July 16, 2004
story - asgari

ميراث مرگ

پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچ‌گاه او را نديده، حتي پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را مي‌کند. بدن خود اوست با آن صورت کشيده و اندام لاغر و انگشت‌هاي بلندي که دور دسته‌ي بيل حلقه شده‌اند.
غروب است انگار، باغچه‌اي است، باغچه‌ي خانه‌اي خالي که چراغ‌هايش خاموشند و آنجا کنار تک درخت توت وسط باغچه ايستاده است و زمين را مي‌کند. دوستش هم کمي آن طرف‌تر ايستاده، بالاي جسد بچه که شکمش پاره شده و همين‌طور او را خوابانده‌اند به روي صورت تا از ديدنش معاف باشند. نمي‌بيند، اما مي‌داند اين تني که چون اوست جز پدر پدربزرگ نيست که اکنون زمين را مي‌کند و مي‌داند که شکم جسد بچه جر خورده، هر چند از صورت رو به زمين باشد.
سايه‌ي پدر پدربزرگ کش آمده است تا ديوار روبه‌رويي و دستش مرتب بالا و پايين مي‌رود، دوستش ايستاده است و سيگار روشن را بي کلامي بالا و پايين مي‌برد. پدر پدربزرگ مي‌ايستد، بيل را مي‌اندازد و کمر صاف مي‌کند. مي‌رود پيش دوستش و با هم جسد بچه را برمي‌دارند. مي‌برندش بالاي گودال. مي‌خواهد رهايش کند، نگاهي مي‌اندازد به دوستش که بي‌حرکت ايستاده و پاهاي بچه را ول نمي‌کند. سر را تکان مي‌دهد، اما همان‌طور ايستاده. جسد را ول مي‌کند و مي‌رود سمت او که جسد تاب مي‌خورد و مي‌چرخد سوي آن‌ها. شکمش از بالا تا پايين جر خورده و تويش خالي خالي است...

پدر پدربزرگ... خوابي که از جواني رهايش نمي‌کند و هربار که به آن جسد پاره‌ي توخالي مي‌رسد، تمام مي شود. از بيست سالگي، که پدر مرد و او بالاي سرش آنقدر هنگام مراسم خاک‌سپاري باقي ماند که روي خاک نرم روي گور پدر خوابش برد و اين خواب به سراغش آمد. بيست سال است، براي او که به چهل سالگي نزديک مي‌شود، سني که مي‌گويند ميانه‌ي زندگي است و چنان تغيير مي‌کني که خود حس مي‌کني، بيست سال است که اين خواب، گاه و بيگاه، شايد زمان‌هايي با غيبتي کوتاه، به سراغش مي‌آيد و هربار او که تنها وارث پدر است، در اين اتاق خانه‌اي که به ارث رسيده از پدر و به او هم از پدربزرگ و به او هم از پدر پدربزرگ، در اين اتاق نيمه تاريک که نور چراغ روشن توي کوچه لکه‌ي سفيدي انداخته روي ديوار، درست نزديک قاب عکس پدر، در اين اتاق از خواب مي‌پرد و ديگر تمام شب به بي‌خوابي مي‌گذرد. شايد برود براي خود چايي درست کند و بنشيند روي تخت تک‌نفره که پدر از زمان مرگ مادر خريدش و او هنوز عوضش نکرده، بنشيند روي تخت تک‌نفره و همان‌طور که آرام چاي داغ را سر می‌کشد و تا ته گلويش را مي‌سوزاند، به پدر فکر کند که در پنجاه سالگي مرد. توي حمام از هوش رفته بود و افتاده بود روي چاهک و آب داغ همان‌طور جمع شده بود کف حمام. وقتي داشتند درش مي‌آوردند، جابه‌جاي پوستش سوخته بود و اگر دست مي‌کشيد روي آن، قشنگ ور مي‌آمد، درست مثل مرغ آب‌پز!
بعد فکر کند به پدربزرگ که در پنجاه سالگي مرد، وقتي که پدر بيست سال داشت و هيچ‌وقت نتوانست از زير زبانش بيرون بکشد که چه شد که مرد. هميشه پدر به نقطه‌ي نامعلومي خيره مي‌شد و زير لب مي‌گفت: «مرد ديگر.»
و پدر پدربزرگ را هم که ديگر حتي پدر هم نمي‌دانست، حتي اگر مي‌خواست بگويد.
حالا او به چهل رسيده است، و حس مي‌کند که ده سالي مي‌شود که زيادي عمر کرده. اگر پسري داشت، خوب معلوم است که پسر مي‌شد!، الان ده سالش بود و او مي‌توانست شب کنارش بخوابد، حتما آن‌وقت مجبور بود اين تخت تک‌نفره را عوض کند و درست کردن چند جور غذاي ديگر را ياد بگيرد. شايد هم مجبور مي‌شد تلويزيوني تهيه کند، مگر بچه‌هاي امروز مي‌توانند بدون تلويزيون سر کنند؟ کدام پسر؟ بايد سي سالگي کاري مي‌کرد، سي سالگي تا وقتي به پنجاه سالگي رسيد و مرد، پسر بيست سال داشته باشد و بتواند به آينده و گذشته‌ي اين خاندان فکر کند.
پسر که پيشکش، کودکي خود را کجا مدفون کرده؟ در کدام خاطره‌اي که در تمام اين سال‌ها، در انتظار مرگ، آگاهانه به ناخودآگاه سپرده. نگاه مي‌اندازد به لکه‌ي روشن روي ديوار نزديک قاب عکس پدر، تنها قاب عکس خانه!
پدر عجيب شبيه خودش است و روي ديوار جاي گرفته و به نقطه‌ي نامعلومي خيره شده. حتما دارد به پدربزرگ فکر مي‌کند، يا پدر پدربزرگ، يا به پوست ورآمده‌ي خود بعد از آن حمام کذايي. پدر هم از کابوس‌ها جداشدني نيست.

بلند مي‌شود، نصفه شب است و از دور صداي آژير کشيده‌ي آمبولانسي يا شايد پليسي مي‌آيد. جايي کسي دارد مي‌ميرد، شايد هم تابه حال مرده. به آمار فکر مي‌کند، به تعداد مرده‌هاي آدم‌هاي دنيا در يک شب، شب زلزله بود که اين آمار را خوانده بود و بعد فکر کرده بود که پس با اين حال زلزله اتفاق مهيبي نيست. آن همه آدمي که هر شب در گوشه و کنار دنيا مي‌ميرند، يک‌دفعه با هم خلاص مي‌شوند و تمام. مهيب زندگي او بود که هر لحظه‌اش مي‌مرد و زنده مي‌شد. کاش آنجا توي خانه‌اي بود، با ديوارهاي زوار دررفته، که با اولين تکان سقفش پايين مي‌آمد و مجبور نبود ده سال ديگر را صبر کند تا به پنجاه سالگي برسد. به آشپزخانه مي‌رود و کتري را پر آب مي‌کند و مي‌گذارد روي اجاق و زيرش را روشن مي‌کند. دستي به صورت اصلاح نشده‌اش مي‌کشد و مي‌نشيند روي صندلي و زل مي‌زند به يخچال و شيشه‌ي قرص خواب روي آن. فقط کمي از سرش برداشته و مابقي را دست نخورده باقي گذاشته. تجويز دکتر بود، براي بي‌خوابي‌هاي شبانه‌اش و او که در همان چند بار فهميد فايده‌اي ندارد. نه که سودي نداشته باشد، نمي‌گذاشت بيدار بشود و بعد تمام شب به او مي‌گذاشت، به چهره‌ي در هم ريخته‌ي جسد پسر، شکم جرخورده‌ي خالي، جلويش بزرگ مي‌شد، آنقدر بزرگ مي‌شد که سرخ و سياهش تمام ديد را مي‌گرفت، همه چيز کم‌رنگ مي‌شد، جز يک حفره‌ي بزرگ توخالي که او را به خود مي‌خواند.
صداي آب جوش درون کتري بلند مي‌شود، يک ليوان براي خودش مي‌ريزد و يکي از چاي‌هاي کيسه‌اي را مي‌اندازد توي ليوان و آرام بالا و پايين مي‌برد. نگاهي مي‌اندازد به ظرف‌شويي که ظرف غذاي ديشب، يک کنسرو بدمزه‌ي قورمه‌سبزي!، همان‌طور نشسته رها شده.
مي‌رود کنار پنجره، نگاه مي‌اندازد به کوچه‌ي خالي که جابه‌جا چراغ‌ها روشنش کرده‌اند. از چند قدم آن‌طرف‌تر حجم سياهي نزديک مي‌شود. سرخي پخش شده است درون آب ليوان. سياهي پيش مي‌آيد، لباس پيرمرد پاره است، ريش نامرتب و انبوهش را حتي در اين تاريکي به خوبي مي‌توان ديد. از دور دوباره صداي آژير بلند مي‌شود. پيرمرد سر بلند مي‌کند، صاف زل مي‌زند توي چشمان او. دستش مي‌لرزد، پنجره را مي‌بندد و تکيه مي‌دهد به آن. عرق سردي روي چانه‌اش نشسته. صداي آژير، آمبولانس يا پليس، از کجا بداند؟، نزديک و دور مي‌شود. آنقدر همان‌جا مي‌ماند تا محو شود. مي‌رود سمت يخچال، شيشه‌ي قرص خواب را برمی‌دارد و ليوان چاي در دست به سمت اتاق خواب مي‌رود.

مي‌نشيند روي تخت، يک قرص برمي‌دارد و مي‌گذارد گوشه‌ي دهان. لعنت به اين زندگي، پنجاه سال فقط وقت بدهند، بيست سالش هم براي بزرگ کردن يک پسر ديگر! به ريششان خنديده، پسري بزرگ نکرده که هيچ، ده سالي هم اضافه عمر کرده. خود را رها مي‌کند روي تخت، به ريششان خنديده؟ يا دارند به ريشش مي‌خندند؟ خوب مي‌دانند که سايه‌ي مرگ يعني چه، حتي اگر ده سال دور باشد. چطور سراغش خواهد آمد؟
ده سال ديگر وقت دارد، ده سال تا مثل پدر و شايد پدربزرگ و شايد پدر پدربزرگ آنگونه بميرد که ديگران حتي نخواهند مرگش را تعريف کنند. همانطور که پدر سر تکان مي‌داد و همانطور که او سر تکان داده است و گفته‌اند: «مرد ديگر!» هميشه همين‌طور بوده، حتي با آن معدود آدم‌هايي که نزديک شده بودند به او، بشمارد آن‌ها را؟ چهار نفر؟ يا پنج نفر؟ هميشه به جايي مي‌رسند که از پدر بپرسند و او سر تکان بدهد و روز بعد انگار که اصلا همديگر را هيچ‌وقت نمي‌شناخته‌اند.
حالا که مدتي است به اين فکر مي‌کند که چرا بايد ده سال ديگر را صبر کند که يک صبحي يا شبي جنازه‌ي او را از توي حمام، يا کنار خيابان، يا توي دست‌شويي، يا چه مي‌داند هر جاي مزخرف ديگري که بتواند بوي گند يک جنازه را تا يک روز مخفي کند، پيدا کنند و سر تکان دهند: «مرد ديگر!» شيشه‌ي قرص خواب را برمي‌گرداند و تمام قرص‌هايش را خالي مي‌کند کف دست...

دوستش به او مي‌گويد که عقب بنشيند، کنار بچه. پشت وانت‌بار را برزنتي کشيده‌اند که به يک اتاقک شبيه شده، پدر پدربزرگ مي‌رود بالا. بچه آنجاست، زير لحاف. راه می‌افتند. عطسه‌اش مي‌گيرد، جابه‌جا خاک است آخر. خاک و شيون است که در هم آميخته. هر کسي يک گوشه‌اي به جان خاک‌ها افتاده، ويرانه‌هايي که تا ديروز خانه نام داشته و اکنون تلي از خاک است و ساکناني که آن زير تا توي رختخواب چشم باز کرده‌اند، مرگ را ديده‌اند که پايين مي‌آيد. پدر پدربزرگ کز مي‌کند گوشه‌ي تاريکي زير برزنت و از دهانه‌ي باز اتاقک خود ساخته نگاه مي‌اندازد به شهر که دور مي‌شود، اگر بتوان ديگر شهر ناميدش.
پدر پدربزرگ است، درست مثل هميشه و درست مانند هربار بدن، بدن اوست که پدر پدربزرگ در آن فرو رفته و کلاه را پايين کشيده روي صورت تا نزديک چشمان و کم‌کم با حرکت‌هاي يکنواخت وانت روي خاک و سنگ چشمانش سنگين مي شود. سر را خم مي‌کند و با تکان‌هاي ماشين بالا و پايين مي‌رود، سرانجام گويي که تن تاب سنگيني سر را نداشته باشد، سرش آنقدر خم مي‌شود که مي‌افتد روي لحاف که زيرش بچه است و سر بچه بيرون لحاف، چشمانش را بسته‌اند. مي‌داند اين کودک خوابيده زير لحاف کودک که نه، جسدي بيش نيست، مي‌خواهد به زور سرش را از روي جسد بردارد که نمي‌تواند و همان جا آرام مي‌خوابد تا کنار پليس راه متوقف شوند. شوک ايستادن ناگهاني است که از خواب مي‌پراندش.
افسر جوان سرش را مي‌آورد داخل اتاقک، نگاهي می‌اندازد به چهره‌ي محزون او و به پسر مرده‌ي زير لحاف. «مي‌بخشيد، آخه اين دو روز کلي از اموال مردمو بردن. وظيفه‌مون بود.»
بعد سرش را عقب مي‌کشد و به آن‌ها اجازه‌ي رفتن مي‌دهد.

حالا ايستاده‌اند در حياط خانه و پدر پدربزرگ چاقو را آورده است و نشسته کنار جسد بچه. دوستش سيگار را روشن کرده و نگاه مي‌کند. چاقو را بلند مي‌کند و مي‌اندازد روي شکم جسد و با حرکتي سريع شکم را از پايين به بالا مي‌شکافد. چاقو در امتداد جاي پارگي قبلي که ناشيانه دوخته شده، سر مي‌خورد و شکم را مي‌شکافد. دست مي‌برد و دو لبه‌ي آن را از هم باز مي‌کند و بعد شمرده و آرام کيسه‌هاي پر از پودر سفيد مواد را يکي يکي از شکم بچه خارج مي‌کند...
پيش از غروب است و او ديگر نمي‌تواند از خواب بيدار شود.


تير 1383