عزيزي مدتها پيش گفته:
«ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم»
آقاي شکراللهي عزيز!
نقد شما را خواندم. متآسفانه (يا شايد خوشبختانه) يک سال و اندي است که وبلاگم را تعطيل کردهام، ستون ثابتم در کاپوچينو را هم (البته فکر نکنم شما آن را به خاطر بياوريد، داستانهايي در آن مينوشتم، عنوانش هم نثر سوخته بود)، به همين دليل اکنون در غم بيتريبوني افسردهام و مجبورم که از همينجا حرفهايم را به اطلاع شما و ديگر منتقدان برسانم.
از نقدتان ممنونم، به سياق بعضيها زبان را به دشنام آلوده نساخته بوديد و به انواع و اقسام تهمتها (مافيا و حمايت دولتي و...)، البته کار درستي هم نيست که در برابر هر نقد چنين جوابيهاي نوشته شود، ولي خوب به هر دليل، جوي در وبلاگها در اين چند روز حاکم شده (خوشبختانه اين هم يکي ديگر از آن مواردي است که در اين يک سال و چند ماه از آن دورم، هياهوي وبلاگها را ميگويم!) که مرا وادار به نوشتن اين مطلب ميکند.
قصد پاسخگويي به نقد شما را ندارم، از ديگر اعضاي کاپوچينو و عملکردشان هم نميخواهم دفاع کنم (شکر خدا هيچکدامشان وکيل وصي نميخواهند!) تنها ميخواهم بند کنم به يک جملهي نقدتان و دربارهي آن حرف بزنم: «کداميک از شمار زياد داستانهای منتشر شده در کاپوچينو ارزش ادبی قابلتوجه داشتهاند؟»
خوب اين جمله مستقيم به مسؤوليت ناچيز من در کاپوچينو برميگردد و از نظر من ارزش توضيح را دارد. البته در يک جملهي يک خطي حکم کلي دادهايد که چنين داستاني در کاپوچينو يافت نميشود، و خوب در يک نقد کوتاه هم انتظاري بيش از اين نميرود. اما اکنون بسيار مشتاقم که باب گفت و گو را بگشاييم.
1 ـ چگونه آموختم از نگراني دست بردارم و به داستان عشق بورزم.
وقتي که با خودم گفتم «مرد حسابي، نونت کم بود، آبت کم بود، داستان نوشتنت ديگه چي بود؟» ديگر کار از کار گذشته بود. من هم در جادوي اين ديو گرفتار آمده بودم.
گفتم که، داستان مينوشتم، ستون ثابتي در کاپوچينو با عنوان «نثر سوخته» و چون ديگر اعضاي کاپوچينو بيتجربه بودم و در آغاز راه. آن وقتها نيما رسولزاده مسؤول ستون داستان بود و ما هم سرمان به کار خودمان گرم.
اما پس از مدتي، از داستان نويسان کاپوچينو (نيما، خسرو، صالح و من) تنها حضور فيزيکي من در کاپوچينو به صفر ميل نميکرد و خلاصه همان شد که «قرعهي فال به نام من ديوانه زدند.» و همان شده است که از آن روز تا به حال اين ستون را به پيش ميبرم.
2 ـ وقتي از ستون داستان حرف ميزنيم، از چه حرف ميزنيم؟
ببينيم تکليف ما در اين ستون چيست.
نويسندگان کهنهکار به نشريهي teenager ي چون کاپوچينو داستان نميدهند. البته غير معقول هم هست چنين انتظاري را داشتن. هر چند که به واسطهي دوستي با بعضي از اعضاي کاپوچينو چندباري چنين لطفي کردهاند (آقايان قاسمي، نوشآذر و بکتاش را ميگويم).
نويسندگان جوان را هم که اسم و رسمي به واسطهي مطبوعات داخلي و چاپ چند کتاب به هم زدهاند، نميدانم چرا از چنين کاري ابا دارند. در ابتداي مسؤوليتم در اين ستون به بسياري از آنها نامه نوشته، تقاضاي همکاري کردم. اما جز «پيمان هوشمندزاده» کسي حتي حاضر به پاسخ دادن به آن نامهها نشد.
با توجه به اين محدوديتها ابتدا تصميم گرفتم که ستون داستان را هر هفته با يک داستان مشهور (عمدتا از داستانهاي کوتاه اجنبيها!!) همراه با يک معرفي کوتاه نويسنده و کتاب پر کنم. اما پس از چندي و رسيدن بازخوردهاي منفي اين کار به دستم، از آن صرفنظر کردم.
به همين دليل اکنون هر دو هفته يکبار يک داستان در اين ستون قرار ميدهم. داستانها را خوانندگان کاپوچينو ميفرستند، کساني که خود دستي در نوشتن دارند و البته همهي آنها از فيلتر سليقهي من ميگذرد و کارهايي را که از حداقلهايي برخوردار نباشند وارد ستون نميکنم. داستانهاي خودم و صالح تسبيحي هم نقش آچار فرانسه را دارد، هر وقت که کاري از ديگران نداشته باشيم، يکي از آنها را قرار ميدهم.
3 ـ چه کسي دوست ندارد ويرجينيا وولف باشد؟
نويسندگان داستانهاي کاپوچينو جوانهايي هستند بيادعا که مطمئنا اولين دليل فرستادن داستانهايشان به اينجا، داشتن مخاطب بيشتر است. شما، آقاي شکراللهي، ادعا کردهايد که اين داستانها ارزش ادبي قابل توجهي ندارند، و يک نفر در بخش نظرات نقدتان، آنها را در مقايسه با کارهاي چاپشده در ديگر نشريات (راستي کدام نشريات؟) آثاري ضعيف دانسته است.
ادعا نميکنم که داستانهاي کاپوچينو شاهکارند، که با توجه به سن نويسندگانش چنين امري احتمال کمي دارد، اما به نظر من که در انتخاب آنها دست داشتهام، آثار منتشر شده در اين ستون همگي شرايط يک داستان نسبتا خوب را داشتهاند. داستانهايي که ارزش خوانده شدن و در معرض نقد و نظر قرار گرفتن را داشتهاند.
نميدانم منظورتان از «ارزش ادبي قابل توجه» چيست، ولي به نظر من کساني چون پونه ابدالي، آبنوس مصلحي و عليرضا کشاورز که کارهايشان را در اين ستون قرار دادهام، اگر مطالعه و نوشتن را ادامه دهند، در آينده داستاننويسان خوبي خواهند شد.
4 ـ يک گل سرخ براي تمام منتقدان عزيز!
خوب آقاي شکراللهي، شما دغدغه ادبيات داريد، و گويا در اين راه زياد هم مسائل مادي برايتان اهميت ندارد. دو تا پيشنهاد براي شما و تمام کساني که چون شما ميانديشند دارم:
اول، اگر با اين نظر من موافقيد که داستانهاي اينجا ارزش نقد و بررسي را دارند، ما (من و ديگر نويسندگان داستانها) را از لطف خود و ديگر دوستانتان در وادي ادبيات بهرهمند سازيد و نقدتان را براي داستانها بفرستيد. هفتهي دوم قرارگرفتن داستان، ميتوانيم به جاي داستان، نقدهاي نوشته شده بر آن را قرار دهيم که قطعا مفيد حالمان قرار خواهد گرفت.
دوم، و اگر آنقدر داستانهاي اين ستون را ضعيف ميدانيد که حتي ارزش نقد را ندارند، بسيار خوشحال ميشوم که کساني را که فرق داستان خوب و بد را تشخيص ميدهند (و البته حاضر به کار بدون پول هم هستند)، به اعضاي کاپوچينو معرفي کنيد تا بروم به کارهاي مهمترم برسم و هم شما و هم ما آسوده شويم.
لازم نيست که بگويم تمام اين حرفها را با توجه به ميزان سواد خود نوشتهام؟ و خوب چرا بدم بيايد از اينکه شخصي با کرامات جايگزينم شود و خود استفاده برم.
با تشکر،
علي عسگري.