از قديم معروف بوده که کار گروهی تو ايران محکوم به شکسته. وقتی ما کاپوچينو رو راه انداختيم خيلی ها بهمون گفتن که خيلی زود کاپوچينو از هم می پاشه. وقتی ما کاپوچينو رو شروع کرديم خيليها چپ چپ يا به ديده تمسخر بهش نگاه کردن. اما کاپوچينو 12 شماره موند و از هم نپاشيد. کاپوچينو موند و خيلی از نگاههای تمسخر آميز و بی حوصله رو جذب خودش کرد. کاپوچينو موند اما در طول مدت انتشار خودش دچار يه سری تغييرات شد. تغييراتی که شايد به خاطر انتظارات مختلفی که ازش می رفت يا بازتابهايی که پيدا کرده بود و نظرات مختلف و يا حرفه ای شدن بعضی از دوستان صورت گرفت. اين هفته هم قراره کاپوچينو دچار تغييرات اساسی بشه. تغييراتی که شايد بعدا چندان به چشم نياد اما اثراتش مسلما در ادامه کار کاپوچينو به شدت محسوس خواهد بود. اين شماره ما تصميم گرفتيم به جای مصاحبه خوبی که با نيک آهنگ کوثر کرديم يه گزارش از اونچه که تو کاپوچينو تا حالا اتفاق افتاده، اختلاف نظر ها و سليقه ها، و تغييراتی که قراره انجام بشه تو کاپوچينو بذاريم. مسلما مهمترين دليل گذاشتن اين گزارش تو اين صفحه آگاهی دادن به خواننده های خوبمون برای شنيدن نظر و قضاوت اونهاست.

***

" فكر يه مجله فرهنگي هنري روي اينترنت سه چهار ماهي بود كه مشغولم كرده بود. اما چون فكر مي كردم تو اينجا نه كاري گروهي پيش مي ره و نه كسي حاضره بدون پول كار كنه تا ديدن بابك قضيه رو كنارگذاشته بودم. بابك وقتي اين ايده رو شنيد دنبالش رو گرفت. تو شرايطي كه هنوز هيچ بلاگري اون يكي رو نمي شناخت چند تا از اونا رو دعوت كرد و منم چند تا از رفقايي رو كه يا قبلا همكلاسم بودن و يا از جاهاي ديگه مي شناختمشون. اون وقت بود كه تو اولين جلسه همه اون اتفاقايي افتاد كه صنم توي "كاپوچينوي ما" تعريفشون كرده. حرف زديم و اسم گذاشتيم و تو كمتر از ده روز پيش شماره رو به مناسبت جام جهاني فرستاديم رو شبكه. حالا نزديك سه ماه از اون روز مي گذره...
كاپوچينو دو گرايش غالب داره. يه گرايش كه يه مجله فرهنگي هنري سنگين يا شايد روشنفكري مي خواد و يه گرايش كه دوست داره صميمي تر با همه چي برخورد كنه. اين چيزي بود كه از روز اول وجود داشت و ما فكر گسترش اون رو نكرده بوديم. حالا صنم خواسته تو اين شرايط كه اصلا ادامه دادن كاپوچينو رفته زير سوال بنويسم كه ما چي بوديم و كي بوديم و چه كرديم. ترجيح مي دم به جاي اون بنويسم كه دوست دارم كاپوچينو هميشه باشه. چه با من و چه بي من. دوست دارم واسه كاپوچينو اتفاقاي خوبي بيفته از جنس اين اتفاقايي كه تو همين چند وقت هم افتاده. باز چه با من و چه بي من. كاپوچينو اين هفته بايد مسيرش رو انتخاب كنه. مسيري كه اعضاي باقيمونده – كه اميدوارم همه باشن – بتونن بدون هيچ درگيري اون رو ادامه بدن. نمي دونم چي پيش مياد. نمي دونم من خواهم بود يا نه. فقط اين رو مي دونم كه كاپوچينوي هفته آينده اين شكلي نخواهد بود. اميدوارم كه اين، اين شكلي نبودن فقط در حد تغيير دكوراسيون كافي شاپمون باشه و تنوع خوردني هاش. همين!"


اين حرفارو خسرو يکی از سردبير های کاپوچينو ميزنه که حالا بعد از گذشت اين 12 شماره آهنگ جدايی از کاپوچينو رو سر داده. بابک سردبير ديگه کاپوچينو که اصلا يه جورايی خدافظی کرده می گه:


"روزهاي اولي كه فكر ايجاد يك مجله فرهنگي ـ هنري را با خسرو در سر داشتيم، همه تلاشمان بر اين بود كه به تيمي برسيم كه در همه زمينها با هم يكدست باشد. آن روزها براي هر كدام از بخشها چند كانديدا داشتيم و اصلا مجله اي كه 12 شماره از آن تا به حال درآمده است با ديدگاه اوليه مان بسيار متفاوت بود. بناي اولمان بر اين بود كه از دل وبلاگها نويسندگاني را بيرون بكشيم كه در قلمشان استعدادي ديده مي شد و آنها را در جمعي با هدفي واحد به نوعي حرفه اي نويسي راهنمايي كنيم. نمي دانم چقدر اين تصميم درست بود، اما هر چه بود جمع 9 نفره اي شكل گرفت كه 6 نفرشان از دل همين وبلاگها بيرون آمده بودند. آن روزها حرفها بيشتر يكي بود و همدليها بيشتر. هر چه گذشت متاسفانه/خوشبختانه با پيشرفت كار و استقبال صورت گرفته آهسته آهسته از هدف اوليه دور شديم و جالب اينجا بود كه خود نيز مقاومتي در مقابلش انجام نمي داديم. هر چه بود كاپوچينو حالا به اينجا رسيده است. هر كس تلقي متفاوتي مي تواند نسبت به آن داشته باشد وهمه قابل احترام. تلقي من نيز از كاپوچينو نظر خاصي است كه با ديدگاه بقيه دوستان منطبق نيست. نپرسيد كه تويي كه خود اينان را انتخاب كردي چگونه به اين اختلاف ديدگاه با آنها رسيدي كه حديث مفصل است. كاپوچينو مي تواند بدون خيليها از جمله من به راهش ادامه دهد و صد البته موفق تر.
با آرزوي موفقيت براي كاپوچينو و دست اندركارانش."


شايد برای خواننده های کاپوچينو اين سوال پيش بياد که چرا سردبيرهای کاپوچينو به اينجا رسيدن. اين مساله دلايل مختلفی می تونه داشته باشه که خيليهاشون رو خودشون توضيح دادن. شايد يکی ديگه از دلايل اين مساله شخصيت خاص بچه های کاپوچينو باشه که آماتور هستن اما اکثرا در محيط وبلاگ به داشتن نشريه ای با سردبيری خودشون عادت کردن و خيلی موقعها خود مختار عمل می کنن. شايد هم بخشيش به خاطر فشار عصبی باشه که در طول اين مدت به سردبيرها مون وارد اومده. فشار عصبی که شايد روی همه اعضای کاپوچينو وارد اومد، اونهم به اين دليل که اهداف بچه ها تا حدودی از هم متفاوت بود.


نيما نويسنده ستون بدون شکر لطفا در باره ستون شخصی خودش می گه:


"پيش شماره درآمده بود که من کاپوچينويی شدم ... وارد دنيايی شدم که هميشه برايم مثل يک خاطره بود ... خاطره ای برای سالهای دور و آينده ... روزی که می توانم با افتخار از هم صحبتی و هم نشينی با روشنفکران جوانی حرف بزنم که آنروزديگر برای خودشان يک فروغ , يک عزيز نسين , يک پرويز دوايی و يک ... ديگر هستند , اين را مطمئنم
اما ستونم , بدون شکر لطفا, تلاشی است برای منتقل کردن يک نگاه ويژه به خوانندگانم ... نگاهی مينی ماليستی به همهء واقعيت هايی که برايم زندگی را قشنگ می کنند... نگاهی که اميدوارم طعم دوست داشتنی يک کاپوچينو را بدهد, بدون شکر, آنطور که من دوست دارم.


حرفهای نيما بيان کننده بخشی از هدف بچه های کاپوچينو در نوشتن ستونهای شخصی خودشونه. برای خيلی از خواننده های کاپوچينو که عادت به خوندن يک مجله با فرمهای کليشه ای داشتن اين سوال وجود داشته که اصلا اين ستونها چی هستن و چرا نوشته می شن. نيما به درستی اين بخش از هدف مشترک بچه ها رو توضيح ميده: ارائه برشهايی از زندگی، اونطوری که ما می بينمشون. مينيماليستی و شخصی.


البته در اين ميان کسی مثل شيده هم هست که اسم ستونش رو "دری وری" گذاشت، گفت جز دری وری چيز ديگه ای نخواهد نوشت، کلی هم برای نوشتن ناز کرد، اما در عين حال بدون اينکه خودش بخواد ستونی رو پايه ريزی کرد برای ارائه برشهايی شوکه آور از زندگی:


" اينجانب شيده بهمنيار در کمال سلامت عقل و جسم اعلام می نمايم که به زور تفنگ آبی احسان (مطمئنا متوجهين که تفنگ آبی اينجا استعاره نيست!!) اينجا می نويسم. آقا مگه زوره؟ هدف ندارم. می گن بنويس. منم می نويسم. اگرم مشکلی دارين به احسان بگين. والسلام، نامه تمام! "


در کنار ستون شيده ستون "حکايت من و شهری که ميان برجها گم شد هست" که نويسنده اون يعنی خودم! تلاش می کنه برشهايی از زندگی رو بياره که شايد ميون اينهمه شلوغی و مدرنيته فراموش شدن. علی عسگری در ستون نثر سوخته داستانهايی می نويسه که فضاهای کافکاييشون به شدت آدم رو توی فکر می بره و باز هم برشهايی متفاوت از زندگی رو ارائه ميده. خدايار قاقانی در مثلث ساز، صدا و غزل از دغده های خودش در مورد آواها، ترانه ها و ترانه سرايان گمشده در هزارتوی مدرنيته حرف ميزنه. در ساير ستونها هم به همين ترتيب يک خط شخصی و يک فرديت قوی می بينيم در پيگيری معمولا يک پديده، يا يک برش از زندگی.


شايد اهميت دادن به اين ستونها و اين شخصی نويسی ها، اونهم در يک حيطه روشنفکری جزيی از دغدغه های اصلی سردبيری اين مجله بوده. اما، با گذشت چند شماره بازتابی که اين ستونهای شخصی داشت صدای وب مستر مجله رو که بيشتر از ديد فنی به مسايل نگاه می کرد در اورد. از ديد يه وب مستر سايت حرفه ای سايتيه که ببيننده داشته باشه. احسان که با بازتاب خوبی برای طراحی زيبای مجله روبرو شده بود به ما تذکر داد که از ستونها استقبال چندانی نمی شه و شايد خيليها اصلا نمی دونن که اين ستونها اينجا چيکار می کنن. توصيه های دوستان حرفه ای و غير حرفه ای خارج از کاپوچينو هم اين بود که ما بخشهايی به مجله امون اضافه کنيم. مجموع تمام اين بازتابها و توصيه ها به اينجا رسيد که ما چندين بخش طبق کليشه معمول مجلات ديگه به مجله اضافه کرديم. بخشهايی که اگر چه اسمهاشون کليشه ای بود، اما ما سعی کرديم از نظر محتوا اونهارو به همون ديدگاه شخصی خودمون در ارائه برشهای زندگی نزديک کنيم. پرستو مسوول بخش جديد گزارش می گه:


" نمي‌دونستم براي چي دور هم جمع شدن. نمي‌دونستم منظورشون از اين ستون‌هايي كه هر كدوم ساز خودش رو مي‌زنه چيه. نمي‌دونستم چرا از كارشون خوشم اومده. نمي‌دونستم چرا دوست داشتم در كنارشون باشم. بار اولي كه به جلسه هفتگي كاپوچينو اومدم مي‌خواستم همه اين حرفها رو يه جا بگم. حرفهام رو گفتم ولي سوءتفاهم شد. جلسه بعدي رو باز به دعوت احسان رفتم. اين دفعه ديگه سوءتفاهم نشد. يه صفحه هم بهم جا دادن براي گزارش. يه حسي بهم گفت برو جلو. بهم گفت اين جمع با رفاقت و صميميتي كه توش هست يه جور امنيت فكري برات مياره. مي‌توني رو موضوعاتي كار كني كه فكر مي‌كني مهمه ولي تا حالا فضاي كار روي اون‌ها رو نداشتي. بهم گفت اين جمع متفاوته. الان يه ماه و نيمه كه هر هفته مي‌رم دنبال يه موضوعي كه فكر مي‌كنم جامعه درگيرشه. دلم مي‌خواد گزارش‌ها هر بار يه تيكه از جامعه رو نشون بدن. دلم مي‌خواد گزارش‌ها خيلي خواننده داشته باشن. راستش هنوز نمي‌دونم براي چي دور هم جمع شديم. نمي‌دونم منظورمون از اين ستون‌هايي كه هر كدوم ساز خودش رو مي‌زنه چيه. شايد به خاطر همينه كه از كارمون خوشم مياد. شايد به خاطر همينه كه دوست دارم تو كاپوچينو باشم."


و محمد رضا مسوول بخش جديد اينترنت و در ضمن کد نويس کاپوچينو می گه:


"نمی دونم چند وقت از افتتاح کاپوچینو می گذشت. تازه احسان رو پیدا کرده بودم. می خواستم ببینمش. قرار شد تو جلسه کاپوچینو ببینمش. من یک یا دو دفعه به کاپوچینو سر زده بودم ولی هیچ وقت انگیزه ای برای خوندن مطالب داخلش داشتم. یعنی اون چیزایی رو که من دوست داشتم تو صفحه اولش ندیدم و برای همین هم نخوندمش.
جمعه بود و رفتیم جلسه کاپوچینو به قصد دیدن احسان. اونجا همه بچه ها رو با هم دیدم. اولین باری بود که می دیدمشون (البته به غیر از احسان). تو همون جلسه اول بود که من خیلی ساده و رو راست بهشون گفتم که من با دیدن صفحه اول مجله انگیزه ای برای خوندن مطالب طوش پیدا نمی کنم. (حرفی که اگه الان کسی به من بزنه خیلی بهم بر می خوره) ولی نمی دونم چرا فکر می کردم که نباید بهشون بر بخوره. خلاصه نیما خیلی ناراحت شد. یعنی بعدا فهمیدم که اینجوری به نظر میاد و از ته دل ناراحت نمی شه. همون جا کلی از اومدن ما تو جلسات خصوصیشون و دخالت در امور داخلی شون گله کردند. اول خیلی بهم برخورد ولی باز دیدمشون. این دفعه همون جا ولی با روحیه ای دیگه. صمیمی تر شده بودن. آخه 2 هفته از ماجرای قبلی می گذشت. خیلی با هم گرم بودند. مثل کاپوچینو داغ بودند. گرماشون هم از محبت بود نه از عصبانیت. حسودیم شد. شب که رفتم خونه نشستم همه مجله رو خوندم. خیلی جالب بود. حالا دیگه هدفشون برام مشخص بود. حالا دیگه می فهمیدم چرا نیما می گه بدون شکر لطفا یا صنم چی می خواد تو ستونش به امثال من بگه و یا .....
صنم ازم خواست که صفحه ای بنویسم که امثال خودم بیان بخوننش. دقیقا این جمله رو گفت : یه صفحه راجع به اینترنت بنویس که پرطرفدار باشه و کسایی مثل خودت بیان بخوننش. !!
با همین هدف شروع کردم. اول فکر می کردم خیلی باید تخصصی بنویسم. ولی وقتی با مجله و خواننده هاش بیشتر آشنا شدم فهمیدم که باید خودمونی و ساده بنویسم و البته بدرد بخور.
خلاصه من تو صفحه اینترنت نمی خوام چیزایی رو بنویسم که تو همه کتابها هست. می خوام اون چیزایی که به درد خودم خورده تو اینترنت رو به همون سادگی که یادشون گرفتم بیان کنم. "

***

حالا بعد از 12 شماره کاپوچينو، مجموع اين ديدها و هدفها يه جايی به هم تضاد پيدا کرده. از ديد من و بيشتر بچه ها اين تضاد ها و اختلاف عقيده ها از نقطه های قوت مجله است. از ديد من و خيلی از بچه ها کاپوچينو تا 100 شماره ديگه هم می تونه با همين اعضا در بياد چرا که دغدغه ای بچه ها تا حدودی در آخر به يه جا ميرسه. عقيده من و خيلی از بچه ها اينه که ما در عين تفاوت و اختلاف عقيده، به خاطر داشتن يک سطح فرهنگی و يک مجموعه دغدغه های مشترک و به خاطر صميميت خاصی که بينمونه می تونيم تا مدتهای مديدی مجله رو در کنار هم دربياريم و موفق هم بشيم. تنها اينکه، چيزی که ما بعد از مدتها بحث بهش رسيديم اين بود که برای جلوگيری از فشار اجتناب ناپذير وارده بر روی همه به خصوصا خسرو، بابک و احسان، اينجا هم مثل وبلاگها هر کی سردبير خودش باشه و يه سردبير مشخص نداشته باشيم. برای همين احسان و محمد رضا يک اديتور طراحی کردن که هر کدوم از ما بتونه در اون مطلبش رو بنويسه و ديگه فشاری از اين بابت و برای پيگيری مطالب بر سردبيری وارد نشه. قرار بر اين شد که جمع روی يه طيفی از اهداف (و نه يک خط کاملا محدود و مشخص) به توافق برسه که در اون طيف نظر همه اعضای کاپوچينو تا حدودی براورده بشه.


تو جلسه آينده تحريريه کاپوچينو قراره روی همين اهداف بحث کنيم و ببينيم آيا می تونيم اون طيف اهداف کاپوچينو رو جوری تنظيم کنيم که کسی آهنگ جدايی از کاپوچينو رو سر نده يا نه. برای اينکه به اون طيف از اهداف برسيم به شنيدن نظرات شما هم شديدا احتياج داريم. دوست داريم بدونيم نظر شما در مورد کاپوچينو، ستون های شخصی و بخشهای اصليش چيه. دوست داريم بهمون پيشنهاد بدين که چه کارهايی می تونيم برای بهتر کردن مجله انجام بديم. و دوست داريم شما هم با ما توی کاپوچينو همکاری کنين و برای بخشهای مختلف مجله مطلب بنويسين. نظر هاتون رو می تونين به ايميل بچه ها که تو ستونهاشون يا شناسنامه مجله هست و يا به ايميل مجله : info@cappuccinomag.com بفرستين. اين زير هم که بخش نظر خواهی هست.

***

می دونم که خيلی حرف زدم، اما واقعا حيفم اومد که همينطوری برو بر نگاه کنم که سردبيرهای مجله قهر کنن (می دونم الان دادشون در مياد که ما قهر نکرديم!) و بذارن برن. کاپوچينو بدون هر کدوم از بچه هايی که با پول جيب خودشون راهش انداختن معنی نداره. اميدوارم اختلاف عقيده های ما برطرف بشه و هفته ديگه کاپوچينو با همه اعضاش اما ايندفعه با فرمتی جديد و به سردبيری همه اعضاش آپ ديت شه.


دوست دارم اين مطلب طولانی رو با حرفای احسان تموم کنم که شايد بيشتر از هر کس ديگه ای برای کاپوچينو زحمت کشيده:


"طراحي و راه انداختن يه سايت کار سختي نيست ، جمع کردن دو تا آدم هم دور همديگه زياد سخت نيست ، اما وقتي بخواي از کار نتيجه بگيري ، بخواي کار رو ادامه بدي ، بخواي گروه منسجم بمونه ، خيلي سخت ميشه! اولش همه بهم ميگفتن بيکاري؟ في سبيل الله؟ تو رو چه به اين کارها؟ به گروه خونت نميخوره! وقت و انرژي که من براي کاپوچينو گذاشتم هيچوقت بر نميگرده ، ولي چه چيزي بهتر از اينکه دلت راضي باشه؟ چون ميدونستم بخش فنی اين سايت يه جورايی به وجود من وابسته است ، يه قانون مسخره ولي جدي گذاشتم! " هرکي بکشه کنار ، منم ميکشم کنار! " آدمها با تغيير شرايط عوض ميشن ، ولي من نميخوام شرايط جديد منو عوض کنه ، چون کاپوچينو رو دوست دارم ، به خاطر دوستيهاش..."

***

خلاصه اين بود ماجرای کاپوچينو، مجله ای که دلش می خواد متفاوت باشه، گرم باشه، صميمی باشه، شيرين باشه، گاهی تلخ باشه، بعضی اوقات هم شايد ترش باشه!

صنم دولتشاهي