گپی با باذل و ضابطیان

ضميمه آخر هفته روزنامه حيات نو يک کار نو و موفق در مطبوعات ايران به شمار مياد. به مناسبت دومين سال انتشار Weekend با عليرضا باذل سردبير و منصور ضابطيان مصاحبه کننده مشهوراين ضميمه نامه هفتگي گفتگويي انجام داديم. هدف ما از اين مصاحبه ريشه يابي علل موفقيت اين هفته نامه بود که شايد بتونه يه جورايي براي هفته نامه اينترنتي ما و بقيه هفته نامه هاي اينترنتي که تازه متولد شدن مفيد باشه. البته گفتگوي ما تو دفتري که پر از ميز بود و روي ديواراش، هم پوستر فروغ بود و هم نقاشي يه زمين فوتبال کج و کوله روي يه کاغذ سفيد بيشتر از هر چيزي تبديل به يک گپ دوستانه شد.

پرستودوکوهکي: خب فکر کنم بد نيست شروع کنيم که چي شد اصلا ويکند راه افتاد؟ کيا بودين؟ چه جورى شد؟ ايده اش از کجا بود؟
عليرصا باذل: يه روز سال 79 «پژمان راهبر»، که اون موقع دبير سرويس ورزشى حيات نو بود به من زنگ زد که پاشو بيا حيات نو، کارت دارم. رفتم گفتش ميخوايم ويکند در بياريم، دقيقا با همين جمله، يادمه. پارسال تو سالگرد ويکند هم نوشتمش. گفتم يعني چى؟ گفت يه ضميمه براي آخر هفته حيات نو. گفتم باشه و شروع کرديم. به آدماى مختلفى زنگ زديم. اتفاقا با ضابطيان نشسته بوديم با هم فکر مى کرديم كه به كى بگيم بياد، مثلا نيما تمدن يا کيوان حسينى. اتفاقا پيشنهاد ضابطيان هم مطرح شد و مهرداد خليلى هم تو تيم اوليه با ما بود كه قرار بود بخش اجتماعي رو در بياره. همين جور شد که شروع کرديم و يه سرى مطلب توليد کرديم، البته واقعا نمى دونستيم قراره چى کار بکنيم. فقط چون قبلا من با پژمان كار كرده بودم و سبک کاريش رو مى دونستم، يه خورده با نوع مطالب آشنا بودم.
بابک غفوري آذر: نمى دونى خود اون ايده از کجا بود؟ اين که يکي به پژمان گفته ويکند دربياره.
باذل: از دبير تحريريه حيات نو كه اون موقع مسعود سفيرى بود. اون موقع که توضيح داد، بيشتر ايده اش رو که يه ضميمه اى براى آخر هفته ها داشته باشه، از نيويورک تايمز گرفته بود. ضابطيان: اغلب روزنامه هاى خارج دارن. يعني معمولا شماره يکشنبه شون پر حجم و ملاطه، به علاوه شنبه يا يکشنبه شون حتما يه ضميمه هم داره. البته اونا بيشتر جنبه اطلاع رسانى دارن، يعنى مثل ما يه چيز Fun نيستن، چون اونجا اونقدر تئاتر و سينما و ويدئو هستش ...
پرستو: ويژه نامه هاى قطور اقتصادى دارن.
ضابطيان: اونقدر تلويزيون برنامه داره، و دارن راجع به اينا صحبت مى کنن. يه کمى با اين ضميمه نازکى که ما درمياريم فرق مي کنه... باذل: فکر کنم شروعش مسعود سفيرى و پژمان راهبر با هم بودن كه خيلي تلاش کردن. ببين يه کار نو و تازه که مى خواد تو يه مجموعه دربياد خيلى دشمن داره، اولين دشمنى اينه که اصلا اين مطالب چيه، اين نگاه چيه، يا براى چى اين آدم. (مثلا من) يادمه اون موقع دعوا سر اين بود که چرا پژمان راهبر. در صورتى پژمان بهترين آدم و بهترين انتخاب بود. ما شروع کرديم به کار کردن و يه سرى مطلب توليد کرديم، ولى چاپ نمى شد. پژمان مى گفت خوب نيست، بايد شماره اولمون آبرومند باشه. دو سه هفته فكر مى كرديم كه ديگه اين هفته درمياد، اما پژمان مى گفت نه، تا اينکه بالاخره هفت آذر 79 در اومد. اتفاقا من هم آخر هفته در اونجا ماه عسلم گرفتم. ضابطيان: من هم روز تولدم بود! باذل: خيلى مهمه اين سالگرد ويکند! خلاصه ما شروع كرديم و با پژمان ادامه داديم. يه سرى از بچه ها به ما اضافه شدن، يه سرى نتونستن کار کنن و همون موقع کم شدن. با يه سمت و سياقى جلو رفتيم...
بابک: خودت اونجا مسؤول چى بودى؟
باذل: من اونجا مسؤول صفحه سينمايى بودم و معاون سردبير. يعنى هم کاراى اجرايى دست من بود، به اصطلاح پيگيرى و بستن صفحه ها، هم اينکه دو صفحه سينماى خارجى داشتم. ضابطيان اون موقع دو صفحه سينماى ايرانى داشت. تا اينکه قرار شد جهان فوتبال راه بيفته و پژمان راهبر سردبيرش باشه. پژمان يه مدت از ويکند رفت و من اونجا رسما کارهاى اجرايى رو انجام مى دادم، ولى اختيارى نداشتم، يعنى يه جورايى همه کاره و هيچکاره. براى همين از شماره هاى اون مدت دفاع نمى کنم. ولي بعد از اون ديگه رسما سردبير شدم و ويکند اينى شد که الان شما مى بينين.
بابک: اين بخشاش چه جورى چيده شد؟ مثلا وارد شدن سينا ... باذل: ببين سينا اون موقع نبود، بعد چند وقت به ما اضافه شد. ما با سينا يه تجربه مشترک کوتاهى تو تماشاگران داشتيم. قرار بود يه صفحه اى رو به سينا بديم که چيزاى گوناگونى توش بود اما با يه نثرى که يه آدم روزنامه نگار مثل سينا بتونه اونو در بياره. اگر دو سه شماره اول تماشاگران رو نگاه کنى، صفحه آخرش بود. سينا يه شماره اومد طبق معمول همه چى رو قبول کرد گفت باشه. بعد هم طبق معمول گرفتاريهاش اجازه نداد که زياد با ما همکارى بکنه ... ضابطيان: بد نيست راجع به گرفتاريهاي سينا يه مصاحبه بذاريم. اين چرا هميشه گرفتاره؟!
(صنم دولتشاهي: اتفاقا سر مصاحبه با کاپوچينو که اومدن، اصلا گرفتار نبودن!)

باذل: يه سرى از صفحه ها رو هم كه پژمان و مسعود سفيرى با هم ارنج کرده بودن که چه صفحه هايى باشه، توى کار تغيير کرد. مثلا قرار بود صفحه آخر ما صفحه شهريمون باشه و نيما تمدن دربياره ...
بابک: هر دفعه يه گفتگو هم راجع به سينما مى ذاشتين، همون صفحه آخر بود؟
باذل: نه، اون صفحه سينماى ايران بود، نه صفحه آخر. قرار بود توى اون صفحه مثلا بگيم آخر هفته چه فيلمى برين ببينين و از اين پيشنهادا. حتى يادمه يه بار محسن آزرم تو يه بخش کوچيکش همکارى کرد، كه به نظر من خيلى بخش خوبى بود. درباره VCD ها حرف مى زد، دو سال پيش كه تازه VCD داشت تو ايران رواج پيدا مى کرد. يه مشکل عمده ديگر که روزنامه نگارى ما داره اينه که همه بدقولن، همه گرفتارى هاى الکى براى خودشون درست مى کنن. يه كارو مى گيرن، فکر مى کنن خب ديگه اين مال ايناست و ميرن يه كار ديگه مى گيرن. ويکند خيلى از اين نظر دچار تغيير شده، چون آدما هى عوض شدن. خيلى از آدما رو هم خود پژمان عوض کرد، خودم هم تو دوره بعدش خيلى ها رو عوض کردم. چون واقعا مى ديدم اون کسى که اومده اينجا کار مى کنه ديگه مثل روز اولش نيست، از اينجا خيالش مطمئنه، رفته دنبال يه کار ديگه
. بابک: خب منصور، مصاحبه ها چه طورى به اين فرمت و قالب شد؟ مصاحبه اولت با کي بود؟
ضابطيان: بذار بگم اصلا چى شد که من اومدم تو اين جمع. چون من هيچ کدوم از اين بچه ها رو نمى شناختم. با اينکه من از سال 75 تو مطبوعات سينمايى بودم، خيلى از بچه هاى ديگه رو تو روزنامه ها نمى شناختم. چون فقط تو اون جمعاى سينمايى بودم، واقعا با فضاى روزنامه اى آشنا نبودم. شايد بتونم بگم هسته اوليه اين آشنايى ها به بولتن جشنواره سال 1378 برمى گرده. اونجا با امير حسين رسائل، با امير صدرى آشنا شدم. بچه هايى که بعدا به نوعى تو تماشاگران بودن، دور همديگه جمع شديم و کار رو شروع كرديم كه باعث شد تو بولتن به نوعى اسمم ديده بشه. يه مشکلى که من و خيلي ديگه از بچه هاى گزارش فيلم داشتيم، اين بود که گزارش فيلم يه داخل داشت و يه برون ده. برون دهش طورى بود که همه فکر مى کردند که بچه هاى گزارش فيلم خيلى بچه هاى عبوس، از خود راضى و متفرعنى هستن. هنوزم خيلى ها همچين تصورى دارن و من واقعا دليلشو نمى دونم. براى همين وقتى منو تو بولتن ديدن كه با بقيه شوخى مى کردم، مى خنديدم و تو سر و کله اين و اون مى زدم، براشون عجيب بود. اين يه رابطه صميمانه اى بين من و بچه ها برقرار کرد، اما پژمان راهبر رو از نزديک نمى شناختم. يک شب امير صدرى و امير حسين رسائل زنگ زدن به من که پاشو بيا تماشاگران همديگه رو ببينيم. ما هم با اين حساب رفتيم و ديگه رفيق ناباب و ذغال خوب باعث شد که من وارد جريان ويکند بشم. يه طرحي دادم بهشون که در واقع طرح خام همين گفتگوها بود. شيوه سينماييش رو، حالا مثلا در يک اشل عميقتر و سينمايى تر تو گزارش فيلم قبلا انجام داده بودم. اونا هم تقريبا يه همچين چيز Fun ى رو مى خواستن. ايده ام رو بهشون دادم و بعد صحبت صفحات سينمايى شد که قرار شد دو صفحه سينمايى هم براشون بدم.
بابک: گفتگوى اولت با کى بود؟ ضابطيان: با احمدرضا احمدى.
پرستو: کى بود؟
ضابطيان: هفت آذر 1379.
پرستو: يعنى از شماره يک شما گفتگو داشتين. بابک: چرا احمدرضا احمدى؟ به خاطر اينکه در دسترس بود يا اينکه مثلا مى خواستى ...
ضابطيان: نه، يه پرونده اى راجع به ترانه در سينماى ايران داشتم در مى آوردم که تو گزارش فيلم هم چاپ شده. با احمدرضا احمدى راجع به اون يک مصاحبه قديمى کرده بودم که چاپ نشد. قرار بود برم و در واقع اون مصاحبه رو با هم تنظيم بکنيم. در حين تنظيم مصاحبه، يه گفتگو هم با اين فرمت انجام داديم. از طرفى احمدرضا احمدى آدم خوش صحبتيه، و خيلى حرف کشيدن ازش سخت نيست. من هم مى خواستم توى مصاحبه اول با يه آدمى که هم چهره ست و هم خوب حرف مى زنه، صحبت کنم. اتفاقا اين باعث شوخى بين من و احمدرضا احمدى هم ميشه، چون اون از خواننده هاى مصاحبه هاست و هر وقت که مصاحبه با يه آدمى که کمتر چهره باشه هست، زنگ مى زنه و ميگه ضابطيان جون، به چه روزى افتادى! از من شروع کردى، ببين به کجاها رسيدى!
صنم: از همون مصاحبه اول اين سوالاى معروفتونو مى پرسيدين؟
ضابطيان: يک سوالو مي پرسيدم که آخر هفته چى کار مى کنين. اين توى تمام اين نزديک به صد تا مصاحبه بوده، ولى زرافه و شکلات نه. بابک: به نظرت راست ميگن؟ ضابطيان: که چى؟
بابک: که آخر هفته ها چى کار مى کنن.
ضابطيان: آره. من فکر مى کنم که واقعا راست ميگن. باذل: اصلا دليل خاصي براى دروغ گفتن تو اين مساله وجود نداره. شايد تو زرافه و شكلات دروغ بگن، ولي اين يکى که آخر هفته رو چى کار مى کنى، ديگه کاملا مشخصه. ضابطيان: آره، اونا رو ممکنه تجربه نکرده باشن. حتما نکردن، زرافه رو مسلمه تجربه نکردن! ولي خب آخر هفته رو ديگه همه تجربه کردن. خيلى جالبه، وقتى همه اين جوابا رو كنار هم ميذارى به يه بحران اجتماعى مى رسى، اينكه ما اصلا آخر هفته نداريم. هيچکس از آخر هفته اش لذت نمى بره. همه ميگن ما اول هفته و آخر هفته مون يکيه. ولي اون اروپاييه، صبح پنج شنبه کار و همه چيزشو ميذاره کنار، استراحت مى کنه، يا ميره پيک نيک، يا ميره سفر، يا ميره ... ببخشيد شنبه و يک شنبه شو، اشتباه شد! اين کارا رو مى کنه، ولى ما نه. خود من هم جمعه کار مى کنم، هم پنج شنبه، هم روز عادى، اين قسمت تراژديه!
سامان سيف اللهى: حالا جدا از اين برنامه هاى ويکند، که همون آخر هفته است، اين سوالو از کجا آوردى؟
باذل: فكر كنم از همين آخر هفته آورديمش. سامان: از «درک» نياورده بوديش؟!
ضابطيان: نه، مگه «درک» اينو مى گفت؟ که آخر هفته چى کار مى کنى؟
پرستو: آخر هر قسمت از سريالش مى گفت تعطيلات آخر هفته چى کار مي کنى!
ضابطيان: مى خواستم يه سوال مشخص بذارم. ببين من توى هر کارى، به ويژه تو کار روزنامه نگارى که تجربه اش کردم، به يک مارک معتقدم. يعنى تو هر کارى مى کنى، كارت يک مارک داشته باشه. مثلا نثر على باذل مارکش شده. يعني من اگه اسم على باذل رو هم نبينم، يه اشاراتي در مطالبش داره که من مى دونم اين مطلبو على باذل نوشته. مثلا تو گزارش فيلم، اگه هوشنگ اسدى يه مطلبى مى نوشت، و من خطشم نمى ديدم، تايپ شده اش رو مى ديدم، کلماتى توش بود که مى دونستم اين مارک اين آدمه. خيلى سخته رسيدن به اين، و اينكه مارکه هم مارک خوبى باشه. دوست داشتم اين مصاحبه ها هم يه مارک داشته باشن و فکر مي کنم به اون مارکه هم رسيده. نه فقط به خاطر اون سوال ها، حس و حال اون مصاحبه. کما اينکه ما قبل از انتخابات رياست جمهورى با آقاى x يه مصاحبه خوبى کرديم که بنا به دلايلى، که هيچ وقت نفهميدم و دوست هم ندارم درباره اش صحبت کنم، اسم من پاى اون مصاحبه نخورد. اما همون روز خيلى ها زنگ زدن که مصاحبه ات رو با آقاى x خونديم. باذل: البته اون مصاحبه تو آخر هفته چاپ نشد.
ضابطيان: تو آخر هفته نبود، تو صفحات معمولى بود. ولى برام جالب بود که زنگ زدن گفتن مصاحبه ات رو خونديم.
صنم: تو اين مصاحبه ها دنبال چى مي گردى؟ بالاخره با بقيه مصاحبه ها متفاوتن.
ضابطيان: اينکه متفاوته يا نه رو شما بايد بگين. من سعى مى کنم که متفاوت باشه.
صنم: نه، خب هست. منتهى از کنار هم گذاشتن اينها مى خواين به چى برسين؟
ضابطيان: هميشه در توضيحش ميگم، ببين مى خوام اون آدمو که باهاش مصاحبه مى کنم به عنوان سوم شخص در مصاحبه شرکت بدم. يعنى سعى مى کنم مصاحبه هام يک مصاحبه سه نفره باشه، نه يک مصاحبه دو نفره. يک مصاحبه سه نفره که من و نفر سوم داريم درباره اون آدمى که روبروش نشستيم، صحبت مي کنيم. ...

پرستو: يه ذره بيشتر درباره اون نفر سوم حرف بزن.
ضابطيان: ببين نفر سوم در واقع اون چهره ايه که دوست دارم از اون آدم کشف کنم. يعني در لحظاتى با سوالاتى مواجه بشه که ...
سامان: نه راه پس داشته باشه، نه راه پيش!
ضابطيان: نه، واقعا قصدم اين نيست. بعضى ها با اين قصد ميرن مصاحبه كه بريم حال طرفو بگيريم، اما واقعا من هيچ وقت تو هيچ مصاحبه اى نخواستم حال کسى رو بگيرم. تو مصاحبه هام به جاى حالگيرى، دنبال آشتى دادن آدما با هم هستم، و آشتى دادن اونها با خودشون.
سامان: نه، منظورم اون جلوه بدش نبود. منظورم اين بود که تو يه موقعيتى قرارشون بدى که مجبور بشن چهره اى از خودشون رو ببينن که شايد تا حالا هيچ کس نديده باشه.
ضابطيان: آره، شايد بشه اين جورى گفت. تمام تلاشم اين بود که به لحظه هايى برسم که طرف فراموش کنه تو مصاحبه است. توى يک مصاحبه طرف راجع به ازدواج دومش صحبت کرد. يه آدم خيلى دوست داشتنى که من هم خيلى دوستش دارم و بهش احترام ميذارم. بعد که مصاحبه چاپ شد، به من زنگ زد و گفت واقعا من چنين حرفى زدم؟ گفتم آره. گفت آخه هيچ کى اينو نمى دونست، من چطور گفتم؟ من اونجا خيلى با خودم حال کردم، ببخشيد که خيلى خودخواهانه است، به خاطر اينکه تونسته بودم فضايى ايجاد کنم که طرف فراموش کنه که من يه خبرنگارم و دارم باهاش مصاحبه مى کنم، فکر کنه که داره درد و دل مى کنه. خيلى ها تو مصاحبه به اين لحظه ها رسيدن، ولى خيلى ها هم يک گارد قوى اى داشتن که هر کار کردم، به اون لحظاتى که مى خواستم نرسيديم، به آشتى با خودشون، در واقع عريان کردن چهره واقعيشون که ما هميشه پنهانش مى کنيم، هممون. همه ما شش هفت نفرى که اينجا نشستيم بدون استثناء يه ماسک رو صورتمون داريم که به لحاظ فرهنگى عادت نکرديم اون ماسکه رو كنار بذاريم.
صنم: معيارتون واسه انتخاب آدما براى مصاحبه چيه؟ رو چه اساسى دنبالشون ميرين؟
ضابطيان: ببين، يه معيار حقيقى داريم، يه معيار واقعى. معيار حقيقيم اينه که در هر حيطه اى سراغ آدمى ميرم كه بهترين آدم اون حيطه باشه يا لا اقل يکى از بهترين آدما باشه يا چهره باشه، اما بعضى وقتا معياراى واقعى باعث ميشه که به اون حقيقتى که ميخواى نرسى. وقتى که شما کار حرفه اى مصاحبه انجام ميدين، اونم هفته اى يک بار و حتما هم بايد آدمه گنده باشه، بتونه خوب حرف بزنه و ... خب مجبورى از بعضى ايده آلات پايين بياى. يه وقت هست که مثلا دوشنبه صبح بايد به علي باذل مطلبمو بدم و سى بار زنگ ميزنه. البته خداييش من با هر کى کار کردم خيلى کم شده که به من بگه مطلبتو بيار، خودم مى دونم کى مطلبمو بايد بيارم ...
باذل: واقعا راست ميگه.
ضابطيان: ولى، خب به هر حال يه وقتايى زنگ ميزنه، و من تا يکشنبه ظهر هنوز نتونستم مصاحبه ام رو جور بکنم. هويت يک صفحه هم به اينه که اون صفحه هميشگي باشه. هويت يک ستون تو يه روزنامه اينه که اون ستون اصلا تکون نخوره، کيفيتشو بالا ببره، فرمشو عوض بکنه، نو آورى بکنه، ولى جاش ثابت باشه، اون هويت ميده. خب، اگه قرار بود اين صفحه يه هفته باشه، يه هفته نباشه ديگه هويتشو از دست ميداد و الان ما ديگه به عنوان قديمى ترين صفحه ويکند که از شماره يک تا الان بدون اخلال بوده، صحبت نمى کرديم. براى همين واقعيت نمى ذاره، ولى سعى مى کنم که هميشه به حقيقت نزديک باشه.
باذل: بعضى موقعا مجبوريم، بعضى موقعا رعايت کردن شرايط محيطى کمک مى کنه. مثلا وقتى که اتفاقى افتاده، آدمى جايزه اى برده، يا موفقيتى کسب کرده، خب سعى مى کنيم سراغش بريم. يه موقع هم دوران خاصى هست، مثلا اين هفته با يه قارى قرآن که جايزه برده و پزشک جراحه، مصاحبه کرديم. بعضى موقعا هم واقعا رندم مى شينيم فکر مى کنيم که حالا سراغ کى بريم. بعضى وقتا هم ديگه شرايطه که بشه يا نشه. دنبال چهار تا آدم بدويم، ببينيم که بالاخره يکيش اتفاق ميفته يا نه.
ضابطيان: البته جدا از اينکه اون آدم کيه و چقدر مردم ميشناسنش، هميشه برام مهم بوده كه صحبت با اون آدم برام دلپذير باشه، و اين خيلى به خوب شدن مصاحبه کمک مى کنه. اگه حرفاش برام جذابيتى نداشته باشه، مطمئنا من نمى تونم مصاحبه رو به سمتى هدايت کنم که اون حرفا براى خواننده هم جذاب باشه.
بابک: از مجموع کارى که الان دارين ارائه مي کنين راضى هستين؟
ضابطيان: بعضى صفحه ها به نظرم ضعيفه.
باذل: اين طبيعيه. الان دقيقا يکي دو صفحه است که تو بد مرحله اى قرار دارن، يعنى در حال تغيير هستن. اين پيش مياد. يعنى يا اينکه ايده اون آدم تموم شده يا اينكه علاقه اش کمتر شده، چون واقعا از نوشته هر کسى مى تونى بفهمى که اون علاقه داشته اين کار رو بکنه يا مجبور بوده. فکر مى کنم متاسفانه براى بعضى از صفحات اين اتفاق افتاده. من حتى الامکان با آدمهايى کار مى کنم كه قبولشون دارم، نمى خوام به خاطر اين بگم آقا تو برو! براى همين بهشون ميگم اين ايده تموم شد، يه ايده ديگه بده. اولين پيشنهادم معمولا به خود اون طرفه، اگه نشد ميريم سراغ يه نفر ديگه. البته از اين هفته يه صفحه جديد هم داريم به اسم آبروى از دست رفته نسل سوم که امير قادرى راه انداخته.
پرستو: چيزى که هميشه براى من سواله اينه که دلم مى خواد بدونم سردبير يه هفته نامه چاپى نظرش راجع به هفته نامه الکترونيکى کاپوچينو چيه؟
باذل: مي دونين بعضى ها از پديده هايى مثل تکنولوژى، کامپيوتر و اينترنت دورن، ولي من از همون اول با اين موج بودم. نشريه الکترونيکى رو راحت درک مى کنم و خيلى قبول دارم (البته وبلاگ رو اصلا نتونستم بفهمم). كاپوچينو رو هم هر هفته مى خونم. اتفاقا عضو خبرنامه تون شدم و اطلاعيه اش هر هفته برايم مي آيد. خوشم مياد و بخشها رو مى خونم، البته نمى دونم چرا تا حالا طنز (سامان) رو نخونده بودم.
سامان: من الان ميرم بيرون، شما صحبت کنيد!
باذل: نه واقعا نمى دونم چرا. خودم طنز رو خيلى دوست دارم، چيزى نيست که سراغش نرم، مثلا تجسمي رو نه! نه اطلاعاتم کافيه، نه علاقه اى بهش دارم. ولى بخشهاى ديگه رو هر هفته مى خونم و دوست دارم. از اسم و طراحى كاپوچينو خيلى خوشم اومد. به نظرم کار متفاوت و نويى بود. حتى فکر مى کنم بعضي از کسانى که اونجا کار مى کنن هنوز تو کار مطبوعاتى وارد نشدن. البته دليلى هم نداره كه هر کسى كه وبلاگ مى نويسه يا نشريه الکترونيکى داره بياد کار مطبوعاتي بکنه، يا حتى برعکسش. هرکسى جايى جا ميفته، به عنوان مثال، ما هيچ وقت نتونستيم گزارشهايى رو که شما توى کاپوچينو مى نويسين، تو روزنامه چاپ کنيم. بدترين چيزى که توى گزارشهاى اجتماعى باهاش مواجه هستين، خط قرمزها و محدوديتهاست. توى نشريه الکترونيکى، البته فعلا، يه خورده آزادى دارين و راحت ترين. يا مثلا بخشى كه خانم بهمن يار داره، اونو امکان نداره جايى بتونه بنويسه.
صنم: آقاى ضابطيان نظر شما چيه؟
ضابطيان: بيبن من چون واقعا خيلى گرفتارم، مثل اون زمانى که تازه با اينترنت آشنا شده بودم و برام خود مقوله جذاب بود، واقعا فرصت نشد که بگردم و همه رو يکى يکى بخونم. هميشه اينجا و اونجا هى سر مى زنم. يعنى وظيفه منه که در جريان باشم.
سامان: اصلا آشنايى تو با کاپوچينو چطور بود؟
ضابطيان: اسمش اينقدر عجيب بود كه رفتم ببينم چيه؟ ولي يادمه سينا مطلبى به من گفت. فرمت صفحه تون و اون فنجونى که اونجا بود، خيلى برام جالب و جذاب بود. مصاحبه نبوى رو هم نخوندم. بهم گفتن چه جورى بود. خيلى چيزهاى ديگه هم گفتن. ولى واقعا فرصت نميشه برم ببينم.
باذل: ببينيد گرفتارى ها زياده، وگرنه طورى نيست که بگيم برامون اهميت نداره. من خيلى دوست دارم که هر روز هرچى رو منتشر ميشه، بخونم.
ضابطيان: اما يه چيزى در مورد گفتگوهاتون بگم که رسانه الکترونيک با رسانه مطبوعاتى خيلى فرق داره. کى حوصله داره مثلا اين گفتگوى ما رو که خيلى طولانى ميشه بخونه؟
پرستو: خواننده هاى ما مى خونن.
باذل: البته يکى از حسنهاى کاپوچينو اينه که مطالبشون کوتاه. اول تو ذوقم خورد، ولي بعد ديدم که هر هفته کسى که دوست داره کاپوچينو بخونه، منتظره ببينه هفته بعدش چيه. اول که ديدم کمه، گفتم بابا اين همه كاپوچينو، كاپوچينو مي كردند سر همين يه ذره مطلب بود! بعد ديدم نه بابا، اين اصلا بايد اين جورى باشه.
صنم: اصلا رسانه هاى اينترنتى بايد مطالبشون کوتاه باشه.
ضابطيان: فکر مى کنم اگه مصاحبه هاتون رو به سمت فايلهاى صوتى ببرين، خيلى بهتره.
پرستو: خيلى سنگينه. با اينترنت ايران نمى تونيم.
ضابطيان: من خودم دانش فنى اش رو ندارم، ولى اگه به اون سمت بره، خيلى بهتره. من خيلى از مصاحبه هاى شما رو پرينت مى گيرم که بعدا بخونم، ولي نمى خونم! نه مصاحبه شما، خيلى از مطالب اينترنتى. همون لحظه که مى بينم هيجان زده ميشم و سريع پرينت مى گيرم. اصلا چند وقت پيش به همين دليل پرينتر خريدم. بعد همه رو يه گوشه، مرتب و منگنه شده روى همديگه ميذارم! ولى کيه که بخونه!
(سامان: اين خيلى خوبه. ما خيلى خوشحاليم که شما براى کاپوچينو پرينتر خريدى!)

باذل: البته من با اينکه الان دبير تحريريه سايت اينترنتى فيلم و سينما هستم، به عنوان يه روزنامه نگار کار چاپى رو ترجيح ميدم. اونم يه جنبه کار منه و ازش دفاع مى کنم. البته اون کار ما يه نگاه متفاوت بود. گفتيم يه سايت اينترنتى متفاوت دو زبانه راه بندازيم که ايرانيهاى خارج از کشور و خارجيهايى که ميخوان درباره سينما بدونن، اونجا بيان. دليل عمده اى که من اون كار رو قبول کردم، اين بود. بابک: حالا به نظر شما اين جريان به کدوم سمت مى خواد بره؟
باذل: بستگى به تغيير و تحولات داره. يه چيزى که تو ويكند سعى کردم رعايت کنم اين بودش که اصلا مطلب سياسى توش ننويسيم. چون دوره اى هست که شايد الان هم ادامه داشته باشه که مردم ديگه واقعا از سياست خسته شدن، از اين بحثهايى که توى روزنامه هاى جدى مطرح ميشه. خيلى از محبوبيت ويكند به خاطر اينه که حتى خيلى از آدمهاى عبوس و جدى دوست دارن حداقل دو ساعت بشينن چيزى بخونن که هيچ ربطى به سياست و اين چيزا نداشته باشه. من دوست دارم اين خط رو ادامه بدم، اصلا وارد بعضى مسايل جدى، وحشتناک، مهم و اينا نشم و به سراغ مسايلى برم که هر کدوم از ما دوست داريم بخونيمش. ممکنه هميشه مطلب طنز واسه خوندن نباشه، مثلا يه مطلب سينمايى جدى باشه، ولى بدت نياد يه طنزى هم درباره اش بخونى.
ضابطيان: من هم به اين دليل ذوق زدگى اضافه کنم. واقعا سخته يه ضميمه رايگانى که اصلا سياسى نيست، تو يه روزنامه سياسى تو اين شرايط، دو سال دوام بياره.
پرستو: فکر مى کنيد اگه وابسته به يه روزنامه سياسى نبود باز هم اينقدر دوام مياورد؟ به هرحال لايى روزنامه ايه که مخاطبهاى جدى داره.
باذل: آره. شايد همون کنار هم قرار گرفتن اين دوتا دليلش باشه. شايد تو يه روزنامه که خودش fun باشه، اگه بخواى يه ضميمه fun تر دربيارى زياد تو چشم نباشه. اما توى روزنامه حيات نو که همه مى دونن مدير مسوولش يه آدم روحانيه، و خب خيلى از روزنامه ها هم براى كار سياسى راه ميفتن، (هرکى بگه نه داره دروغ ميگه)، اونوقت تو همچين روزنامه اى چنين چيزى در بيارى جاى تعجب داره. من خودم بعد از چند شماره گفتم بابا جمعش کنيم. ولى خوشبختانه مجموعه حيات نو پشت اين روزنامه وايستاده. البته از اين لحاظ حتما حسنهايى براشون داشته، ولى ضميمه رايگان براى يه روزنامه فقط هزينه هست. و شايد فقط بروي تيراژ پنج شنبه ها تاثير بگذارد.
سامان: 12 ظهر به بعد توى خيلى از کيوسکها نمى بينى.
باذل: به هر حال مجموعه اى که براى حيات نو تصميم مى گيره، پشت ويكند، پشت شخص من، پشت ضابطيان وايستاده. اين خيلى ارزشمنده.
ضابطيان: زمانى اينقدر مشکلات زياد بود که مى تونست منجر به بسته شدن ويكند بشه.
باذل: خيلى هم پيش اومده ها. يعنى گفتن كه ويكند بايد جمع بشه! اما بعد چيزى در آورديم که قبول کردن. يعنى همين که اين آدمها پشت اين مجموعه وايستادن، واسه من ارزشمنده.
بابک: حالا روزنامه هاى ديگه هم ضميمه هايى در آوردن.
باذل: تنها ضميمه اى که سبکش با ما فرق داره، ولى قابل دفاع است و من خودم مى خونم، ضميمه همشهرى است.
سامان: کدوم همشهرى؟
باذل: همشهرى دوم رو من بيشتر دوست دارم تا همشهرى تهران. همشهرى تهران زمانى که چند شماره در هفته در ميامد بهتر بود، اما الان يه کم افت کرده. ولى مثلا روزنامه آفتاب يزد دقيقا اومد مثل ما با همين قطع در بياره. حتى خواستن دقيقا مثل ضابطيان مصاحبه کنن، ولى موفق نشدن.
پرستو: ويژه نامه هايى که جام جم و اعتماد دارن در ميارن...
باذل: حالا من نمى خوام توهين کنم. هر کسى داره کار مطبوعاتى مى کنه، زحمت مى کشه، ولى فکر مى کنم هنوز نمى دونن مى خوان چيکار بکنن. اگه مثلا من بخوام ادعا کنم که مى خوام همشهرى دوم در بيارم اشتباه است، چون اون ايده مال اون آدم بوده و جواب داده و شايد من اينکاره نباشم. يه بار پژمان راهبر اينو نوشت و سرش جنجال شد. نوشت ما خوشحاليم که اين کار ما باعث شد ضميمه هاى مشابهى در بياد. همه برگشتن گفتن تو خيال مى کنى کى هستى؟ گفتيم بابا ما حرفى نزديم، خيلى خوشحاليم که کار ما اين اميد رو به بقيه داد که ميشه ضميمه در آورد. اگه يادتون باشه، يه مدت هيچ روزنامه اى ضميمه نداشت و حيات نو اين كار رو شروع کرد.
صنم: در مورد کاپوچينو هم همينطور. الان نشريات الکترونيکى فارسى زبان هم داره روز به روز بيشتر مى شه.
باذل: درسته. يه شروعيه و بقيه که ميان شروع کنن نبايد اين ادعا رو داشته باشن که مى خوان مثل اون بشن. خب يه چيز ديگه شما در بيارين.
ضابطيان: يه مدت هر روزنامه اى که در ميومد و بسته ميشد، همينجورى ميشد. يکى که بسته ميشد، يکى ديگه باز ميشد و سرويس هنريش ميشد مهرداد حجتى، کاريکاتورش ميشد نيک آهنگ کوثر، حقوقيش ميشد شادى صدر. همه اسمها تکرار ميشد.
باذل: دقيقا همين جور بود. ما از آفتاب امروز و صبح امروز که در اومديم، بلافاصله رفتيم بهار. بعد رفتيم دوران.
ضابطيان: حتى در آن واحد هم همين اتفاق ميفته. ابراهيم نبوى طنز مى نويسه، عالى هم مى نويسه. اما در آن واحد سه جا داره کار مى کنه، و کلى جوون مشتاق که کار بلدن پشت در موندن. نه که تقصير نبوى باشه، اونم يه آدمه و پيشنهاد کار رو مى پذيره. اشکال از اون کسيه که تصميم مى گيره. اون آدم بايد به سمت نيروهاى جديد حركت كنه. اگه اين حس نبود، من هيچ وقت نمى تونستم وارد بشم.
صنم: يه خورده از سابقه خودتون مى گين حالا؟
باذل: ما همه آدمهاى معمولى هستيم و هيچ برترى نسبت به مثلا بابک که تازه شروع کرده نداريم، فقط يه کم تجربه مون بيشتره. من خيلى علاقه مند سينما بودم، خانواده ام هم همينطور. يه همسايه داشتيم که دبير سرويس بود. يه بار به من گفت تو که اين همه اطلاعاتت زياده بيا بخش خارجى ما. يادمه سر اولين مطلبى که دادم، با پدر دعوام شد. توى هفته نامه آفرينش يه بيوگرافى و برگزيده آثار هيچکاک نوشتم. بعد توى فيلموگرافى هيچکاک، چون توى فيلمهاش هر کدوم يک لحظه بازى کرده بود، اسمش رو بين بازيگرا آوردم. بعد پدرم دعوام کرد كه آخه کجا هيچکاک توى همه فيلمهاش بازى کرده؟ از همونجا کارم شروع شد و با روزنامه هاي جوان، آفتاب امروز، بهار، دوران، پرسپوليس، تماشاگران و سينماي نو و سينما جهان و... ادامه دادم و اين شد شغل من.
صنم: شما چى آقاى ضابطيان؟ شما چه جورى وارد کار مطبوعاتى شدين؟
ضابطيان: من از سينما شروع کردم و رشته ام هم سينما بود. همون سال 74 که قبول شدم، گزارش فيلم واسه خبرنگار سينمايى يه آگهى داد. با اينکه کلى کرم مطبوعات داشتم، ولى تا اون موقع کار مطبوعاتى نکرده بودم.
بابک: اگه فيلم هم همون آگهى رو مى داد، مى رفتى؟
ضابطيان: آره. چون اون موقع من بيشتر فيلم مى خوندم. يه دوستى داشتم که دوران دبيرستان با هم دعوا داشتيم. من بچه درسخون بودم و اون اصلا اهل درس نبود. وقتى مى رفتيم ميدون انقلاب، من مى رفتم کتاب فروشيهاى علمى و کنکور و اينا، اون هم مى رفت انتشارات پارت هميشه کتابهاى سينمايى مى خوند. يه دعواى ديگه مون هم اين بود که من هميشه مجله فيلم مى خوندم و اون گزارش فيلم. بماند که بعد من رفتم رشته سينما و اون الان دامپزشکه!
باذل: ولى واقعا اتفاقه ها. من خودم رشته تحصيليم مديريت صنعتيه و توى اصفهان تو کارخونه کار مى کردم. ولي واقعا اين بيماريه که هنوز به قول ضابطيان سندرومش کشف نشده، همه مون رو کشيد به سمت اين کار.
ضابطيان: خلاصه من رفتم گزارش فيلم. شايد اگه اون آگهى رو مجله فيلم مى داد، برام جذاب تر بود. چون توى فضاى آکادميک دانشگاه هم گزارش فيلم خيلى طرفدار نداشت. البته تو گزارش فيلم پوست منو کندن تا براى اولين بار اسمم توش چاپ شد. تازه بهترين شرايط رو نسبت به بقيه که وارد اين سيستم شده بودن داشتم، از بين حدود دويست و خورده اى آدم، دو نفر، يکى من و يکى اميرحسين تاجبخش قبول شدن. چون رشته ام سينما بود، بهم بيشتر اعتماد کردن و کار بهترى بهم دادن. اما اگه اعتماد هوشنگ اسدى و نوشابه اميرى نبود، واقعا اينجايى که الان هستم، نبودم.
باذل: اين خيلى طبيعيه. هميشه آدمهايى تو اين کار پشت آدم رو مى گيرن.
بابک: منصور، يه ذره از گزارش فيلم بگو.
ضابطيان: واقعا مهمترين آدمها چه تو کار مطبوعاتيم، چه حتى تا حدى در زندگيم، نوشابه اميرى و هوشنگ اسدى بودن. ممكنه يكى گرايش سياسيشون رو قبول نداشته باشه يا از اخلاقشون خوشش نياد، اما من اصلا به اينا اهميتى نمى دم. من دارم از جنبه حرفه اى بهش نگاه مى کنم. به لحاظ حرفه اى به من ياد دادن که خوب ببينم، چطورى به اطرافم نگاه کنم و اين مهمترين چيزى بود که به من ياد دادند. حساسيتها و نظمى که بهم ياد دادند، خيلى موثر بود، همونطور که مجموعه آفتاب امروز روى على تاثير گذاشت. بچه هايى که الآن تو چلچراغ خيلي صميمى داريم باهاشون کار مى کنيم، وقتى وارد شدم، 7 يا 8 سال بيشتر از من سابقه داشتند، اما اين رو کنار گذاشتند و اصلا چنين رابطه اى نداشتيم که به خاطر سابقه بيشتر من رو تحويل نگيرند. شايدم بخشيش به علت پافشارى خودم بود.
باذل: اين خيلي مهمه. من هم اونجا تو آفتاب امروز خيلى انرژيک برخورد مى کردم. حتى گاهى براى بچه هاى سرويس چايى مياوردم!
ضابطيان: از مهمترين چيزايى که بهمون ياد دادند اين بود که يه روزنامه نگار تا آخر يه سربازه و سردار نيست. براى من خيلى عجيبه كه مى بينم اين بچه هايى که تازه وارد چلچراغ شدن، وقتى بهشون مى گم برو فلانجا کار کن يا برو فلانجا عکس بگير، ميگه نميشه آژانس بگيريم؟ من برام جا نمى افته که يه خبرنگار وقتى يه عکس مى خواد چطورى مى تونه منتظر بمونه که آژانس بياد. انقدر بايد شور و شوق داشته باشه که بره عکس رو بگيره.
صنم: حالا شما اگراين امکان رو داشتين شغلتون رو عوض کنين، اينکار رو مي کردين يا از همين شغلي که دارين راضي هستين؟
باذل: نه. يکى از چيزايى که از بچگى برام مهم بوده، اينه که انقدر کارم رو دوست داشته باشم که صبح با علاقه بيام بيرون و هيچوقت نگم که اه امروزم بايد رفت سركار! اتفاقا من شغلهاى مختلفى داشتم، صنعتى، تبليغاتى، حتى دستيارى کارگردان هم کردم. با اينکه خيلي از سينما خوشم مياد، اما اين کار رو خيلى دوست دارم. هر روز با علاقه ميام، تا هر وقت شب هم که طول بکشه با انرژى مى مونم و کار مى کنم. واقعيت اينه كه خوشبختانه فعلا مى تونم اين کارو انجام بدم و تا موقعى که من رو با لگد بندازن بيرون، امكان نداره اين کارو كنار بذارم.
صنم: شما چى؟
ضابطيان: من سعى مى کنم خودم رو با محيطم تطبيق بدم. اين کارو واقعا دوست دارم و مى تونه از نظر روحى ارضام کنه. ممکنه تا نصفه شب بشينم تا 2 صبح بيدار بمونم و يه مصاحبه رو پياده و تنظيم کنم. مى دونين که پياده کردن يه نوار طاقت فرساترين کارهاست. يعنى اولين کار سخت تو دنيا جوراب شستنه و دوميش پياده کردن نوار! ولي از اين كار لذت مى برم! مثلا يه فيلمنامه مى نويسم، از شب شروع مى کنم و 5 يا 6 صبح کارم تموم ميشه، لذت مى برم يا مثلا سر اجراى يه برنامه راديويى، 3 ساعت حرف بايد بزنم که کار سختيه، مجبورى برنامه رو آنلاين هدايت کنى، مردم بيان باهات حرف بزنن، سياسى نشه و ريتم برنامه حفظ شه، خيلى سخته، اما لذت مى برم. اگه اين کارو نمى کردم، خيلى دوست داشتم مثلا يه مغازه داشتم که با مردم ارتباط مستقيم داشتم.
باذل: مثلا رستوران.
سامان: سوپرمارکت دريانى و ...
باذل: مثلا يه چيلى.
صنم: آره چيلى خيلى خوبه!
پرستو: در مورد برنامه راديويى تون هم اگه ميشه يه کم بگين.
ضابطيان: من راديويى نيستم، يه برنامه هر روز صبحه که من کارشناس هنريشم، راجع به هنر ومسائل مربوط به اون صحبت مى کنيم. يه برنامه هم دوشنبه و سه شنبه عصرها دارم ...
سامان: اصلا راديويى نيست ها!!
ضابطيان: تو اون برنامه من گوينده ام. در واقع کار راديويى آنلاينه و ...
باذل: ده تا کار راديويى ديگه هم هست، اما من اصلا خودم رو راديويى نمى دونم!
ضابطيان: يه برنامه هم بعد از عيد فطر هست که البته هنوز قطعى نيست و به توافق نرسيديم، برنامه عصر جمعه با راديو که سردبيرش هستم و يکى از گوينده هاش.
سامان: آقاى ضابطيان توى اين برنامه هاى راديويى شما بيشتر کارهاى راجر واترز پخش مى کنين يا ديويد گيلمور؟!
باذل: من جواب بدم؟
ضابطيان: بده.
باذل: ديدين وقتى مى پرسن قرمز يا آبى يارو مى گه تيم ملى، به نظر منم خود پينک فلويد! من که کار پينک رو دوست دارم و گوش ميدم، هميشه حسرت مى خورم که جدا از هم هستن و با هم کار نمى کنن. شايد هم به همين خاطره که يکى از معدود گروه هايى که خيلى دوستشون دارم بي جيزه، چون هميشه با هم موندن.
صنم: و شما؟
ضابطيان: من هيچ کدوم رو پخش نمى کنم! چون اجازه ندارم و اگرم انقدر وضع خوب باشه که بتونم چنين چيزهايى پخش کنم مطمئنا ...
سامان: ترجيح ميدين ماريا کرى پخش کنين؟
صابطيان: مطمئنا مي تونم کارهاى ايروني خيلى خوبى پخش کنم که اونا رو ترجيح ميدم.
سامان: ناسيوناليستى و از اين حرفا ديگه؟
صنم: ولي اگه قرار باشه خودتون گوش کنين کدوم؟
ضابطيان: اگه بگم هيچ کدوم قبول مى کنين؟
سامان: چرا که نه، مى تونين هر چى مى خواين بگين!
ضابطيان: ترجيح ميدم بيتلز گوش کنم!
صنم: نظرتون در مورد جنيفر لوپز چيه؟
ضابطيان: حالا چرا جنيفر لوپز؟
سامان: دلت مى خواست مى تونستى تو راديو نشونش بدى؟!
...(خنده و تعجب جمع!)
باذل: يکي از معدود خوانندگان زنى که من وهمسرم سرش توافق داريم، همين جنيفر لوپزه!
صنم: به قول نيما خدا بکشدش!
ضابطيان: من از حرارت اجراشون خوشم مياد، مثلا ريکى مارتين هم اين طوريه و خيلى موقع نگاه کردنش انرژى مى گيرم. راستي اين آدم، اون دخترهاى توى شوهاش رو از کجا مياره؟!
باذل: البته تو اين ازدواجها فقط يکيش خوب بود و اونم کاترين زتا جونز بود که با يکى از خوش تيپ ترين ها ازدواج کرد، مايکل داگلاس! ولى من مثلا اصلا رابطه جنيفر لوپز و پاف ددى رو درک نمى کردم!

صنم: خوب حالا با اجازه آقاى ضابطيان اگه يه زرافه داشتين باهاش چکار مى کردين؟
ضابطيان: من به اين سوالهاى لوس جواب نمى دم!
باذل: البته ما زرافه رو از سوالهامون يه مدت حذف کرديم، اما دوباره برگشت! اون اولها خيلى خوب نبود، ضابطيان يهو مى پرسيد اگه زرافه داشتيد چکار مى کردين و طرف هم جوابهاى بى ربط مى داد. اما بعدها از يه بحث يهو به اينجا مى رسيد و خوب ميشد. ولى خوب اگه از من بپرسين زرافه ياد چى ميندازدت، ميگم زرافه منو هميشه ياد اون نقاشى دوران بچگيم ميندازه که روى کاغذ يه خط کج مى کشيديم و بعد از هم مى پرسيديم اين چيه. (يه زرافه که از جلوى ديوار داره رد ميشه)
صنم: حالا آقاى ضابطيان چرا دوست ندارين سوالايى رو که خودتون هميشه از بقيه مى پرسين، ازتون بپرسيم؟
ضابطيان: دلم مى خواد يه نقطه پايانى بمونه، يعنى خواننده هميشه منتظر يه چيز ديگه اى باشه که فکر کنه اگه باشه بامزه است. بعد هيچ وقت اونو بهش ندى، يعنى اون جذابيت حفظ بشه.
باذل: يه جور بيماريه اين اذيت کردنا!
ضابطيان: يکى ديگه هم اينکه چون 10 - 12 نفر آدماى دوست داشتنى که به همشون احترام مى ذارم پيشنهاد دادن، حتي دو سه نفرى که اصلا روزنامه نگار نيستن و تو حرفه هاى ديگن، ولى انجام دادن همچين کارى براشون جذاب بوده، و من به همشون گفتم نه. حالا اگر به يکى بگم آره، باعث دلخورى اوناى ديگه ميشه. رو همين اصل ... ولى واقعا کار سختيه. نه مصاحبه کردن، که طرف مصاحبه شدن.
صنم : خوب پس زرافه رو ازتون نمى پرسيم. حالا شما شکلات دوست دارين؟
باذل: من خيلى دوست دارم، عاشقش هستم. الانم تو كيفم دارم، البته براى بعد از افطار!
ضابطيان: من خيلى نه، اين على اصل خوش خوراکيه، هميشه چيزى براى خوردن داره. اگه کشوى ميزش رو باز کنين، يه نارنگي پوست کنده تو نايلون داره. خانومش هم تحويلش مى گيره و نارنگى رو براش پوست مى کنه!
باذل: خوراکى يکى از لذتهاى زندگيه!
بابک: آخر هفته ها چکار مى کنين؟
باذل: کار نمى کنم. يکى از شرايطم در انتخاب کار هميشه اينه که اقلا پنجشنبه جمعه مال خودم و خانواده ام باشه و فعلا هم که موفق بودم. احتياج به استراحت و سفر وتفريح دارم که خيلى برام مهمن. حتى کارى رو که از نظر مالى خوب بود، اما پنجشنبه هام رو اشغال مى کرد، رد کردم.
ضابطيان: اين سوال در شان من نيست!! ؛) راستشو بخواين نمى دونم! طبق معمول بحران كاره. هميشه کلى کار عقب افتاده دارم، مصاحبه نوشتن و اين چيزا. ديگه نه مى رسم تلويزيون ببينم، نه از ديدن يه فيلم لذت ببرم. يه بارديگه خيلى اعصابم خرد شد و تنها سينما رفتم. دوتا موز، نوشابه و دو بسته بادوم زمينى خريدم و رفتم سرزمين هيچکس رو ديدم. خيلى خوش گذشت. کلى هول شده بودم که تنها سينما اومدم و همه کارو باهم کردم.
صنم: خب خيلى ممنون که وقتتونو براى مصاحبه دادين. اميدواريم ويکند دهمين سالگردشو هم جشن بگيره.
عکس: نفيسه مطلق









