ساده انگاری در رئالیسم
تازه ترین اثر محمد یعقوبی با نمایش نماهای مختلف یک پارک از زاویه دیدی متفاوت بر روی دو پرده مجزا آغاز میشود. پارک، محل روی دادن قصه است و مصاحبه ابتدایی یک خبرنگار با زنی که به همراه کودکش در دستشویی پارک زندگی میکند نیز م یتواسنت نویددهنده بیان دغدغه اجتماعی کارگردان به مخاطب و دیدن نمایشی اجتماعی و در عین حال واقع گرا است که...
پرده ها کنار می روند و صحنه روشن میشود. صحنه ای برگرفته از تنه های بلند درختان، برگ های ریخته شده بر روی زمین و نیمکتهای سبز رنگی که مردی قرمز پوش بر روی یکی از آنها نشسته:
"اگر می خواهید خودکشی کنید با من حرف بزنید"
نوشته ای بر روی مقوا در دست قرمز که به تناوب نیز تغییر میکند.
(زمانی از گذشته نگارنده این سطور) ترم شش رشته علوم ارتباطات اجتماعی، یکی از جلسات واحد درسی فتوژورنالیسم یا عکاسی خبری: استاد عکسهای گرفته شده از مردی قرمز پوش را نشان می دهد؛ مردی که هیچ کس نمی داند چرا اینگونه میپوشد و چرا مدتهاست در پارک زندگی می کند؟
شاید این نمایش پاسخ سوالات من در مورد این شخصیت نیز باشد اما ...
قرمز و دیگران قصد طرح مسائل بسیاری را دارد که تنها در تیتر یا به قولی در سطح باقی میمانند. افرادی با داستانهای مختلف زندگی شان در این پارک؛ همچون ایستگاهی که مدت کوتاهی از حضور و زندگی افراد را در خود دارد و حضور قرمز در تمام داستان بر روی نیمکتی در گوشه ای از پارک که تا پایان داستان قصد باقی ماندن رازگونه او و زندگی اش در نمایش از سوی نویسنده تاکید میشود. اما سوال اینجاست که چرا مخاطب آن شیفتگی لازم برای دانستن این راز را ندارد؟
انسان های بسیاری در این داستان حضور دارند که طرح مسئله نیز میکنند. اما مسائلی که تنها بازگو میشوند (به گونه ای تکراری) و به دلیل تراکم با مسائل دیگر و شخصیتهای دیگر عمق لازم را نداشته و به بیان اکتفا میشوند. با دیدن نمایش قرمز و دیگران، گویی مخاطب باید تنها به اهم و عناوین گوش دهد که البته در صورت طرح عمیق تر آنها نیز به مسئله ای خاص دست نیافته است. اعتیاد، بیکاری، ازدواج، عشق، جدایی و... هریک میتوانست درام خاص خود را داشته باشد.
مشکل قرمز و دیگران از آنجا ناشی می شود که گویی اصلا در پی کشف یا خلق درام نیست. گویی تنها ذکر کردن آنچه که بارها دیده و شنیده ایم کافی است؛ اما باید دید این یادآوری ها و تکرار مکرراتی که حکم امری عادی، پیش پا افتاده و عادت شده را دارند چه سودی دارد؟
شخصیت های این اثر از فقدان کنش و واکنش جذاب و موثر رنج میبرند که این خود مانع از ایجاد تعلیق و گره در نمایش شده و آن را به دام یکنواختی می اندازد.
خروس* تنها کسی است که بارقه ای از شخصیت پردازی چندلایه نویسنده را در خود دارد. ای کاش نویسنده و کارگردان قرمز و دیگران، می توانست با تمرکز انرژی خود بر روی دو شخصیت قرمز و خروس نمایش را از معضل یکنواختی رهانیده و با حذف زواید و خلق شخصیت هایی که هیچ کمکی در ایجاد و پیشبرد درام نمی کنند از پس زدن مخاطب جلوگیری کند. مخاطبی که با حضور و شنیدن قصه ها و داستانک های فرعی دیگر، هیچ انگیزه ای برای شنیدن قصه قرمز در پایان داستان ندارد. قصه ای که آن نیز در نهایت ساده انگاری مطرح می شود.
در پایان تنها می توان به طراحی صحنه واقع گرا و جالب این نمایش اشاره کرد که با وجود ایستا بودن به رئالیبسم موجود در نمایش کمک می کرد.
شاید با بهره گیری از خلاقیتی بیشتر در بیان قصه و روایت قرمز و دیگران، این نمایش را دیگرگونه می دیدیم، آنچه که با بهره گیری از ویدئوپروجکشن و نمایش واقعیات مستند بر روی پرده نیز رخ نداد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* شخصیتی تنها همچون قرمز با صورتکی از خروس که تنهایی و فقر جبری او را به زندگی در پارک با انسان هایی دیگر وادار کرده بود.









