با گردانندهء کارنامه، نگار اسکندرفر

نگاراسكندر فر كم مصاحبه مي كند. در پاسخ به درخواست ما براي مصاحبه خواستار مصاحبه كتبي شد اما بالاخره راضي شد و اين شد مصاحبه ما با او. در دفتر كارش در مجله كارنامه كه چشم انداز گلهاي آفتابگردانش آن را دلباز كرده است.
اسكندر فر صاحب امتياز ومدير مسؤل ماهنامه كارنامه است. ماهنامه اي كه مي توان آن را معتبرترين نشريه ادبي حال حاضر ايران دانست با ردپايي از حضور هوشنگ گلشيري. و دومين مصاحبه جمعي ما. به نظر خودمان كه مصاحبه خوبي شده است.
گروه کاپوچينو:
بابك غفوري آذر، احسان حسين زاده، صنم دولتشاهي، خسرو نقيبي و شيده بهمنيار.
من نوشته شما در اين شماره را خواندم خيلي وبلاگي بود.
- با وجود اصرار دوستان اهل قلم براي طرح يك بحث جدي راجع به ادبيات، من در اين يادداشت ها تعمدي دارم مبني بر ساده بودن و تا حدودي اجتماعي بودن موضوع آن. دلم مي خواهد مخاطبان كارنامه بدانند اين پشت زني نشسته كه علاوه بر ادبيات دلمشغوليهاي ديگري جز آنچه در كارنامه به چاپ مي رسد دارد. از جمله مسائل اجتماعي به ويژه آنچه مربوط به جوانان مي باشد. مي گويم به اندازه مطالب جدي و سنگين در مجله داريم اجازه بدهيد تا آنجا كه ممكن است اين دو صفحه بر آستانه به شكلي متفاوت ارائه شود. در حقيقت اين يادداشتهاي شخصي من است.
اصلا جالبه، بخصوص براي كسي كه اهل ادبيات جدي نيست مي تواند خيلي جذاب باشد.
- همينطور است. اغلب واكنشهايي كه درباره اين صفحه مي شود به اندازه واكنشهاي ديگر مطالب كارنامه است. و گاهي يك يادداشت كوچك واكنشهاي دور از انتظاري را دارد. من يكبار در يادداشتي با اشاره به گلهاي آفتابگردانم درباره خشونت موجود در جامعه نوشته بودم. اين نوشته آنقدر واكنش داشت كه حتي شاعراني درباره اش شعر گفتند.
خب استارت كارنامه از كجا خورد؟ فكرش از كجا آمد؟
چرا كارنامه؟ ببينيد كارنامه يك شكل سنتي مجلات را دارد. از طرح گرافيكش بگيريد تا مطالبش، اين تفاوت را شما دوست داريد؟
و اينكه هوشنگ گلشيري در شكل گيري اش چه نقشي داشت؟
-شايد براي پاسخ به اين سؤال لازم باشد كمي از سوابق مطبوعاتي خودم بگويم. من از 18 سالگي كار مطبوعاتي مي كردم در مجله زن روز، اين مجله زماني مسابقه اي گذاشت براي انتخاب كسي كه بهترين مصاحبه را طرح كرده باشد. من هم يك مصاحبه انجام دادم با فرزانه تائيدي كه هنرپيشه محبوب من بود و اتفاقا برنده هم شدم و اين مقدمه آشنايي ام با كار مطبوعاتي بود. در مجله زن روز دربخشي به نام تين كار مي كردم كه مخصوص نوجوانان 14 تا 18 ساله بود. انقلاب كه شد اين كار را ول كردم. من مرحوم ايرج مستعان را از همان زن روز مي شناختم كه در دانستنيها، علم و زندگي و چند مجله ديگر كار مي كرد. گاهگاهي در ارتباط با رشته تحصيلي ام كه روانشناسي بود بهش مطلب مي دادم. بعد كه زندگي ام تغيير كرد و رفتم خارج از تهران حوالي لواسان. آنجا يك مركز فرهنگي داير كردم كه كلاس زبان و موسيقي و اين چيزها را داشت. و البته در اين مدت دوستان مطبوعاتي ام را حفظ كردم و به اتفاق هم يك تيم مطبوعاتي تشكيل داديم. من بودم و يكي دو نفر ديگر. كاري كه ما مي كرديم اين بود كه با سازمانهاي مختلف بخصوص سازمانهاي دولتي قرار داد مي بستيم و برايشان نشريه، بولتن، ... در مي آورديم. مثلا با شهرداري ضميمه هايش را در مي آورديم يا با سازمان آب مدتها مجله آب و محيط زيست را در مي آورديم.همان موقع تصميم گرفتم نشريه اي در زمينه روانشناسي در بياورم. از ارشاد تقاضاي نشريه اي كردم به نام روان آوا با جهت گيري فرهنگي ـ اجتماعي با گرايشات روانشناسانه. اين نشريه به جايي نرسيد ومجوز ندادند تا زمان آقاي خاتمي كه دكتر مهاجراني وزير ارشاد بود. مجددا پيگيري كردم و اين بار موافقت شد و مجوز گرفتم. منتها حالا شرايط فرق كرده بود و اصلا ديگر نمي خواستم بروم دنبال اينكه نشريه روانشناسي در بياورم زيرا در اين فاصله يكي دو نشريه در زمينه روانشناسي منتشر مي شد. البته مجوز روان آوا فرهنگي بود. قرار بود نشريه با سردبيري يكي از دوستان مطبوعاتي كه سالها تجربه سردبيري داشت منتشر شود، و بخشهايي شامل اجتماعي، ادبيات، هنر و... داشته باشيم. بخش ادبيات را هم با هوشنگ گلشيري صحبت كرديم منتها آن شخص از ايران رفت. من هم ديدم اگر قرار است نشريه اي داشته باشم كه بخشهاي مختلفي مثل سينما و تئاتر داشته باشد بايد آدمهايش را پيدا بكنم و اين كار سختي بود در اول كار. فكر كردم ابتدا بار اصلي را بر ادبيات بگذاريم تا بعد كه به مقوله هاي ديگر برسيم. با گلشيري صحبت كردم و او هم قبول كرد كه سردبير باشد.
از كجا گلشيري را مي شناختيد؟
- من هوشنگ گلشيري را از آدينه مي شناختم. منتها ما يك مساله داشتيم. زمانيكه من تصميم گرفتم نشريه را فرهنگي بكنم، فكر كردم روان آوا ديگر اسم مناسبي نيست. ما نشستيم چند تا اسم انتخاب كرديم كه با فضاي كاري كه مي خواستيم انجام بدهيم همخواني داشته باشد. يك سري اسم پيشنهاد شد. عيد نوروز هم بود، گلشيري هم خانه ما بود. گفتم هوشنگ تو چي مي گي؟ گفت من هميشه دلم مي خواست يه نشريه داشته باشم اسمش را بذارم كارنامه. من هم گفتم آفرين اسم زيبايي است كه بلافاصله پس از تعطيلات تقاضاي تغيير نام دادم و با كارنامه موافقت شد. اين شد كه اسمش شد كارنامه.
اين طراحي جلد و صفحه كار كيه؟
- اينها كار فرشيد مثقالي است. براي اين طراحي ما روزها و هفته ها وقت گذاشتيم. لوگو هم كار فرشيد مثقالي است. ازابتدا هم دنبال كاغذي بوديم كه متفاوت باشد. چون گفته بودم كه اصلا كاغذ گلاسه كار نخواهم كرد. يادمه يه طرحي تو اتاق فرشيد مثقالي بود روي كاغذي شبيه به اين منتها اون گلاسه بود، رنگش همين رنگ الان كارنامه بود كه ما رفتيم و گشتيم و كاغذي مثل اين پيدا كرديم. كه تهيه آن مشكل است و گران هم تمام مي شود چون مورد مصرفش اين نيست و براي تهيه آن هميشه دردسر داريم. اين اواخر گلشيري گفت تو كه اينقدر مشكل داري بيا جلد را گلاسه كنيم البته مساله ما بيشتر آگهي بود چون با اين نوع كاغذ جذب آگهي كار آساني نيست ولي من نپذيرفتم.
خيلي هم قشنگه، عوضش نكنيد.
- نه عوض نمي كنم. حالا اينكه گفتي كارنامه قديمي و سنتي است، من اصولا آدمي هستم كه همانقدر كه از يك ظرف قديمي عتيقه لذت مي برم همانقدر هم از يك جمع همگاني همراه يك موسيقي مدرن خوشم مي آيد.
ولي اين تفاوت را مي خواستيد حتما باشد.
- بله،اين تضاد در كارنامه وجود ندارد. در مورد مجله بالاخره مي خواستم كاري بكنم كه با بقيه فرق داشته باشد.
خب الان يكي دو تا نشريه ادبي ديگر مثل كار شما در آمده اند مثل بايا
- بله بايا، بيدار. خب اشكالي ندارد اين موفقيت كار ما را نشان مي دهد. خيلي از كتابها بعد با اين جلد درآمد. حتي اوايلش به ما زنگ مي زدند كه كاغذ را از كجا گرفتيد. بالاخره هر كسي دارد كار خودش را مي كند. حتي اگر عين اين هم در بيايد باز هم دارد كار خودش را مي كند. اصلا هم بحث تقليد مطرح نيست.
پس گلشيري آمد و مجله شكل گرفت.
- با گلشيري يه قرارهايي گذاشتيم. او يك هيئت تحريريه با خودش آورد و قرار شد كيفيت مطالب بر عهده او باشد، سازماندهي و فراهم كردن امكانات كار و چاپ وغيره به عهده من باشد. كه متاسفانه ايشان فوت كردند و همكاري ما نيمه تمام ماند.
اين فكرهاي جمع خواني از كجا آمد؟ اينكه مثلا مي نشستيد و درباره فيلمنامه مقصد بيضايي صحبت مي كرديد.
- ما اصلا يك طرح اوليه اي داشتيم كه عبارت بود از پرونده «با هدف پرداختن به يك شخصيت يا موضوع ادبي-فرهنگي، بعد از شماره 13 كه گلشيري ديگر نبود به جمع خواني تغيير پيدا كرد. من نظرم اين بود كه يك موضوع يا چهره را بگيريم و راجع آن مفصل كار بكنيم. حالا در شماره هاي اوليه اين كمتر اتفاق افتاد يعني شما مي ديديد كه عكس دولت آبادي روي جلد است ولي فقط يك تكه از رمانش در مجله است. كه بعدها اين را مفصل تر كرديمش. اين جزو طرحهاي اوليه ما بود كه همه رويش توافق داشتيم. من اصرار داشتم به جنبه هاي ديگر هنر مثل نمايش و سينما هم بپردازيم با اين تفاوت كه اگر قرار است راجع تئاترمطلبي داشته باشيم نرويم نقد تئاتر بنويسيم بيشتر درباره جنبه دراماتيكش بحث كنيم، درباره ادبيات دراماتيك صحبت كنيم كه البته اوايل به دليل مشكلات و نبودن آدمهايي كه اين كار را انجام بدهند كمتر پرداخته شد.
نويسندگان و متون خارجي چطور انتخاب مي شدند؟ يعني مي گفتيد از اين آدم و اين آدم مطلب داشته باشيم؟ رسالت اينجوري در خودتان نمي ديديد كه فلان نويسنده در ايران كمتر شناخته شده است و به آن بپردازيم؟
- هدفمان همين است، چه داخلي چه خارجي. چرا مي گم عكس دولت آبادي را با يك نوشته مي زديم و من انتقاد مي كردم. من خواننده دلم مي خواهد بدانم اين آدم كيه، از كجا شروع كرده وبه كجا رسيده، سبك نوشتنش چيه، تاثيرش چيه و الان ما تقريبا با اين هدف اين كار را مي كنيم يعني وقتي ما آمديم پرونده بيضايي در آورديم به طور مستقل يك نوشته از خود بيضايي چاپ كرديم دو تا سفارش كار داديم راجعش نوشتن، يا درباره مخملباف از 3 ماه پيش برايش سفارش مطلب داديم از خودش خواستم مطلب بنويسد. الان هم درباره بورخس داريم همينطور عمل مي كنيم. سفارش مطلب داديم به كسانيكه در ارتباط با بورخس كار كرده اند. شايد بد نباشد در كنار اين توضيحات اين را هم بدانيد كه وقتي ما كارنامه را منتشر كرديم من ديدم كه نه، اصلا تصوري كه درباره مسائل اقتصادي نشريه داشتم بسيار غير واقعي بود و اينكه فكر مي كردم حالا چند شماره اول 2 و 3 ميليون تومان پول دارم خرج مي كنم ازچند شماره بعد بر مي گرده اين پول. بعد از چند شماره ديدم كه اصلا عملي نيست يا بايد ببندم بروم يا كار ديگري بكنم. رفتم تقاضاي يك موسسه فرهنگي با عنوان كارنامه را كردم. ما يك موسسه فرهنگي ـ هنري چند منظوره داريم با نام كارنامه كه فعاليتهايش انتشاراتي، فرهنگي و هنري است. از آنجا پول در مياوريم وخرج كارنامه مي كنيم.
يك سؤالي به ذهنم رسيد درباره ادبياتي نسلي كه بعد از نسل شماست يا بهتر بگويم نسل ما، شما در صحبتهايتان گفتيد كه بازخوردي كه از نوشته هاي شخصيتان مي گيريد به اندازه واكنشهاي نوشته هاي ديگر است. فكر نمي كنيد علتش اين است كه به ادبيات نسل ما نزديك شده ايد مثلا به همين نوشته هاي وبلاگي.
- اين جوابي كه از من مي خواهي اگر قضاوت است من جوابي ندارم. براي اينكه من دارم با همه اين آدمهايي كه در ارتباط با جريانهاي ادبي حاكم هستند كار مي كنم. بين آنها نه مي توانم انتخاب كنم، نه اظهار نظر كنم چون كاري كه من دارم ارائه مي دهم بر اساس نيازهائي است كه بيرون از اينجاست يعني اون سليقه مال توست، اون ديدگاه مال اونه در نتيجه در رابطه با اين هيچ حرفي نمي توانم بزنم. اما اگر سليقه شخصي من را مي خواهي، من روان نوشتن را بيشتر مي پسندم يعني ادبياتي كه خارج از پيچيدگيهاي زباني است براي من خواندنش و فهميدنش راحت تر است.
من فكر مي كنم زمانه ما اين جنس كار را مي خواهد.
- حتما همينطور است. حتما. خب البته يك خطري هم اينجا هست و اون هم خطر سقوط در ادبيات عامه پسند است. اين خطر هست.
من در زمينه ترجمه سؤال دارم. چيزي كه من ديدم اين است كه يك سري اسم داريم در ترجمه و آنقدر كه اين اسمها بزرگ هستند كارها درست نيست، مي خواستم ببينم مجله شما برنامه اي داشته يا داره كه جواناني كه كارشان را بلد هستند حالا در هر زمينه اي بتوانند با نشريه همكاري كنند.
- خيلي از اين جوانها را ما داريم كه باهامون كار مي كنند. مثلا عليرضا طاهري عراقي يك جوان همسن خود شماست، مي دانيد چند تا ترجمه از اون چاپ كرديم يا ديگر دوستان، ما بخش عمده مطالبمان، مطالبي است كه جوانها توليد مي كنند. ببينيد سياست ما اين است كه بخشي از مجله از صاحب نامها مطلب داشته باشيم، بخش ديگر را كه بخش عمده ترش هم هست از جوانها مطلب داشته باشيم. بخاطر اينكه پايگاهي داشته باشند كه كارهايشان چاپ بشود و ديگران با كارهايشان آشنا بشوند. معمولا از 5 داستاني كه چاپ مي كنيم 2و3 تائي از صاحب نام هاست و 2و3 تائي از تازه كارها. ببينيد ما در تحريريه مان شهريار وقفي پور را داريم كه يك جوان با كارهاي پست مدرن است و مقالات و جمع خواني برعهده اش است. كارنامه جزو معدود نشرياتي است كه يك هيئت تحريريه اي را مستقر كرده است نه براي اينكه مطلب توليد كنند براي اينكه مطالب رسيده را ببينند و انتخاب كنند و چاپ كنند. كاري كه ما در ترجمه مي كنيم اين است كه ما به تو مي گوييم تو ترجمه ات را بده متن اصلي اش را هم بده، همكار مترجم ما كارش اين است كه اين را مقابله كند با متن اصلي و بگويد كه چقدر امانتداري كردي. بهر حال حضور اين تعداد نيروي جوان كه دائما به دفتر كارنامه رفت و آمد مي كنند نشان دهنده توجه ما به جوانان است.
شما به عنوان يك خانم ايراني كه داريد در ايران فعاليت مي كنيد، با چه موانعي مواجهه هستيد؟ اين فعاليتها در زندگي شخصيتان چه تاثيري داشته؟
- من نمي دانم اگر مرد بودم به همين آساني مي توانستم كار كنم يا نه ولي تا حالا مشكلي نداشتم در ارتباط با كارم، و در ارتباط با زندگيم هم فكر مي كنم بهترين راهي بود كه مي توانستم در زندگي ام بروم. ببين وقتي ما زنها زندگيمان محدود مي شود به شوهر و بچه ها و آن چهار ديواري خانه بخصوص وقتي كه به سن من مي رسي كه بچه ها ديگر بزرگ شده اند و هيچ نيازي به تو ندارند و تو تنها مي ماني و اين تنهايي آزاردهنده است. ولي من اين تنهايي را ديگر ندارم چون يك زندگي اجتماعي دارم كه زندگي خانوادگي ام جريان دارد.
خب آن زندگي خانوادگي را تحت تاثير قرار نداده؟
- بالاخره بستگي دارد به موقعيت و شرايط هر آدم. حالا خوشبختانه اين موقعيت براي من وجود داشته و ديگر اينكه به آدمهايي كه داري باهاشون زندگي ميكني. حالا يك سري انعطاف پذيري در همسر و بچه هاي من بوده كه اين راه را براي من هموار كرده است.
يعني خانم اسكندر فر از وضعيت فعلي اش راضي است؟
- چه سؤال سختي! از اين وضعيت آره راضي هستم. از كارم راضي هستم بخصوص از اينكه در اين برهه از زمان هستم و اين موقعيت ازمملكتم كه در مرحله گذار از يك شرايط تاريخي و اجتماعي هستيم و رؤياروئي هر روزه با مسائل اجتماعي ما را به رسالتها و مسؤليت هايمان هشدار مي دهد.
برايتان بعضي وقتها نااميد كننده نمي شود؟ همين جريانات كه بخواهيد همه چيز را ول كنيد؟
- اين بر ميگردد به شخصيت هر آدم. اصولا من هم مثل بعضي ها برايم لحظاتي پيش مي آيد كه فكر كنم چه خوب است كه آدم از همه مظاهر شهري و تكنولوژي فرار كند و اصلا بالاي يك كوه تنها زندگي كند. ولي نه، بخصوص با حضور جوانهايي مثل شما چرا نااميد بشوم؟
با وجود جوانهايي مثل ما بايد نااميد باشيد!
- اصلا اينطور نيست. براي اينكه جوانهاي نسل شما خيلي جلوتر از زمانيكه ماها همسن شما بوديم هستند. يه دفعه يك دانشگاهي رفتم، برنامه اي داشتند بهشون گفتم شماها آدم را به زندگي اميدوار مي كنيد براي اينكه شاهكاريد شما با اين محدوديتها كارهايي مي كنيد كه آدم باور نمي كند. فقط من در نسل شما يه چيز نگران كننده مي بينم و آنهم مسايل عاطفي و انساني است. نسل شما عاشق نمي شود. اين نگران كننده است. و اينكه انگيزه هاي فرهنگي اش را هم خيلي ضعيف مي بينم نسبت به ما. ببينيد تيراژ كتاب زمان ما 10000 تا بود الان 2000 تاست.
برخوردي هم كه دارند يه برخورد خيلي تند وخشن با ادبيات قبل ماست. ببينيد مثلا سال 50 كسي جرات اين را نداشت كه بگويد بوف كور هدايت ضعيف است اما الان راحت اين را مي گويند.
- اين ديگر خصوصيت اين نسل است و البته باعث يك سري موضع گيريها بين نسل ما و نسل شما مي شود و هميشه هم اين توصيه را دارم كه انكار گذشته هيچ مشكلي را حل نمي كند و اينكه اگر تو چيز تازه اي مي خواهي خلق كني بايد ببيني پشت سرت چه اتفاقاتي افتاده درغير اينصورت اين حركتت پايدارنخواهد بود. نسل من يك سنت بسيار خوبي داشت به نام شاگردي كه نسل شما ندارد. من اگر مي خواستم دوتا زخمه روي سه تار بزنم، خانه استادم مي رفتم اگر لازم بود جارو هم مي زدم ولي الان نسل شما نسل طلبكاري است. ممكن است من خوشم بيايد ولي وقتي مي خواهيم يك كار جدي بكنيم در آن صورت فكر مي كنم موفقيت آميز نباشد.
درباره اين صحبتي كه گفتيد مسايل عاطفي شان نگرانم كرده، درحاليكه به نظر مي رسد امكاناتي كه در اختيار اين نسل قرار گرفته بيشتر از نسلهاي قبلي بوده و حتي محبت و عاطفه اي هم كه خرج اينها شده بيشتر بوده پس چرا بايد همين مسايل عاطفي مشكلشان باشد؟ مشكل جاي ديگري نيست؟
- نسل من شايد به اشتباه رفت دنبال تئوريهاي تربيتي كه در نهايت به فرزند سالاري منجر شد. و آنها عادت كردند كه هميشه تكيه شان بر بزرگتر ها باشد و در سن ديرتري استقلال عاطفي پيدا كردند. از جنبه هاي ديگري شايد وجود ابزار تكنولوژي عامل كمرنگ شدن روابط انساني شد. ببينيد حالا ديگر جوانان ما دوستانشان را از طريق اينترنت پيدا مي كنند. همين مقوله چت كردن به جاي ديالوگ هاي رودر رو براي من قابل هضم نيست.
چرا رشته خودتان را ادامه نداديد؟
- من كار كردم در رشته خودم. در دو مجتمع فرهنگي در كرج هم كار كردم. زمانهايش هم كوتاه بود. خودم احساس كردم كه در اين كار نمي توانم چندان موفق باشم. جون به عنوان يك مشاور آنهم هفته اي نيم ساعت، نمي توان چنان رابطه اي با يك جوان برقرار كرد و مشكلات او را كه زائيده شرايط خانوادگي و اجنماعي اوست، حل كرد. شايد ضعف از من بوده. من دائما به مسؤلين مدرسه و والدين آنها مي گفتم بهترين كار براي درك بچه ها اين است كه يك بار برگرديم به جواني خودمان. و اينكه آن موقع نگاهمان به دنيا چگونه بوده؟ شايد بتوانيم انتظاراتمان را منطقي كنيم.
خب كارنامه هم كه سايت زده، هدفتان از راه اندازي اين سايت چه بود؟
- براي اينكه كارنامه را معرفي كنيم و از اين طريق تعدادي از مخاطبان كارنامه را جذب كنيم.
عكس العملهايش چه بوده؟
- خوب بوده مخصوصا هفته هاي اول. ببينيد آنهايي كه در ايران هستند مي آيند و مجله را مي خرند. مجله ما يك جذابيتي دارد براي مخاطبانش كه بيشتر آرشيوش مي كنند و دوست دارند خود مجله را داشته باشند، شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد در نمابشگاه مطبوعات كارنامه جزو پرفروشترين غرفه هاست چون بسياري مي آيند آنجا و كسريهايشان را مي خرند. آنهايي هم كه خارج هستند كه بعضي ها مشترك هستند و بعضي ها هم خب سعي كرديم از طريق سايت با مجله ارتباط برقرار كنند و يكي از انگيزه هاي ما براي سايت بخشي بود به نام ادبيات مهاجرت. علتش هم اين بود كه ما هميشه مطالبي از اهالي قلم كه در خارج از ايران زندگي مي كنند چاپ مي كرديم ولي هم آنها همديگر را نمي شناختند هم شما كه خواننده كارنامه هستيد متوجه نمي شديد فرضا نويسنده اين داستان يك نويسنده ايراني است كه در خارج زندگي مي كند و مي نويسد.من فكر كردم با ايجاد اين بخش چند تا اتفاق مي افتد يكي اينكه كسانيكه در ايران هستند آشنا مي شوند با آنهايي كه در خارج از ايران زندگي مي كنند، دوم اينكه براي آنها هم انگيزه اي مي شود كه براي ما مطلب بفرستند و سوم اينكه براي آنها كه در خارج از ايران قلم مي زنند خيلي مهم است كه مطلبي كه به زبان خودشان مي نويسند در داخل كشور خودشان خوانده شود و ديده شود. اين سايت را گذاشتيم كه بيشتر دوستان خارج از كشور ما را بشناسند و اين را بدانند كه آنها هم جايي پيش ما دارند و هم اينكه همچين كاري دارد انجام مي شود.
شما اصلا وبلاگ مي خوانيد؟
- من نه، يعني اصلا وقتش را ندارم. گاهي پسرم نوشته خوبي پيدا مي كند و به من مي گويد بيا ببين. اينجوري برخورد دارم.
حالا نظرتان راجع به اسم مجله ما چيه؟ كاپوچينو؟
- من را ياد رم مي اندازه.
اين مثبت است يا منفي؟
- نه خوب است. حتما دليلي براي انتخاب اين اسم داشتيد.
به نظرتان پيام خاصي ندارد؟ چون يك انتقاداتي بوده.
- ببينيد يك اسم بايد يك معني و جهت گيري را نشان بدهد. من اين را اول فكر كردم كه كاپوچينو اسم يك كافي شاپ است شايد لازم باشد يك خط توضيح راجع به اسم بدهيد. و خب حتما كسانيكه مجله تان را مي خوانند به اين اسم عادت كردند و پذيرفتند.
يك سؤال بي ربط نظرتان راجع به تيراژ جزيره سرگرداني چيه؟
-ببينيد بالاخره يك سيمين دانشور داريم در اين مملكت، مگر بد است 88000 تا تيراژ يك كتاب باشد؟ البته با توجه به وضعيت نشر كه همه مي دانيم كمي دور از ذهن است.
توي يكي از نوشته هاي شما بود كه يك آشنايي با خانواده فروغ داشته ايد كه چند سال پيش سوارماشينتان شده اند يا يك همچين چيزي، الان درست در خاطرم نيست. نظر شخصيتان در مورد فروغ چيست؟
- فروغ مثل همه همنسلانم قهرمان نوجواني من بود . من با شعرهاي فروغ زندگي كردم و هميشه با او همذات پنداري مي كردم و آن داستان هم كه گفتي يك داستان واقعي بود.
درباره گلشيري چه؟
- گلشيري يكي از نويسندگان بزرگ معاصر ما بود. درحقيقت در زمينه زبان صاحب سبك بود و خالق آثاري ماندني در عرصه ادبيات ايران. آثاري چون شازده احتجاب، آئينه هاي دردار و ... . بسياري از نويسندگان جوان دهه 70 شاگردان ايشان بودند. به عنوان يك دوست و همكار هم خاطره خوبي از دوران همكاريمان با او دارم. وقتي پاي داستان وسط مي آمد هيچي براي او قابل اغماض نبود. هميشه دلمشغوليش همين بود.









