June 25, 2004
story - asgari

جمعه‌ي سياه

پونه ابدالي
abdali2535@yahoo.com


سوز سردي مي‌آمد، شاخه‌ي پهن نخل‌ها تکان مي‌خورد، پرنده‌ها يکباره خوانده بودند و بعد سکوت، انگار که شهر را خاک مرده پاشيده باشند. قباد با موتور سيکلت سياه رنگش با کلاه و دستکش، چهار شانه و پت و پهن با موهاي مجعد خرمايي، ميدان را دور زد و زير نور چراغ فلورسنت پاساژ تازه تأسيس ايستاد، نوک دماغ پهنش قرمز شده بود و مدام آب بيني را با کناره‌ي آستينش پاک مي‌کرد، موتور را خاموش کرد و کناري ايستاد و خستگي راه طولاني را با کش و قوسي بدر کرد، به خيابان روبرو خيره شد، به ساعتش نگاهي انداخت، سيگاري از گوشه‌ي جيب کتش در آورد و آتش زد. نور چراغ صورت سبزه‌اش را براق کرده بود، آسمان کبود بود و نور ماه رفته رفته کم‌رمق مي‌شد.

عباس از پيچ کوچه به خيابان رسيد، صداي خرت خرت کفش‌هاي پاشنه خوابيده‌اش سکوت سحر را مي‌شکاند، شال مشکي دور گردن، با کاپشن قهوه‌اي گشاد، دست‌ها را در جيب پنهان کرده بود و تند مي‌آمد، قباد را که ديد خنديد و آب دهان را به گوشه‌ي جدول تف کرد، همديگر را در آغوش کشيدند. قباد گفت: ـ بالاخره توي اين شهر پيدات کردم.
عباس شال را دور گردنش محکم کرد و گفت: ـ از کسي طلب داشتم، تو هم که نذاشتي نشئگي شب تعطيل به دلمون بچسبه. هر دو خنديدند عباس نگاهي به موتور انداخت: ـ به به اين از کجا؟ خيلي باهاس تو راه مونده باشي نه؟
قباد چرخي دور موتور زد و خنده‌اي کرد: ـ ديشب تو قهوه‌خونه‌ي ناصري موندم، اما يهو شب انگاري که زمين لرزيده باشه‌ها از خواب پريدم، ديگه خوابم نبرد، تو چيزي نفهميدي؟ عباس سيگاري از قباد گرفت و سري تکان داد: ـ نه بابا حتمي خيالاتي شدي. بعد به ساختمان کنار دستش نگاهي انداخت که با نور و شيشه‌هاي رنگي تزئين شده بود.
باد مي‌آمد و کناره‌هاي پاچه‌ي گشاد شلوار مشکي‌اش را مي‌لرزاند. به موتور تکيه داد و رو به قباد که روبروي طلا فروشي ايستاده بود برگشت و گفت: ـ حالا برنامه چيه؟ قباد دست‌هايش را دور چشم‌هايش زده بود و از پنجره‌ي ويترين به داخل طلافروشي نگاه مي‌کرد، همانطور گفت: ـ غلام گفته زود برسيم تا صاب‌خونه نيومده، مث اينکه رفته سفر با عهد و عيال. بخار دهانش روي شيشه مي‌ماند و بعد از ثانيه‌اي قطره قطره مي‌چکيد. برگشت و با انگشت شست به ويترين پشت سرش اشاره کرد و به عباس گفت: ـ يارو خيالش خيلي راحته. عباس به ويترين نزديک شد و داخل را سرک کشيد، نيشش باز شد و سوتي زد: ـ حيف که وقت نداريم... بعد برگشت و به موتور تکيه داد: ـ اين ديگه چيه؟ دستي روي دسته‌ي چوبي بيل کشيد. قباد روي موتور نشست و گفت: ـ مال عمو شميمه باهاس سر راه بهش بديم. ـ عموت مگه هنوز زنده است؟ قباد سر تکان داد. يک فوج کبوتر يکهو از ميانه‌ي شاخه‌ي درختان به هوا پرواز کردند.
قباد بي اعتنا سوئيچ را چرخاند، عباس بر ترکه‌ي موتور نشست، از جيب خورجين کنار پايش تکه ناني درآورد و در دهان گذاشت، سرش را بالا برد و به پاساژ خيره شد و گفت:...

حرف در دهانش نچرخيده بود که زمين زير پايش لرزيد، فکر کرد سرش گيج مي‌رود، ديد که همراه با قباد روي زمين افتادند و تکه شيشه‌ها مثل باران بر سرشان ريخت، دست‌ها را پناه سر کرد، تلي از خاک از هر چهار طرفش به هوا برخاست، يقه‌ي پيراهن قباد را گرفت و او را به ميانه‌ي خيابان کشيد، سگ‌ها زوزه مي‌کشيدند و کلاغ‌ها يکباره صفحه‌ي آسمان را سياه کرده بودند؛ ساختمان روبرويش با همه‌ي شيشه‌هاي رنگي و لامپ‌هاي سرخ و زردش با همه‌ي جنس‌هاي رنگارنگش فرو مي‌ريخت، دکل‌هاي برق خم مي‌شدند و کانال‌هاي کولر با صداي خشکي زير سنگيني ديوارها فرو مي‌رفتند. چشم‌هايشان را بستند، نفس در سينه‌هايشان حبس بود، زمين مي‌لغزيد و آن‌ها درهم پيچيده شده بودند و مي‌لرزيدند، و بعد، بعد از تمام آن صداهاي مهيب فروريختن‌ها و لغزيدن‌ها و شکستن‌ها، همه جا ساکت شد، سکوتي عميق.

چشم‌هايشان را باز کردند، خطي مورب آسفالت خيابان را شکافته بود و از زير تنه‌هايشان رد شده بود، ايستادند و خاک را از لباس‌هايشان گرفتند، خشکي لب‌ها را با زبان ليسيدند، عباس با گوشه‌ي شالش رد خون را از کنار گوش قباد پاک کرد، قباد خم شد بود و به سختي سرفه مي‌کرد، عباس نگاهي به دور و برش انداخت، لرزيد، سردش بود، به پاساژ خيره ماند و به سردر بانک که کج و کوله روي خاک غلتيده بود و به شيشه‌هاي شکسته‌اش. بي اراده صداي نامفهومي از دهانش در آمد، دهانش خشک و تلخ بود. قباد روي زمين نشست و به روبه‌رويش خيره ماند، به شيشه‌هاي شکسته و خشت‌هاي تکه‌تکه‌شده‌ي طلا فروشي، قلبش تند و تند مي‌زد. چشم‌هايش گرد شده بود، خاک روي ابروهاي مشکي‌اش خطي سفيد کشيد بود. ايستاد و موتور را سر پا کرد، شيشه‌هاي تکه‌تکه شده را با نوک انگشت از روي خورجينش برداشت، کمرش را راست کرد و رو به طلافروشي رفت، به دور و برش نگاهي کرد، عباس به خانه‌ي روبه‌رويش خيره بود، به دسته گل سرخ مصنوعي که روي تپه خاکي افتاده بود، باد مي‌آمد، همه چيز را دوره مي‌کرد، گردبادي از خاک به هوا برمي‌خاست و بعد از ثانيه‌اي آرام مي‌نشست، کبوتري بال‌هاي کوچکش را پناه جوجه‌اش کرده و گوشه‌اي کز کرده بود، کلاغ‌ها دورش پرواز مي‌کردند. کبوتر مي‌لرزيد.

صداي گنگي از دور مي‌آمد، کسي فرياد مي‌کشيد، صداها سرگردان بودند، سکوت مي‌شد و يکباره صداي ناله‌اي مي‌آمد، صداي گريه. قباد تقه‌اي به ديوارهاي باقي‌مانده‌ي طلافروشي زد، سرش را خاراند، لب‌هايش را ليسيد و آب دهان را قورت داد، دو زانو نشست، چشم‌هايش از سوز سرما تر شده بود، خاک را با انگشت‌هايش کنار مي‌زد. عباس جلو مي‌رفت و عقب مي‌آمد، صداها از چهار طرفش انگار شنيده مي‌شدند، مدام برمي‌گشت و پشت سرش را نگاهي مي‌انداخت، احساس مي‌کرد سلول‌هاي بدنش زير پوست تن مي‌لرزند، برگشت و به قباد خيره شد، قباد چنگ انداخته بود و چيزي درون خاک جستجو مي‌کرد، برق طلائي رنگ زنجيري خيره‌اش کرده بود و او دائم زمين را با دست‌هايش مي‌کاويد. عباس دستي روي شانه‌اش گذاشت، قباد فرياد کوتاهي زد و روي زمين افتاد، عباس نگاهش کرد، پره‌هاي دماغش مي‌لرزيد، هيچ نگفت.
کلاغ‌ها رديف هم روي هره‌ي ديواري نشسته بودند و سر در آسمان مي‌چرخاندند، هرازگاهي بال مي‌گشودند و نرفته برمي‌گشتند. عباس به روبه‌رويش خيره ماند؛ سنگ و آجر، خشت و خاک، جلوي رويش و تا افق؛ پلک نمي‌زد. چيزي زير پايش رُمبيد، زانوها تا شد، سر برمي‌گرداند و باز به روبه‌رو خيره مي‌شد. قباد عرق از پيشاني گرفت، گونه‌هايش خيس بود، زنجير طلا را بالا آورد و جلوي چشم‌هاي عباس گرفت و خنديد، آنقدر که اشک از گوشه‌ي چشم‌هايش جاري شد. با صداي بلند و ولنگار مي‌خنديد. عباس سرش را لرزاند، اين پا و آن پا شد رو به ميدان نگاهي انداخت و به قباد گفت: ـ بريم. قباد دو زانو نشست، سيگاري آتش زد، به آرامي دودش را بالاي سر فوت کرد و به عباس خيره شد. ـ بريم قباد، الانه که مأمورا بيان. قباد چيني به پيشاني داد و خون خشک شده کنار گوشش را با نوک انگشت خاراند و گفت: ـ چي؟ بريم؟ و با دست به طلا فروشي اشاره کرد: کجا؟ عباس جلو آمد، نفس‌هاي تند و گرمش به صورت قباد مي‌خورد، گفت: ـ مگه نگفتي غلام منتظره؟ انگار کلمات را توي صورت قباد تف مي‌کرد. قباد، عباس را کناري زد و با تمسخر گفت: ـ اينهمه راه برم که چي؟ که غلام بنگي نصف زحمتمون را چپو کنه؟ بعد به زمين زير پايش اشاره کرد و گفت: ـ احمق، اين زير پر طلاس. عباس قدمي عقب رفت، صداي بق‌بقوي کبوترها را مي‌شنيدند. قباد داد زد و با تمسخر گفت: ـ بگو تخمشو ندارم، هه! عباس به ميدان نگاهي انداخت. قباد زير لب فحشي داد. عباس داد زد: ـ من نمي‌مونم. صدايش مي‌لرزيد. پشت به قباد کرد و به سمت ميدان به راه افتاد، قباد از پشت يقه‌ي کاپشنش را کشيد و به عقب هلش داد و گفت: ـ خر نشو، کو تا مأمورا برسن؟ کاري نداره، بيل هم که داريم!

باد مي‌آمد، تکه پارچه‌ي گلداري به دسته‌ي موتور گير کرده بود و تکان تکان مي‌خورد، شاخه‌ي نخل‌ها به هم پيچيده مي‌شد و پرنده‌ها لانه‌هايشان را رها مي‌کردند و در آسمان گم مي‌شدند. باد همه چيز را دوره مي‌کرد، لنگه‌ي بافته‌شده‌ي مويي از زير خاک بيرون مانده بود و بي‌جهت تکان مي‌خورد.
عباس چرخي دور خودش زد، قباد بيل را آورد و به سمت طلافروشي رفت. دولا مي‌شد و تکه تکه زمين زير پايش را شخم مي‌زد. قطره‌هاي ريز عرق زير آفتاب تازه دميده برق مي‌زد، خشت‌هاي زير پايش تکه‌تکه مي‌شد، عضلات بازوهايش برآمده و سفت انگار مي‌خواستند پيراهنش را چاک بدهند. عباس بي‌حواس روبه‌رويش دو زانو نشسته بود و نگاهش مي‌کرد، گاه برمي‌گشت و به عکس هزارتکه‌ي خودش در آينه‌ي ريزشده‌ي سطح خاک نگاه مي‌کرد و باز به قباد خيره مي‌شد. قباد چنگي طلا به سمتش گرفت، عباس خورجين را آورد و طلاها را در جيبش گذاشت. بي‌قرار به اطرافش نگاهي انداخت، لحظه‌اي دست کشيد، کمر راست کرد، خود را از گودي به سطح خاک رساند، به اطراف نگاهي کرد و روي تپه‌هاي خشتي شروع به راه رفتن کرد. دائم صدايي مي‌شنيد، از زير پايش انگار، گام‌هايش را بلند برمي‌داشت و هرازگاهي به پشت سر نگاهي مي‌انداخت و نوک بيل قباد را مي‌ديد که همچنان زمين را تکه‌تکه مي‌کرد.

ميدان را دور زدند و رو به سوي جاده تند رفتند، عباس بي‌صدا کمر قباد را سفت چسبيده بود و به روبه‌رو نگاه مي‌کرد، قباد زير لب آهنگي محلي را سوت مي‌زد، موج موتور سواران رو به شهر انتهاي جاده را سايه‌دار کرده بود.


طرح اول: 19 دي 1382
بازنويسي دوم: 11 خرداد 83