نويسنده : چيستا يثربي
طراح و كارگردان: زهرا صبري
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازيگران نمايش يكم: سيما تيرانداز/ مجيد جوزاني
بازيگران نمايش دوم: ژاله صامتي/ ايرج سنجري/ داريوش فائزي

* زهرا صبري كارگردان نمايش درباره نمايش «دوستت دارم با صداي آهسته» گفته است : شايد بتوان رفت، شايد بتوان تاب آورد، شايد بتوان خنديد، باور را بلعيدن و سكوت را بالا آوردن آسان نيست، يكي دو متر دل آرام لازم است تا...پاهاي خورشيد را بايد پاشويه كرد . او تب دارد . تب عشق يا مرگ ؟ از دلهايتان بپرسيد.

چيستا يثربي از نمايش‌نامه‌نويسان فعال و پركار كشورمان است كه شخصيت هاي داستان‌هايش را اغلب زنان تشكيل داده و مردان نيز در سير و روند شكل‌گيري شخصيت تاثيري مثبت يا منفي داشته‌اند. زناني كه دغدغه‌هاي روانشناختي خاصي را نيز با خود همراه دارند.
اين‌بار نمايش‌نامه دو اپيزودي «دوستت دارم با صداي آهسته» از اين نويسنده و توسط زهرا صبري در تالار سايه به روي صحنه رفت.

اپيزود اول در يك آسانسور رخ مي‌دهد كه زن و مردي در آن گير افتاده‌اند. در فاصله درست شدن آسانسور، درمي‌يابيم كه اين دو ده سال گذشته در يك بيمارستان با يكديگر آشنا شده و عاشق هم شده‌اند. آنها شماره تلفن يكديگر را مي‌گيرند تا قرار آشنايي خانواده‌ها و در نهايت ازدواج را بگذارند. اما مرد هيچگاه با زن تماس نمي‌گيرد و با دختري ديگر ازدواج مي‌كند. دختري كه به گفته خودش عاشقش بوده و هست. در اين اپيزود بيشترين زمان صرف يادآوري گذشته فراموش شده به مرد مي‌شود. در پايان زن مي‌رود و كيف و چتر خود را جا مي‌گذارد و مرد جهت يافتن او در مي‌يابد كه زن در يك تصادف با همراه داشتن همين كيف و چتر جانش را از دست داده است.

اپيزود دوم روايت زن و مردي است كه بعد از پانزده سال زندگي مشترك براي گرفتن عكس عروسي وارد آتليه عكاسي مي‌شوند تا پسرشان آن عكس را به دختري كه دوست دارد نشان دهد.
زن لباس عروسي به تن داشته و اصرار دارد تا همسرش نيز كت و شلوار پدرش(كه براي مرد نيز گشاد است) را بپوشد. بحث‌ها و درگيري‌هاي متناوب آنها مخاطب را متوجه روابط اجباري، عادت شده و پرتنش آنها مي‌كند.

زنان اين نمايش‌نامه تنهايند. زناني كه به اميد بازگشت مرد مورد نظرشان، تنهايي را در كنار خانواده انتخاب كرده‌اند و يا به اميد يافتن عشق و خوشبختي خانواده را ترك مي‌كنند تا با مردشان زندگي جديدي را آغاز كنند؛ زندگي‌اي كه عشقي در آن وجود نداشته و تنها عادت آن را به پيش مي‌برد. آنها انتظار و سكوت را تجربه كرده‌اند بي‌هيچ گامي براي نزديكي و يا رهايي از شرايط موجود. مرد در اين نمايش احساس را نمي‌‌شناسد و در نهايت از درك زن نيز باز مي‌ماند. تا اينجا برخوردي كه با شخصيت مرد در اين اثر شده نگاهي به ظاهر فمينيستي را مطرح مي‌كند، اما اين نگاه به دليل سكون و تسليم در برابر شرايط موجود از سوي زنان در سطح باقي مي‌ماند. با پيش‌رفتن نمايش دوم، ما با مردي از نوعي ديگر مواجهيم. عكاس به ظاهر فردي است كه به خوبي شرايط زن را درك كرده و عملكرد مرد را به سئوال مي‌كشاند. او از زن و شوهر، عكس مي‌گيرد. اما در عكس ظاهر شده، عكاس در كنار زن است و زن نيز حضور عيني نداشته و ديگر در صحنه نيست.
اپيزود اول روايتي است واقعي كه عنصري خيالي و آن جهاني در آن حضور دارد. دختر مرده و تنها در پايان داستان است كه درمي‌يابيم او ديگر نيست و مرد در گفتگو با روح وي گذشته و عهد خود را به ياد مي‌آورد.
طراحي صحنه‌ي بسيار ساده‌ي اين نمايش تنها به قاب‌هايي چوبي و دو نيمكت بسنده شده است. با وجود بازي نور در اپيزود اول، نمايش دوم از نوري تخت بهره مي‌گيرد.
حضور زنان در لباس سفيد گويا با هدف به رخ‌كشيدن تفاوت نگاه آنها نسبت به عشق و روح زنانه‌شان در مقايسه مردان و پوشش تيره‌شان بوده است. اما اين خود به تنهايي براي معرفي شخصيت‌ها كافي نيست.
زمان در نمايش اول بين حال (آسانسور) و گذشته (بيمارستان) در حركت است. اما دو قابي كه معرف آسانسور بايد باشد چندان كاربردي نيست و نمي‌تواند القاءكننده فضاي تنگ مورد نظر باشد. زيرا قصه در كادر مورد نظر رخ نمي‌دهد و تنها استفاده مجازي از آن براي نشان‌دادن تابوت داراي كاركردي مناسب است.

بازي‌ها در اين دو اپيزود در برخي مواقع مي توانست در خور توجه باشد كه متن و زمان اجرا، اجازه بروز بهتر و خلاقانه را نمي‌دهد. سيما تيرانداز در اپيزود اول نهايت تلاش خود را براي نشان دادن عمق درد و انتظار شخصيت زن مي‌كند اما به دليل شخصيت‌پردازي كم‌عمق، بازي وي در سطح باقي مي‌ماند. حضور ژاله صامتي در اپيزود دوم نيز ناخودآگاه اجراهاي تلويزيوني وي را در حافظه تاريخي مخاطب يادآوري كرده و از آن فراتر نمي‌رود.

در نهايت بايد گفت كه نمايش "دوستت دارم با صداي آهسته" از شخصيت‌پردازي‌هاي عجولانه و نه عميق رنج مي‌برد؛ آنچه كه در اجرا نيز به چشم مي‌خورد. اين امكان مي‌توانست باشد كه استفاده از حداقل‌ها به خلق لحظاتي ماندگار منجر شود اما به دليل نوع روايت و ناشناخته ماندن علت كنش‌ها و وقايع، نمايش از اين مهم بر نمي‌آيد؛ همچنان كه مخاطب به درستي درنمي‌يابد كه چرا مرد هيچگاه به زني كه عاشقش بوده زنگ نمي‌زند يا چرا زنِ اپيزود دوم با قرار گرفتن مرد عكاس در كنارش به اين نتيجه مي‌رسد كه مردش را بعد از پانزده سال براي هميشه ترك گويد. همچنين قرار گرفتن او در ميان قاب چوبي‌اي كه كاركرد تابوت را در نمايش اول داشته است مخاطب را با اين پرسش روبرو مي‌كند كه آيا او مرد را ترك گفته و يا اينكه مرده است؟

در پايان بايد گفت كه خلاصه گفتن و اجراي حداقل از متن هميشه بيانگر ايجاز نيست بلكه هدف را فداي خلاصه‌گويي خود كرده و از بيان حداقل‌ها نيز وا‌مي‌ماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

* برگرفته از سايت سينما تئاتر

Theatre| Mahnaz Minavand- Chista Yasrebi is one the active playwrights of our country. The main characters in her plays are usually women and men have minor roles through the course of teh story...