آبنوس مصلحی
dazanfekte@yahoo.com
باران سيل آسا و بی چتری زندگی اش را به گند کشيده بود. اتوبوس هنوز ناايستاده بود که به ميله اش آويزان شد و خودش را بالا کشيد. چراغ های سقف يکی در ميان روشن بودند. آن عقبی هم نورش می لرزيد. بارانی کهنه اش را تکاند. روسری مثل لچک آب به مغز سرش چسبيده بود. جوراب هايش خيس بودند. انگشت هايش را تکان کوچکی داد، ديگر حسشان نمی کرد. اتوبوس راه افتاد و دختر به جلو لنگر انداخت. دستش را به ميله گرفت ولی از شدت ضعف روی مرد جلويی افتاد.خودش را صاف کرد و گفت: «معذرت می خوام.» مرد لبخندی زد و رديف جلوی دندان هايش نمايان شد. چندش اش شد.
جايش را محکم کرد. تمام تنش از خيسی، سرما و گرسنگی می لرزيد. نگاهی به قسمت مردانه کرد. پسری شايد 23-24 ساله يک وری نشسته بود و نگاهش می کرد، طوری که فقط سمت چپ صورتش پيدا بود. دختر زير نور لرزان اتوبوس به چهره ی پسر دقت کرد. صورتش خوش فرم بود. چشم های روشنی داشت، شايد هم توی اين نور لزران و گاه به گاه اين طور به نظر می رسيد. گونه اش استخوانی بود و لب های باريکی داشت، مثل دو خط موازی، مثل مهر سکوت. لبخند کم رنگی زد. دختر نگاهش را به پنجره انداخت. مغزش مثل ماشين کار می کرد. پنجره بخار کرده بود، چيزی پيدا نبود. آهی کشيد و زيرچشمی پسر را پاييد. لبخند پسر پهن تر شد. بدش نيامد، لبخند کثيف نبود. چشم های پسر بين زمين و آسمان می چرخيد. مثل چشم های پدر عليلش که وقتی می خواست برود دستشويی يا غذا بخورد آنقدر می چرخيد و دو دو می زد تا کسی به دادش برسد... دلش گرفت. با تکان های اتوبوس گاهی تعادلش به هم می خورد. خسته بود بس که دستش را به ميله چسبانده بود. به دست هايش نگاه کرد. ترک ها را شمرد، 10 تا 15 تا شايد هم بيشتر. بهتر بود به جای شمردن بدبختی هايش پسر را نگاه کند. پسر نگاهش را به دست های دختر انداخت، بعد به صورتش و دوباره به کف اتوبوس خيره شد. مهم نبود، مگر در آن نور کم پسر چيزی می توانست ببيند؟ دختر مصرانه سرش را کمی پايين آورد تا نگاه پسر را پيدا کند، پسر انگار که حسش کرده باشد، سرش را بالا گرفت. نگاهش روی سرتا پای دختر لغزيد و در چشم هايش ثابت شد، پلک هم نزد.
دختر خوشش آمد، هميشه از نگاه هايی که مرتب باز و بسته می شدند، نفرت داشت، اما نگاه درشت پسر بی هيچ لرزشی بر او بود. انگار مويش را آتش بزنند، می خواست نگاه پسر را بجويد و دنبال کند. دستش را به روسری برد و گره را محکم کرد. دوباره چشم در چشم شدند. دختر به سرش زد مثل فيلم ها کمی دلبری کند.
انگار بد هم نبود، چون پسر هم لبخند خفيفی زد و سرش را پايين انداخت. سر ايستگاه دختر روی صندلی خالی نشست و دست هايش را در هم گره کرد. پسر اما تکان نمی خورد. به کفش پسر نگاه کرد، بد هم نبود، لابد مايه ای هم داشت. دختر از فکر کفش های نو و لبخندهای پسر لرزيد. اتوبوس شلوغ بود. آن ته يک پسربچه مرتب ونگ می زد و مادرش هيس هيس می کرد. پسربچه خودش را خيس کرده بود و بوی گند و معده ی خالی، دختر را به تهوع انداخته بود. پيرزنی عقب اتوبوس یک ريز حرف می زد و گاهی بين وراجی هايش از پادرد و ديسک کمر شکايت می کرد. پشت سری های دختر دستور قرمه سبزی به هم می دادند. در اين همهمه ها پسر همچنان او را می پاييد. مثل اين بود که از يک دنيای دیگر است، انگار کر بود و صداها را نمی شنيد، يا بوی گند را نمی فهميد. خودش را جا به جا کرد، در صندلی کمی فرو رفت و فکر کرد: حواسش به منه... و از این فکر خوشش آمد. ترمز اتوبوس همه را به جلو سراند. دختر با خشم ميله را چسبيد. می ترسيد ليز بخورد توی قسمت مردانه، آنوقت پسر می آمد جلو، دستش را می گرفت و بلندش می کرد. ولی اين دست های زبر... محکم تر به ميله چسبيد. دوباره فکر کرد: واقعاً چه جای رمانتيکی! پوزخندی زد. آخرين چراغ خاموش شد و ديگر نلرزيد. نگاه پسر در تاريکی گم شد.
اتوبوس ايستاد. دختر بلند شد. دلش شور می زد، زانوهايش لرزش خفيفی داشتند، فکر کرد: «بايدحرفی بزنه، دنبالم بياد، بلند شو...»
پسر بلند شد. وقتی خواستند پياده شوند، دختر نيمه ی راست صورت پسر را ديد. خشکش زد، يک طرف صورت پسر سوخته بود، زير نور کم که اينطور بود، نه اصلاً انگار گوشت صورت را با چاقو تکه تکه کرده باشند، شايد هم با چرخ گوشت قيمه قيمه و دوباره قيمه ها را روی صورت چپانده باشند... چشم راستش نيمه باز بود و دماغ به آن خوش فرمی کاملاً کج بود و فقط روزنی برای تنفس داشت. اثری از لب های باريک و موازی هم نبود. دختر رنگش پريد، با صدای راننده به خودش آمد: «برو پايين ديگه، شب شد، گيجی؟؟» وقتی پايش به زمين رسيد، صدای پسر را شنيد که با لحنی خسته گفت: «ترسیدی؟» صدا خفه بود. دختر راهش را کشيد و بدون آنکه دوباره نگاه کند، رفت.
باران، بی چتری، گودال های آب و اشک های داغش، حالش را به هم می زد. دلش از گرسنگی مالش رفت... مثل هر شب به کفش های توی ويترين خيره شد.