امین انعامی
aminwr@yahoo.com
اتاق نشیمن، کاناپه ی بزرگی در کنار شومینه، جرق جرق بی قرار شعله های آتش و هاله ای از گرما که همانند روحی نامرئی، در همه جای اتاق حضور داشت؛ ناپیدا ولی حس کردنی. یک خواب عمیق که روی کاناپه جا گرفته بود. مردی که روی کاناپه افتاده است، سینه ای که آرام بالا و پایین می رود، نفس هایی که با آتش هم صدا شده اند. آخرین بازمانده از خانواده ای اصیل که تنها تاریخ، داستان حقیقیش را درخود، بدون کوچک ترین نیازی به قلم یا کاغذ، نگهداری می کند، چیزی که در ذهن ها با خرافات آمیخته شده است؛ وحشی و ترسناک.
یک مرد جوان، با مغزی پر از حقیقت ها و دروغ ها، دلی پر از تردید ها و یقین ها، با اراده ای مصمم، با قدم هایی محکم، از پله های عمارت عجیب، پایین می آید. کوله ای بر دوش، شمعی در دست. شمعی که شب را لحظه به لحظه از راهروی مارپیچ می زداید و آنگاه که جوان به پایین پله ها، به اتاق نشیمن می رسد، همه را یک جا برمی گرداند.
او به مرد خواب گرفته می نگرد. چهره ای به ظاهر مظلوم، بدنی به ظاهر خفته و... چشمانی به ظاهر بسته؟ آخرین بازمانده از خانواده ای مرموز، آخرین کسی که می بایست نام ننگین اجدادش را به دوش بکشد. او ازدواج نکرد. شاید هیچ کس حاضر نشد با او ازدواج کند ولی به هر حال، این انتخاب، از جانب خود او صورت گرفت، تا فرزندی نداشته باشد تا انسان دیگری تنها به حکم نام خانوادگیش، از جامعه و از وطنش طرد نشود... تا خودش آخرین نفری باشد که کفاره ی گناهان اجدادش را می دهد؛ اجدادی خون آشام.
مرد جوان، از جیب شلوارش نامه ی دوستش را در آورد تا برای بار هزارم، آن را به دقت بخواند. نامه ای که قتلی را می طلبید، قتلی که از روی ترحم بود؛ ترحم به دوستی چند ساله، دوستی که قرار بود مقتول باشد و مقتولی که با تمام وجود، انتظار این ترحم را داشت:
((دوست جوانم، امیدوارم نامه ی اولم به دستت رسیده باشد. نیازی به تکرار دلایلم نمی بینم. بدان که این سرنوشت من است که یا باید با مهربانی به دست عزیزترین دوستم رقم بخورد یا به دست مردم دهکده، که با خشم و کینه، همین بلا را سر اجدادم آوردند. یک روش قدیمی برای این کار وجود دارد که تو باید بدون لحظه ای تعلل، آن را مو به مو اجرا کنی. وسایل کار را در کوله پشتی مخصوصی در طبقه ی بالای قلعه گذاشته ام. تو باید.......))
و جوان دوباره روش کار را خواند. کوله پشتی را باز کرد. میخ چوبی بزرگی که درون آن بود، همراه پتک و خنجری تیز، بیرون آورد. دوستش را از روی کاناپه بلند کرد و روی زمین خواباند. میخ چوبی را روی سینه ی او گذاشت و با دست دیگرش پتک بزرگ را محکم گرفت. پتک را بالا برد ولی ناگهان صدای بلندی در اتاق پیچید. پتک از دستان مرد جوان رها شد و با صدایی گوش خراش به زمین خورد. چشمان دوستش تکانی خورد اما بیدار نشد. مرد جوان عرق روی پیشانیش را با آستین پاک کرد، میخ چوبی را کنار گذاشت و نزدیک پنجره رفت. صدا، مانند صدای رعد بود ولی آن بیرون، خبری از باران نبود. در اطراف قلعه، یعنی تا حصارهای پوسیده ی حیاط قلعه، قبرستان بود. قبر های بزرگ برای اجدادی بزرگ و تعدادی درخت خمیده که منظره ای افسرده و خیالی به قبرستان بخشیده بود. صدا از چه بود؟ صدایی که خفیف تر، ولی به همان ترسناکی، هنوز به گوش می رسید؛ صدایی از درون گورها؟
مرد جوان برگشت تا به کارش برسد ولی تا پتک را بالا برد، دوباره همان صدا و این بار از فاصله ای نزدیک تر، او را تکان داد و از ادامه ی کار بازداشت. او همان طور که پتک و میخ قطور را در دست داشت، به طرف پنجره دوید تا به خیال خودش، عامل صدا را، غافلگیر کند ولی باز هم چیزی نبود؛ همان باغ و همان گورها. به ساعتش نگاه کرد، ساعت دوازده بود. برگشت تا به کارش برسد ولی درجا خشکش زد. دوست مرموز او، در جایش ایستاده بود و با ابروانی گره کرده و زهرخندی عجیب به او خیره شده بود. چشمان مرد جوان گرد شده بود و ترس غریبی در وجودش حس می کرد؛ ترس از رویدادی شوم. پتک و میخ چوبی را رها کرد و بی حرکت ماند. دوست مرموزش با قدم هایی آهسته و محکم جلو آمد و روبروی او ایستاد. میخ قطور را از روی زمین برداشت. چهره اش از آن حالت ترسناک به حالت همیشگیش برگشت: اگر قرن ها قبل، اجداد خون آشام من، به واسطه ی آزار و اذیت مردم، لایق این مرگ بودند، اکنون این جامعه ی وحشی لایق آن است... با مرگ من، این خرافات پایان نمی پذیرد. این میخ باید به قلب فاسد جامعه فرو برود و آن را بشکافد... با همان چهره ی مصمم و دوست داشتنی ولی با چشمانی که مثل همیشه عجیب به نظر می رسیدند و با صدایی محکم گفت: دوست عزیزم... برای کمک به من و جامعه، آن پتک را بر می داری؟ مرد جوان خم شد و صداهای خفیف که منبعشان نامعلوم بود، به نیستی پیوست و صدای بسته شدن کتاب چند هزار صفحه ای "خون آشام" به گوش رسید.