهم پاسخي برايم بفرستيد. اگر کارگر هستيد جوابم را خواهيد داد، مگر نه؟ در عوض من هم تکه پارچه باقيمانده از لباس کار او را به شما مي دهم، بله، پارچه اي که اين نامه در آن پيچيده شده همان پارچه است. غبار آن سنگ و عرق تن او... همه به درون اين پارچه رفته اند. اين تکه پارچه تمامي چيزي است که از لباس کارش، باقي مانده. خواهش مي کنم به تقاضايم پاسخ دهيد! آيا اين کار را خواهيد کرد؟ مي دانم کار خيلي مشکلي است، ولي خواهش مي کنم بگذاريد از روز و جاي دقيق و نوع محلي که اين سيمان را در آن به کار مي برند مطلع شوم و همين طور از اسم شما. از شما مي خواهم که مواظب خودتان باشيد. خدا نگهدار.»


سر و صدا و جيغ و فرياد بچه ها يک بار ديگر در اطراف ماتسودو موج برداشت. ماتسودو نوشيدني اش را که در فنجان چاي ريخته بود توي گلويش سرازير کرد و به اسم و آدرس که در انتهاي نامه نوشته شده بود نگاهي انداخت.
ـ من مي خوام نوشيدني ام را بخورم احمق! (فرياد مي زد) از اين به بعد هر چي که دم دستم بياد داغون مي کنم!
زنش گفت:
ـ خوب که اينطور! پس آنقدر پول داري که بتواني ساکي بخوري، بله؟ پس تکليف بچه هايت چه مي شود؟
مرد به زنش خيره شد و بچه هفتمش را به ياد آورد.




پي نوشت:
*: دستگاه مخصوص سوزاندن مردگان. ژاپني ها مردگانشان را مي سوزانند و خاکسترشان را دفن مي کنند.

هاياما يوشيکي
برگردان: آرتوش بوداقيان