June 11, 2004
story - asgari

لوح محفوظ

صالح تسبيحی
www.salehtasbihi.com


من مارم، اگر کودک بودم نمي‌خزيدم ميان دندان‌ها زير زمين يا نمي‌پيچيدم، اگر کودک بودم، دور نشان داروخانه.
مارم، اگر کودک بودم بجاي خزيدن بالا مي‌پريدم و پايين که پدر پسته خريده. پيش از اين هم پيرزن بودم ولي کودک نبودم. به عصاي موسا پيچيده‌ام که روي سنگ حک‌ام کردند با موسا و مشتي سگ پايين پا.

پيرزن بودم که زاده شدم، جواني کردم، دادم، گرفتم. آخر عمري رفتم سامره و کاظمين و نجف و کربلا زيارت، آينه آوردم محض تبرک بگذارند توي قبرم. از دستم افتاد قبل از مردن شکست. حالا لاي همان آينه‌ي شکسته که روي صورت پير و بي‌دندان گذاشته مي‌لغزم.

کودک اما نبوده‌ام حالا که مارم. بعد اگر پوست بيندازم و مرد ميانسال شوم با رؤياهاي از دست رفته، تازه مي‌رسم اول خط. اول همه که همان بودم. مردي چهل و چند ساله با عرقچين سبز که عبا بر دوش زنگ خانه‌ي پيرزن‌ها را مي‌زدم. همانجا لب پله يا چارچوب در مي‌نشستم و «جوشن کبير» مي‌خواندم. خانه و خانه‌زاد را حالا نه که مارم، همانجا همان‌وقت آنجا در آستانه‌ي در دعا مي‌کردم و پول و تخم مرغ را مي‌کردم لاي خورجين. خاک تربت به دهانم ريختند قبل از لحد گذاشتن. حالا اگر بخزم تنم بوي تربت مي‌دهد. پوستش را ديروز نه، پريروز انداختم.

چه حالا که پولک‌هاي سفت و پشت هم به زمين تاريک کشيده مي‌شوند، چه پيرزن که بودم، فحش مي‌دادم به بچه‌ها. کودک قيچي به هم مي‌زد و مي‌خنديد که خوبيت نداشت اينجور. يا با انگشت نشانم مي‌داد به مادر. دعا که مي‌خواندم با سوز و گداز، کودکي از پله‌ها کنارم مي‌دويد و خندان مي‌رفت زير پله با دندان پسته مي‌شکست. مادرش کتک نمي‌زد.
کودک اگر شوم همانجا پوست مي‌اندازم و حالي به حالي مي‌شوم که ببرند ببندند به ضريح تا شفا بگيرم. شفاي کودک ديوانه را در سامره يا کربلا نمي‌دادند، کار، کار موسا بود. موساي کاظم که چالش کرده‌اند در کاظمين و مريض شفا مي‌دهد. همانجا خودم ديدم. آينه به ضريحش ماليدم. آن‌وقت که پيرزن بودم پيش از حالا که مارم، دندان عاريه را دادم يکدست طلا کشيدند که بود لاي لثه‌ها تا مرده‌شوي توي غسالخانه از دهانم بيرونش کشيد.
دو سالي قبل مرگ با همان‌ها به روضه‌خواني که اول بودم لبخند مي‌زدم.
آينه شکسته را حواسشان نبود لاي دهان بي‌دندان مي‌گذارند.

حالا که براي درمان دندان‌هاي شکسته از پوست پسته دور نشان داروخانه پيچيدم، اگر زير پله‌خانه‌اي کتيبه را پيدا کنند يا نکنند پوست مي‌اندازم محض دوباره کاري. کتيبه‌اي که زير خاک‌هاي خانه، زير پله، که شيشه‌هاي پر پسته را آنجا مي‌چيدند چالش کرده‌اند و من در آن دور عصاي موسا پيچيده بودم از قبل. اگر مي‌دانستم روي سنگ جهودها حکم کرده‌اند آنجا جلوتر کنار پله نمي‌نشستم و جوشن کبير نمي‌خواندم براي اهل خانه‌اي که نانشان شبهه داشت. نمي‌دانستم.
حالا خزيده‌ام لاي خاک و مي‌لولم ميان زمين. حالا مي‌دانم که شب اول قبري نکير و منکر محض کدام کار آلتم را بريدند براي سگ‌هاي دوزخ. ناني که شبهه داشت کامم را گناه کرد.

فردايش رفتم زيارت عاشورا خواندم خانه‌ي پيرزني تنها. همان که شده بودم بعد از آن. چشمم افتاد به طلاي توي دهانش طمع کردم. آن نان تخم جهود اينجا حرام‌کاري کرد گذاشتم پيرزن ببردم پشت حياط، در انبار تمام هيکلم را با زبان و دندان بکند از تشنگي.
دستم آخر به دندان طلاها که نرسيد هم هيچ، بعد نماز ميت که بردند بخوانم، سر قبر چهار تکه آينه دادند که دستت وضو دارد بگذار پشت گوش و دهان و روي چشمش محض تبرک.

وقتي به پارچه‌ي پوسيده‌ي سپيد مي‌پيچم حالا، بوي خون لخته نشئه‌ام مي‌کند. همان خون خشکيده که از پايين‌تنه‌ي مرد ميانسال روضه‌خوان که بودم بلند است.
کودک اگر شوم به باقي بچه‌ها فحش مي‌دهم تا ديوانگي. يا وسط پوست انداختن، توي صحن حضرت ابوالفضل کنار فواره به کودکي بد و بيراه مي‌گويم باز. همان بچه که با انگشت نشانم مي‌داد و مي‌گفت مامان پيرزنه رو آينه دستشه.

حالا که مارم اگر بپيچم در خود از جام داروخانه بالا روم يا بر ستون عصاي موسا سنگ کتيبه شوم باز، ميان پوسيده‌ها مي‌خزم و سگ‌هاي دوزخ آن پايين، دم پاي موسا در پارس کردن و آلت دريدن آويزان مي‌خشکند بر سنگ. تا وسط روضه خواندن پوست اندازم و لاي پوست‌هاي انداخته بخزم و کودک شوم.