February 26, 2004
story - asgari

3x4

فرشيد سلطانی

نقشه ام کامل است.. شروعش با چنگال های پلاستيکی غذايمان است و با قرمز لخته شده لای ملافه های سفيد تمام می شود.. گفته بودم اينجا همه چيز سفيد است؟ اشکالی ندارد دوباره می گويم..

اينجا همه چيز سفيد است.
قديم ها ولی رنگ ها بيشتر بودند. مثلاً آن لباس سبز يادت هست؟ همانی که بيشتر وقت ها نمی گذاشت بيشتر کشفت کنم.
همانی که نمی دانم کدام حرامزاده ای برايت خريده بود. همان حرامزاده ای که هيچوقت نديدمش ولی انگار بويش را به لباس سبزت دوخته بود.

اينجا هم گاهی بالا می آورم..
مثل روز آخری که جادوگرهای سفيد پدر را بردند. با آن مراسم عجيب و غريبشان!
با آن خطوط گچی روی زمين که مرا ياد لی لی می انداخت. لی لی بازی می کرديم که يک لحظه فکر کردم پيرمرد بدبخت همان حرامزاده ی خيال هايم است. وگرنه چه دليلی داشت اين همه اصرار که فراموشت کنم؟.. بين خودمان باشد خون لخته شده لای موهای سفيد بعد از چشم های قهوه ايت زير آن موهای زرد، قشنگ ترين هارمونی دنياست.

اينجا بعضی آدم ها را به تخت هايشان بسته اند. انگار مثلاً اينوری ها لگد می زنند و آن طرفی ها گاز می گيرند.
خب تنها فرق اينجا با جايی که من از آنجا آمده ام همين بستن اين موجودات بينواست وگرنه گاز گرفتن آدم ها که چيز جديدی نيست. راستی يادت هست؟.. نه حوصله هيچ خاطره ای را ندارم.. خانم شماره دو از شما می پرسم: شما فکر می کنيد بهتر است خاطره ها را تف کرد يا فقط کافی است آن ها را بالا آورد؟ گزينه ی دو؟ خير، گزينه ی يک؟ بله، ده امتياز.. راستی از گاز آدم ها نترس، دردش فقط يک عمر طول می کشد.. بعد راحت می شوی..

اينجا هيچکس به سؤال هايم جواب نمی دهد. من هم ياد گرفته ام جوابشان را خودم حدس بزنم..
کاش آن روز لعنتی هم از آن دوست لعنتی ات نمی پرسيدم کجايی.. کاش جواب نمی داد که رفته ای.. الان از آقای سفيد قد بلند پرسيدم چرا اينجا زندانيم کرده اند.. لبخند زد و لمسم کرد.. من عاشق کرختيم شده ام..

من اينجا گاهی داغ می شوم، آنقدر داغ که اگر تمام بستنی های دنيا را لمس کنم آب می شوند.
مثل همان روز برفی که مچت را آن گوشه ی تاريک کلاس با پسر همکلاسيمان گرفتم. يادت هست همان شب يک احمق روانی خانه تان تلفن زد؟ و تو نمی ديدی با هر کلمه از حرف هايت اين احمق روانی تکه ای از وجودش را بالا می آورد، به بيرون تف مي كند و تکه ای ديگر بالا می آورد..

اينجا آقای سفيد قدبلندی دارد که جادوگر است. اين را فقط من و خودش می دانيم. هر وقت من را لمس مي كند کرخت می شوم.
قديم ها هم کرخت می شدم. اصلاً من کرخت به دنيا آمدم.. تکه گوشتی که يک پا در هوا منتظر اولين سيلی زندگيش بود. آن دکتر آدم احمقی بود. کدام آدم عاقلی سيلی را آنجا می زند؟ اما کاش به مادرم هم می زد. جايش مهم نبود. کاش می زد تا مادر هم گريه کند. ولی نزد.. مادر حتماً با يكي از همان لبخندهای مصنوعی که بعدها توی عکس ها ديدم به آسمان ها رفته بود بدون اينکه وقت کند حتی يک بار لمسم کند.

اينجا يک شماره دارد، اين را يک روز وقتی آقای سفيد قدبلند داد می زد شماره 35 تشنج کرده فهميدم.
قديم ها شماره ها هم بيشتر بودند. آن شماره ی هفت رقمی يادت هست؟ همانی که دوستت برای شوخی روی تخته سياه نوشته بود و اسمت را زيرش نقاشی کرده بود. همان شماره ای که وقتی من در را باز کردم ناشيانه پاک کردی و بيرون رفتی. همانی که 251 اولش را بلعيدم و 8 آخرش را به زور فرو دادم. من بودم و قانون احتمالات و صدها شماره که فقط يکيشان به درد من می خورد.

اينجا هيچ ساعتی نيست، تنها چيز عاقلانه اينجا همين است. حتی احمق ها هم شن های بيابان را نمی شمارند.
می توانی سال ها سرت را به ديوار پشت سرت تکيه بدهی و به ديوار رویرويت زل بزنی.. شايد اوايل کمی خسته کننده به نظر برسد. کار بهتری هم هست. می توانی سرت را به ديوار روبرويی تکيه بدهی و به ديوار پشت سرت زل بزنی.. می بينی.. آدم ها هميشه به تنوع فکر مي كنند!

اينجا گاهی فکر هم می کنم.. يا حتی خيال، تو را می بينم که چمدان هايت را بسته ای، به در خانه که می رسی برمی گردی.. آهی می کشی و برای هميشه می روی.. تمام خاطراتت را که يک دور ورق زدی در ماشين خاکستريت را محکم می بندی، گوشی گران قيمتت را برای آخرين بار خاموش می کنی و می دانی که ديگر هرگز روشنش نخواهی کرد..

پی نوشت:
عکس روی جلد، برگرفته از آثار عکاس بنام، connie imboden، است.