February 20, 2004
theatre - mahnaz

مترسك‌هايي از جنس آرزو

آرزو چيست؟ آيا همانست كه به گماني ما را رهنمون خوشبختي مي‌كند؟
خوشبختي چيست؟ آنچه كه انسان ديروز و امروز و فردا در پي آنست و در اختيار گرفتن‌اش. انساني كه به تعدادش در اين كره خاكي آرزو است و سعادتي كه در دل هريك گونه‌اي است.
مرغ بخت؟؟؟

اين‌بار اين شاهباز، به لطف مزيد سلطاني سرخوش از فتح، بر آسماني پرواز داده شده تا برشانه آدميان گم كرده سعادت و آرزومند حداقل‌ها نشيند. او مي‌نشيند بر دوش برنا جواني كه حال شده اميد آرزومندان در نيل به خوشبختي.



پردازش به اين مفاهيم اساسي آدمي در قالب روايتي كلاسيك و تاريخي همانست كه حميد امجد با نمايش زائر به روي صحنه آورده است. برنا به لطف مرغ بختي كه بر شانه‌‌اش نشسته، اين بخت را دارد تا آرزويي را بخواهد. آرزويي كه به اشارتي توسط سلطان برآورده خواهد شد. او تا سپيده دم بيشتر فرصتش نيست و مردم همه بر در خانه اين تازه اميد هستند تا حاجت و آرزوي خويش را به برنا گفته تا به گوش برآورنده آن يعني سلطان برسانند.

و برناست كه در كشاكش نبرد و رخ‌نمايي خواسته‌هاي آدميان در برآورده شدنشان، به شناختي ديگرگونه از انسان، زمان، خود و خوشبختي مي‌رسد.

*من آن زائرم که در نيمه‌ي راه زيارت، ايمان خويش باخته!

نمايش زائر كه اين روزها در تالار چهارسو تئاتر شهر به روي صحنه رفته است در متن خود به زيبايي توانسته اميد، فقر، حسادت، قضاوت و انسانيت تهي و اسير در نيازهاي امروز و اين‌روز را به چالش بكشاند و مخاطب را نيز با خود همراه كند. شيوه روايي كلاسيك و ادبيات قدرتمند موجود در متن، در پردازش مفاهيم اصليِ مورد نظر نويسنده بستري مناسب است. عباراتي كه با ايجاز دقيق خود معاني عميقي را به مخاطب اثر، منتقل كرده و اين انتقال معاني و همراهي بي‌وقفه متن و مخاطب نيز توسط اجرا و تسلط زيبا و خوب بازيگران بر متن صورت مي‌گيرد.

نمايش زائر از حضور 28 بازيگر بهره مي‌برد كه برخي از آنها نيز در دو نقش متفاوت ظاهر مي‌شوند. حضور همه بازيگران از ابتداي نمايش هست و آن هم در اطراف صحنه كه در برخي از لحظات اجرا نيز به موسيقي اثر كمك كرده و هريك به تناوب به قصه و اجرا وارد شده و به تدريج از صحنه خارج مي‌شوند. اجراي اين اثر در لحظاتي كه جمع بسياري از بازيگران و حضور شخصيت‌هاي متعدد را مي‌طلبد درخور توجه است.

از نقاط قوت و برجسته نمايش زائر طراحي صحنه زيباي آن است. دكور صحنه و به وي‍ژه رنگ آميزي آن هماهنگي مناسبي را با پوشش بازيگران دارد و اين هماهنگي و اجتناب از تعدد رنگ و استفاده حداقل از رنگ گرم خود عاملي ‌است كه مخاطب اجراي بي وقفه متن و حضور تعداد زياد بازيگر و اجراي همزمان آنها بر روي صحنه كوچك تالار چهارسو را همراه شود كه در غير اين‌صورت بيم پس زدن اجرا و خستگي تماشاگر را در خود خوهد داشت. كه البته نورپردازي يكسان و كم تغيير نيز خود به اين امر كمك مي كند.
بازي ها در نمايش زائر از يكدستي و رواني خاصي برخوردار است و اين در حالي است كه شخصيت هاي متعدد و متضادي را بر صحنه شاهد هستيم. اين تفاوت د رارائه نقش ها به ويژه در بازي بازيگراني كه به ايفاي دونقش مي پردازند جذابتر است. نگاه كنيد به بازي علا محسني در نقش عوض و مكاري، حضور شبنم مقدمي در نقش حنا و ريحان، زن شوي مرده، و همچنين تفاوت در ارائه نقش پدر و حضرت قطب توسط حميد حمزه.

حضور بازيگران نوجوان در كنار ديگران و تلاشي كه جهت يكدست نمودن بازي هايشان شده است نيز خود درخور تأمل است. هر چند كه در لحظاتي بسيار كوتاه مي توان غلو در اجرايشان را ديد كه البته گذشتني است.
در اينجا بايد از بازي زيبا و قوي مهرداد ضيايي نام برد كه حس دارماتيك موجود در اين اثر بايستي توسط وي و جنس بازي اش به مخاطب ارائه و منتقل مي شد و وي به خوبي از عهده اين مهم بر مي آيد. هرچند در آغازين لحظات از اجرا بيان سريع واقعه و عدم تمركز بر عبارات ابتدايي كه نقشي تعيين كننده نيز در سير روايت دارند آن چنان كه بايد نيست و البته در ادامه اجرا به مكث و تمركز لازم دست مي‌يابد. (مهرداد ضيايي براي اين نقش جايزه اول جشنواره آئيني- سنتي تئاتر در سال 82 را كسب نمود)


حميد امجد در نمايش زائر با بهره گيري از ادبيات خاصي كه برگرفته از آموخته هايش از استاد نمايشنامه نويسي ايران، بهرام بيضايي، است به خوبي توانسته دل مشغولي و خواسته هاي سطحي اما به ظاهر بزرگ از ديده انسان هاي كوچك را به نقد بكشاند. انسان هايي كه نيازهاي دنيايي و گهگاه پست آنها خوشبختي را دور و دورتر مي كند و برنا كه اكنون اين اقبال را دارد تا جدال اين آرزوهاي كوچك را ببيند به ياس و سرخوردگي از جهان مي رسد. آن هنگام كه بالاترين قبله آدمي و نمونه انسان كامل و مراد در اين نمايش، يعني حضرت قطب، با خواسته دنيايي خود برنا و يافته هايش از اين جهان و زندگي را به يكباره مي شكند. و برناست كه همانند بسياري از ما كه دلخوش تكامل روحمان هستيم آرزومند مرگي است همچون مردمان رود گنگ شايد براي زايشي ديگرباره در عصري داناتر با مردماني بهتر. زيرا كه از اين بخت خوش ِ نشسته بر شانهٴ وي در اين جهان هيچ بر نمي‌آيد.
برنا به دنبال مستحق‌ترين مي‌گشت براي برآورده كردن آرزويش. اما هيچ سير و گرسنه‌اي در جستجوي سعادت ناب، آنچه كه وجود برنا و انسان را به آرامش برساند، نبود.
و شايد آرزو همان مترسكي است در برهوت كه در ذهن هر يك از ما نقش بسته است. برهوت سعادت و خوشبختي و ما بيم آن داريم كه اين بختِ هيچ را ديگران از ما به يغما برند.

*نگاهي به مترسك‌ها كردم كه در خارستان پاس مي‌دادند. گفتم اين من نيستم كه در گشنگي پي عشق مي‌گردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
عكس : مسعود پاكدل (برگرفته از وبلاگ نمايش زائر)
* گفتاري از متن نمايش‌نامه