نیک آهنگ کوثر 2

( قسمت دوم )
نيک آهنگ کوثر بدون شک يکی از تاثير گذارترين و دوست داشتنی ترين کاريکاتوريستای ايرانه. يه صبح جمعه تابستونی ما رفتيم دفترش و ميون يک عالمه سر و صدای دريل و چکش و .. که آخرشم نفهميديم برای چی بود و چی رو داشتن درست می کردن يه مصاحبه/گپ دوستانه باهاش انجام داديم. از اونجايی که مصاحبه طولانی شد و از اونجايی که دلمون نميومد جاييش رو حذف کنيم، اين مصاحبه رو تو دو قسمت تو شماره قبلی و اين شماره کاپوچينو گذاشتيم اينجا.
بابك: من اوايل كه اسم شما رو توي روزنامه مي ديدم توي خواندن اون مشكل داشتم. فاميل شما، آهنگ كوثره؟
نيكان: نه.
شيده: اسمشون نيك آهنگه، فاميليشون كوثره. بابك: اين اسم تا حالا براتون خاطره نشده؟
نيكان: چرا. خيلي. مثلاً اينكه زنگ بزنن و بگن "آقاي آهنگ كوثر ما مي خوايم اسم بچه امون رو بذاريم «نيك»، از نظر شما اشكالي نداره؟!"
گيتا: حالا يه چيز جالبتر اينكه وقتي شما رو گرفته بودن، توي اتوبوس يه پيرزني مي گفت اين دختر مردم رو گرفتن توي زندانه!
نيكان: آره، آره. اين مشكل تو روزنامه همشهري زياد پيش مي اومد. قبل از ا نكه مصاحبه يا عكسي چاپ بشه از ما، زنگ مي زدن كه اين كاريكاتوري كه خانم نيك آهنگ كوثر كشيده مثلاً فلان جوره! من و مانا و توكا، اين مشكل رو زياد داشتيم، حتي من شنيدم كه يك مردي خيلي علاقمند بود با مانا ازدواج كنه!
بابك: خيلي عجيبه كه حالا سه تا كاريكاتوريست، سه تا اسم عجيب و غريب دارند.
نيكان: خود كاريكاتور رشته عجيب و غريبيه. چرا اسمها عجيب و غريب نباشن؟ اسم پدر من آهنگه، اسم مادرم نيكي. تركيب اين دوتا شده نيك آهنگ. ظاهراً پدرم توي يك شعري، يك جايي نيك آهنگ رو خونده بوده وقتي با مادرم ازدواج مي كنه، مي گه اسم اولين بچه رو مي ذاريم نيك آهنگ.
خسرو: تا حالا شده كه توي جمع فاميل يا جايي ازت بخوان كاريكاتورشون رو بكشي و اين كار اذيتت كنه؟
نيكان: من معمولاً پرهيز مي كنم از اينكه توي جمع كار كنم. مخصوصاً وقتی كسي ازم بخواهد كاريكاتور چهره اش رو بكشم اين مكافات رو دارم. اين است كه ممكنه طرف از نتيجه كار زياد خوشش نياد، بعد من براي اينكه از كارم دفاع كنم، مجبورم بهش متلك بندازم، چون خيلي دوست دارم به آدمها متلك بگم! بعد اون آدم يه خورده بيشتر از حد از من دلخور ميشه.
خسرو: حس بدي براي كشيدن كاريكاتور آدمها نداري؟
نيكان: So, So . نيم، نيم.
بابك: حالا چرا دوست داري به مردم متلك بندازي؟
نيكان: چون آدمها دوست دارن اصلاً متلك بشنون. بر اساس قيافه اي كه براي خودشون مي سازن و نشون مي دهند و حالاتي كه دارن، دوست دارن ببينن چقدر روي محيط اطرافشون تأثير گذاشتن و بيشتر وقت ها دوست دارن تحسين بشن. من فكر مي كنم مي تونم اين تحسين رو با متلك جبران كنم.
صنم: تا حالا شده كسي باهاتون صحبت كنه و شما كاريكاتورش رو مجسم كنين و خنده اتون بگيره؟
نيكان: من كمتر شده قيافه اي رو ببينم و از اون قيافه خنده ام نگيره. چون فكر مي كنم خدا لطف خودش را به نوعي در حق همه اعمال كرده! يه سال ما يه مجله در مي آورديم براي وزارت جهاد. خبرنامه بود. برای يه مصاحبه رفته بوديم سراغ دكتر كلانتري، كه وزير كشاورزي بود. كلانتري من رو مي شناخت چون با پدرم دوسته. من ديدم معاون وزير و رئيس دفترش نقش مصاحبه كننده رو بر عهده گرفتن و من بيكار افتاده بودم. شروع كردم يادداشت برداري. اون فكر كرد من دارم كاريكاتور مي كشم. گفت: نيكان چيه؟ كاريكاتور مي كشي؟ گفتم: خدا كار خودش رو كرده من ديگه چي كار كنم؟!! اين خيلي في البداهه اومد. بعد فكر كردم هر كس از من خواست كاريكاتورش را بكشم، چون پرهيز دارم از اين كار همين رو بهش بگم. كه فكر مي كنم در مورد تمام افراد اين اتاق، اين اتفاق افتاده!
شيده: تو آينه هم كه نگاه مي كنين همينو مي گين؟
نيكان: صد در صد. چون اگر شما دقت داشته باشين به صورت خودتون همه عيب هاي اون رو مي دونين. من مثلاً مي دونم انحراف چهره ام به كدام سمته، وقتي عصباني مي شم چشم راستم تو چه وضعيتيه... هر روز صبح كه موهام به هم مي ريزه تو آينه كلي مي خندم!
بابك: اسم نيكان از كجا آمد؟
نيكان: از بچگي چون براي فاميل خيلي سخت بود بگن نيك آهنگ و اين اسم سه سيلابي رو تلفظ كنن مي گفتن نيكان. من هم اول مونده بودم كه اسمم واقعاً نيك آهنگه يا نيكان! سال 53 كه ما رفتيم آمريكا دو سال من اونجا بودم، پدرم داشت درسش رو تمام مي كرد اسم من رو تو مدرسه نيكان ثبت نام كرده بودن. وقتي توي پاسپورتم رو نگاه كردن ديدن نيك آهنگه. از من پرسيدند: بالاخره اسم تو نيك آهنگه يا نيكان. گفتم: نمي دونم. به اسم نيكان بيشتر عادت كرده بودم تا زماني كه وارد دانشگاه شدم وديدم نيكان خيلي افه اش كمه! نيك آهنگ سنگين تر و وزين تره.
شيده: و با كلاس تره!
بابك: نظرتون راجع به اپرا چيه؟
نيكان: ياد حسين سرشار مي افتم.
گيتا: آخي، خدا بيامرزدش.
نيكان: خدا بيامرزدش. چون پسر عمه ام مي رفت پهلوش دوره مي ديد و وقتي مي اومد خونه شروع مي كرد اداش رو در مي آورد. كلاسش ربع ساعت بود. پسرعمه ام هر هفته ربع ساعت مي رفت كلاسش، ما تا سه روز مي خنديديم! مي اومد و با صداي اون قشنگ تقليد مي كرد كه حالا بايد زير دلت رو سفت كني و از اينجا آواز بخوني و… خدا بيامرزدش. نظري كه در مورد اپرا دارم بيشتر در رابطه با اونه و برام از اين منظر خيلي جذابه. آخرين اپرايي هم كه رفتيم تو زاگرب، اپراي دن كيشوت بود، خيلي لذت بردم.
شيده: اينطوري هستين كه موقع كار موسيقي گوش بدين؟
نيكان: اگر باشه بهتره، ولي اگر نباشه هم فرقي نمي كنه.
شيده: چه موسيقي اي؟
نيكان: يكي ايروني نباشه. از موسيقي ايروني بدم مياد. ولي مثلاً از كارهايي كه خيلي خوشم مي ياد، كارهاي نصرت فاتحعلي خانه، ولي چون خانومم دوست نداره، سي دي اش گم ميشه! از كار بتهوون خوشم مي ياد. سمفوني 5 رو خيلي دوست دارم. سمفوني شماره 9 رو نسبتاً دوست دارم. بعضی از کارهای پينك فلويد رو هم خيلي دوست دارم.
شيده: مثلا؟
نيكان: The Wall
خسرو: تكليف راجر واترز و ديويد گيلمور رو هم روشن كنيد!
نيكان: از راجر واترز نه! خيلي بدم مي ياد. مرتيكه ميمونی که فكر مي كنه خيلي آدم خوبيه!
شيده: آقای نبوي مي كشدتون!
نيكان: به من چه. اون دوست داره واترز رو، من دوست ندارم. من گيلمور رو خيلي بيشتر دوست دارم و از كارهايي كه بعد از رفتن واترز انجام شده خيلي بيشتر خوشم مي ياد. درسته The Wall مشتركه، ولي مثلاً Learning to Fly رو خيلي دوست دارم و توي دوره اي اون رو شنيدم و كليپش رو ديدم كه داشتم كارهاي كارلوس كاستاندا رو مي خوندم. قشنگ اون حس رو مي گرفتم. كارهاي قديمي رو كه مي شنوم اون لهجه گند انگليسي واترز، حالم رو بهم مي زنه.
شيده: اينقدر هم ديگه بد نيست...
شيده: از كي خوشتان مي ياد.
نيكان: بذاريد در مورد عليا مخدره ها صحبت نكنم!
بابك: از كدوم فيلم ايروني خوشتون مي ياد؟
نيكان: توي سينماي ايران تعداد فيلمي كه برام راضي كننده بوده خيلي كمه. از شوكران بدم نمي ياد. شايد به اين دليل كه قبلش كلي بهروز صحبت كرده بود راجع به اون. بعد من گفتم: نديدم فيلم رو، چون هر كس ديده با خانمش دعواش شده! بهروز گفت: اتفاقاً مي خوام ببينم وقتي مي ري اونجا دعواتون مي شه يا نه؟ اتفاقاً من جداگانه رفتم و خانمم هم جداگانه رفت بعد تا چند روزي هي بحث داشتيم سر اينکه حق با اين بود، حق با اون بود. همين كه يه فيلم بتونه اينقدر آدم رو سركار بذاره به نظرمن فيلم خوبيه. حتي ممكنه خيلي جاهاش خوش ساخت نبوده باشه و به نظرم بهروز افخمي فيلم ساز خيلي بهتري يه از اونكه بخواد مثلاً بعضي صحنه ها رو تا اون حد باسمه اي كار كنه، ولي در نهايت فيلم خوبي بود.
شيده: بالاخره حق با كي بود.
نيكان: حق با درخت بود!
شيده: همون درختي كه تو پارك بود.
نيكان: آره، همون درختي كه هندي ها دورش مي چرخن! اما فيلم خارجي هفته اي هفت هشت تا نگاه مي كنم.
شيده: پس شما هم معتاديد.
نيكان: من پريروز كازابلانكا رو نگاه كردم. شبش Road to Perdition تام هنكس رو ديدم و بعدش هم نشستم يك كارتون نگاه كردم.
خسرو: كازابلانكا رو براي چندمين بار نگاه كردين؟
نيكان: چهارمين يا پنجمين بار. چون سال هاي سال بود كه يه نسخه خوب نديده بودم. اما ماتريكس رو فكر مي كنم شصت بار ديده ام و جالبه هر دفعه كه اين فيلم رو مي بينم، انگار بار اوله. علتش اينكه كه به نظر من يكي از فلسفي ترين فيلم هاييه كه توي چند سال اخير ساخته شده. چون معمولاً فيلم هاي فلسفي رو خيلي احمقانه مي سازن و شما بعدش نمي فهمين چي شده.
صنم: آره. الكي از اون هنري بازي ها در نياورده بود.
نيكان: اين فيلم خيلي انسانيه. مثلاً من مجبور شدم دوبار فيلم هاي تاركوفسكي رو ببينم. حالم رسماً از فيلمهاي تار كوفسكي به هم مي خوره. يا حتي گاهي وقت ها فيلم هاي ويم وندرس رو كه نگاه مي كني انگار مي خواد يه جوري به تو بگه من خيلي آدم عاقلي هستم. ولي تو اين فيلم شما وارد خود فيلم مي شويد مثلاً اونجا كه اوراكل بهش مي گه نگران اون ظرفي كه مي شكني نباش. وقتي اون رو ميندازه مي شكنه تا مدتي بهش نگاه مي كنه يا وقتي گلوله ها رو نگه مي داره…
شيده: گرچه يه جاهايي، يه جورايي…
نيكان: خوب باشه، اون فضا مي طلبه. اتفاقاً من فيلم اكشن خيلي دوست دارم منتهي نه هر فيلم اكشني. از فيلم هاي ديگه اي كه نگاه مي كنم، فيلم هايي است كه مگ رايان توي اونها بازي مي كنه.
خسرو: نظرات راجع به راسل كرو چيه؟
نيكان: راسل كرو؟! راسل كرو؟! راسل خيلي هنرپيشه خوبيه، من خيلي دوستش دارم! ولي از شوخي گذشته امسال واقعاً دلم سوخت چون به نظرم دنزل واشنگتن اصلاً حقش نبود اسكار بگيره. به نظر من فيلم خوبي بازي كرد ولي در حد اسكار نبود. پسره نقش مقابلش خيلي بهتر بازي كرد بعضي حالت هاي دنزل واشنگتن خيلي تصنعي است.
صنم: ولي به نظر من اسكار حقش بود.
نيكان: باشه. بالاخره اقليت هم حقي داره. حتي شايد بشه گفت ويل اسميت خيلي بهتر بازي كرد. اگر من بخوام نظر بدم، راسل كرو بهترين بود، ويل اسميت بعد از اون و دنزل واشنگتن نفر سوم بود. كار تام هنكس خيلي دوست داشتني بود. به خصوص توي اين فيلمه كه آدم مي كشه، آدم لذت مي بره از آدم كشتنش، لعنتي، يعني از پل نيومن چند پله بالاتر بود.
خسرو: ولي پل نيومن يه جاهايي…
نيكان: خوب بالاخره يك جاهايي اون پل نيومنه.
بابك: نظرت راجع به كاپوچينو چيه؟
نيكان: سايت خوبي مي تونه باشه. من گرافيكش رو دوست دارم. خنده تون نگيره، ولي من وقتي وارد سايت مي شم، شك دارم كه بخونم يا نخونم. اگه به فرض مثال، يه جاي مشخصي براي افرادي كه من مي شناسم توش باشه و ستون ثابت داشته باشه به خاطر اون ستون ثابت شايد برم بقيه چيزها رو بخونم.
بابك: ستون نبوي اين كار كرد رو نداره؟
نيكان: هنوز نه. چون اين رو به طور جدي و ثابت از اول نداشتين يا اينكه اگه تو سر دبير عمه ام يا سر دبير خودم يك لينك داشته باشيد، يك عده به واسطه اون مي آن و سايت شمارو مي خونن.
شيده: نظرتون راجع به سردبير عمه ام چيه؟
نيكان: خيلي خوشم اومد. از اينكه حسين درخشان، يك كمي قلقلك ميشه من لذت مي برم.
صنم: چرا؟
نيكان: حسين درخشان پسر خيلي خوبيه كه يك كمي زيادي تحت تأثير خودشه.
صنم: به نظر من خيلي به فرديت خوش اهميت مي ده. نظر شما چيه در اين مورد؟
نيكان: يعني حسين اينقدر مهمه كه من درباره اش نظر بدم؟!
صنم: از اين لحاظ كه ما فرهنگي داريم كه هر كي فروتن باشه و من منمم نكنه خيلي بهتره...
نيكان: ديروز با مرادي كرماني تو خانه كاريكاتور حرف مي زديم. يك چيز خيلي جالب گفت. اون مي گفت: هنرمندان دو طايفه هستند، يكي كسانيكه قيافه هاي عجيب و غريب و شكلك هاي اجق و وجق براي خودشون درست مي كنند تا خودشون بيشتر ديده بشن، گروه ديگه كسايي كه براشون قيافه اهميت نداره ولي سعي مي كنند كارشون جذاب باشه. من فكر مي كنم حسين يك جاهايي اين دوتا رو با هم قاطي مي كنه. هنرمند نيست ولي به عنوان كسي كه كار اينترنتي مي كنه، اين اتفاق در موردش افتاده.
بابك: وبلاگ مي خوني؟
نيكان: من سه تا وبلاگ بيشتر نمي خونم. يكي سردبير خودم. يكي وبگرد. اون هم تعارف نكنم چون جفتشان رو مي شناسم، مي خونم.
خسرو: سومي اش؟
نيكان: سومي اش رو نمي تونم بگم.
شيده: چرا؟
نيكان: شخصي است. انگليسي هم هست، فارسي نيست.
شيده: نظرتون راجع به وبلاگ چي هست حالا؟
نيكان: خوبه هر كس مي تونه نظر خودش رو تو فضايي بياره و ببينه، مي تونه با مخاطبا ارتباط برقرار كنه، چقدر مشتري داره، كارش چقدر بيننده داره. مثلاً يه نفر تو وبلاگش دو هزار بيننده داره، مي تونه حرفش رو به دو هزار نفر بزنه. پس مي تونه با همون دو هزار نفر ارتباط برقرار كنه. خيلي جذابه. حالا تو وضعيتي كه بخش عمده اي كه تو ايران وارد اينترنت مي شن هدفشون چت كردنه يه بخشي دارن وقت خودشون رو صرف مي كنن كه با عقايد، ايده ها و خبرهاي جديد رو به رو بشن. من اين قسمت دوم رو بيشتر دوست دارم. از چت كردن در حد خيلي كم لذت مي برم. با وبلاگ حسين درخشان براي اولين بار آشنا شدم. يه روز داشتم باهاش چت مي كردم گفت: برو اينجا رو هم ببين چطوره؟ نه نپرسيد چطوره. چون معمولاً نظر كسي رو نمي پرسه…
شيده: اهميتي نداره.
نيكان: واقعاً براش اهميتي نداره.
شيده: نه، ولي واقعاً اين حالتي رو كه شما مي گين ما توي اون نديديم.
نيكان: شما چند سال ديدنيش؟
صنم: تازگيها. ولي ما براش غريبه بوديم. بايد براي ما خودش رو مي گرفت.
نيكان: حسين درخشان گفت: اين رو ببين. من رفتم ديدم. خيلي خوشم اومد ديدم كار خيلي خوبيه. هر روز داره اين كار رو انجام مي ده. خنده داره بگم خيلي از كساني كه سايت گويا رو نگاه مي كنن و از مقامات دولتي هم ممكنه باشن هر از گاهي سايت حسين درخشان رو مي بينن.
بابك: آمار كاپوچينو رو هم بگوئيد.
نيكان: كاپوچينو چون اسمش يك خورده مشكل داره، نمي دونم چه وضعي داره. چون خيلي از مقامات ما فرق قهوه و چاي رو نمي دونن، چه برسه به اينكه بدونن كاپوچينو چيه! ولي كاپوچينو…. دو روز قبل از اينكه حسين درخشان رو تو كانادا ببينم با يكي از فاميل ها رفته بوديم سينما بعد رفتيم شعبه استارباكس و من گفتم يك كاپوچينوی داغ مي خورم. نمي دانستم اينقدر داغه كه تا سه روز بعدش خواهم سوخت…
صنم: پس به نظرتون اسممون مشكل داره؟
نيكان: اسمتون قشنگه. ولي محدود. ممكنه براي خيلي ها جذاب نباشه يا خيلي ها با اون آشنا نباشند. مثلاً چند درصد مي دونن كاپوچينو چيه يا اسپرسو چيه؟ همه يا قهوه ترك مي شناسن يا نسكافه اون هم بيشتر به خاطر فال قهوه! گفتم فال قهوه، قشنگ ترين مطلب راجع به قهوه و فال قهوه، مطلبي بود كه مانا نوشته بود، تو سايت پندار. گفته بود برداشت هر كس از كاريكاتور مثل نگاهيه كه به ته فنجان قهوه مي كنه كه ببينه مثلاً اينجاش اينطوري شده يعني چي يا اونجاش اونطوري شده مي خواد فلان چيز رو بگه…
صنم: چي شده كه سايت پرسي تونز رو راه انداختين؟
نيكان: راستش ما از سال گذشته گفتيم چطوره ما كارهامون رو بفروشيم به خارج از كشور. من مثلاً عضو يك سنديكا هستم تو آمريكا، كارهام هم توي سايت كاريكاتور مطبوعاتي مايكرو سافت مياد…
شيده: پس شما هم با چمدون هاي دلار مياين؟
نيكان: هنوز دلار نگرفتيم متأسفانه! قيمت كاري كه از ما مي خرن 150 دلاره، گفتيم چطوره كارها رو روي سايت به نمايش بذاريم تا براشون مشتري پيدا كنيم. فكر نمي كردم كه خيلي بيننده داشته باشه. يكي دوبار كه به ما ايميل زدن كه ما فلان كار رو فلان جا استفاده كرديم، لطفاً اعلام كنيد كه ما پرداخت كنيم براي من جالب شد. بعد چند تا سفارش گرفتيم. يك آقايي تو ايرلند كه برگزار كننده يه نمايشگاه كاريكاتور تخصصي مطبوعاتيه، ايميل زد به من و منم پيشنهاد كردم كارهاي "توكا" رو هم بذاريم. يه نمايشگاه دو نفره گذاشتيم توي ايرلند كه قرار بود جفتمون هم بريم ولي نشد. سايت خيلي كمك كرد در برقرار كردن ارتباط با آدم هاي حرفه اي. يكدفعه از كسايي براتون ايميل مياد كه شما خوابش رو هم نمي ديدين روزي بتونين با اينها حرف بزنين. بعد طرف ايميل مي زنه فلان كارت رو براي من بفرست، براي فلان جا مي خوام پرينت بگيرم. كاريكارتوريستي هست كه تو ايران هم معرفي اش كردم كه كاريكاتور چهره كار مي كند و خيلي پست مدرنه. آدم خيلي معروفي هم هست مثلاً گاهي وقت ها يك تصوير سازي عادي كه كار مي كنه براي نشريه اي، پونصد دلار مي گيره. كار چهار صفحه اي اش دو هزار دلار قيمت داره. يعني جزو آدم هاي خيلي گرونقيمت اين رشته است. يا مثلاً از اين رفقاي اينترنتي، پرنده هاي پوليترز هستند مثلاً "مايك راميرز"يا "آن تلنز"، يا ميزبان من در تورنتو "كل" بود كه هم كاريكاتوريست اكونوميسته و هم در بالتيمرسان كار مي كنه و روي جلدهاش هرازگاهي توي مطبوعات ما چاپ ميشه و گاهي به من ايميل مي زنه كه مثلاً فلان كار رو ديدم شبيه كار تو بود، يعني آره، فلاني از كار تو كپي كرده! حالا انشاالله بعد از چند سال كه كارتان رو از حالت فارسي در بيارين، وقتي انگليسيتون به خوبي فارسيتون شد، البته اگه فارسي تون خوب باشه…
خسرو: اين هم جزو همون متلك ها بود، داشته باشين.
نيكان: آره! يواش يواش با كسايي ارتباط برقرار مي كنين كه سالهاست دارن توي اين فضا كار مي كنن. و خيلي مي تونين ازشون ياد بگيرند و اونها هم از شما ياد بگيرن. به نظرمن جذابيت كار اينترنتي اين نيست كه حتماً توي محيط كوچيكي كار بكنين و ارتباطات محلي داشته باشين. وقتي شما بتونين فراتراز اول ارتباط داشته باشين با آدم هايي كه اينكاره هستن، حتماً يه چيزايي ياد مي گيرين و حتماً كارتون بهتر مي شه.
خسرو: نيك آهنگ كوثر اين فضاي مجازي رو دوست داره؟
نيكان: خيلي دوست دارم. فكر كنم روزی پنج ساعت پاي اين دنياي مجازي هستم.
شيده: خوب چقدر براي كارتون وقت مي گذاري؟
نيكان: بخشي از كارمن هم با اينترنته. تو سايت Iran Green Pen مجبورم كارهاش رو خودم انجام بدم.
بابك: www.irangreenpen.com چيه؟
نيكان: ايران گرين پن يك سايت محيط زيسته، با گرايش حمله به مصرف زيادي سوخت. يعني ما عملاً پيشنهاد كرديم به يكي از سيستم هاي دولتي كه اين سايت رو فعال كنيم، به اين لحاظ كه بر اساس نگاه توسعه پايداري كه عده اي از ما داشتيم، كه سردسته مون هم ناصر كرمي بود (كه تو همشهري معمولاً يادداشت داره و به عنوان محيط زيستي ترين روزنامه نگار شناخته مي شه) با هم اومديم اين سايت رو فعال كرديم و گفتيم: آقا مصرف زيادي سوخت به چند لحاظ بده. يكي آلوده كننده است، يكي ديگه اينكه كشور ما تا چند سال پيش صادر كننده بنزين بوده. ما سال گذشته هشتصد ميليون دلار بنزين وارد كرديم. امسال يك ميليارد مي شه، چهار سال ديگه، مي شه 4/2 ميليارد دلار. يعني كشور ايراني كه توليد كننده نفته داره بنزين وارد مي كنه بيشتر از حد. يه زماني براي تعادل اين كار رو مي كردن، اما الان بيشتر از حد شده. علت عمده اش هم اينه كه سيستم خودروسازي ما مشكل داره. ما داريم تو خونه ها مون دو ونيم برابر حداكثر استانداردي كه اروپايي ها دارن انرژي مصرف مي كنيم. يعني ما بلد نيستيم از سيستم گاز خونگيمون درست استفاده كنيم. نمي تونيم سيستم گرمايش خونه مون رو درست تنظيم كنيم. ديديم اين حوزه خالي مونده و تا حالا كسي هم روش كار نكرده. اومديم، حمله كرديم به اين وضعيت.
شيده: با ديد جدي؟
نيكان: خيلي جدي. يعني الان من مي تونم بگم كه شركت هاي خودروسازي از ما خيلي بدشون مي ياد. و حتي شايع كرده بودن كه ما داريم اين سايت رو مي سازيم براي تخريب يكي از شركت هاي خودروسازي. يعني شما ببينيد خودرويي كه قراردادهاش سال 1966 بسته شده با تالبوت اون زمان هشت ليتر درصد كيلومتر مصرف سوختش بود، وزنش هم سنگين تر بود، بدنه اش هم بسيار محكمتر بود و موتورش هم قوي تر. اما امروزكه دارن توليد مي كنن وزنش سبك تر شده، بدنه و شاسي اش ضعيف تر شده، امكان اينكه خود ماشين خراب بشه به جاي اينكه در تصادف خراب بشه خيلي بيشتره و ميگن مصرف در شهر هم تا پونزده ليتر رفته بالا.
شيده: مي گن پاكستانی كه اصلاً صنعت خودروسازي نداره از پيكان 492 تا اشكال فني گرفته.
نيكان: پيكان واقعاً مشكل داره و آدم براش اين سوال پيش مياد که چرا دارن ادامه مي دن توليدش رو. اگه ما پيكان نداشتيم و جاي اون پاسات سري 1600 داشتيم، الان حداقل سالي يك ميليارد دلار بنزين صادر مي كرديم.
صنم: من يه سوال بي ربط داشتم.
نيكان: پس فكر كردين بقيه سوال هاتون مرتبط بود؟!
صنم: نه، بي ربط با اين بحثي كه الان بود. تا حالا دلتون خواسته برين خارج از ايران زندگي كنين؟
نيكان: دروغ چرا؟ آره! پارسال شرايط خيلي خوبي فراهم شد، اما زندگي ايراني ها رو كه اونجا ديدم خيلي بدم آمد.
شيده: چرا؟
نيكان: من مثال مي زنم، سه تا شهر رو توي كانادا رفتم. توي دو شهرش با ايراني ها آشنا شدم. تورنتو و اطرافش مي گن حدود صدهزار نفر ايراني داره. يكي از دوستام يك كار تحقيقي كرده بود براي دانشگاه هميلتون، موفقيت ايراني هاي اونجا يه چيزي حدود حداكثر 25 درصده.
شيده: ولي توي آمريكا اينطور نيست.
نيكان: تو امريكا شرايط خيلي بهتره. اما تو كانادا، اول اينكه رفتنش خيلي سخته، چقدر بايد منت آدم هايي رو بكشي كه مي دوني از شما آدم هاي عاقل تر و جلوتري نيستن ولي به خاطر مسأله مليتشون به شما فخر مي فروشن. اونجا هم كه مي ري، حتي اگه به عنوان شهروند كانادايي هم محسوب بشي، باز به شما يك نگاه خاص مي شه، اصلاً به طور صنفي تاكسي ها دست هندي ها و پاكستاني ها و ... است. سيستم فتوكپي شون دست كره اي ها است. يعني قوم قوم اومدن اونجا رو گرفته ان. ايراني هايي هم كه اونجا هستن، خيلي رابطه اشون با همديگه بده. اصلاً رابطه خوب و منطقي با هم ندارن. به زور مي خوان بگن رابطه مون خوبه ولي چيز جذابي نيست. من به عنوان اينكه بخوام اونجا كار كنم يه پيشنهاد خوب داشتم. با ماهي 3500 دلار تو يك روزنامه درجه دو. براي شروع چيز خيلي خوبي بود. بعد من سؤال كردم كه اگه بخوام اينجا كار كنم قرارداد رسمي و يكساله است يا اگه دچار بحران اقتصادي شدن، من حذف مي شم؟ گفتن: اگه ما دچار بحران اقتصادي شديم، شما حذف مي شين. من هم گفتم: طبيعتاً هيچ وقت نمي آم اينجوري كار كنم. توي زندگيم تصميم عاقلانه خيلي كم گرفتم اما اين يكي از عاقلانه ترين كارهام بود. سه ماه بعدش قضيه يازده سپتامبر پيش اومد و حتي خود كانادايي ها هم تعدادي از كار بيكار شدن. حتی چند تا از فاميل هاي خودم كه اونجا كار مي كنن و آدم هاي خيلي موفقي هم هستن، در آمدشون از ماهي دوازده هزار دلار رسيد به 6 هزار دلار. دقيقاً نصف شد. يكي ديگه از هفده هزار تا رسيد به نه هزار تا. 9 تا خيلي خوبه ولي طرف از 17 برسه به 9 خيلي وحشتناكه، چون سرمايه گذاري كرده روي يك چيزي. حتي اونجايي كه شما سيتيزن شدين اگر اتفاقي بيفته اونكه صدمه مي بينه شما هستين به عنوان شهروندان درجه 2 . چيز ديگه اي كه براي من مهمه اينه كه اگه من بخوام برم اونجا كار كنم و زندگي كنم، در شرايطي مي رم كه دنبال كار نرم، كار دنبال من بياد. شايد خيلي مغرور باشم كه اين رو مي گم اما الان ترجيح مي دم كه اينطوري كار كنم. به هر حال شما، بعد از يك تعداد سالي كه كار كردين به يك تعداد مخاطبي براي خودتون مي رسين كه اين مخاطب براي شما ارزش داره. نمي گم شما براي مخاطب ارزش دارين، مي گم مخاطب براي شما ارزش داره. جاي ديگه من چقدر بايد زحمت بكشم تا به يك مخاطب جديد برسم. درسته كارهايي كه من تو اينترنت دارم مخاطب خودش رو داره، و براي كارهايي كه عليه بوش هاش كشيدم فحش و فضيحت زياد برام مي آد يا ويروس ...
خسرو: چرا؟
نيكان: معمولاً از اين خيلي ناراحتن كه چرا عليه اسرائيل كار كشيدم. مثلاً يك امريكايي هست که به من مي گه تو خيلي ضد جهودي. من مي گم نه ضد جهود نيستم. البته از تشكل هاي يهودي خوشم نمياد ولی من همكلاسي يهودي داشتم، همسايه يهودي داشتم. تو شيراز كه اصلاً يهودي خيلي زياده.. آدم هاي بسيار خوبي هم هستن ولي من از سيستم هاشون خوشم نمي آد. فكر مي كنن از همه برترن.
گيتا: چرا با فلسطيني ها مشكل دارن، مي گن چرا صلح نمي كنن؟
نيكان: عمليات انتحاري يا به قول ما عمليات شهادت طلبانه فلسطيني ها واكنش خبري بدي تو دنيا داره. اونا اين رو مي بينن ولي از اون طرف حمله اسرائيل به جنين رو نمي بينن.
صنم: ما از اين طرف سانسور مي شيم اونا از اون طرف...
نيكان: نه، اونا خبرها رو دارن ولي جذابيتي كه درست مي كنن روي خبرهاي ضد فلسطيني قوي تره. من سال گذشته با خيلي از كاريكاتوريست هاي آمريكايي مصاحبه اينترنتي كردم. يكي از اونها "ميلت پريگي" بود كه تو مسابقه اينترنتي فلسطين خانه كاريكاتور نفر اول شد. اين براي من جالب بود و براي اون خيلي جالب تر كه خبر رو به همه جا اعلام كنه و به عنوان عنصر ضد اسرائيلي تو داخل آمريكا شناخته بشه. يا "مايك راميرز" يك آدم به شدت ضد ايران و به شدت ضد فلسطينيه. اين آدم پعد از شهيد شدن محمد الدوره كار كشيد عليه اسرائيل. يعني من فكر مي كنم آمريكايي ها، يك جاهايي دارن درك مي كنن. منتهي قدرت سيستم هاي خبري كه دارن خيلي قوي تره.
شيده: زندگي كه انتخاب كردين به عنوان كاريكاتوريست چقدر تو زندگي خصوصيتون تأثير داشته؟
نيكان: خيلي تأثير داشته. روز اول كه رفته بودم خواستگاري، روز جمعه بود پدر خانمم من رو رسوند روزنامه كه همشهري كار مي كردم. خيلي براشون جالب بود كه من روز جمعه ام كار مي كنم. نمي تونم كار نكنم، عادت كردم به اين وضعيت. از روز اول سعي كردم براشون نشون بدم كه نوع كار من، نوع كار معمول سيستم كارورزي نيست. جمعه ها هم كار مي كنم. روزهاي تعطيل هم كار مي كنم. گاهي وقت ها خانمم خيلي ناراحت می شه كه چرا ما تعطيلي ويژه نداريم كه مسافرت بريم. اما يا قدرت كار من چربيده يا شرايط اينجوري بوده كه تعطيلي كمي داريم توي خونه.
شيده: بچه تون چطور؟
نيكان: بچه ام خوشبختانه زندگيش رو تونسته هماهنگ كنه با ما. يعني بيشتر از اينكه از مسافرت رفتن لذت ببره، از بازي با كامپيوتر لذت مي بره!
خسرو: چند سالشه؟
نيكان: سه سالشه. اولين چيزي كه براش جذابيت داره گذاشتن سي دي براي تماشاي فيلمه! فيلم گذاشتن توي ويدئو براي ديدن كارتون هاش، كانال عوض كردن، كرم ريختن روي اين وسايل...
گيتا: اسمش چيه؟
نيكان: نگار. الان كامپيوتر رو روشن مي كنه و وارد بازي اش مي شه، من نمي دونم كه چطوري به اينها رسيده. يك مدت فقط تفريحش خراب كردن كارهاي من بود. مثلاً يه بار يه سفارش كشيده بودم و اجرا كرده بودم تموم شده بود. مي خواستم بفرستم هلند كه روش رو خط خطي كرده بود.
شيده: واااي! Save هم كرده بود؟
نيكان: هم كرده بود. فقط وقتي خرابكاري مي كنه من صدام در مي آد، خانمم خيلي ناراحت مي شه كه چرا داد مي زني سر بچه، خوب آدم گاهي وقت ها زورش مي گيره. اما از اينكه مي بينم نمي ترسه از اين وسايل و با اونها بازي مي كنه، لذت مي برم. اون داره زندگيش رو با ما تطبيق مي ده.
بابك: جالبه، ترس بزرگ ترها از اين وسايل بيشتر از ترس بچه ها است. نيكان: ببخشيد بزرگ ترها گاهي حتي نمي توانند ويدئو رو راه بندازن، اين بشر داره با همه اينها بازي مي كنه. هنوز عددها رو نمي تونه پشت سر هم بچينه، اما كيف مي كنه كه شماره تلفن پدر بزرگش رو بدون كمك ما مي گيره و ربع ساعت با موبايل پدر بزرگش صحبت كنه. بهش مي گم بابا جون به خونه شون تلفن بزن.
شيده: كلاس بالا كار مي كنه!
نيكان: آره اصلاً اقتصادي نيست.
خسرو: اينجا دفتر كارته؟
نيكان: اينجا، محل سايت ايران گرين پنه.
خسرو: كار اصليت چيه؟
نيكان: الان كار اصليم، هنوز كاريكارتوره.
خسرو: حرفه كاريكاتوريست؟
نيكان: حرفه كاريكاتوريست.
بابك: خوب چه سؤالي دوست داشتي ازت بپرسيم؟ شيده: كه نپرسيديم؟
نيكان: چيزي به ذهنم نمي ياد.
خسرو: اينقدر زديم به درو ديوار كه…
نيكان: اينقدر سؤال هاتون به هم مرتبط بود كه …
گيتا: يه سؤال. اين همه سروصدا كه اينجا است مال چيه؟!
نيكان: دارن قفل در رو درست مي كنن. آهان مي خوام يك سؤال بپرسم. چرا صالح با هاتون نيامد؟
صنم: خيلي كم با مي آيد اينطرف و اونطرف.
نيكان: ريشش رو كوتاه كرده؟
خسرو: نه.
نيكان: كارهاي اينترنتي رو كي انجام مي ده تو گروه شما؟
صنم: احسان حسين زاده كه نيومده. محمد رضا فرخی هم هست.
نيكان: چقدر هزينه كردين روي اين كار؟
شيده: نفری شيش هزار تومن.
صنم: البته پول آژانس و كافي شاپ خيلي داديم!
نيكان: خيلي خوبه. به عنوان يك گروه مشنگ، اين كار رو راه انداختين!
بابك: حاصل كار از حد يك گروه مشنگ بالاتر بوده يا نه؟
نيكان: آره! نه، در حد خود گروه مشنگ هم هست!
شيده: بالاخره آره، يا نه؟
نيكان: آخه يك گروه مشنگ يعني يك گروه خيلي خوب. يك مشت موجودات ملنگ، مشنگ. اينها صفات خوبين. يعني شما فكر نكنين عاقل بودن چيز جذابيه. يعني اين جنونتونه كه منو كشته!
بابك: جنوني تو ما ديديد، الان؟
نيكان: من عقل نديدم!
شيده: مرسي!!
نيكان: نه، آخه من بدم مياد از آدم هاي عاقل.
شيده: دارن خرمون مي كنن!.
نيكان: نخواين از من كه بگم مگه لزومي داره! ولي خيلي جذابه!









