«دخترک ايستاده بود. در سايه روشن نور بي رمقي که از پنجره به درون راه مي يافت. ايستاده بود، با گونه هايي گل گون و نگاهي فرو افتاده. دستانش را چنان پوششي براي سينه هاي نوشکفته اش کرده بود که گويي تن نيمه برهنه اش تاب نخستين نگاه بيگانه اي را ندارد. نگاه بيگانه ي مرد که آرام و با حوصله ذره ذره برهنه اش مي ساخت...»
کتاب را مي بندم، روي کلماتي که بارها خوانده شده اند، روي خاطراتي کهنه. بايد براي رفتن آماده شوم. دستم بالا مي آيد و يقه ي پيراهن سفيد تازه ام در آينه مرتب مي شود. گوشه ي نگاهم دزدانه به سوي تصوير کتاب در آينه مي چرخد، آن را ورانداز مي کند و دوباره کامل به سوي جلد آبي کتاب مي گردد. انگار که مي خواست خود را به اجبار مشغول کاري نشان دهد، انگار که مي خواست حضور کتاب را ناديده بگيرد، کتابي با جلد آبي که نمناکي انگشتان تمام اين سال ها را در تار و پود خود جذب کرده است، تمام اين سال ها، از نخستين کنجکاوي چهارده سالگي تا بي قراري بيست و چند سالگي.
کتاب را جلو آورد، لبخندي زد و گفت: «ممنون، خيلي خوب بود!» و انگار که ناگهان بزرگ شوي، ناگهان قد بکشي، و ناگهان با همان شتاب دستي بر شانه ات قرار گيرد و تو را فشار دهد تا از هم بپاشي، انگار که اتفاقي غير قابل بازگشت باشد، همه چيز در آن خوب گفتنش نهان بود. نگاهش کردم، نه او را، که آن لبخند نشسته بر چهره اش را که ديگر صميمي نبود، ديگر نمي بردت به آن گم گشتگي چهارده سالگي، گويي با آن گوشه ي بالا نشسته اش پرسشي داشت که انتظار پاسخت را مي کشيد. خيره شده بودم به جلد آبي کتاب، به اثري که از انگشت عرق کرده ام باقي مانده بود. او روبه رويم انتظار پاسخ پرسش ناگفته اش را مي کشيد و من زير تمام آن نگاه هاي دور، تمام آن لبخندهاي پر کنايه ي جمع اطرافم، حتي نتوانستم بپرسم که همه اش را خوانده است. رد خيس ماري روي تيره ي پشتم مي لغزيد و پايين و پايين تر مي رفت.
وقت زياد است. اين را حرکت کند عقربه هاي ساعت بالاي آينه مي گويد. نشسته ام روي تخت، با نگاهي بي هدف که هراز چندگاهي گوشه ي کتاب جلد آبي در امتدادش قرار مي گيرد. کتابي که از ديروز، دعوت نامه ي لاي صفحه ي دويست آن را بارها خوانده ام. از ديروز، همان وقتي که با لبخندي گفت: «حتما بياييد!» و وقتي دور مي شد، لبخندش پر از کنايه و پرسش هاي ناگفته، روي دعوت نامه جا مانده بود. دوست دارم باز هم کتاب را باز کنم و بخوانم: «به نام پيوند دهنده ي جان ها...»
در گوشه ي اتاق کز کردم. از ترس يا شرم، نمي دانستم. از ترس خدا بود؟ يعني خدايا تمام آن خيالات را فهميده بود؟ يعني خدايا فهميده بود که چگونه فکر گناه تسخيرم کرده بود؟ به هر حال کتاب را پس خواهد داد. آن وقت چه بگويم؟ اگر فهميده باشد؟... ايستادم به نماز. خدايا کمکم کن.
کتاب را برداشته بودم که زير جمله ي اول صفحه ي دويست آن خط بکشم: «دخترک ايستاده بود...» از من بزرگتر بود، چند سالي، مي دانستم. اما نمي دانستم چه بود در آن لبخند صميمي، لبخند نزديک، در آن حرکت صورت بي قيدي که هربار با آشوبي مي آمد، آشوبي که نمي توانستم فرو بنشانم. بارها خواسته بودم حرف بزنم، بارها خواسته بودم آشوبم را فرياد بزنم، اما هر بار «اياک نعبد و اياک نستعين» مانع شده بود. هربار که خود را بر سر دوراهي اي مي ديدم که يک سويش «صراط مستقيم» بود و سوي ديگر...
کتاب را برداشته بودم تا خط بکشم، به اميد آنکه تمام خواهش ناگفته ام را از خلال کلمات خواهد شنيد، به اميد لذت کنجکاوي ممنوعي که خواهم داشت. کتاب را برداشته بودم که دوباره لرزيدم. دوباره هراس آمد. نکند مي خواهي در آزمايش خدا مردود شوي؟ مداد در دستم بي حرکت مانده بود. هنوز خطي نکشيده بودم که دلهره آمده بود، آمده بود و در تمام جانم سايه افکنده بود. لرزيدم، در چنين آزمايش ساده اي شکست مي خوردم! به همين راحتي با گناه کنار آمده بودم. مداد را روي ميز پرت کردم. دوست داشتم خود را مجازات کنم.
بايد بروم. مي ايستم، کتم را مي پوشم و به کتاب نگاه مي کنم. به تمام اين سال ها فکر مي کنم، به تمام آن لبخندها که هرکدام آنها حکايت داشت از پرسشي ناگفته و بهانه اي بود براي بي خوابي شبانه اي. شايد از همان روز بود که کتاب را پس داد، شايد از همان روز بود که هر نگاهي رسوايت مي کرد، و هر کلامي کنايه اي در خود نهان داشت. و شايد تمام آن ها امشب پايان بگيرد، شايد...
ايستادم به نماز. ديگر کتاب را پس داده بود. همه چيز تمام شده بود. تحمل آن نگاه ها، آن لبخدها سخت بود. يعني خوانده بود؟ چه فکري کرده بود؟ صداي خنده مي آمد، دور و مبهم. نه امکان نداشت، شايد، ولي من که خطي نکشيدم. آخر چرا کتاب را دادم؟ جز اين بود که هنوز آرزوي گناه در درونم باقي مانده بود؟ صداي نجوايشان مي آمد، بلند و بلندتر مي شد، تا آنکه در سرم پيچيد: «چه نمازي مي خونه!...» يعني همه شان فهميده بودند؟ شايد مادرش را هم صدا کرده بود، شايد تمام خانواده اش را، شايد مادرم، همه جمع شده بودند و صفحه ي دويست را بلند برايشان خوانده بود.
خدايا مگر ستار العيوب نيستي؟
سرم را بالا آوردم. روبه رويم بود، در سايه روشن اتاق. پيراهنش را در آورد و نيمه برهنه ايستاد. ياراي آن نداشتم که دستانم را از قنوت پايين بياورم. خيره شده بود به من، دستانش را روي سينه هايش گذاشته بود و لبخندش، آن لبخند پر سؤال، با آن گوشه ي بالا نشسته اش ميان گلگوني چهره اش پنهان شده بود. خيره بودم، حتي نتوانستم سرم را پايين بياورم، حتي نتوانستم به کف نمناک دو دستم بنگرم. صداي نجوايشان در سرم مي پيچيد: «چه نمازي مي خونه!...»