... ما داريم مي آييم
دانه هاي خرد و قهوه اي با يک دست از ميانه لوله سفيد سيگار بيرون مي ريخت و دست ديگر آرام به بدنه اش مي زد تا هيچ در هيچ باقي نماند.
(يا حسين، يا حسين ما شهيدها داديم...)
گرد سفيد را آرام درحالي که چشمانش را تنگ کرده بود در لوله سفيد و خالي ريخت تا هيچ از هيچ انباشته شد.
(... کربلا کربلا، ما داريم...)
از زمين برخاست و در آينه شکسته ديوار نظر انداخت، آتش کرد و دود بود که آرام به درونش مي برد و با تأملي اندک، آنرا به چهره هزار تکه خويش در آينه مي دميد.
(... ما داريم مي آييم، کربلا...)
در مبهم مه، جواني بيست ساله يا کمتر با هزار چشم و دهان دوخته و ابرواني شکسته در پيشاني، بازدميدن مه را گم و پيدا مي شد.
(... ممد. ممد نبودي ببيني، شهر آزاد...)
در به هم کوبيد و از پيچ کوچه گذشت، چشمانش از دود و ابر پر و خالي مي شد که از پله هاي اتوبوس پايين پريد و پله هاي ساختمان معراج شهداء را يکي در ميان بالا رفت و در آستانه در ورودي اتاق قرار يافت.
صداي ضبط به ديواره هاي اتاق مي پاشيد، از حاشيه گوش او مي گذشت و در راهرو گم مي شد: (... خون يارانت پر ثمر...)
ــ حاج آقا مامان گفت اين ليست جديده رو بدين يه نگاه بکنيم. تلفني بهم گفت امروز صُب. ميگف شايد جسد بابامون تو اين سري باشه.
مرد از پشت ميز برخاست و صداي ضبط را کم کرد.
ــ يالا آقا يوسف. بفرما. ببخشين، الو، بله از فکه ان، 30 نفر شهيد آقا جون، جون؟ 14 سال قبل. آره، يا علي. ببخشين. بفرما آقا يوسف.
چرخيد و به سمت مرد رفت. چشمان خمار و لبان کبودش مي لرزيد.
ــ بدين حاجي اين ليسته رو، گف اسم بابامون جزو اين سري جديده هست.
مرد بازنشست و سر پايين انداخت.
ــ نه يوسف جون، نبوده، من خودم ديروز از منطقه اومدم. شب عيد باز يه سري از فاو ميارن ايشالا.
پسر دست به ضبط برد و آنرا باز زياد کرد.
(... ما داريم مي آييم، کربلا کربلا...)
چروکيده دستان جوان در هم گره خورد و به جلو خم شد.
ــ حاجي يه دو سه تومن داري بدي ما... يه خرجيه آخه.
(... آه و واويلا... کو...)
صداي نوحه در زل چشمان مرد چرخيد و دست در جيب پيراهن خاکي رنگ خود برد. چند اسکناس تا خورده را به سوي او دراز کرد.
ــ يا علي آقا يوسف، خدا عاقبت هممونو بخير کنه.
(... آه و واويلا... کو جها...)
در کوبيد، چرخيد و يکي در ميان پله ها را پايين رفت و در سخت و فلزي بزرگي را به صدا درآورد.
ــ کيه؟
ــ يوسفم، پول آوردم...