الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو August 1, 2003
گفتگو با رضا قاسمی

رضا قاسمی، نمايشنامه نويس سالهای دور و رمان نويس سالهای نزديک و موسيقيدان همه اين سالها را در دنيای اينترنت شناختيم؛ هنگامی که روزنوشت هايش را در قالب وبلاگ روی الواح شيشه ای اينترنت می گذاشت. امسال انجمن نويسندگان و منتقدان مطبوعات رمان "همنوايی شبانه ارکستر چوبها"ی اين نويسنده مقيم پاريس را برنده کتاب سال خود شناخت. به همين مناسبت و به لطف تکنولوژی مصاحبه ای آن لاين با قاسمی يا همان عمو رضايمان انجام داديم در باره کارنامه فرهنگی او، جايزه های ادبی، زندگی او در پاريس، وبلاگ، موسيقی و خيلی چيزهای ديگر.

***

صنم دولتشاهی: خوب اول يه توضيح خيلی مختصری می شه راجع به گذشته تون و کارنامه فرهنگيتون بدين؟
رضا قاسمی: متولد اصفهان هستم، 1328. اگر تولد رو نوعی تبعيد بدونيم دومين تبعيد يا مهاجرت زندگيم در 6 ماهگی صورت گرفته. پدرم استخدام شده بود در شرکت نفت. در نتيجه، منو بغل کردن و از اصفهان آوردندم به جنوب؛ بندر ماهشهر. تا ديپلم اونجا بودم. روزی که ديپلمم را دادند دستم از خانه فرار کردم و اومدم به اصفهان. اين سومين تبعيد من بود هرچند که در واقع برگشته بودم به زادگاهم. يکسالی با اينکه ديپلم داشتم مجبور شدم مثل يک کارگر ساده در يک خشکشويی به کارهای شاق تن بدم تا بتونم از پس زندگيم بر بيام و روی پای خودم بايستم. بعد دانشگاه قبول شدم و سال 1348 آمدم به تهران. اين چهارمين جابجائی من بود. در دانشکده ی هنرهای زيبا درس تآتر خواندم و از همان اولين سال در مطبوعات شروع کردم به نوشتن نقد. اغلب با اسم مستعار می نوشتم اما تا می اومد اين اسم سر زبونها بيفته فوری اسم مستعار ديگه ای انتخاب می کردم، چون به شدت خجالتی بودم و از مشهور شدن می ترسيدم. اولين کارگردانی تآتر را هم از همان سال اول دانشکده شروع کردم؛ با نمايشنامه ای از بکت و نمايشنامه کسوف از خودم. عجبا که اين نخستين کارم تنها اثريست از من که هم در ايران چاپ شده (در مجله ی خوشه که شاملو در می آورد) و هم در تلويزيون ضبط شد. اين هم يکی از شانس های زندگی من بود چون اين آخرين شماره مجله ی خوشه بود و بعدش برای هميشه توقيف شد. تعطيل شدنش البته ارتباطی به مطلب من نداشت. اما اين تنها مجله ادبی جدی اون زمان بود. تصورش رو بکنين اگه کمی ديرتر فرستاده بودم حالا مسير زندگی من يه چيز ديگه بود. سال بعد استخدام شدم در کارگاه نمايش. و اين توی زندگی من خيلی نقش اساسی داشت. چون اونجا با آدم های درجه يکی آشنا شدم که فرهنگ غرب رو مثل کف دستشون می شناختن و ديد خيلی عميقی از هنر داشتن. به عنوان نمونه يکی از کارگردان های اونجا آربی آوانسيان بود بزرگترين کارگردان تآتر ايران. اين آدم نمايشنامه «يک قطعه برای گفتن» از پيترهاندکه رو سه سال پيش ار اونکه در پاريس به صحنه بياد در کارگاه نمايش آورد روی صحنه! يا يک مثال ديگه بزنم، سرپرست اونجا کسی بود که مقالات آنتونن آرتو رو 30 سال پيش ترجمه کرده بود. تصورش رو بکنين در خود فرانسه ده پانزده ساله که آرتو رو جدی گرفته اند و تو دانشگاه ها تدريس می کنن! در کارگاه نمايش سه سال به عنوان بازيگر فعاليت می کردم. اما چون استعدادی در اين رشته نداشتم خودم رفتم گفتم من بازيگر نيستم و اگه ممکنه يک کار ديگه به من بديد. تعجب کرده بودند. می گفتند همه ميان می گن ما بازيگريم... خلاصه يک سالی به عنوان مدير تهيه آنجا بودم تا اينکه وقتی نمايشنامه «نامه هائی بدون تاريخ...» را نوشتم و دادم برای مسابقه نمايشنامه نويسی کارگاه نمايش، آربی اوانسيان که از اين نمايشنامه خيلی خوشش آمده بود به اتفاق گروهش تصميم می گيرند که از من به عنوان کارگردان مهمان دعوت کنند تا اين نمايشنامه را به اتفاق بازيگران اين گروه به صحنه بيارم. اين نمايش با استقبال خيلی خوبی روبرو شد. اما من بايد می رفتم سربازی. 6 سال تمام با هر بدبختی بود عقبش انداخته بودم اما چاره ای نبود بايد کار تآتر رو رها می کردم و می رفتم. تو سربازی هم منو به عنوان افسر وظيفه تبعيد کردند به چهلدختر. اين تبعيد ششم من بود. تبعيد پنجم را چون خيلی مفصل است نگفتم. اواخر سربازی ما خورد به اوائل انقلاب. شب ها بايد با پوتين می خوابيديم توی پادگان. به حالت آماده باش. و تمام دغدغه من اين بود که اگر ما را بردند برای مقابله با انقلابيون من که دلش را ندارم به مردم شليک کنم پس به فرمانده ام شليک خواهم کرد يا به خودم. کافی است بخش بعد از انقلاب بماند برای يک وقت ديگر. سرتون رو درد آوردم. کارنامه ی فرهنگيم روی سايتم هست. مختصرش اينه که ده تايی نمايشنامه نوشته ام، سه تا رمان. دوتا داستان کودکان. يک کتاب شعر. هشت تا نمايش کارگردانی کرده ام و پنجاه تائی هم آهنگ ساخته ام. از نوشته هام ده دوازده تاش چاپ شده اما هنوز شش هفت تايی کار چاپ نشده دارم. چهارتا از کتابهام هم ترجمه شده به فرانسه. در پاريس هم که از 1986 تا به حال کارهای مختلفی کرده ام. دو سالی رفتم دوره ی دکترا در دانشگاه ونسن. تزم را هم نيمه کاره نوشتم اما ادامه ندادم. ولی خود اين دو سال دانشگاه هم يکی ديگه از شانس های بزرگ زندگيم بود. چون درس متدولوژی را يک استادی می داد به نام ژان ماری پراديه که پی اچ دی شو تو آمريکا گرفته بود. يعنی هم وارث سنت فرانسوی بود و هم وارث سنت آمريکائی. و من خيلی چِزها از او آموختم. اين درس برای من نعمت بود. چون يکی از ويژگی های نژادی يا ملی ما ايرانی ها اينه که خيلی حاشيه روی می کنيم. و گاهی وقتها آدم به دشواری می فهمه که طرف حرف حسابش چيه و چی می خواد بگه. در زمينه موسيقی هم مهم ترين کارم در ايران گل صدبرگ بود و همکاری با شهرام ناظری. از وقتی هم به پاريس اومدم چندين سال در شهرهای مختلف اروپا کنسرت می دادم با گروه مشتاق که خودم بانی اش بودم. مهم ترين اين کنسرت ها هم با آقای شجريان بود در تاجيکستان و دو بار هم با آقای ناظری که بار اول دوره ای داشتيم در چند شهر اروپا و بار دوم هم دوره ای بود در ده ايالت آمريکا. در تمام اين مدت هم نوشتن ادامه داشته است.

نيما رسولزاده: از کی نوشتن رو شروع کردين؟
قاسمی: اگه تاريخ چاپ اولين کار را تاريخ رسمی آغاز به کار بگيريم ، از 17 سالگی. اما من تا يادم می آد مشغول نوشتن بودم. از همون سال اول دبستان.از وقتی که خوندن و نوشتن رو ياد گرفتم. يعنی اوائل چيزائی رو می نوشتم که ديگرون می گفتن. می دونين، من تو يه فاميل بزرگ به دنيا اومدم. کلی شوهر عمه و شوهر خاله ی بيسواد داشتم. اينها می اومدن و از من می خواستن که بنويسم. هر کدومشون هم با يه جائی دعوا داشتن. در نتيجه من مجبور بودم دائم از يک مسائلی بنويسم که اصلاْ سر در نمی آوردم. و به اشخاصی نامه بنويسم که برام تبديل به موجودات عجيب و غريبی شده بودند: «مقام معظم فرماندار بندر ماهشهر» . «استاندار عظيم الشأن استان خوزستان». فکر می کنم دليل اينکه کافکا اينقدر منو جذب کرد همين موجودات مجهول الهويه و موهومی بود که من دائم بايد به اونها نامه می نوشتم و ازشون چيزی رو تقاضا می کردم که نمی دونستم چيه. بعد کم کم شروع کردم به نوشتن از چيزهائی که خودم دلم می خواست. فکر کنم حدود سيزده چهارده سالگی.

شيده بهمنيار: آقای قاسمی در مورد دريافت این جايزه انجمن نويسندگان و منتقدان مطبوعات چه احساسی دارين و آيا اصلا براتون مهمه که گرفتينش؟
قاسمی: خب خيلی خوشحال شدم. معلوم شد صدای من در خلاء رها نشده. و بالاخره کسی اين صدا رو شنيده. می دونيد کارهايی که فرم و ساختار نامتعارفی دارن خيلی نمی تونن با عامه مردم ارتباط برقرار کنن. اينطور کارها اگر جايزه نياد به کمکشون ممکنه اصلاْ مطرح نشن. نقش جايزه های ادبی هم در اصل همينه. البته اين به معنای اون نيست که هر کار غيرمتعارفی حتماْ کار خوبی هم هست. نه. اما اگر نويسنده خطر نکنه و دست به تجربه های تازه نزنه خب اتفاق تازه ای هم نمی افته. مهم اينه که بدونيم تجربه کردن در کار هنر هميشه يک جور ريسکه. ممکنه آدم موفق بشه، ممکن هم هست شکست بخوره. عيب کارهای تجربی شکست خورده اينه که مخاطب رو سرگردون می کنه. و مخاطب ديگه نمی تونه بفهمه که اگر ارتباط برقرار نمی کنه عيب از کاره يا از خود خواننده. جايزه ها که قاعدتاْ منعکس کننده ی نظر آدم های صاحب نظره به خواننده اطمينان می ده که اگر ارتباط برقرار نکرد بايد بيشتر از خودش مايه بذاره.
صنم: حالا برنامه اتون برای آينده چيه، اين جايزه ممکنه تغييری در برنامه هاتون ايجاد کنه؟ مثلا وسوسه اتون کنه که بر گردين ايران؟
قاسمی: والا سه چهار ساله اين وسوسه با من زندگی می کنه. اما می دونين ترديد دارم هنوز. ديروز يک عکس ديدم از آلودگی هوای تهران وحشت کردم. شماها جطور تو اين هوا زنده موندين؟

نيما: به سختی عمو جون!
صنم: ما عادت کرديم.
شيده: سوال خيلی خوبيه!

قاسمی: خوب من ذوحياتين نيستم که بتونم هم در هوا زندگی کنم و هم در آلودگی هوا! تا توی ايران بودم عادت داشتم به هوای اونجا. اما حالا اگه برگردم مجبورم به خاطر پسرم و به خاطر کارهام هی برم و بيام. و اين آسون نيست. بايد يه قورباغه گير بيارم و ازش بپرسم چطوری می تونه در دو جا زندگی کنه.

نيما: يا چه جوری می تونه دو جا زنده بمونه !
قاسمی: شايد هم آمديم. زندگی رو چه ديده اين؟

نيما: عمو من فکر می کنم استقبالی که از همنوايی شد خيلی بيشتر از استقبال صرفا آدمهای فرهيخته است رمان شما فروش خوبی داشت اين می تونه به خاطر پيشرفت فرهنگی نسل ما باشه يا به نظر شما دليل ديگه ای داره؟
قاسمی: بله. دقيقاْ. پيشرفت نسل شما ها حيرت انگيزه. حالا ديگه می شه مطمئن شد که هيچ نويسنده ای به خاطر نداشتن خواننده خودشو نمی کشه. هدايت بيچاره در 50 نسخه چاپ کرده بود و فقط همان سه رفيق خودش کتابشو خونده بودن. بعد هم فقط ايرادات زبونی ازش می گرفتن. ولی نمی تونستن بفهمن چه کار کرده، تصور کنين بيژن نجدی در زمان هدايت اين کارهاشو می نوشت. خب خودکشی می کرد.

صنم: آقای قاسمی می شه بگين روند پيشرفت ادبيات خارج از کشور رو چه جور می بينين در مقايسه با داخل کشور؟
قاسمی: خب اوايل نک و نال زياد بود توی نوشته های خارج. سياسی نويسی هم زياد بود. اما به مرور کارهای درخشانی نوشته شد. مقايسه داخل و خارج کار يه ترم دانشگاهيه. چون هرکدام در يک جهاتی پيشرفت داشتن.

صنم: توی پيامی که فرستاده بودين نوشته بودين مساله ما ادبيات داخل و خارج نيست، بلکه داخل و خارج ادبياته، می شه در مورد اين جمله بيشتر توضيح بدين؟
قاسمی: خب دوستانی که از داخل می اومدن وقت برگشتن تصويری که از ادبيات خارج می دادن خيلی منصفانه نبود. البته تا حدی حق داشتند. يعنی در دهه ی اول مهاجرت عده ای که قبلاْ توی کار سياسی بودند روآورده بودن به نوشتن و خب چون تجربه ای نداشتند کارهاشان هم اغلب خام بود و زبان شسته رفته ای نداشت؛ تک و توکی هم البته آدم با استعداد تويشان پيدا می شد. اما نمی دانم چرا دوستانی که از ايران می آمدند فقط اون کارهای خام رو می ديدند. شايد يک دليلش اين بود که کسانی که داشتند درست کار می کردند اغلب در انزوا می زيستند. به هر حال دوره ی سختی بود. ما از هر دو سو رنج می کشيديم. يعنی مخاطب داخل رو از دست داده بوديم، در خارج هم مخاطب چندانی نبود. اين مثل نوشتن توی خلاء بود. توی اون جمله من می خواستم بگم که با اينهمه مشکل اصلی ادبيات ما اين نيست. اگر کارهای خوبی در خارج نوشته شده باشه (که شده، تعدادشان هم کم نيست) به هر حال روزی صداش در می آد. در عوض مشکل ادبيات ما چه در داخل و چه در خارج کشور اينه که هنوز گاهی برامون روشن نيست چه چيزی در داخل حوزه ی ادبيات واقع می شه و چه چيزهائی در خارج از اين حوزه. بحث اش مفصله و تکنيکی و در حوصله ی اين گفتگو هم نمی گنجه. همينقدر بگم که حضور بخش های اضافی در بعضی از رمان های ما، بخش هائی که هيچ فونکسيونی ندارن و جاشون در خارج از رمانه، نتيجه ی همين ناروشن بودن مرز بين ادبيات و غير ادبياته.

شيده: آقای قاسمی عزيز ميشه حالا يه کم در مورد دلايلتون برای زدن وبلاگ برامون بگين؟
قاسمی: سؤال خوبيه. می دونين، وقتی اومدم اينجا، يعنی در غرب، بزرگترين مشکل من اين بود که بتونم خودم باشم، يعنی وقتی خودمو مقايسه می کردم با يه غربی می ديدم من خيلی خودمو قايم می کنم. مثه اکثر ايرانی ها. يه روز تصميم گرفتم بزنم به سيم آخر و يادداشت های شخصيمو روی اينترنت بنويسم. گفتم يا بی آبرو می شم يا مشکلمو با خودم حل می کنم. حالا نمی دونم کدومش شده! مدتی نوشتم بعد مشکل چشمم پيش اومد. مجبور شدم عمل کنم. حدود يکماه، يک ماه و نيمی بعد، وقتی برگشتم، از طريق حسين درخشان فهميدم يه چيزی به اسم وبلاگ راه افتاده که تقريباْ شبيه همين کاری بود که من می کردم. من شدم نفر چهارم ليست حسين.

صنم: نوشتن اين وبلاگها فايده ای هم براتون داشت؟
قاسمی: خيلی چيزا آدم ياد می گيره اگر فقط قصدش گذروندن وقت نباشه.

صنم: مثلا؟ بيشتر البته من می خوام در زمينه ادبی بدونم. مثلا در زمينه رمان آن لاينتون.
قاسمی: به اون هم می رسيم. قبل از همه، اين وبلاگ ها خيلی چيزا در باره زن به من آموخت. خوندن نوشته های شخصی کمک می کنه که آدم مسير ذهنی زن ها رو بهتر بفهمه. می گم زنها چون در جامعه ما مشکلی برای فهم ذهن مردانه نيست. شايد برا زن ها باشه. اما برای مردا هميشه امکان نقب زدن به ذهن هم هست.

نيما: اين مصاحبه هم فمينيستی شد که !
قاسمی: اما در مورد زن ها ما هميشه مجبور بوديم با حدس و گمان به يه چيزائی برسيم. البته نوشته های شخصی خوب متاسفانه تعدادشون کم هست. چون اين مهمه که کسی بتونه مسائل شخصيش رو خوب توضيح بده. و گرنه ممکنه همش بشه ناله.

نيما: به نظر من وبلاگها راه عجيبی بودند برای اينکه ما در اينترنت قدرت توليد پيدا کنيم هيج کدوم از وبلاگ های انگليسی زبان که من ديديم اونقدر وارد جزييات زندگی خصوصيشون که در برهه ای از زمان ما شديم نشدند. نظر شما چيه عمو؟
قاسمی: من چندتا وبلاگ فرانسوی ها رو که ديدم آنقدر شخصی بود که حال من بهم خورد. مثلاْ طرف حالش اون روز بد بود. همش نوشته بود گه گه گه.

نيما:مثل يکی از دوستای ما که حالش هر روز بد بود!
قاسمی: به شکلهای مختلف و با جمله های مختلف از اين کلمه استفاده کرده بود. خب برای اون فرانسويه اين مثل يک جور حرف زدن در تنهائيه. يعنی برای خيلی از غربی ها اصولاْ وبلاگ شخصی همينه. حرف زدن با خود. چون برای رفع نيازهای ديگه راه به روی اونها بسته نيست.

نيما: به نظر شما اين شخصی نويسی بدون رعايت هيج اسلوب ادبی باعث بوجود اومدن يه فضای متشتت و در هم نشد که کاربرد اجتماعی نداره؟
قاسمی: چرا. خب شخصی نويسی وقتی جذابه که کسی بتونه واقعاْ خوب خودشو بيان کنه. وگرنه خواندن مشکلات يک آدم ديگه که به تنهائی جذاب نيست. اما نفس اين نوشتن ها خودش اتفاق بزرگيه. چون وقتی کسی در عمل دشواری های نوشتن رو تجربه کنه بعداْ بهتر قدر يک نوشته خوب رو می فهمه.

صنم: اين بحث که پيش اومد من ياد اين مساله افتادم که شما به پاکيزگی کلام اعتقاد داشتين، هميشه دلم می خواست در اين مورد بيشتر باهاتون حرف بزنم، و بدونم که مرز ادب در ادبيات کجاست به نظر شما.
قاسمی: ببينيد من در ابتدای وبلاگ نويسی روی زبان برهنه تاکيد می کردم، چون محيط خيلی کنسرواتيو بود و من هم با سانسور خودم مخالف بودم و ضمناْ به کاربرد درست و مؤثر زبان هم خيلی اهميت می دادم. خب اين عکس العمل هايی برانگيخت که من مجبور شدم درباره ی کاربرد زبان و سطوح مختلف زبان چند مطلب بنويسم. خب بی تأثير نبود. اما بعداْ طوری شد که ديدم بعضی ها دارن از اون ور بام می افتن و با زبان لات و لوت ها حرف می زنن. اين بود که مجبور شدم اون روی سکه را هم نشون بدم. چون اگر قرار باشه آدم کلام معمولی خودش رو هم هميشه با فحش خواهر و مادر ادا کنه اين ديگر نشانه ی آزادگی نيست. نشانه ی سطح تربيتی پائين آدمه يا نشانه ی بی ادبيش يا نشانه ی يکجور پرخاشگری بيمارگونه که ناشی از عدم رضايته.

نيما: خب اين زبان لات و لوت ها که می گين، يعنی مرز اين زبان اخلاقياته اما شما به صراحت می گفتين که نيست.
قاسمی: دقيقاْ متوجه سوالت نمی شم. بيشتر توضيح بده لطفاْ.

نيما: ببينيد، يه زمانی شما روی زبان برهنه تاکيد داشتی بعد در اثر اين که يه حرف هايی مثل زبون لات ها بودن صحبت از مرز و سانسور کردی. خب اينکه کی لاته و کی نيست يه معيار اخلاقيه.
قاسمی: مسئله سر ابتذاله. ببينيد لات ها تعريف هم که از همديگه می خوان بکنن به هم فحش خواهر و مادر می دن. خب اونا خشونت زبانشون متاثر از خشونت محيطيه که درش بزرگ شدن يا درش زندگی می کنن. اما همه ی مردم که لات نيستند. يا همه ی مردم که در محيط خشن زندگی نمی کنن ( از نظر اجتماعی می گم نه سياسی). من در زندگی روزمره ام هم سعی می کنم از اين افراد خشن و محيط های خشن دوری کنم. اين به معنای اخلاقی بودن نيست. به معنای دوری از ابتذال و گرايش به زيبائيه. به معنای نياز به آرامشه. ديدين اين لات و لوت ها از زن هم که می خوان حرف بزنن چه کلماتی به کار می برن؟ ممکنه طرف واقعاْ لات نباشه. اما اگر مراقب زبانمون نباشيم ممکنه ما هم مثل اونا حرف بزنيم. مسئله سر سطح زبانه و طبقه اجتماعی آدم و تربيت خانوادگی. اينها در کار ادبيات ممکنه قيد باشن به دست و پای نويسنده که خب بايد اين قيد رو شکست، چون وقتی پای ادبيات در ميانه هيچ ضرورتی بالاتر از ضرورت ادبی نيست. اما در زندگی روزمره ما احتياج داريم در محيطی زندگی کنيم که عاری از خشونت باشه. خشونت فقط چاقو نيست که. اصل خشونت در زبانه. ديدين می گن فلانی زبونش مثه چاقو می مونه؟ آدم می تونه با يک جمله ای که می گه چنان زخمی بزنه که برای هميشه ديگری رو ويران بکنه. حالا ممکنه تو اين جمله يک کلمه هم فحش نباشه. فقط زخم زبان باشه. خب ما همونطور که خودمونو ملزم می دونيم تا جائی که می تونيم به کسی زخم زبون نزنيم بايد خودمونو ملزم کنيم که از هرگونه خشونت کلامی هم، که فحش فقط يکی از انواعشه، پرهيز کنيم. ما اگر اعتراض داريم به خشونتی که الآن در جو جامعه هست بايد از زبون خودمون شروع کنيم. و اين هيچ ربطی به آزادی بيان و سانسور و اخلاق نداره. و به نظر من کسانی که اين مسائل رو پيش می کشن فقط دارن سفسطه می کنن.

نيما: خب عمو به همين خاطر بود که وبلاگت رو تعطيل کردی ؟ احساس اينکه داری بايه هميچين طيف يا آدم هايی ...
قاسمی: نه. هميشه برای هر کاری تعداد دلايل آدم بيشتر از اون چيزيه که فکرشو می کنيم. يکی از دلايلش اين بود که ديدم دارم معتاد می شم به وبلاگ. من از اعتياد بدم می آد. چون تصميم گيری رو از شخص منتقل می کنه به يک چيز ديگه ای خارج از اراده شخص. به گمان من با وبلاگ بايد خيلی حساب شده طرف شد و گرنه آدم را از خواندن و نوشتن می اندازد.
صنم: به نظر شما چقدر اين وبلاگ نويسی و اين رشد عجيبش می تونه به پيشرفت ادبيات ما کمک کنه؟ اصلا تاثيری داره؟
قاسمی: بله. حتماْ. اولاْ کمک می کنه به موجز نويسی. ثانياْ فاصله بين داخل و خارج رو داره حذف می کنه. مثلاْ من از طريق وبلاگ دارم با کارهای نسل جوان آشنا می شم. نسلی که نفس تازه ای داره. من از اونها می آموزم. و اونها هم گمان کنم از من آموخته اند. من حالا اگه بخوام در کارم زبان يک جوان امروزی ايران رو بنويسم ديگه مشکلی ندارم: کفم بريد، عمراْ، دو دره اش کرد، بوق بزن برو جلو...

نيما: نه عمو برو جلو بوق بزن.
قاسمی: درسته.

صنم: حالا سخت نگير تو نيما!
قاسمی: يک غلط بد نيست نمره ام می شه 19.

نيما: خب حالا عمو يه چيزه ديگه !
قاسمی: بگو.

نيما: يکی از کارهای نو و تازه ای که به گمانم نه فقط توی ايران که کل دنيا هم تازه و نوبود کار رمان آنلاين ات بود. اصلا چطور شد به فکر نوشتن يه بداهه افتادی. قصه ای که هر روز به سمت جديدی می ره؟
قاسمی: دنيا را من نمی دونم، اين رو بايد از حسين و سلمان که دائم سرشان توی وبلاگ و اينترنته پرسيد که نوشتن رمان اونلاين سابقه داره يا نه. اما در باره قسمت دوم سؤال، کافکا معتقد بود قصه اونه که در يک نشست نوشته بشه. من کاری به درست يا غلط بودن حرف کافکا ندارم. خودش هم گمان نمی کنم در همه ی قصه هاش اينو رعايت کرده باشه. يعنی تا اونجايی که من اطلاع دارم فقط در مورد چندتا کار مثل داستان «داوری» اينطوری عمل کرده. اما يک نکته ای در اين حرف کافکا هست که مهمه. اون هم اينه که ميان کاری که در يک نفس نوشته می شه فرق هست با کاری که در چندين جلسه نوشته می شه.

نيما: اينو من از بقيه هم شنيدم. اينکه می گن نوشتن قصه مثل زايمانه نبايد طول بکشه.
قاسمی: مهم نيست که کدومش بهتره . مهم اينه که دوجور دستاورد مختلف داره. به گمان من هر نويسنده ای هر جور راحت تره بايد عمل کنه. خب من تصميم گرفتم اين رمان را به اصطلاح در يک نشست بنويسم. می دونيد که امکان نوشتن رمان در يک نشست نيست، به لحاظ حجم. پس اين اصطلاح «نشست» رو نسبی در نظر بگيرين. اين رمان شد يک کتاب 160 صفحه ای که در چهل و دو سه روز نوشتمش. چنين کتابی را در حالت عادی ممکن بود يکسال لفتش بدهم. نتيجه کار اين شد که من يک نوع انرژی ديگه را کشف کردم. و از اين ريتم تند يک چيزهای ديگه ای بيرون زد که با ريتم عادی بيرون نمی زنه. اينو من خيلی تصادفی توی کار تآتر کشف کردم. يادم نيست سر کدوم نمايش بود. اما دم اجرا بود. يعنی اون چند روز آخر که هر طور شده بايد هر روز حداقل يکبار نمايش رو از اول تا آخر پشت سر هم اجرا کرد تا ريتم کار جا بيفته. اون روز قرار بود سر ساعت هفت همگی يک جائی باشيم و ما اون روز سر جزئيات هر صحنه خيلی بيش از هميشه وقت گذاشته بوديم. وقتی شروع کرديم کار را از اول تا آخر يکسره بريم يکهو وسط کار من ديدم فقط ده دقيقه وقت داريم اما هنوز وسطای کاريم. به بچه ها گفتم چاره ای نيست بقيه کار را با ريتم خيلی تند اجرا کنيم. يکهو وسطای کار ديدم بعضی از جاهای نمايش که قبلآ خيلی مرده و بی معنی بود جان گرفتند و کار در اومد. البته يه جاهائی هم خيلی مضحک شده بود. اما اين تجربه ای شد که از اون به بعد هر نمايشی کار می کردم روزهای آخر قرار می ذاشتيم يه روزهائی ريتم کار را دو برابر کند کنيم و يک روزهائی هم دوبرابر تند. خب اين تجربه به من می گفت که احتمالاْ تو نوشتن هم يک چنين اتفاقی بايد بيفته. اينطوری بود که تصميم به نوشتن اونلاين گرفتم. البته در يک جاهائی نتيجه ی اين روش منفی بوده. اما در يک جاهائی کمک کرده کمی سطح نوشتن خودم رو بالاتر از توان عاديم ببرم. اين را هم اضافه کنم که من بعد از پنج شش ماه همين هفته پيش نشستم و برای اولين بار رمان را خوندم. نتيجه ای که گرفتم اينه که يکی دو سال ديگه بايد روش کار کنم.

نيما: توی همين رمان بود که ماها فهميديم شما هم اينقدرکه توی نويسندگی ذوق و مهارت دارين توی موسيقی هم دارين...سه تار می زنين ديگه نه؟ از کارهای موسيقی تون هم می گيد؟ من فکر کنم يه کار با شهرام ناظری شنيدم.
قاسمی: حتماْ گل صدبرگ بوده. اما خودم بهترين کارم رو آهنگی می دونم که دو سه سال پيش ساختم برای شهرام ناظری؛ روی اين شعر مولانا: " باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشکنم". توی اين آهنگ من کارهائی با اين قافيه ی "بشکنم" کردم که خيلی خوب از کار دراومده. خيلی دلم می خواست اين رو مردم می شنيدند. البته آقای ناظری گفت که يکبار با يک گروهی اونو اجرا کرده. ولی اجرائی که با گروه دستان داشتيم و مخصوصاْ کاری که نوازنده ی ضرب، پژمان حدادی، می کنه تو اين آهنگ فراتر از اون چيزيه که من می خواستم. راستش برا من مهمه که موسيقی ايرانی طوری اجرا بشه که جوون ها هم خوششون بياد. چون اين موسيقی در اصل يک موسيقی پيرمرديه. «صلاح کار کجا و من خراب کجا» مسئله ی يک جوان نيست. من در کارهای آخرم تلاش هائی در اين جهت کردم و عشق می کردم وقتی می ديدم جوان های هم نسل شما با اين موسيقی می رقصند. اگر ايران بودم با کمال ميل می رفتم و با گروه اوهام کنسرت می دادم.

سامان سيف الهی: مثل اينکه من جای خوب بحث رسيدم. منظورم موسيقيه. آقای قاسمی شما به موسيقی راک هم علاقه داريد؟
قاسمی: تا چه کسی باشه.

سامان: خب شما چه کسی رو دوست داريد؟
قاسمی: توی راک من از سلين ديون خوشم مياد و مادونا. پاتريسيا کس. همينطور بعضی از کارهای مايکل جکسون. راستی می دونين که اين کارهای گروه پينک فلويد که شما اينقدر بهش علاقه دارين من 30 سال پيش خيلی گوش می دادم؟

نيما: شما سی سال پيش پينک گوش می دادين؟ بابا ای ول !
قاسمی: توی رمان همنوائی هم اشاره ای به اين موضوع شده.

نيما: ما يه سوال معروف داريم عمو راجع به پينک فلويد.
سامان: راجرواترز يا ديويد گيلمور؟
صنم: جای شيده خالی!

قاسمی: من اونطوری دنبال نمی کنم. اين جريان از هم پاشيدن گروهشان را هم اين اواخر شنيده ام. چون در اين چند سال اخير خيلی کم موسيقی گوش می کنم. بايد توی سکوت مطلق بنويسم. با روزی 8 ساعت نوشتن ديگه وقتی برای موسيقی نمی ماند.

نيما: برعکس ماها. فکر می کنم نسل ما موسيقی با نوشته هاش گره خورده باشه. چون توی کامپيوتر معمولا هم ميشه نوشت هم شنيد.
صنم: شما جنيفر لوپز رو می شناسين؟

قاسمی: بله.

صنم: نظرتون چيه راجع بهش؟
قاسمی: من راستش آن خواننده هائی رو هم که دوست دارم اينطور نيست که از همه ی کارهاشون خوشم بياد. اين را هم بگويم تقريباْ اسم هيچ آهنگی را نمی دانم.

صنم: آخه معمولا آقايون ايرانی خيلی ار اين خانوم خوششون مياد!
قاسمی: نه. از نظر من معموليه.

نيما: معموليه خوردنی!
قاسمی: همين ديشب از قضا توی تلويزيون ديدمش. می دونين، من وقتی آشپزی می کنم تلويزيون می بينم در نتيجه همه ی فيلمها و آهنگهائی که می بينم و می شنوم نصف و نيمه است.
سامان: متاسفانه تلويزيون ما از اين قضاها نداره!

صنم: همه اولش همينو می گن، معموليه!
نيما: ولی بعد می فهمن چه اشتباهی کردن!

قاسمی: ميدونين نگاه يک زن به زن فرق می کنه با نگاه يک مرد به زن. و بالعکس.

سامان: اگر در روز فقط فرصت گوش دادن به يک آهنگ رو داشته باشيد چی رو ترجيح می دين؟
قاسمی: ايرانی يا خارجی؟

نيما: هر دوش.
سامان: فرقی نمی کنه
.
قاسمی: خيلی سخته جواب به اين سؤال. يک آهنگی داره جانی هاليدی... je te promets . البته شايد اسم آهنگ اين نباشه ولی اين عبارت توش زياد تکرار می شه. لحن آپوکاليپتيک اين آهنگ رو خيلی دوست دارم. در مورد آهنگ ايرانی باور کنيد تو اين چهار پنج سال اخير اينقدر کم گوش دادم که الان حضور ذهن ندارم.

سامان: شما خودتون رو بيشتر موسيقی دان می دونين يا نويسنده؟ کدومشون جذابيت بيشتری براتون داشته؟
قاسمی: هر دو شون برا من جذابيت دارن. اگه نه نمی رفتم طرفشون. اما الان چند ساليه که ديگه موسيقی رو گذاشتم کنار. فقط تدريس می کنم. چون نمايشنامه رو می شد در کنار موسيقی نوشت و ادامه داد. اما رمان رو نمی شه. رمان يک کار تمام وقته. روزی هف هشت ساعت بايد وقت گذاشت. اون هم نه يک ماه و دو ماه، گاهی چند سال. و من دارم می ذارم.

صنم: راستی واقعا فکر می کنين که اشتباه کردين نمايشنامه نويسی رو گذاشتين کنار و رمان می نويسين؟
قاسمی: خب من تازه داشتم راه پيدا می کردم به مجامع تآتری اينجا. سه تا از کارام ترجمه شده بود (دوتا ديگه اش هم ترجمه شده که من هنوز وقت نکردم بررسی کنم و بدم که بره برای چاپ). يکيش رفته بود رو صحنه، دوتاش به صورت ميزان اسپاس اجرا شده بود و يکی ش هم به صورت نمايشنامه راديوئی اونم تو فرانس کولتور که راه پيدا کردن بهش اصلاْ کار آسونی نيست. خب داشت راهم باز می شد. حالا بايد کارهای تازه می نوشتم و کارهای بهتر. اما به جای استفاده از اين موقعيت ول کردم و نشستم به نوشتن رمان. حالا بايد از صفر شروع می کردم که بفهمم رمان اصلاْ چی هست. تکنيکش چيه. فونکسيونش چيه. اين به معنای نفی ارزش رمان هام نيست. شايد به يک معنا اين سه تا رمان بهترين چيزائيه که تا به حال نوشته ام. اما اگر همان راه نمايشنامه نويسی رو ادامه داده بودم مطمئناْ حالا در وضع بهتری بودم. شايدم اشتباه می کنم. به هر حال، رمان نوشتن خيلی کار مشکليه. من يک نمايشنامه رو ده دوازده روزه می نوشتم. اما برای رمان اولم سه سال و برای رمان دوم پنج سال عمر گذاشتم.

نيما: راستی کی می آی ايران عمو؟ ما به همه گفتيم می خوای بيای.
صنم: آره! منم گفتم به همه!

قاسمی: يک وقت ديدی سال ديگه.

سامان: ما مشتاق ديداريم.
قاسمی: يک ده خوب سراغ دارين؟

سامان: بله، چيزی که زياده ده خوب. مثلا اطراف طالقان.
قاسمی: من اگر امشب تصميم بگيرم حرکت کنم سال ديگه می رسم. پس همين امشب راه می افتم که سال ديگه برسم!

صنم: چی باعث شده که شما الان در پاريس زندگی کنين و ايران نباشين؟
قاسمی: راستش نفسم را بريدند از بس مانع تراشی کردند بر سر هر کارم. تآتر يک کار جمعی است. آدم بايد هزار و يک عامل رو باهم جور کنه تا يک کاری بره روی صحنه. حالا اگر کسانی که قراره کار را راه بيندازند خودشان مانع راه بشوند ديگه مصيبته، نه تآتر. بعد هم بدی تآتر اينه که ميراست. اجرا ها که تمام شد فقط آفيش و بروشور می مونه و نقدها. با اينهمه من پذيرفته بودم که کار تآتر بکنم. اما تصورش رو بکنين، بهترين کارهای تآتريم رو در سالهائی کردم که يک نشريه مستقل نبود. يعنی اوائل دهه ی 60 . در عوض تا بخواهين در نشرياتی مثل کيهان و صحيفه به ما بد و بيراه می گفتند. من هم به خودم گفتم حالا که نمی شه کار کرد می شه آموخت. آمدم خارج که چيز بياموزم.

صنم: خوب اقای قاسمی خيلی ممنون که وقتتون رو به ما دادين. خيلی خوشحال شديم.
قاسمی: منم از شما ممنونم.

همه: شب به خير.
قاسمی: شب به خير

تنظيم: صنم دولتشاهي
موسيقی: کاری از آقای قاسمی، آلبوم گل صد برگ




© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools