دختر كوچولو پرسيد:
- مامان امروز درسمون تو مدرسه زلزله بود ولي خانوم هيچي نگفت... زلزله چيه؟
مادر نگاهي به دختر كرد. حوصله توضيح دادن نداشت.
- زلزله واسه آدماي بي خياله. اونايي كه همه چي از يادشون رفته. زلزله هيچ وقت سراغ ما نمي ياد.
دختر قانع نشده بود. خواست بپرسد كه مادر گفت: "بخواب. بقيه اش رو صبح بهت مي گم."
دختر خوابيد با يك سوال بي جواب. آن چند ثانيه اي كه لرزيد را هم نفهميد و بعدش را هم. سوالش اما... طنين صداي نازش كه پرسيده بود سوالش را، هنوز لابه لاي آوار خيابان مردمان خوب باقي بود.
و هنوز هم باقي ست... (1)

***
زمين مي لرزد.
هميشه لرزيده است. سالهاست، هزاران سال است، شايد هم ميليونها.
دل هم مي لرزد.
دل هم سالهاست که مي لرزد. دل هم مي لرزد وقتي خبر لرزيدن زمين را مي شنود.
وقتي رودبار سر ساکنينش خراب مي شود، دل مي لرزد.
وقتي کوچه باغهاي منجيل به خاطره ها مي پيوندد، دل مي لرزد.
چهل سال پيش هم دل لرزيد وقتي بوئين زهرا به سر ساکنينش خراب شد.
ديروز هم لرزيد وقتي بوئين زهرا دوباره لرزيد.
زمين مي لرزد و عقده دلش را خالي مي کند.
اما ما، ما که نه! آن ساکنين شوربخت خانه هايشان پوشاليست. کاه گليست. سست است. سست.
زمين مي لرزد، صد سال پيش لرزيد، چهل سال پيش هم.
اما خانه هاي ما چه؟ صد سال پيش خانه هاي ما پوشالي بودند. مثل همين ديروز. ديروز هم پوشالي بود.
چهل سال پيش پيرزن تنهاي بوئين زهرايي خانه خراب شد.
مثل همين ديروز!
ديروز ديگر چرا؟ ديروز چرا پيرزن تنهاي ديگري خانه خراب شد؟
زمين مي لرزد، دل ما هم مي لرزد. اما انگار جايي، آن دور دور ها، دل آنکه بايد بلرزد نمي لرزد. انگار جايي اوکه بايد بداند و بسازد خواب است. انگار جايي، درها بسته، چشمها بسته، گوشها بسته، ساکنينش به خواب رفته اند.




بايد ناراحت باشم، اما نيستم! بايد دلم آتيش گرفته باشه، اما نگرفته! بايد با ديدن عکسها و خوندن خبر ها دلم ريش ريش بشه، اما نمي شه! بايد اشکم در بياد اما نمياد! بايد رمانتيک، شاعرانه و دراماتيک بنويسم: آه اي زمين سفاک چه کردي؟، اما نمي نويسم!
در عوض خشم وجودم رو گرفته و عصبانيم! عصباني نيستم که آسمون چرا مي لرزه. عصباني نيستم که زلزله مياد. قرنهاست که زمين مي لرزه و زلزله مياد و عصبانيت منم از همينه! آيا بعد از قرنها هنوزم مردم بايد اينطوري کرور کرور بميرن؟ بعد از اينهمه سال هنوز عقلمون اونقدر رشد نکرده بتونيم اين مرگ و مير رو يه کم کنترل کنيم؟؟ آخ که مرده شور اين درس مقاومت مصالح رو ببرن که درس ميدن بهتون تو اين دانشگاهها! وه که خونه هاي کاهلي و خشتي که روي گسل ساخته شدن چه حرص در آر هستن! لعنت به اين رشته زمين شناسي و رديابيه گسلها تو دشت و بيابون!
ناراحت باشم؟ دلم بسوزه؟ آتيش بگيره؟ ريش ريش بشه؟ اشکم درآد؟ تقصيرو بندازم گردن زمين که مي لرزه؟؟؟ بگم بلرزه يا نلرزه؟
نه! از ماست که بر ماست! (2)

***

از ماست که بر ماست! مايي که مي آييم، مي رويم، اما هيچگاه به روزي که دل زمين بترکد فکر نمي کنيم.

***

هر موقع به نحوه مرگم فکر مي کنم هيچ حسابي براي زلزله باز نمي کنم. هميشه با خودم گفتم يا تصادفي, سکته اي چه مي دونم سرطاني مي گيرم و مي ميرم. خودم رو براي اين جور مرگها آماده کردم. هيچوقت به ذهنم نرسيده که زماني ممکنه با لرزش زمين و فوران آوار، اون زيرها بميرم.
و مطمئنم اونهايي هم که همين چند روز پيش زير آوار موندن و کشته شدن هيچوقت فکر نمي کردن با زلزله بميرن. مطمئن باشين. (3)

***

هيچوقت آن دخترک کوچکي که تازه داشت دنيايش را کشف مي کرد فکر نمي کرد که اين ديوار هاي گلي که برايش خاطره قصه هاي مادر بزرگ را مي آورند روي سرش خراب شوند! بقال ده بالا هيچوقت فکر نمي کرد که ديگر تخم مرغ نخواهد فروخت! گل اندام خانوم هيچوقت فکر نمي کرد که جهاز دخترش در ميان "مثلث بغض، زمين و زلزله" همه از بين بروند!



 وقتي در يک جمعه (همان جمعه سياه شهيار) بغض قناري بترکد، زمين هم در روز بي حوصلگي يعني شنبه بغضش مي ترکد. گريه زمين گريه من و تو نيست، گريه ايست که هق هق دارد و با آن زمين مي لرزد و ترک بر ميدارد، در همين روز است که عده اي با رقص، سينه هايشان را مي لرزانند و عده اي هم ...بغض قناري يعني بغض کودک، کودکي که مشتش از ميان خاکها بيرون مي ماند، کودکي که به فکر گم شدن کفش و چادر مادرش در ميان برفهاست، همان کودکي که به دنبال ردپاي کالسکه بچه اي ديگر مي دود و حين دويدن مي افتد، زخمي مي شود و بغضش مي ترکد... پس بايد مواظب بغض کودک بود چرا که زمين هم... (4)

***

بايد مواظب کودک بود! کودکي که مشتش از خاک بيرون مانده. بايد مواظب مادر هم بود. مادري که بالاي سر کودکش زاري مي کند. يا دختري که بالاي سر مادرش زاري مي کند. چه فرقي مي کند؟



بلرز زمين، بلرز!
به يادمان بياور که آنقدر پستيم که تاوان گناهانمان را بايد کودکان بيگناهمان بدهند،
بلرز زمين، بلرز!
که بغضت، گسلهاي نا آرام، اگر بي موقع تر بترکد ديگر زندگي نمي ماند، سوداي زندگي نمي ماند...
بلرز زمين، بلرز!
اشکهاي آن دخترک که عروسک مادرش بي سر شده، شايد رفع عطش کند از تشنگي خاک که از پي آبي ترک برداشت لبهاي خسته و قهوه اي رنگش...
بلرز زمين، بلرز!
اما آنجا نلرز که پدرانش، مادرانش، فرزندانش جز ناله و آه سلاح ديگري ندارند در دادگاه زندگي براي اثبات بي گناهيشان...
بلرز زمين، بلرز! (5)

***

بلرز زمين! بلرز تا شايد از خواب بيدار شوند!



"انسان، خاك را تقديس مي كند... انسان، در خاك مي رويد چون گياه در خاك مي ميرد..."
پيرمرد جسد دختر كوچولو را از ميان آوار جدا مي كند...
دستهاي فرسوده خود را كنار دستهاي كوچك نوه اش مي گذارد و آنها را مي بوسد...
پيرمرد خود را لعنت مي كند كه چرا جاي او بر زير خروارها خاك نمرده است...
ديگر آيا اميدي بر زندگي مانده است... تنها با زنده بودن يكي از اعضاي اين خانواده؟
او در ميان خاكستاني ايستاده است كه روزي خانه اي، شهري، همانند شهرها و خانه هاي ما بوده است...
مرگ در پشت در كمين كرده است، شايد روزي ما هم قرباني اين چنين حوادث ناگوار
روزگار بشويم. (6)

***

مرگ در پشت در يا شايد در دل زمين کمين کرده است! پس نفرين به تو "دايه زمين"!


***

نفرين به تو دايه زمين. نفرين به تو كه دير آمدى، آرام تكانم دادى و ندانستى كه من ديرى است گهواره را فراموش كرده ام.
نفرين به تو، كه مرا خوابيده خواستى، تا نبينم كه چگونه آنسوى تر با بى رحمى تمام كسانى ديگر را نابود مى سازى.
تو هم تبعيضگرى بيش نيستى، ضعيفان را به خون مى كشى، و دهان گرسنه ات را باز مى كنى، پيكر اين همه قربانى كه در اين هزاران سال بر بسترت خفته اند، بس نبود؟
نفرين به تو كه مرا ياد "طاعون" انداختى، كشيش طاعون يادت هست كه چگونه از پس مرگ كودكى ايمانش را از دست داد؟ (7)

***

نفرين به زمين؟ نفرين به دايه زمين؟ نفرين به آنکه مي لرزد؟ يا نفرين به آنکه خواب است؟



وقتي كه زلزله اومد من خواب بودم. همون موقع خيلي هاي ديگه هم خواب بودن. من با زلزله از خواب بيدر شدم، خيلي هاي ديگر هم با زلزله بيدارشون ولي ... .
ما هر شب مي خوابيم و صبح از خواب بيدار مي شيم. بدون اينكه بفهميم خيلي وقته كه توي يه خوابي رفتيم كه معلوم نيست كي از اون رها مي شيم. به اميد اون زلزله اي كه ما رو از اون خواب بيدار كند. (8)

***

آري، به اميد زلزله اي که خانه هاي کاه گلي ده بالا را سيماني کند، به اميد زلزله اي که خانه هاي پوشالي را سنگي کند، به اميد زلزله اي که بلرزاند، اما تنها خاک را، نه دل من و تو، و نه خانه آنها را...





تکلمه:

معمار: مهندس براي اين ساختمون جديده تير آهن نميخري؟

(مهندس يه پولداريه که به علت ساخت و ساز زياد ، مهندس خطاب ميشه. .بيچاره معمار خبر نداره که مهندس هم مثل خودش ديپلم داره!)

مهندس: نه آقا جان! مگه چقدر آخر اين ميمونه که براشون تيرآهن نو هم بخريم. ، از تيرهاي همون 2 تا ساختمون قبلي استفاده کن. هر چي هم کم بود از اين
دسته دو هاي بازار آهن ميخريم.
معمار: مهندس خدا رو خوش نمياد ها! اين واحدها رو قراره بدن به يه عده بازنشسته دولت ، بزار آخر عمري سر راحت رو بالش بزارن! اون از بتن فونداسيونش ، اونم از آرماتورهاش. بزار اين يکي رو درست کار کنيم.
مهندس: به جاش بنده خدا رو که خوش مياد! نترس چيزي نميشه.

(همين لحظه موبايل مهندس زنگ ميزنه...)

مهندس: چي؟؟ زلزله؟ کي اومده؟ چقدر خرابي داده؟ آها! خوبه... دنبال کارهاش باش حتما. کار نيروهاي امدادي که تموم شد خبر بده چند تا لودر بفرستم زودتر
بکوبيم.

(لبخندي از رضايت رو لبهاشه ، تو يه لحظههزار تا فکر براي آينده تو ذهنش ميگذره...)

مهندس: معمار جان واسه چند هفته ديگه آماده باش ، به کسي هم قول نده که بايد بريم قزوين و بويين زهرا.
معمار: مهندس آخه کي تهران رو ول ميکنه بره اونجا؟ موضوع چيه؟
مهندس: وقتي زلزله ميره اونجا يعني ما هم بايد بريم. اين روزا نون تو انبوه سازيه! پول مفت دولت ، يه کم که صرفه جويي کنيم ، دو سه برابر تهران کاسبيم...(9)

 

کار گروهي بچه هاي کاپوچينو
تنظيم: صنم
عکسهاي اختصاصي از: نفيسه مطلق

____________________________________
1. خسرو
2.شيده
3. بابک
4. خدايار
5. نيما
6. صبا
7. علي
8. مهدي
9. احسان