صالح تسبيحي
s.tasbihi@khazzeh.com
می آيد. نمی آيد. می آيد. می سرد عرق از گونه ها به گردن. از ميان سينه های زن می غلتد لای پاها. بی تاب ايستاده. می سرد عرق از ميان جامه، خيس می کند راه خود را تا کنار کفش ها. به زمين فرو می رود. زن منتظر، کيف پول به کف دست می زند از بی تابی. می آيد. نمی آيد. عرق سرد، آسفالت داغ را خنک می کند و از سنگ های در جای مانده ي رنگ به رنگ لای قير داغ فرو می رود و سوراخ می کند راه.
زن به همه طرف نگاه می کند. بر جای می جنبد. بی تاب.
قطره ي سرد عرق به خاک فرو می شود. زير آسفالت، زمين پنهان را خيس می کند. کيف به کف می کوبد و عرق می ريزد.
می شمرد پوست، قطره های لرزان عرق را. می آيند. نمی آيند. قطره می لغزد. از لای خاک و ريشه های وا زده ي زير زمین به مويرگ های چوبين درخت می پيچد.
مردی می گذرد.
در شباهت چشمان خطا نمی کنی اگر خودش باشد. خودش نيست. می آيد. نمی آيد. قطره به ذرات می پراکند و قطرات می شود. می شوند و نمی شوند. ميان شدن و نشدن خاک تاريک سوراخ، سوراخ از خالی ريشه ها، فرو می رود لای زغال سنگ. قطره ها همین جا می مانند از ناتوانی. زن عرق می ريزد و قطره می تواند. می سرد در اقصای تاريک زمين.
زن کيف را در مشت می فشرد و مردی از پشت شيشه ي نيمه پايين ماشين اشاره می کند. زن نگاه نمی کند. روی می گرداند. دل قرص می کند به انتظار. می آيد. نمی آيد. سرعت می گيرد و می رود. قطرات ريز فرو می روند در مغاک های معوج زيرين. زغال سنگ ها را در می نوردند تا جبه. لب حفره ای بی نام جمع می شوند باز قطرات. باز همان قطره، قطره می شود. ماشين چراغ می زند. چراغ می زند و جوانکی اشاره می کند با انگشت. زن نمی نگرد و عرق می ريزد. روسری جلو می کشد و می شمرد. می آيد. نمی آيد. ماشين چراغ آخر را نزده سرعت می گيرد. زن از انتظار لبريز. پوست خيس، قطره می شمرد. قطره از خاک سياه فرو می شود تا جبه. جبه ي کشدار و نرم که می گسلد آمدن ها را در نيامدن همان زمين. زن مچ می چرخاند و ساعت را نگاه می کند. اگر از آمدن و نيامدن فارغ بود، می جهيد از عرق ريختن زير آفتاب. جبه سوراخ نمی شود. جبه ي داغ بخار می کند قطرات لجوج را. همان ها که در زغال سنگ جا نمانده اند و باز آمده اند از حرص. حرص سريدن می زند قطره. به جبه نرسیده بخار می شود. زن جدول سنگی را می جويد و می نشيند به انتظار.
ماشينی ديگر و چراغی ديگر. جلوتر. می ايستد. چراغ می زند. زن روی می گرداند. از انتظار بر می خيزد. نمی آيد. نمی آيد. بخار لای سنگ ها می خزد و از خاک سیاه و زغال سنگ ها می گذرد. آفتاب ساعتی هست که رفته. شب تاريک روشن شهر و قطره ي لجوجی که چراغ می زند وعقب عقب می آيد. تن شور زن به هم چسبيده از عرق های خشکيده. ريشه ها جان نمی گيرند. بخار سرد از لابلايشان می گذرد. زن کيف در دست می فشرد و از کنار جدول می رود به طرف ماشين. دست به دستگيره می اندازد. مرد پشت فرمان لبخندش را می خورد از شهوت. زن اين سوی و آن سوی را می نگرد. خم می شود طرف صندلی. بخار ناپيدا از جداره های کفش فرو می رود ميان انگشتان پا. بالا می رود از پوست شور. زن به صندلی يله می دهد و در می کوبد. بخار سرد و بی رنگ، می زند ميان چانه و از لب های سرخ زن به گونه ها می نشيند.
آذر 82