November 30, 2003
story - asgari

بی پایان

مرد لاغر ليوان چاي را روي ميز مي گذارد. دستش به ليوان است و با دست ديگر صندلي را عقب مي کشد. دستش مي لرزد و کمي چاي روي ميز مي ريزد، آرام در شيارهاي چوب ميز فرو مي رود و از جايش بخار برمي خيزد. ريشخند مي زند و يله مي دهد روي صندلي. دستش را به رطوبت روي ميز مي کشد، سريع پس مي کشد و انگشت به دهان مي برد. نگاه مي کند به مرد عينکي که بي حرکت در صندلي روبه رو فرو رفته است. خيره است به چاي درون ليوان مقابلش و سر بلند نمي کند. موهاي جلوي سرش ريخته. مرد لاغر دوباره ريشخندي مي زند و يک قند مي گذارد لاي لب هاي بازش. لب هاي جمع نشده اش، کلماتش را به سختي قابل فهم مي کند: «هي!... مي دوني... خوشم مي آد!»

مرد عينکي دو حبه قند در چاي مي اندازد و آرام هم مي زند. مرد لاغر حرکت قاشق او را دنبال مي کند. دست مي کشد روي اندک چاي باقيمانده ي روي ميز و سُرش مي دهد سمت ليوان مرد عينکي که هنوز چاي را هم مي زند. چهره اش سرخ مي شود، آرام سرش را نزديک مي آورد و مي گويد: «نمي خوام کسي بفهمه، ولي ازت خوشم مي آد!» عقب مي کشد و با انگشتانش بازي مي کند. گونه هايش سرخ است. ليوان چاي را برمي دارد و جرعه اي سر مي کشد. قند را لاي دندان هايش فشار مي دهد و با شنيدن صداي خرد شدن آن، گوشه ي لبش بالا مي رود. زير لب غرولند مي کند: «مزه ي تف مي ده!»

مرد عينکي خيره است به موج هاي کوچک درون ليوان. آرام هم مي زند و متلاشي شدن قندها را دنبال مي کند. مرد لاغر جرعه اي ديگر سر مي کشد، سرش را جلو مي آورد و زمزمه مي کند: «مي دوني من يه نقشه دارم.» مرد عينکي قاشق را از چاي خارج مي کند، به دهان مي برد و زبانش را روي آن مي کشد. بعد گويي که شرمگين باشد، قاشق را درمي آورد و دوباره در چاي مي گذارد. مرد لاغر زل مي زند توي چشمانش. گويي انتظار تمام شدن کاري را مي کشد. اما مرد عينکي دوباره شروع مي کند به هم زدن. مرد لاغر همان طور خيره شده مي گويد: «نبايد اونا بفهمن، نقشه مو ديشب کشيدم...» بعد خيره مي شود به ميز و زير لب مي گويد: «زنم پارسال مرد، بچه ام هم همين طور...»
مرد عينکي دو حبه قند ديگر برمي دارد و در چاي مي اندازد. دستي روي شانه ي مرد لاغر قرار مي گيرد. سرش را بلند مي کند، مي خندد و مي گويد: «چطوري خيکي؟»

مرد چاق صندلي سوم را عقب مي کشد. چهره اش درهم فرو رفته است. با صداي زيري که با اندامش تناسبي ندارد، خشمگين مي گويد: «يه بار ديگه بگي خيکي، دهنتو سرويس مي کنم.»
مرد لاغر مي خندد. به عينکي اشاره مي کند و مي گويد: «ازش خوشم مي آد.» بلافاصله اضافه مي کند: «نفهمن ها! پيش خودت بمونه.» مرد چاق دستش را روي ميز مي گذارد، نگاهي به عينکي مي کند و مي گويد: «من چايي ندارم. ريخت.» مرد لاغر نصف چاي باقيمانده اش را جلوي مرد چاق مي گذارد. دستش را مي برد جلو و روپوش او را مي گيرد. به سمت خود مي کشد. مرد چاق نزديک مي شود و لاغر در گوشش زمزمه مي کند: «يه نقشه دارم، هيچ کي نمي دونه.» ترسي چهره ي مرد چاق را فرا مي گيرد. چشمانش را گرد مي کند و عقب مي رود. زير لب مي گويد: «مثل ديروز، هنوز همونه؟» مرد لاغر سر تکان مي دهد و مي گويد: «قرار شد به کسي نگي، خيکي.» ابروهاي مرد چاق به هم گره مي خورد، داد مي زند: «يه بار ديگه بگي خيکي، دهنتو سرويس مي کنم!»

قندهاي درون چاي حل شده است. مرد عينکي قاشق را از چاي خارج مي کند و در دهان مي گذارد. دو حبه قند ديگر در چاي مي ريزد و قاشق را دوباره برمي گرداند. مرد لاغر دستانش را روي سرش مي گذارد، فشار مي دهد و حرکات قاشق را دنبال مي کند. سرش را محکم تر فشار مي دهد. صورتش سرخ مي شود و مي گويد: «نبايد اونا بفهمن...» پيشانيش را روي ميز مي گذارد و هق هق خفه اي بلند مي شود. بريده بريده مي گويد: «پارسال... مُردم... زنم هم...» و ادامه نمي دهد.
مرد چاق دستپاچه شده است. صورتش از هيجان برافروخته شده است. دست روي موهاي لاغر مي کشد، دست ديگر را روي شانه هايش مي گذارد و با صداي زيرش مي گويد: «عادت مي کني... همه مي ميرن...»

صداي زنگ مي آيد. مرد عينکي سرش را روي ليوان خم کرده، دست مي برد و دو حبه قند ديگر درون چاي مي اندازد. سراسيمه شروع به هم زدن مي کند. مرد لاغر سرش را بلند مي کند. با چشمان سرخش زل مي زند توي چشمان مرد چاق. التماس کنان مي گويد: «نبايد اونا بفهمن. الآن مي آن خيکي!»

دوباره صداي زنگ مي آيد. بلند است و گويي از تمام مرزها، از تمام ذهن ها مي گذرد. مرد چاق دستش را روي سرش مي گذارد، داد مي زند: «يه بار ديگه بگي خيکي، دهنتو سرويس مي کنم.» مرد لاغر خيره مي شود به عينکي که چاي را هم مي زند. دست مي برد و دست عينکي را مي گيرد. مرد عينکي مقاومت مي کند، مي خواهد به هم زدن ادامه دهد که چايش سرنگون مي شود. چاي پخش مي شود روي ميز و آرام در شيارهاي چوب آن فرو مي رود. مرد عينکي بي هيچ حرکتي خيره مي شود به چاي ريخته.

دوباره صداي زنگ مي آيد. همهمه ي اطراف اوج مي گيرد. مردان سفيدپوش با سرعت و سراسيمه در اطراف در حرکتند.

«بازم شما سه تا!» مرد لاغر و چاق سر بلند مي کنند و جوان سفيدپوش را مي بينند.
«يک سال، هر عصر با هميد. خسته نشديد؟» جوان به رطوبت برجاي مانده روي ميز نگاه مي کند و به عينکي مي گويد: «باز هم مثل هر روز چايي ات را ريختي؟» مرد لاغر با ايما و اشاره قصد دارد چيزي بگويد، گويي مي خواهد عينکي را از جوان برحذر دارد. جوان مي خندد، با تحکم مي گويد: «پاشين! بايد بلند شين برين. دِ زود باشين.»

هر سه بر مي خيزند، با سرهايي فروافتاده، آرام آرام به صف نزديک مي شوند. صفي بي پايان از مرداني سفيد پوش و سرافکنده.


آذر 1382