مصاحبه با حسين درخشان خيلي راحت برنامه ريزي و انجام شد. آمد به كافي شاپ و ما خيلي صميمي همانطور كه خودش است ازش سؤال كرديم. سعي كرديم راجع به همه چيز سؤال كنيم و نقطه ابهامي باقي نماند، بخاطر همين فكر مي كنيم مصاحبه كامل و جامعي شده است. حسين درخشان همانطور است كه نوشته هايش نشان مي دهد شايد بعضي جاها شيطنتهايي داشته باشد اما با ديدنش همه چيز را مي شود فراموش كرد.

گروه كاپوچينو

بابك غفوري آذر: حسين درخشان خودش را روزنامه نگار مي داند؟
- من موقعي که وارد کار روزنامه نگاری شدم، نمي دانستم روزنامه نگاري چيه، بعدها رفتم يه چيزايي خواندم و ياد گرفتم. فكر مي‌كنم تازه الان بتوانم خودم را يک روزنامه نگار بدانم. هر چند از كارهاي رايج روزنامه نگاري مثل خبر نويسي و گزارش نويسي خوشم نمي آيد ولي فكر مي‌كنم بتوانم در يک سرويس روزنامه بطور حرفه اي كار كنم. در واقع زماني كه ستون عصر آزادگان را شروع كردم به نوشتن اصلا روزنامه نگاري نمي‌دانستم.

ب.غ: درسش را خواندي يا كتابي يا جزوه اي؟
- كتاب خواندم. ولی در عين حال چون از بچگي خيلي كتاب و مجله مي خواندم و خيلي چيزها را ناخودآگاه بلد بودم. ولي آگاهانه زماني ياد گرفتم كه بطور شانسي يك كتاب خوب پيدا كردم و شروع كردم به خواندن.

ب.غ: خب، ستونت را اول فكر مي كنم در نشاط بود. درسته؟
- نه عصر آزادگان بود. من در نشاط اصلا نبودم. ما تقريبا خانه‌مان نزديك خانه خانواده جلائي پور بود. آنها بطور خانوادگي همه آنجا زندگي مي‌کنند. دكتر سروش هم يك سري كلاس داشت كه در همان پايين خانه جلائي پور برگزار مي شد. شايد به مدت يكسال و نيم، دو سال اين كلاسها برگزار مي شد و من هم گاهي اوقات مي رفتم. من بعدتر که روزنامه جامعه راه افتاد تازه فهميدم که اين جلایی‌پور هم‌محل ما همين آدم روزنامه جامعه است. کلاً خيلي دلم مي خواست با گروه آنها كار كنم. قبل از اين من در دنياي تصوير يك صفحه اي داشتم به‌نام «سينما در اينترنت» كه در آن سايتهاي سينمائي را معرفي مي كردم و کار با اينترنت را هم آموزش می‌دادم. آن در واقع اولين تجربه جدي‌ام در مجلات بود. خلاصه، رفتم به جلائي پور گفتم كه من فلاني هم هستم و توی دنياي تصوير می‌نويسم. يک نمونه آزمايشی را هم که نوشته بودم به او دادم. چند روز بعدش زنگ زدم که ببينم چي شد، گفت بيا اينجا تا صحبت كنيم، رفتم همان موقع شمس آمد -كه يادمه از صدای کلفتش هم كلي جا خوردم! بعد خيلي راحت شمس داد و همان را چاپ کردند. اول قرار بود يک ستون هفتگي باشد. اسمش را هم گذاشته بودم يادداشتهاي يك روستائي ساكن در دهكده جهاني. ولي نمي‌دانم چطور شد -من گفتم يا خودشان- كه ستون، روزانه شد؛ به همين سادگي. در واقع اين اصلا خصلت شمس است كه اگر ببيند كسي كاري كرده و کارش جالبه، بهش ميدان مي دهد تا ببيند نتيجه اش چي مي شود.

ب.غ: كاملا روزانه نشد كه...
- چرا روزانه بود ولي آخه هي من را حذف مي كردند! يه سري آدم آنجا بودند كه هيچي نمي دانستند از اينترنت، البته بيشتر توی بخشهای ناظر بر روزنامه. مثلا يه آقاي بود به اسم آقاي شيرازي که واقعا بيچاره كرد من را، آدم خوبی بود، ولی هيچي از كامپيوتر نمي دانست، هيچي. يه جوري اصلا دشمن هم شده بود باهام. فكر مي‌كرد من يه بچه سوسول لوس هستم و بايد حالم را گرفت. خيلی روزها ستون من قرباني خبرهای مسخره سياسي و اقتصادي بي ربطي كه زياد هم مهم نبودند مي‌شد. بهرصورت از زماني كه روزانه شد من يه برنامه برايش ريختم كه مثلا شنبه‌ها درباره يه چيزي باشد، يكشنبه ها راجع به چيز ديگر و... پنجشنبه‌ها يادمه درباره گيم (بازی‌های ويديویی) بود كه اسم ستونش هم اين بود: براي كت و شلواريها مناسب نيست. رو اسمها خيلي فكر كردم. اسم كل ستون، اينترنت بود ولي هر روز هفته اسم متفاوتی داشت و موضوعش هم فرق داشت. خلاصه خيل استقبال شد، همان دو، سه روز اول كلي ايميل آمد. احتمالا به خود جلائي پور و شمس هم گفته بودند كه كار جالبي شده كه باعث شده بود آنها هم جلوي من را نگيرند و كاري به كارم نداشته باشند. هرچي مي دادم، به جز موارد خاص چاپ مي شد. يكي از آن موارد خاص راجع به فيلمي بود كه كريستين امان پور درباره جوانان ايران برای سی.ان.ان ساخته بود و كلي سر و صدا كرده بود و بعد هم باعث شد كه ديگر بهش ويزا ندهند.

ب.غ: دم انتخابات مجلس...
- آره، من نوشته بودم كه اصل فيلمش را از كجا مي شود ديد و اينها. بعد شمس گفت كه اين را بردار چون توي شوراي عالي امنيت ملي راجع بهش صحبت شده و اين را بايد حذف كني.

ب.غ: بعد از عصر آزادگان كجا رفتي؟
- عصر آزادگان كه تعطيل شد، رفتم دانستنيها. توی عصر آزادگان با بهنود و نبوي آشنا شدم، چون مي‌دانستم برای پيشرفتم می‌توانند کمک کنند. عصر آزادگان را كه تعطيل كردند آن روز استثنا رفته بودم روزنامه فتح كه يك كوچه پايين تر بود تا درباره سايتشان كه چه جوري به روزش مي كنند با مسؤلش صحبت كنم. فتح بهترين وب سايت روزنامه هاي ايران را داشت. با آقايي كه مسؤل اين كار بود صحبت مي كردم كه يك دفعه يكي آمد و در گوشش چيزي گفت و از اتاق رفت بيرون. آن آقا به حرفهايش ادامه داد ولی در کل حالش مقداري تغيير كرد. اما من چيزی نفهميدم. بعدا فهميدم كه بهش گفته‌ بودند همه‌ روزنامه‌ها را با هم بسته‌اند. رفتم روزنامه خودمان ديدم خبر درست است و ما را هم بسته‌اند. ولي از آنجا كه شركت جامعه روز خودش را خيلي قوي مي دانست و فكر مي كرد زورش به همه مي‌رسد دوباره طبق معمول گفتند يك روزنامه ديگر در مي آوريم. روزنامه كه نمي توانستند ولي هفته نامه چرا. مجله دانستنيها مدتي بود كه ديگر در نمي‌آمد. اينها امتيازش را مثل اينکه اجاره کرده‌ بودند و شروع بكار كردند. نبوي در واقع سردبير دانستنيها بود بدون اينكه اسمش بيايد. البته دانستنيها را هم بعد از سه شماره بستند. من آنجا يك صفحه اي داشتم به اسم «همه چيز دات كام» كه بر اسا سايتهايي بود كه هر هفته ياهو به عنوان سايتهاي برگزيده معرفي مي كرد. مي رفتم آن سايت‌ها را با کلی مشقت مي‌ديدم و بعد با نثر خودم راجع بهشان مي نوشتم. خيلي كوتاه و با لحنی شوخ كه به نظر نبوی خيلی جالب شده بود و خودم هم به زبان و فرم خوبي رسيده بودم كه آن هم تعطيل شد.

خسرو نقيبي: اينكه گفتيد در دنياي تصوير مي نوشتيد را من خبر نداشتم. فكر مي كردم از همان عصر آزادگان شروع كرديد. آمدن به دنياي تصوير چگونه ممكن شده بود؟
- من توی ماورا كه يك بي بي اس بود، کاربر خيلي فعالی بودم و با يکی از دوست‌هام -بابک نجف‌شعار- دوتايی، انجمن سينما را می‌چرخانديم. من خيلي فيلم مي ديدم و نقد فيلم مي خواندم و درباره سينما مطالعه می‌کردم و هنوز هم ادامه می‌دهم. سر اين انجمن، با بعضي مجلات رابطه داشتم در حد اينكه مي رفتم پيششان و تشويقشان مي كردم كه به ما اطلاعات بدهند و ما بگذاريم توی ماورا. آنجا با علي معلم و دنيای تصوير آشنا شدم. بعدها كه ديدم مي توانم چيزي بنويسم و ديگر هم اينترنت آمده بود بهش پيشنهاد كردم كه يك صفحه درست كنيم راجع به سينما در اينترنت كه اسم صفحه هم همين بود. اونجا يک راهنماي اينترنت را شروع کردم که اصلا اينترنت چيه و به چه دردي مي خورد. خيلي خيلي خودماني و ايراني توضيح داده بودم که اصلا چت چيه و اي ميل چيه. که فکر مي کنم هنوز هم جالب و مفيد است اگر جايی چاپ شود.

خ.ن: بعد آمديم جلو،‌عصر آزادگان، دانستنيها و ...؟
ـ بعد از تعطيل شدن دانستنيها يک چند ماهي همه چيز خوابيد چون يک سري را انداختند زندان و وضع بدي بود. تنها روزنامه‌اي که آن موقع در مي‌آمد حيات نو بود که خيلي هم محافظه کار بود، هرچند الآن بهتر شده. در واقع فرناز قاضي زاده من را به سردبير حيات نو، مسعود سفيری، معرفي کرد. بعد قرار شد يک ستون هفتگي تو حيات نو به من بدهند که اسمش بود «پنجره اي رو به حياط» که هم اشاره اي داشت به فيلمي از هيچکاک و هم واقعا پنجره‌اي بود به دنيايی بزرگ يا حياطی بزرگ به نام اينترنت. کمی بعدش آن ستون تبديل شد به يک صفحه هفتگي. سه يا چهارهفته‌اي بيشتر نتوانستم بنويسم که ويزای مهاجرت کانادا آمد و با مرجان، خانمم رفتیم تورنتو.

ب.غ: چرا رفتي؟ فکرش را از قبل داشتي يا يک سري تحولات تو را به اينجا رساند که بروي؟
ـ براي جواب به اين سوال بد نيست يک کم به عقب برگرديم. من در دبيرستان، رياضي فيزيک مي خواندم ولي از آن خوشم نمي‌آمد. بخصوص سال سوم که ديگر حالم ازش بهم مي خورد، بخصوص مثلثات که ديوانه‌ام کرده بود. اصلا فکر مهندس شدن را هم نداشتم. سال چهارم رفتم يک مدرسه دولتی -شهيد مدنی دزاشيب- که رشته اقتصاد داشت که سال بعدش شد علوم انساني. کنکورم را در رشته انساني دادم و خيلي هم نتيجه ام خوب شد. مرحله اول کنکور نفر ۲۳‌ام شدن در منطقه يک. رفتم با کلي اشتياق و علاقه و اولين رشته‌ام را هم جامعه‌شناسي دانشگاه ملی (شهيد بهشتی) زدم. ولي بعد که وارد دانشگاه شدم، کم‌کم تمام اشتياق و انگيزه‌ام را از دست دادم. اين جور رشته‌ها در ايران بخصوص آنموقع واقعا غير قابل تحمل بود. چون فضاي خيلی بدی بود و همه انگار از روی ناچاری در اين رشته قبول شده بودند. از همان موقع هميشه دلم مي خواست بروم خارج و ببينم که غرب از نزديک چه‌طور است و مردم چطور زندگي مي کنند و همزمان بتوانم درس بخوانم و در واقع با جامعه شناسي واقعي آشنا بشوم.

ب.غ: چه سالي رفتي؟
ـ آذر ۷۹ و خيلي هم ناگهانی رفتيم.

ب.غ: حالا آنجا آن ايده‌آلهايت را ديدي؟ چقدر با تصوراتت منطبق بود؟
ـ من هيچ ايده آلي نداشتم، فقط مي خواستم ببينم آنجا چطوری است! تفکراتم که همه اش درست از آب درآمد. يک سيستم اجتماعي عقلاني را ديدم که چگونه کار مي کند. دانشگاه را به معني دقيق و واقعيش ديدم و...

شيده بهمنيار: چه رشته اي مي خواهي بخوانی؟
ـ احتمالا همان جامعه شناسي، ولي خوبي‌اش اين است که لازم نيست حتما يک رشته تنها انتخاب کنم و از همان اول همان را بخوانم. از سال دوم مي شود چند رشته انتخاب کرد. يکي به عنوان رشته اصلی و چند تا فرعی. دست آدم حسابي باز است.

نيما رسول زاده: يک چيزي گفتي در مورد اينکه توی عصر آزادگان کسي دانش فني اين را نداشت که راجع به ستونت اظهار نظر کند و تغييرش بدهد...
ـ من اين را نگفتم، ولی تا حدودي حرف درستی است...

ن.ر: نمونه بارزش خود شمس، که مي شود گفت اطلاعاتش راجع به اينترنت خيلي کم است. فکر نمي کني وقتي چنين شرايطي بوجود آمد و پس از اينکه يک جور شخصي نويسي را شروع کردی، و بعد از ديدن يک سري اتفاقات هم در خارج از ايران، ايده وبلاگ به ذهنت رسيد؟
ـ آره. اين آخر سرها که فکر مي کردم اين وبلاگ از کجا آمده، ديدم که من در دوشنبه هاي آن ستون دقيقا وبلاگ مي‌نوشتم. حتي لينک هم داشت، منتها آدرس ان لينک‌ها را چاپ می‌شد. براي همين شايد اينقدر خوشم آمد از اين پديده. چون دقيقا همان چيزي بود که دوست داشتم. البته بگم که در عصر آزادگان اين جوري نبود که همه بي اطلاع باشند، بخصوص در سرویس‌های مختلف تحريريه و ميان جوانها که همه همسن هاي خودمان بودند. به ويژه در سرويس هاي هنري و اجتماعي که حتي بعضي‌‌ها مثل فرناز قاضی‌زاده عضو ماورا هم بوده (من اين را بعدا فهميدم). سرویس های دیگر زیاد اینطور نبودند. خود شمس که اصلا هیچی، جلایی پور ولی نه، يادم هست که یک ایميل هات‌میلی داشت. ولی خوبی اش این بود که لااقل اگر چيز زيادی درباره اينترنت نمیدانستند، جلوی کسی هم که می خواست راجع به آن بنویسد را نمی گرفتند و حتی تشويق هم می‌کردند.

خ.ن: ولی ای میل نمی گذاشتند بالای مطالبشان!
ـ آره. آن ماجرای ای میل خیلی چیز جالبی شد.

خ.ن: یک بار سر نبوی نوشتید اصلا.
ـ آره. من از همان روز اول بالای مطلب خودم شروع کردم به ایمیل گذاشتن، هیچ کس این کار را نمی کرد. به بقیه هم می گفتم این کار را بکنید، به نفع خودتان است. بعد بهنود گذاشت بالای مطالبش. ولی نبوی را هر کاری می کردم راضی نمی شد! حتی رفته بودم یک اکانت هات‌میل برایش درست کرده بودم ولی چون لذتش را نچشیده بود نمی دانست چرا باید ای میلش را آن بالا بگذارد. یک بار بردمش نشاندمش پشت کامیوتر و ای میل هایش را برایش باز کردم و دادم خواند بعضی‌هايش را. ولی باز هم فایده نداشت! بعد تا یک سال و نیم بعد که نمی دانم چه شد که بالاخره اهميت ماجرا را فهميد و اتفاقا سایتش را هم بر مبنای پيشنهادهايی که قبل از رفتنش به زندان برايش نوشته بودم، راه انداخت.

ب.غ: من احساس می کنم در زمینه اینترنت همه چیز به حسین درخشان ختم می شود. فکر می کردم یک مقدار فعالیت های خودت است و اینطور داری القا می کنی! یعنی خودت سعی می کنی اینترنت در ایران به اسم تو باشد!!
ـ تا حدی درسته. چه کسی بدش می‌آید که چیزی به اسمش باشد؟

ب.غ: فکر می کنی حقت است؟
ـ فکر می کنم جزو اولین نفراتی بودم که این کار را شروع کردم و تا جاییکه بتوانم هم این کار را ادامه می دهم. ببین همیشه یک کارهایی را وقتی یک آدمهایی زودتر انجام بدهند بالاخره اسمشان بیشتر شنیده می شود، ولی الزاما دلیل نمی‌شود که کیفیت کارشان همیشه خوب باشد و خوب بماند. خیلیها اولش گل می کنند و بعدا خراب می شوند، مثل رستوران‌های ايرانی، ولی من سعی کردم اینجوری نباشم و هميشه دلم می‌خواهد نقش مثبتی در اين جور چيزها داشته باشم. همه دوست دارند شهرت مثبت داشته باشند. اما حالا که در ایران زندگی نمی کنم سعی می‌کنم چیزهای جديدی را که می بینم و یاد می‌گیرم به ايران انتقال بدهم و به جا افتادنشان کمک کنم.

ب.غ: این کارها را به عنوان رسالت شخصی خودت می‌بينی که بچه های ایرانی استعداد دارند و باید یاد بگیرند یا به خاطر شهرت و اول بودن در آن کارها انجام ميدهی؟
ـ از یک جاهایی به بعد واقعا دلم می خواهد کمک کنم. ولی در مورد وب‌لاگ، شايد اولش دلم می خواست معروف بشوم، ولی بعد که یک کمی شناخته شدم دیدم که باید بيشتر کمک کنم که بقيه هم وب‌الگ راه بيندازند. الان هم واقعا خيلی خوشحالم که ماجرای وب‌لاگ اينقدر در ايران گرفته. برای اینکه خودش يک جور توليد است و من در واقع کمک کردم که عده زيادی بتوانند محتوا توليد کنند. در واقع يک‌جور ماهی‌گيری ياد دادن است تا روزی يک ماهی قبلا گرفته شده به مردم دادن.

احسان حسين زاده: اگر مسئول سیاست گذاری اینترنت در ایران باشی، چکار می کنی؟
ـ سوال سختی است چون خیلی فنی است و من هم در آن حيطه خيلی خيلی کم می‌دانم.

ا.ح: نه، برای استفاده مردم چه سیاست گذاری می کنی؟
ـ تنها مساله از نظر من مساله اخلاقی است و هم کنترل محتوا را فقط از اين نظر که برای بچه‌های کوچک مضر نباشد قبول دارم. ولی به جز آن به نظرم هیچ محدودیت ديگری برای محتوا نباید باشد.

ا.ح: حالا فکر می کنی چرا دولت این آزادی را نمی گذارد، از لحاظ امکانات فنی مثلا؟
ـ یک دلیلش که دلیل فنی است این است که زیر ساخت اينترنت در ايران بسيار ضعيف است. دلایل واقعیش را نمی دانم. اما اينکه اینترنت کنترل نمی‌شود را بیشتر بدليل کمبود دانش فنی می دانم. شايد خيلی‌ها بخواهند سانسورش کنند، ول نمي‌توانند، دلیلش هم بيشتر فنی است.

محمد رضا فرخي: اولین باری که اینترنت را دیدی چه احساسی داشتی؟
ـ من اولین بار که اینترنت را دیدم توی براوزری به نام Lynx بود که یک تکست براوزر روی يونیکس بود. مثلا يادم هست که CNN را می خواستم برای اولين بارببینم. که زیاد هم راستش خوشم نیآمد چون عکس صفحات وب پیچ را دیده بودم و دلم می خواست خودش را به صورت گرافیکی ببینم. ولی خوب يادم هست که اولین بار که اينترنت را بصورت اصطلاحاً گرافیکی دیدم توی ندا رایانه بود که آنجا تازه استخدام شده بودم که وب دیزاین بکنم. آخه من توی ماورا از روی یک کتابی که خیلی هم بیسیک بود، HTML نوشتن را با Notepad یاد گرفته بودم...

م.ر.ف: آن موقع که با Lynx کار میکردی فکر کنم وب در دسترس کسی نبود.
ـ آره، فکر کنم بيشتر از حدود ۱۰۰ نفر آنرا نديده بودند.

م.ر.ف: فکر نمی کنی الآن که حسین درخشان، حسین درخشان شده برای این است که با موج اینترنت وارد ایران شد؟ یعنی تونستی با اینترنت بیآی جلو. خب ماها هم اینترنت داشتیم و اینطوری میشناختیم ولی بعد، چند سال درگیر کنکور شدیم و این وقفه انداخت.
ـ آره اگر اینترنت نبود که اصلا من روزنامه نگار نبودم. نزدیکترین چیز غیر از اینترنت که می توانست باعث بشود من روزنامه نگار بشوم یکی جامعه شناسی بود و یکی هم سینما. که اتفاقا زیاد در این مقولات کار نکردم. يکی اينکه چون اينقدر اینترنت وسیع بود که می شد حسابی توش پیشرفت کرد و دو اینکه رقیبان بسیاری در آن دو رشته دیگربود ولی چون در اینترنت کسی نبود و یا خیلی کم بود آنجا موفق تر بودم. در ضمن به نظرم توضیح دادن مسایل فنی به زبان ساده کار آسونی نیست و من خيلی وقت گذاشته‌ام که برای توضيح خودمانی و قابل فهم اين جور چيزها به يک زبان و لحن مشخص برسم.

ن.ر: برگردیم تکلیف دو سه تا از این اولیها را مشخص کنیم. اولی وب گردی به معنایی که سینا مطلبی به کار برد یعنی ولگردی در اینترنت و اشاعه آن در مطبوعات. فکر می کنی اولین کسی که این کار را کرد که بود؟
ـ توی روزنامه ها من بودم ولی تو مجله ها کسی بود به نام برمک بهره مند که يادم هست مثلا در «پيام امروز» مطالب خيلی خوبی نوشته‌بود. ولی تو روزنامه ها تا جاییکه یادم میآد کسی قبل از من بطور ثابت درباره اينترنت چيزی ننوشته بود.

ن.ر:مجله اینترنتی چی؟
ـ من از شرکت ندا رایانه که آمدم بیرون با چند تا از دوستانم شرکتی درست کردیم به اسم «فرابر» که کارش نشر الکترونیک بود. شايد آن موقع خیلی زود بود برای اين کار و احتمالا تازه وقت ان است. آن موقع هنوز هیچ شرکتی نبود که کارش فقط درست کردن وب‌سایت باشد. یک موسسه تحقيقی تاریخی وابسته به بنیاد مستضعفان بود که باهاشان کار می‌کرديم و وب‌سایتشان را درست کرده‌بوديم. اواسط کار من فهمیدم که اینها می خواهند یک مجله راجع به جوانان و تاریخ چاپ کنند، من به زور قانعشان کردم که اگر این مجله الکترونیک و اینترنتی باشد، خيلی بهتر و ارزانتر است.

ب.غ: چه سالی؟
ـ سال ۷۷. خلاصه من یک طرحی بهشان داده بودم که برگزفته از طراحی محتوای مجله Slate بود و آنها قبول کردند. اسم مجله هم بود بهارستان که فصلنامه هم بود. مصیبتی بود در آن زمان فارسی نوشتن در وب با آن فونت سپهر و Align کردن دستی متن‌های فارسی. البته طراحی و گرافیکش بسیار زیبا بود. خیلی روی آن کار کردیم. بعد که ۳، ۴ شماره آن را درآوردیم دیدم چقدر خوب است برای خودمان که یک مجله اینترنتی داشته باشیم که با دوستم، احمد شکرچی، شروع کردیم. او کارهای محتوایی را انجام می‌داد و من کارهای فنی را، اسمش را هم گذاشتیم «الف». یک مجله فرهنگی هنری بود که بخش شعر و موسیقی و ادبیات و سینما و ... داشت. کار خیلی خوبی هم شده بود و شاید دوباره راهش بيندازيم اگر فرصتی پيش بيايد.

خ.ن: ترتیب انتشارش چطور بود؟
ـ می خواستیم برای الف یک اسپانسر پیدا کنیم که خرجش را بدهد. به شرکت آپادانا گفتیم فعلا پول بدهید به ما و فکر کنم حدود صد هزار تومان برای هر شماره گرفتیم که ۲ تا پیش شماره درست کردیم و فقط هم همان دو پيش‌شماره منتشر شدند، چون دیگر پول ندادند و واقعا هم فارسی نوشتن بدون يونيکد آن موقع شکنجه بود.

ن.ر: برسیم به وبلاگ و اولین وبلاگ فارسی.
ـ راستش بخاطر مشکلات فنی و دسترسی به اينترنت و از اين جور گرفتاری‌ها، اگر من در ایران بودم به این زودیها نمی فهمیدم وبلاگ چیست، شاید سه، چهار سال بعد می فهمیدم. وقتی رفتم آنجا در وبگردیهایم به سایتی برخوردم به نام Blogger که یک جایزه «وبی» هم گرفته بود ولی من نمی دانستم اصلا چی هست. حتی یک اکانت هم درست کرده بودم اما نمی دانستم دقیقا چیه و بهچه درد میخوره! کمی گذشت تا اينکه در جايی مطلبی راجع بهش خواندم و فهمیدم تقریبا چیه و بعد نمونه های انگلیسی را دیدم و فهمیدم چه خبر است. دیدم عجب چيز جالبی است. آن زمان انقدر تحت تاثیر وبلاگها قرار گرفته بودم که تصميم گرفتم برای مجله دنیای کامپیوتر و ارتباطات که هر ماه از کانادا براشون مطلب می دادم، برای آن شماره‌شون راجع به وب‌لاگ بنويسم.آنرا نوشتم و توش یک سری از وبلاگهای خارجی را هم معرفی کردم. آخرش نوشتم که متاسفانه هیچ وبلاگ فارسی وجود ندارد. هنوز این را نداده بودم برای چاپ که گفتم خب بهتره خودم یکی درست کنم که هم بشوم نفر اول و هم اینکه کلا چیز جالبیه. منتها ابزار فنی خوب نداشتم. یونیکد را آشنا شده بودم از طريق پروژه فارسی وب و توی آپادانا که مدتی رفت و آمد داشتم. می دانستم باید یونیکد باشد اما در بلاگر نمی شد فارسی نوشت. شروع کردم و در نت پد نوشتم و با دردسر گذاشتم روی سايتم. بعد از حدود يکی دو هفته، بعد اينکه کمی مشهور شد وب‌لاگم، یک نفر به من ای میل زد -همین سلمان جریری خودمان- و گفت که تو اولین نفر نیستی و من هستم! رفتم آرشيو وبلاگش را چک کردم و دیدم که اولین مطلبش را حدود ده روز قبل از من نوشته و راست می‌گويد. برای همين دیگر از آن به بعد هیچ جا نگفتم که اولین بلاگر فارسی‌زبان هستم.

صنم دولتشاهي: چی شد که این فکر به ذهنت رسید که اصلا راهنما درست کنی و بقیه را هم به درست کردن وبلاگ تشویق کنی و آن را اشاعه بدهی؟
- مهمترين دليلش اينه که وقتی رفتم اونجا، ديدم کم کم دارم دور می افتم از فضای ايران و هم‌سنهای خودم و فرهنگ جوونای ايران. گفتم برای اينکه زياد از اين جريانات دور نشم اينو راه بندازم تا مردم حرفهای عاديشون رو بزنن و منم از اونا باخبر بشم. يه دليل ديگرش هم اين بود که حالا که از ايران دور هستم باز بتوانم راجع به اينترنت بنويسم. چون وقتی از ايران رفتم هنوز سعی می کردم به حيات نو مطلب بدم ولی از يه جايی ديدم که خيلی سخته و نمی شه از دور با روزنامه های ايران کار کرد. ديدم خيلی خوبه که آدم خودش بتونه بنويسه بدون اينکه سانسور بشه. جالب بود. اول اسمش رو گذاشتم «خود‌بزرگ‌بينی» چون حدس می زدم يک سری بگن تو کی هستی که اينقدر راجع به خودت می‌نويسی! بعد شد «سردبير: خودم» که اتفاقا به نظرم خيلی اسم خوبيه، چون دقيقا نشون دهنده روح اصلی وب‌لاگ هم هست.
از اونجايی که خيلی دلم می خواست وبلاگهای فارسی زياد بشن بايد کمک می کردم تا بقيه هم بتونن وبلاگ درست کنن، چون چند مرحله پيچيده داره. آخه اول بلاگر کاراکترهای يونيکد رو برمی داشت تبديل می کرد به يه سری کد ها و علائم عجيب غريب که باهاش نمی شد وبلاگ فارسی نوشت. بعد يه روز ديدم که يکدفعه درست شده! از شادی توی پوست خودم نمی گنجيدم! در عرض دو روز، هم وب‌لاگ خودم رو درست کردم هم راهنما رو نوشتم و همزمان هم گروه فارسی بلاگينگ ياهو رو راه انداختم و توی قسمت تقويمش نوشتم که روز ۱۴ آبان رو از اين به بعد گرامی بداريم و آرزو کردم که سال بعدش، تعداد وب‌لاگ‌های فارسی برسد به ۱۰۰تا.

ب.غ: راستی سومين نفر کی بود؟
- من ليست ۴۰ تای اول رو هنوز دارم و در سالگرد وبلاگم می گذارم که به طور ثابت اون بالای ليست کامل باشه. البته يک سری هاشون ديگه نمی نويسن که روشون خط می کشم.

ص.د: اين دلايلت برای درست کردن وبلاگ فارسی بود. حالا بگو چرا وبلاگ انگليسی درست کردی؟
يه مدتی که از درست کردن وبلاگم گذشت شروع کردم به اشاعه و تبليغ برای اين ماجرای وبلاگهای فارسی در رسانه‌های انگليسی زبون. مثلا تعداد دخترهای که شروع کردن به نوشتن درباره خودشون و بدون ترس و واهمه می نوشتن خيلی جالب بود. نه فقط برای من برای خيليها از جمله مثلا برای رامين جهانبگلو هم خيلی جالب بود. او هم وقتی ديد وبلاگها رو گفت که اين يه پديده خيلی مدرنيه که آدمها به فرديتشون اهميت مي دهند و در موردش مي نويسند. بعد از مدتی يه ايميل زدم به بخش انگليسی BBC. يه برنامه هفتگی راديویی دارن در مورد اينترنت به اسم Go Digital. بهشون پيشنهاد دادم که بيان راجع به وبلاگهای فارسی يه برنامه درست کنن. بعد بهم زنگ زدن گفتن بيشتر توضيح بدم و بعد يه مصاحبه باهام کردن و من هم پيشنهاد کردم که به خورشيد خانوم هم زنگ بزنن که اين بخش براشون جالب تر بود و اون بعدش رو که به زنها ايرانی آزادی ميده، برجسته تر کردن. چند تا لينک هم گذاشته بودن به چندتا وب‌لاگ دیگه که من اصلا خبر نداشتم روی چه اساسی اونها رو انتخاب کرده بودند. بعد کم کم احساس کردم خارجيها هم بايد بتونن اون چيزی رو که به فارسی می نويسم بخونن. کلا حيفه که بقيه نمی‌تونن وب‌لاگ‌های فارسی رو بخونن. به خاطر همين خيلی تلاش کردم که اين رو رواج بدهم که هر کسی هر چقدر انگليسی بلده، شروع کنه و يک وب‌لاگ انگليسی هم راه بندازه. مهم نيست انگليسی کسی عالی يا حتی خوب نباشه، مهم اینه که هر کسی کنار وبلاگ فارسيش يه بخش انگليسي هم راه بندازه.

ن.ر: ايرانيهای اونجا چه استنباطی از اين قضيه می کنن؟
- من فکر کنم برای همه ايرانيهای مهاجری که سالها از ايران دور بودند اين مساله هم جالبه و هم خيلی مثبت. برای اينکه بهترين چيزيه که می شه از طريقش فهميد تو ايران چی می گذره.

ا.ح: دقيقا. چون خيليها به من ميل می زنن می گن وبلاگ که می خونيم ياد خاطرات خودمون می افتيم و می فهميم تو ايران چی می گذره و زياد احساس دوری نمی کنيم.
- آره، به اضافه اينکه از لحاظ زبان فارسی خيلی خوب بوده. هم فارسی يونيکدی رو جا انداخته هم اينکه حجم مطالب به زبان قارسی رو تو اينترنت خيلی زياد کرده. الان دنبال هر کلمه فارسی‌ای که توی گوگل بگردين، دو سه تا از جوابهاش از وبلاگها خواهد بود!

ب.غ: وبلاگهای تخصصی چی؟ برات جالب نبوده؟
خ.ن: به نظرت نقض غرض نيست؟
- نه، نقض غرض نيست. بعد از يه مدتی وقتی حرفهای مردم تکراری بشه و همه شبيه هم بنويسن -که به هر حال پيش مياد-تمايز نوشته های مردم سر اين می شه که راجع به چه موضوعهای طرف واردتره و درباره اونها می‌نویسه. من فکر کنم در نهايت اونجوری خيلی جالب تره و در واقع اون نوع وبلاگه که می تونه با ژورناليسم سنتی رقابت کنه.


خ.ن: آخه اون اول اينجوری بود. دو، سه هفته اول که من شروع کردم به نوشتن مطالب سينمايی، به من ایميل می زدن که اين کار تو نقض غرضه و تو اشتباه می کنی. داری کاری می کنی که وبلاگها مفهومشون عوض می شه و از اين حرفا.
- بستگی داره ولی به نظر من می شه يه ترکيبی درست کرد از يه لحن شخصی به يک پديده تخصصی رسيد و راجع به اونها نوشت. مثلا من خودم دقيفا دارم درباره سه تا موضوعی که اون بالای وبلاگم گفتم می نويسم. البته اونها خيلی مفهوم وسيعی دارن، اما حتی اگه ريزتر هم می شد با همين لحن می شد راجع بهشون نوشت. تجربه است ديگه، هر کسی خودش می فهمه چه جوری بايد بنويسه که برای بقيه جالب باشه.

ب.غ: برات جالب نبود که سينما و کامپيوتر جزو اولين اين موضوعها بودن؟
- چرا ولی به نظرم خيلی طبيعيه. ولی خوب بیشتر برام جالب بود که بیشتشون سياسی نيستن و بيشتر اجتماعی هستن.

ا.ح: شايد می ترسيدن.
- ترس جزوش هست ولی به نظرم بيشتر به اين بر می گرده که مساله نسل ما سياسی نيست و بيشتر اجتماعيه. يعنی اگه جايی زندگی می کرديم که محدوديتها کمتر بود اصلا زندگی ما اينقدر سياسی نمی شد. اينکه اينقدر ايرانيها سياسی هستن به خاطر اينه که سياست وارد زندگيشون شده و در جزئيات زندگيشون حضور داره و به زور وارد زندگی شخصی مردم شده. اين حالت داره کم کم از بين می ره. شايد اگه وبلاگها چهار، پنج سال زودتر راه می افتادن خيلی سياسی تر از الان بودند.

م.ف: فکر می کنم وقتش رسيده که يه مترجم فارسی به انگليسی آن لاين هم درست بشه.
- آره، خيلی خوبه، اصلا يکی از آرزوهای منه. اگه اينجوری بود لازم نبود وبلاگ انگليسی درست بشه. اگر کسی بتونه اين کارو بکنه خيلی خوبه و پول خوبی هم توشه. هرچند که الان من بيشتر سعی می کنم همه رو تشويق کنم که وبلاگ انگليسی بنويسن. پروژه ديگه ام هم اينه که روزنامه نگارهای حرفه اي رو تشويق کنم که شروع کنن به وب‌لاگ نوشتن.

ن.ر: اضافه کردن مديا به وبلاگها رو همه با هم ياد گرفتيم و جلو اومديم ، عکس رو هم که خودت انجام ميدی. در مورد بقيه رسانه‌ها مثل راديو و ويديو چه نظری داری؟ باعث نمی شه از حالت وبلاگ خارج شه؟
- چرا، وبلاگ يه سری پايه‌های مشخص داره از قبيل اينکه حالت شخصی داشته باشه، لينک داشته باشه، کوتاه باشه، بيشتر محتوایش متن (تکست) باشه و عضوی از يک community يا اصطلاحا اکيپ باشه. هر چيزی که اينها رو از بين ببره يا کمرنگشون بکنه به نظر من باعث می شه که ديگه وبلاگ به اين معنی رايج نباشد که البته الزاما چيز بدی هم نيست. من فکر می کنم اگه صدا، عکس، و ويديو بيش از يک اندازه خيلی کم و محدود استفاده بشه وبلاگ رو از ماهيت اصليش دور می کنه. يعنی ديگه وبلاگ نمی شه. يه چيز ديگه می‌شه.

ن.ر: ببين کاپوچينو هم يکی از اون چيزاييه که ما از يه ساختاری شروع کرديم و رسيديم به اين.
- کاپوچينو در واقع يه مجله اينترنتيه که ژانر تجربه شده‌ای هم هست، ولی در اين حالت خاص، مجله درواقع ادامه رشد يه سری وبلاگه و در نتيجه بعضی خصوصيات وب‌لاگ‌ها رو هم -مثل لحن شخصی- داره و از اين نظر با بقيه مجله‌های اينترنی مقداری فرق داره.


ن.ر: حالا اگه همين حالت بينابينی را بتونيم گسترش بديم و بهترش کنيم چطور؟
- اونجوری هم اگه بتونين نگهش دارين خوبه. الان هم هستند مجله‌هايی که وب‌لاگ هم دارند. مثل Slate. در واقع الان مد شده که مجله‌های چاپی در کنار وب‌سايتشون دارن يه وبلاگ درست می کنن که نويسندگانش هر روز اونجا می نويسن و بسيار جالب و خوندنی هم هست. يعنی يک حالت خبری داره اين وبلاگها در مورد موضوعات مربوط به مجله. توی ايران هم مثلا ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات داره اينکارو می کنه.


ن.ر: اون روزای اول خيلی بيشتر ازت انتظار داشتيم در مورد کاپوچينو. ولی فقط يه معرفی ساده کرديش. چون تو اکثر وبلاگای ماهارو خونده بودی و دوست داشتی. شايد انتظار ما ازت زياد بود.
- من راستشو بخوای فرم مجله برام زياد جذابيتی نداشت که برم توش ببينم چه خبره. ولی اين وظيفه شماست که خوانندگان رو جذب کنين. حداقل من رو که جذب نکرده.


ن.ر: فکر می کنی شکل کاری مثل کاپوچينو ادامه پيدا کنه؟ يعنی يه سری آدمهای ديگه جمع بشن و مجله بزنن مثل همين مجله آهوی سه گوش. روي اينها نمی خوای برنامه ريزی کنی؟
- نه، من برنامه‌ريزی قصد ندارم بکنم، ولی اگر کسی درست کنه خیلی کار مفیدیه.


ن.ر: به عنوان پدرخوانده وبلاگها چطور؟
- نه من اصلا پدرخوانده نيستم! از اين‌جور لقب‌ها هم زياد خوشم خوشم نمياد. اصلا هم نمی خوام مثل پدرها کسی رو نصيحت کنم يا در کسی تغييری بدهم. اما من کلا از اين اجتماع وبلاگها و شبکه‌های کوچک متصل به همش خيلی خوشم مياد. اين جمع شدنها و آشنا شدنها برای من خيلی جالبه و دوستش دارم.

ص.د: در مورد شمس چيزی نمی خوای بگی؟
- چرا. يه سری شايد فکر کنن من عاشق چشم و ابروی شمس هستم. اصلا اينطوری نيست. درسته که من يه جورايی بهش مديونم ولی اينطوری نيست که من با عقايدش موافق باشم. البته کلا به هيچ آدمی سعی نمی کنم اونقدر نزديک بشم که بعد عيبهاش برام برجسته تر شه. در مورد اون مساله بهداشتی نوشتن هم با شمس مخالف هستم و به نظر من کسی حق نداره در مورد محتوای وبلاگ تعيين تکليف کنه.

م.ف: در خواست کمک مالی تو وبلاگ به نظر تو درسته؟
- آره درسته. هيچ اشکالی هم نداره. همه جا هم مرسومه. چون به هر صورت داری مطلب می نويسی و وقت ميذاری پاش و بايد يه برگشتی برات داشته باشه. ممکنه اصلا یه نفر مجبور بشه تعطيل کنه وب‌لاگش رو اگه ببينه فقط داره ازش فقط می‌گيره بدون اينکه چيزی بدست بياره. کلا اين مساله، خيلی مساله مهمی است در آینده وب‌لاگ‌های دنيا و همه هم باهاش درگیرن. اما هيچ راهی هنوز بعنوان بهترين راه کسب درآمد برای وب‌‌لاگ جا نیفتاده. بهرحال من که هيچ ابايی از اين کار ندارم.

ا.ح: چقدر کلا تا حالا کمک شده؟
- در کل تا حالا حدود ۴۰ دلار که به هيچ جای آدم نمی‌رسه.

ص.د: به عنوان آخرين سوال بگو در مورد وبلاگهای دخترا و زنها چه نظری داری؟
- به نظر من وبلاگ بهترين و شاید تنها وسيله برای زنان و دختران ايرانيه که به مردها نشون بدن چه جوری فکر می کنن و چه‌جوری دنیا رو می‌بینن، چه حق و حقوقی دارن و چه مشکلاتی دارن و اين بسيار برای جامعه ایران مثبت و مفیده.