November 11, 2003
story - asgari

تار شكسته

صالح تسبيحي
s.tasbihi@khazzeh.com

حياط سنگي سفيد، حوض آبي را احاطه كرده و پدر ساز را زمين مي گذارد و انگشت به گونه ي مادر مي كشد و هر دو آرام مي خندند.
مادر دست مي برد و بوي معطر عرق تنش به هوا مي پاشد و مشتي گردو از كاسه ي سفيد برمي دارد و در هاون سنگي ميان پاهايش مي ريزد. دسته ي هاون سنگي را از دست كودک مي گيرد كه محض بازي آن را تا نيمه در دهان كرده و آب دهانش از چانه كش مي آيد و دخترک لم داده به مادر از خنده ريسه مي رود. صداي هاون در سنگ مي پيچد و پدر پنجه هاي بلندش را كه سياه گردوهاي پاک كرده است به تار مي زند.
پسرک كوچک تقلا مي كند و با تلاشي خود را روي پاهاي كپل و كوچكش بند مي كند و تاب تاب خوران يک قدم برمي دارد. مرد ساز مي زند و پنجه هايش سيم هاي سفيد و زرد براق در آفتاب شهريور را مي لرزانند و مشت زن بالاي كاسه ي بلند دوغاب باز مي شود و گردوهاي خرد شده، در سفيدي آرام فرو مي روند. كودک دست به زانوي پدر مي رساند و از بالاي ساز خود را در آغوش او مي اندازد.
كشمكش هاي ريز و درشت دوغاب بر صورتي خرد و نقطه هاي لرزان گل خشک محمدي سقوط مي كنند و دخترک با اقتدار كودكانه اي كاسه هاي كوچک را دايره وار دور سفره مي چيند.
مرد ساز مي زند و زن آرام است در گرم بعد از ظهري تابستاني، ميان گلپرهايي كه با دو انگشت نقش بر دوغابشان مي كند، ميان قوام آرام مرد كه ساز مي زند و باز دخترک در آنسوي سفره ريسه مي رود و مادر با اخمي او را به سكوت مي خواند.

زن دست دراز مي كند و كودک را از آغوش مرد مي گيرد و دخترک دامن گلدار و كوتاه را زير پا جمع مي كند و مي نشيند. مرد ساز را كنار سفره مي گذارد و آرام كنار سفره چمباتمه مي زند، دست به سوي نان كه مي برد تک صداهايي منقطع همه را از جاي مي كند، کودک سر از سينه ي گرم مادر بر مي دارد و لبان سفيد از شيرش مي جنبد و چشمان جوينده اش بالا و پايين را مي كاود. پدر به ديواره ي حياط نگاه مي كند، دخترک با بغض و وحشت به امتداد نگاه پدر نظر مي اندازد.
صداهاي منقطع و بلند، گرماي گرم آفتاب و خانه را مي شكافد. زن بهت زده به مرد مي نگرد و باز صدا بلندتر مي شود كه مرد از جاي برخاسته نخاسته، سايه اي بلند از بالاي ديواره ي حياط بر سايه اش و بر سفيد حياط مي جنبد و مردي تنومند و هراسان در حاليكه دندان به هم مي فشرد، و دخترک جيغ مي زند و مرد تمام قد بالاي ديوار مي ايستد. اسلحه اي سياه را به خود مي فشرد، فرياد مي زند و در پس صداهايي مهيب و ممتد ناگاه، شكم به جلو مي دهد و سر بالا مي گيرد و اندامش شرحه شرحه مي شوند و گلوله هاي داغ از پشت مي آيند و دل و سر و سينه اش را مي شكافند و لحظه، ميان صداهاي مهيب و رعد و گلوله ميان هجوم خون به سنگ هاي حياط و سفره مي شكند و خون آلود، صورت به صورت شكسته دوغاب مي دهد و زن، جيغ مي زند.

سرخ داغ در سفيد سرد مي پيچد و از ميانه ي اندام مرد تنومند در شيب حياط جاري مي شود و مادر جيغ مي زند و كودک گريان را به خود مي فشارد. دخترک بهت زده با چشماني گرد و از حدقه در آمده و گونه هايي سفيد، به هيچ مي نگرد. پدر كه عقب پريده و سر فرود برده، بر مي خيزد و از ميان صداهاي مهيب گلوله و جوان بي جان، زن را در آغوش مي گيرد و با دستي دخترک را به سوي خود مي کشد و همه را به گوشه اي هل مي دهد و در زير اندام خود پناه مي دهد.
صداهاي ممتد كوتاه مي شوند و در اطمينان از مرگ كشيده مي شوند و آرام گم مي شوند.
مرد سر از سر زن بر مي دارد، زن ديگر جيغ نمي زند و خط كبود شده بالاي گونه هايش خيس مي شوند.

سكوت دوباره به ديواره ي حياط و دوغ و خون و سيم هاي فنري شده ي شكسته ساز و اسلحه ي سياه به سفره و آدم ها باز مي گردد و پسرک با چانه اي سفيد از شير مي گريد.
دخترک با صورتي سفيد و اندامي شل در آغوش پدر كف كرده و مرد چپ و راست به گونه هايش سيلي مي زند و تكانش مي دهد. زن به خود مي آيد و پايش را كه به سر جوان مثله شده چسبيده با حركتي سريع پس مي كشد.
سايه هاي بلند باد از هر سو در آفتاب تابستاني مي پيچند و بختک وحشت، شانه هاي خانه را مي فشارد و كمر مي شكند.
مرد فرياد و سيلي مي زند و دخترک را به حوض مي اندازد كه دختر جيغ كشان از آب بالا مي آيد و مي گريد، نفس مي زند و مي گريد و مادر كودک را كنار پله مي گذارد و بسوي مرد مي رود كه دخترک خيس را از حوض بالا كشيده، و باز صدايي مهيب از انتهاي خانه بر مي خيزد.
كودک مي گريد و مادر جيغ مي زند. مرد سري مي چرخاند كه چكمه اي سياه از ميانه ي چوب شكسته ي در داخل مي شود و در را از جاي مي كند. باد ميان موهاي بيجان مرد ميان سفره مي چرخد و گلپرها و گل هاي خشک محمدي را بر حفره هاي سرخ اندامش مي نشاند و لخته هاي خون از تارهاي تاب برداشته مي چكند.
شش مرد سبز پوش با چكمه هايي سياه از در شكسته مي گذرند و تفنگ هاي هار و سياه بر دوش و صورت هاي كبود و گم در انبوه ريش و باد كه در شكستن دائم آسمان مي چرخد و در رعد مي شكند.
پدر دخترک را در آغوش فشرده و هنوز چشمان سفيد دخترک كه سياهه اش گويي به درون مي نگرد ننگريسته. مادر لبه ي پله هاي حياط كز كرده و سر در گريبان، مي لرزد. مردان سبز پوش در حاليكه يكي شان صلوات مي فرستد و ديگري در دشنام مادر بي نام جوان خونين را به هرز آباد مي فرستد به سوي سفره مي روند و در لباس هاي پاره و سوراخ او چنگ مي اندازند و اندام تنومندش را از سفره مي كنند. يكي دست در موهايش مي كند و صورت پاره پاره اش را بالا مي آورد و ديگري مي خندد و آن يكي دشنام مي دهد و با هم صلوات مي فرستند و ديگري قنداق اسلحه را بالا مي آورد و زن جيغ مي زند و آسمان مي شكند. ابرهاي پشته داده به سرخي غروب مي ريزند و مردان سبز و سياه، جوان بي جان را مي كشند و از در مي گذرند و در باران شبانه گم مي شوند.
حياط مي ماند و ردي سرخ كه به دو نيمش كرده و از پله ها و درون خانه گذشته و تا كوچه كشيده شده كه باز يكي مرد سبز كبود و سياه كه صلوات مي فرستاد بازمي گردد و اسلحه ي خيس ميان سفره را از كنار تار شكسته ي خونين بر مي دارد و مي رود.

رعد تيرگي شب را پاره پاره مي كند و زن مي لرزد. مرد سر از گريبان برداشته و در گوشه ي حياط، از ميان چشمان سفيد دخترک مسخ شده در آغوشش، از دوغاب خونين كه در زير باران شسته مي شود و از ميان دايره اي كه باران روي حوض مي سازد، از رد خونين كه در خيس نيست مي شود و از ميان گريه ي بي قرار كودک، به سوي آسمان سر مي كشد و از شكستگي ساز سينه فرياد مي زند و باز، آسمان مي غرد و باران توفنده، فرو مي ريزد و مي شويد.


تابستان 82