چکناواريان به روايت تصوير

شب به ياد ماندنی

لوريس چکناواريان ديگر يک نام دور و عجيب برای مردم عادی نيست. مدتهاست مردمی که ياد گرفته اند آرام آرام از لاک خود بيرون بيايند با جادوی دستهای اين مرد اشنا شده اند. شايد بايد خوشحال باشيم که خانواده او برای مهاجرت از ارمنستان ايران را انتخاب کردند تا او در يک روز پاييزی نوامبر سال 1937 در ايران به دنيا آيد. او در طول 65 سال عمر پر بار خود حدود 100اثر ساخته و بيش از 75 اثر تصنيف کرده. آثار او در سراسر دنيا به اجرا در آمده اند و چه حس خوبی دارد وقتی ببينی بعد از مدتها کاردر ارکسترهای کشورهای مختلف اکنون در ايران است، به ايرانی بودن خود افتخار می کند و به مناسبت يکصدمين سال تولد آرام خاچاطوريان آهنگسازسال برگزيده يونسکو در فستيوال موسيقی ملل 15 شب برنامه دارد. برنامه ای که هر شب با استقبال پرشورمردم روبرو شد و باعث شد بسياری از مردم عادی که با موسيقی کلاسيک آشتايی چندانی ندشتند و گوششان برای لذت بردن از اين نوع موسيقی تربيت نشده است به تالار وحدت بيايند و جادوی موسيقی کلاسيک را با تمام وجود حس کنند. اما گويا اين همه به مذاق بخشی از افراد از قشری که به طور حرفه ای و جدی به مقوله موسيقی کلاسيک نگاه می کنند خوش نيامده. روزنامه ايران در گزارشی به انتقاد از حرکتهای اضافی چکناواريان پرداخته و با تکيه بر اين نکته که موسيقی کلاسيک نيازی به کلام و بيان ندارد از صحبتهای آقای چکناواريان در مورد قطعات وبرخوردهای او در طول اجرا به عنوان عاملی برای انحراف توجه شنونده از موسيقی صرف ياد کرده. در جايی ديگر از اين گزارش قيد شده که موسيقی کلاسيک يک موسيقی جدی است و افرادی از آن لذت می برند که نسبت به آن شناخت داشته باشند. اما هيچ جای اين گزارش به اين نکته اشاره نشده که مردمی که نمی توانند مانند شهروندان اروپايی از سنين کودکی با اين نوع موسيقی آشنا بشوند، گوشهايشان پر است از آثار نازلی که صدا و سيمای لاريجانی پخش می کند و يا غم نان جايی برای يادگيری حرفه ای موسيقی برايشان نمی گذارد چگونه می توانند با موسيقی کلاسيک آشنا شوند و از آن لذت ببرند. به لطف کنسرت بزرگ چکناواريان که هر شب اجرايی متفاوت از شبهای ديگر داشت مردم عادی اين مجال را پيدا کردند که در کنار شنوندگان حرفه ای و به دور از هاله تقدسی که بعضيها دور برخی مقوله ها می کشند از جادوی موسيقی لذت ببرند.

وارد تالار وحدت می شوم. سالن به نظرم کوچک ميايد. جمعيت زيادی جمع شده اند، از هر قشری، بالباسهای مختلف، ارمنی، مسلمان، محجبه، بی حجاب، مرفه، متوسط. جايی مصاحبه کننده ای اعتقاد داشت قشر مرفه بيشتر به تالار وحدت ميايند. آن شب اينگونه نبود. رديف پشت سرم چند دختر جوان نشسته اند که مشغول صحبت و خنده هستند. در رديفی که من نشسته ام، چند صندلی آن طرف تر دختر پسری دست در دست هم نشسته اند. در دست مردم شاخه های رز قرمز ديده می شود. نفيسه در طبقه اول بالکن تند و تند عکس می گيرد. اعضای ارکستر يکی يکی مي آيند و سازها را کوک می کنند. چکناواريان وارد می شود. سالن از تشويق منفجر می شود.

مرد دوست داشتنی با آن موهای جو گندمی و چهره مهربان که انسان را به ياد پاپا نوئل ميندازد با مهربانی سلام می کند و برنامه را معرفی می کند. از آرام خاچاطوريان می گويد که آهنگساز سال يونسکو شناخته شده. از رقص شمشيرمی گويد. تم آشنای رقص شمشير آغاز می شود. دستهای چکناواريان رهبری را شروع می کنند. جادو هنوز آغاز نشده.

مرد صحنه از هفت وارياسيون روی تم پاگانينی حرف می زند. پشت سري هايم می خندند. دخترجوان سر بر شانه پسر گذاشته. نوازنده ها شروع می کنند. جادو هنوز شروع نشده است.

بين هر قطعه مکثی هست. مردم تشويق می کنند. بغل دستی من که زنی ارمنی و آشنا با موسيقيست "هيس، هيس" می کند. بين تمام وارياسون ها اوضاع به همين منوال است. من ديگر از قطعه دوم ياد گرفته ام دست نزنم. نوبت به باخ می رسد. دکتر آذين موحد - که دکترای موسيقی از دانشگاه ايلی نوی آمريکا دارد و در دهها دانشگاه و شهر در کشورهای ديگر تدريس کرده و کنسرت داشته و تنها استاد تکنيک روان- بدن درمانی الکساندر تکنيک در خاورميانه است و عضو هيات علمی دانشکده هنر های زيبا - همراه فلوتش با فروتنی به روی صحنه مي آيد و به تماشگران تعظيم می کند. رافائل ميناسکانيان که سالها با بهترين استادان دنيا کار کرده و با ارکستر مجلسی انگلستان همکاری کرده است، هم پشت پيانو می نشيند. خاچيک بابائيان هم که در دانشگاه سلطنتی موسيقی لندن ويولن آموخته و چندين جايزه از مجامع بين المللی هم گرفته با ويولن زيبايش به روی صحنه مي آيد. پشت سريهای من هنوز حرف می زنند. در بالکن سمت راست دختری نشسته که با هر موومانی به شوق ميايد و بدنش به حرکت در ميايد. تشويق مردم سالن را منفجر می کند. سبد های گل. شاخه های گل. مردم به پای دکتر موحد بلند می شوند. جادو هنوز آغاز نشده است.

آنتراکت خيلی کوتاه است. مردم به آرامی وارد سالن می شوند. چکناواريان مي آيد و از مينياتورهای گمشده ای می گويد که کشيشی ارمنی آنها را از سراسر ارمنستان جمع آوری کرده است. کشيشی که در29 نوامبرسالهای دور به همراه هزاران ارمنی ديگر کشته می شود. قطعه اول شروع می شود. انگاری چکناواريان در اين دنيا نيست. دستها به حرکت در مي آيند، سالن را سکوت مطلق فراگرفته است. دست هيچکس در دست کسی نيست. وقتی قطعه اول تمام می شود کسی دست نمی زند. قطعه دوم. کسی تکان نمی خورد. دستهای لوريس بالا و پايين می روند. ويولون ها نواخته می شوند. طيفی از انرژی مثبت آرام آرام از دستهای چکنواريان منشعب شده و تمام سالن را فرا می گيرد. بعد از هر قطعه چکناواريان اشاره ای با دست می کند که دست نزنيم. قطعه ششم تمام می شود. بازهم انفجار. همه از جايشان بلند می شوند. باورت نمی شود زمان گذشته و ساعت 11 بار نواخته است. جادو خيلی وقت است که آغاز شده.

مرد صحنه بازهم می گويد. از والس، از اشتراوس. از شاد بودن. از دستهايی که بايد به هم کوبيده شوند. از ما می خواهد که بدنهايمان را به حرکت دربياريم. خودش انگاری والس می رقصد روی صحنه و نوازنده ها را رهبری می کند. دستها به هم کوبيده می شود. سالن را شور عجيبی فراگرفته که تا پايان کنسرت باقی می ماند.

قطعه آخر اجرا می شود. مردم گل ميريزند و نمی خواهند بروند. مرد مهربان صحنه می خندد. خانوم ارمنی که پهلوی من نشسته می گويد شبی ديگر کسی از ميان جمعيت بلند گفته: "استاد اگر تا صبح هم برنامه اجرا کنيد ما می مانيم" و استاد گفته "پس پيژامه هايتان را هم بياوريد!" کنسرت تمام می شود اما جادو هنوز تمام نشده است. مردم به سوی باجه ای که برنامه های شبهای ديگر کنسرت را ارائه می کند هجوم مي آورند. همه دوست دارند باز هم بيايند.

دخترهای جوانی که حالا تند و تند حرف می زنند از خواب آلودگيشان در ابتدای کنسرت و زيبايی کار در نيمه دوم می گويند. من خوشحالم که توانسته ام به کمک رهبری چکناواريان که علاوه بر ارکستر تماشاگران را هم رهبری می کند از موسيقی کلاسيک که چندان با گوش من مانوس نبوده لذت ببرم. خانوم ارمنی خوشحال است که در نيمه دوم مردم ياد گرفته اند چه جاهايی بايد سکوت باشد و چه جاهايی بايد دست زد. دختری که در صندلی سمت راستی من نشسته بود و در تمام مدت با انگشتانش گويی به روی شلوارش پيانو ميزد خوشحال است که اجراهايی خوب از کارهايی بزرگ ديده. به پيژامه ها فکر می کنم و از سالن بيرون ميايم. باران نم نمک ميايد. احساس می کنم برخورد قطرات باران با بارانی من صدای آشنايی توليد می کند. يک ملودی گم شده شايد. دادا دام، دادا دام...
نویسنده : صنم دولتشاهیعکس : نفیسه مطلق









