جمعه 29 خردادماه آخرین اجرا از نمایش «خانه در گذشته ماست» به کارگردانی حامد محمدطاهری و بازی زیبای عاطفه تهرانی و مجید بهرامی به‌روی صحنه رفت. اثری که دغدغه آن از لحاظ معنا مفهوم و جایگاه انسان و از لحاظ فرم شیوه‌های جدید و اجرایی دیگرگونه از تئاتر است. بعد از مدت‌ها کارگردانی جوان با به‌کارگیری ابزارهایی دیگر و شاید نامتعارف با قالب‌های روایی نمایشی در جامعه ما، به مقوله انسان پرداخته است.

استفاده از آوا به‌جای دیالوگ و باز آوا به‌جای موسیقی، قرار دادن صحنه اصلی و مرکزی کار در استخری از گل، بازی گرفتن از بازیگر در همین فضا و حتی چینش جایگاه مخاطب جهت احاطه کامل او بر فضای کار، این اثر را از نمایش‌های بسیاری متفاوت می‌کند.

ارتباط مخاطب در این اثر ابتدا با آواهایی خاص که شاید تداعی‌گر انسان نخستین است برقرار می‌شود. آواهایی از بازیگر زن که با زبان بدن نیز همراه است. اما این ارتباط نیز آن چنان‌که باید در مورد مخاطب عام کامل نیست. حتی حرکات بدن و سایه‌هایی از بازی‌های بازیگر زن بر پرده‌ای که بر دیوار کنار استخر و جایگاه او تعبیه شده است نیز چندان در روند شکل‌گیری این ارتباط تاثیرگذار نیست.
با حضور بازیگر مرد درمیان استخر گل از پیچیدگی روایت کاسته می‌شود. کارگردان در این اثر با واگذاری علائم قراردادی عامتر به بازیگر مرد تا حد زیادی به بیان مفاهیم و انتقال خواست و منظور خود دست می یابد. مفاهیمی که بشر از هنگام خلقت تا کنون با آن درگیر بوده و رنج آنها را نیز با خود داشته است.

بازیگر مرد مقاطع مختلفی از زندگی بشر را نشان می‌دهد. انسانی که همچنان سرکوب می شود و رنج تحقیر را با خود به عنوان ودیعه‌ای ناخواسته همراه دارد.
آنجا که انسان در دست و پنجه نرم کردن‌های شاید بیهوده با خود و دنیای اطرافش باز می‌ماند، بازیگر مرد مادر و به عبارتی خالق واقعی و شاید فرشته نجاتی که او هم با پوشش سیاهش نمی تواند روزنه‌ای از امید باشد را فریاد می‌کند.

با ادای "ماما" تنها کلمه مفهوم این کار بازیگر زن با آوای موسیقیایی بعضا عصبی‌کننده که با حرکات بدنی خشک و در عین حال سختی همراه است نگاه مخاطب را به خود معطوف می‌دارد. این آمد و شد بازیگران در لحظات مختلف به عنوان نقطه ثقل اثر تا قسمت پایانی ادامه داشته و در این قسمت با یکدیگر همراه شده و به تدریج به مرگ بازیگر مرد می‌انجامد. مرگی که نجات‌دهنده انسان نمادین از دنیای گل‌گرفته و باتلاق‌گون اطرافش است.

در آخرین شب اجرا فصلی دیگر به کار افزوده شد. بعد از مرگ مرد که مصادف با بیرون آمدن او از استخر گل است پرده‌ها بسته و بعد از دقایقی باز شد. این بار مرد بر روی سکو و در جایگاه بازیگر زن و به نوعی خالق خود قرار گرفت به همراه درختی که در حال کاشتن آن است. بازیگر زن در میان تماشاگران و مقابل بازیگر مرد شروع به خواندن می‌کند.

لالایی کودکانه و دردناک که باز مرگ را تنها راه نجات می داند. درخت نمادی از زیبایی است که انسان قصد به بار نشاندن آن را دارد اما همین انسان خود حذف تدریجی زیبایی و زندگی را نیز رقم می زند؛ شاید به این دلیل که محکوم است به این امر و او بازیگر تقدیری است که از پیش برایش ترسیم شده است. تقدیری از رنج و درد که تنهایی بشر را با خود دارد.

بشر فراموش شده است. او تنهاست چون که محکوم است به این تنهایی و فراموشی به جرم انسان بودن‌اش. آنچنان‌که محکوم بود به رانده شدن از زادگاه و جایگاه اصلی‌اش. و حال باید گریست در این منجلاب تنهایی و تحقیر که او را همواره در خود می‌بلعد. دیگر فرشتگان هم ما را فراموش کرده‌اند.

حامد محمدطاهری در این اثر مخاطب عام را نیز به تفکر و اندیشه در خود و وجود خود واداشت. خانه در گذشته ماست به مراتب با اجراها و نمایش‌های همیشگی فاصله داشت که شاید مخاطبی خاص را می‌طلبید. اما کارگردان با استفاده از ابزارها و نمادهایی جهان‌شمول توانست به وسعت بیشتری از مخاطب دست پیدا کند. شاید حذف دیالوگ از کار به جز آخرین اجرا که شعری انگلیسی توسط بازیگر زن خوانده می‌شود دستیابی به نگاهی فراتر از محدوده خویش را در نظر دارد. آن‌چنان‌که مسئله، انسان است و جهان، دنیای انسان‌هاست.

خانه در گذشته ماست اثری متفاوت بود که به یمن نگاه دیگرگونه و در عین حال عمیق و اندیشه‌وارش در حافظه تاریخی مخاطب تئاتر به عنوان نقطه عطفی تکرارناشدنی باقی خواهد ماند.

در پایان تقدیری صمیمانه باقی است از سیاها. از حامد محمدطاهری، عاطفه تهرانی و مجید بهرامی که طرحی سراسر نو و دیگر گونه را بی هیچ ادعایی در این وانفسای تئاتر درانداختند و تاسفی باقی است از نادیده انگاشتن این تلاش‌ها و خلاقیت در متن، کارگردانی و اجرا از سوی هیات داوران جشنواره‌ای که این اثر را تنها شایسته تقدیر در نوآوری در اجرای صحنه ای دانستند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس: مسعود پاکدل
منبع عکس : وبلاگ سیاها