January 28, 2004
story - asgari

1+68

فرشید سلطانی

مادر گم می شود
من و پدر خودمان را به ناراحتی می زنيم
از وقتی مادر گم شده يک ماشين سياه هميشه مرا تعقيب می كند
من پنجاه خيابان را که می دوم از خستگی می ميرم
پدر از ماشين سياه بيرون می آيد و مرا بغل می كند
من زنده می شوم و پدر می ميرد
به خانه که می رسم پدر را می بينم که معشوقه اش را می بوسد
عکس يک دره کنار تلفن است
مادر در عکس با آقای غريبه پاهايشان را آويزان کرده اند و همديگر را می بوسند
پدر پشت عکس، تاريخ گم شدن مادر را با خون نوشته است
من جيغ می زنم و معشوقه ی پدر می ميرد
پدر از دست معشوقه ای که بلد نيست زنده بماند عصبانی می شود و مرا می بوسد
معشوقه از دست پدر که او را نمی بوسد عصبانی می شود و زنده می شود
اینجا پدر قبول می كند که کمی گيج شده است
پدر سوار ماشين سياهش می شود و می رود تا دنبال مادر بگردد
به آشپزخانه که می روم مادر را می بينم که آقای غريبه را می بوسد
من جيغ می زنم و مادر می ميرد
آقای غريبه از دست من که جيغ زده ام عصبانی می شود و مرا می بوسد
مادر از دست آقای غريبه عصبانی می شود اما از لج من زنده نمی شود
معشوقه ی پدر عاشق آقای غريبه می شود
من همينطور که جيغ می زنم سوار ماشين سياه پدر می شوم و می روم تا دنبال مادر بگردم
پدر را که می بينم تعقيبش می کنم
پنجاه خيابان را که می دود من از خستگی می ميرم
پدر در ماشين را باز می كند و مرا روی صندلی عقب دراز می كند
النگوهای خونی مادر را روی صندلی عقب می بينم و به پدر نگاه می کنم
به دره که می رسيم مادر و آقای غريبه خستگی ناپذير همديگر را می بوسند!
تا 40 می شماريم و هر دوتايشان را پايين پرت می کنيم
پدر احمق بازی در آورده است و حالا پوزخند می زند
به جای اين که آن ها را پايين پرت کرده باشيم خودمان را بالا پرت کرده ايم
به سقف دنيا که می رسيم دلمان برای همديگر تنگ می شود
آن طرف سقف، خدا و معشوقه اش دارند همديگر را می بوسند
ما حوصله ی دردسر نداريم
خيلی آهسته خدا و معشوقه اش را پايين پرت می کنيم
اين بار ما به جای خدا احمق بازی در می آوريم
من تصميم می گيرم کاری کنم هر کس مرده، مرده ی ديگری را ببوسد
تهديد می کنم که اگر هر کاری من می گويم نکنند زنده شان کنم
همه زنده می شوند و من حوصله ام سر می رود
پدر به جای خدا دستور می دهد همه همديگر را ببوسند
همه چپ چپ پدر را نگاه می كنند
پدر پوزخند می زند و حوصله اش سر می رود
خودمان را پايين پرت می کنيم و توی ماشين سياهمان می افتيم
روی صندلی عقب خدا و مادر همديگر را می بوسند
ما سرمان برای دردسر درد می كند
آهسته خدا و مادر را بالا پرت می کنيم
من بغض می کنم و می پرسم: مادر کجاست؟
پدر ادای گريه کردن را در می آورد
من می فهمم که مادر پيش خدا رفته
انگار مادر از پيش خدا بودن حوصله اش سر می رود
ما خدا را می بينيم که همينطور که پايين می آيد جيغ می کشد و روی صندلی عقب می افتد
به جز آقای غريبه همه می ميرند و آقای غريبه خود به خود به بالا پرت می شود
من و پدر می دانيم مادر دارد جای خدا احمق بازی در می آورد
خدا پدر را تهديد می كند اگر معشوقه اش را به خدا ندهد مادر را برمی گرداند
پدر مرا به جای معشوقه اش به خدا قالب می کند
مادر برمی گردد و خدا پوزخند می زند
مادر قبول می كند که کمی گيج شده است!
خدا در گوش پدر چيزی می گويد و با معشوقه ی جديدش بالا می رود
چشمان پدر دو کاسه ی خون می شود
من هيچ نظری درباره ی دردسر ندارم پس خودم را به مردن می زنم
عکس کنار تلفن زير صندلی عقب افتاده است
گوشه ی عکس پدر و معشوقه اش دارند همديگر را می بوسند
گوشه ی پشت عکس مادر تاريخ گم شدن خودش را با رژ لب نوشته است
خيلی ساده اند که فکر می كنند من به اين سادگيها گيج می شوم!
پدر به پشتم می زند و می گويد که من ديگر بزرگ شده ام
من منتظر يک خبر بد می شوم
پدر می گوید بهتر است همه چيز را فراموش کنيم
من می فهمم که ديگر بزرگ شده ام
به خانه که می رسيم مادر هنوز خواب است
ما هم خودمان را به خواب می زنيم

صبح مادر گم می شود...