چهار شنبه سوری از نگاه کاپوچينو

ضيافت آتش
چهار شنبه سوری از نگاه کاپوچينو
ايرانيان باستان هميشه در ده روز آخر سال مراسم ويژه ای برگزار می کردند چرا که عقيده داشتند فروهرها يا همان فرشته های محافظ انسانها و روح درگذشتگان در بهار به زمين باز می گردند و آنها می خواستند با برگزاری اين مراسم ويژه به استقبال بازگشت فروهرها و ارواح درگذشتگان بروند. يکی از آئينهای مراسم برافروختن آتشهايی در پشت بامها بود چرا که عقيده داشتند آتش _ که برای ايرانيان مقدس و قابل پرستش بود_ از اين ارواح در برابر اهريمن محافظت می کند. با گذشت سالهای زياد اين مراسم همچون بسياری مراسم ديگر دچار تغيير شد. کسی به درستی نمی داند که از چه زمانی روشن کردن آتش محدود به شب آخرين چهارشنبه سال شده و مراسم چهارشنبه سوری وارد آداب و رسوم ما شده است. برخی می گويند اين مراسم بعد از ورود اسلام به ايران برگزار شده است. در برخی آئين های اسلامی چهارشنبه روزی ناميمون و شر شمرده می شده است. می گويند ملت آريايی که می خواسته سنت آتش افروختن را حفظ کند، اين سنت را با با سنتهای اسلامی در هم مياميزد و در شب آخرين چهارشنبه سال با برافروختن آتش از خود و ارواح درگذشتگان در برابرروح اهريمنی روز چهارشنبه آخر سال محافظت می کند. هنوز در برخی مناطق روستايی مردم در اين شب تا صبح بر پشت بامها آتش می افروزند بدون آنکه بدانند برای چه اينکار را می کنند. اما بعيد است که بزرگداشت اين روز ويژه دردوران زرتشتيان وجود داشته باشد چرا که در آئين زرتشت همه روزها مقدس هستند... (منبع)
در سالهای قديم، سالهايی که پدران و مادرانمان به ياد مياورند چهارشنبه سوری آئينهای ويژه خودش را داشته است. بته های آتش و زنان و مردانی که از روی آتش می پريده اند و به آتش می گفتند: "سرخی تو از من، زردی من از تو." زنانی که در کوچه و خيابان فالگوش می ايستادند و اگر کسانی که به حرفشان گوش می دادند از مسائل خوبی مانند عروسی، تولد و غيره حرف می زدند آن حرفها را به نيت خير می گرفتند و يا در دلشان سوال يا آرزويی می کردند و بنا را بر اين می گذاشتند که اگر حرفهايی که گوش می کنند مثبت بود نيت يا سوال آنها هم جوابش مثبت شود و بالعکس. آجيل چهارشنبه سوری که آجيلی شيرين است و باسلق و جوزقند و برگه هلو هم دارد جزو لاينفک روی کرسی در شبهای چهارشنبه سوری بود که هنوز هم بسياری از خانواده ها به رسم قديم اين آجيل را می خرند. از ديگر سنتهای چهارشنبه سوری که ديگر کمتر جايی ديده می شود و در شلوغی اين چند سال اخير گم شده قاشق زنی است. دختران و پسران جوان و کودکان بعد از مراسم آتش بازی صورتشان را با روسری يا چادر می پوشاندند و با کاسه ای به يک دست و قاشقی در دست ديگر به در خانه ها می رفتند و با قاشق به زير کاسه ها می زدند. همسايگان کاسه هايشان را پر از آجيل چهارشنبه سوری و گاهی شيرينی و شکلات می کردند. بعد قاشق زنها آخر شب کنار هم جمع می شدند و خوراکيها را با هم تقسيم می کردند.
در سالهای نزديک آئينهای چهارشنبه سوری تغييرات آرامی را پشت سر گذاشته است. ديگر کمتر قاشق زنی می بينی که آخر شب به در خانه ات بيايد. کودکان امروز اصلا نمی دانند قاشق زنی چيست. گمتر کسی از روی بوته های آتشين می پرد و به آتش می گويد سرخی تو از من، ... ديگر کسی در کوچه و خيابان فالگوش نمی ايستد. ديگر کمتر کسی آجيل چهارشنبه سوری می گيرد و دور کرسی با خانواده اش می نشيند تا شب آخرين چهار شنبه سال را به آرامی جشن بگيرد. چند ساليست که آرامش چهار شنبه سوری جايش را به هيجان، صدا، ترقه، نارنجکهای دستی و کپسولهای گاز داده.
"توو تاريکی مطلق، توو سوز سرما، خار جمع می کرديم. تو و جاده کرمان به يزد. وسط کوير. يه تل بزرگ از خار درست کرديم و يه خورده بنزين و بعد هم آتيش ... سکوت کوير رو توو شب بدجوری شکستيم. شب چهارشنبه سوری دو سال پيش بود. آتيش که روشن شد، بقيه بچه ها هم جلو اومدن. آتيش که شعله کشيد، ماها که از روش جيغ زنون پريديم، بقيه هم سر ذوق اومدن. مسؤولان دانشکده که ما رو برده بودن اردو، تند و تند سرخی تو از من رو می خوندن و می پريدن. لپهاشون از گرمای آتيش سرخ شده بود. يه کم که گذشت، يه کم که از روی آتيش پريديم، دورش حلقه زديم. دختر و پسر، " عمو زنجيرباف " رو می خونديم، " عمو زنجيرباف " رو داد می زديم. کسی نبود که بهمون گير بده، جيغ می زديم. کسی نبود اعتراض کنه. کوير مال خودمون بود. ما مال کوير بوديم. زنجير دستهامون گاهی از هم باز می شد، گاهی يکی اون وسط می افتاد زمين و کلی می خنديديم بهش. آتيش داشت خاموش می شد. سرخيش وسط کوير ديدنی بود. بچه ها عکس می گرفتن. آتيش که خاموش شد، قبل از اينکه توو تاريکی، توو سکوت کوير گم بشيم، " ای ايران " رو خونديم. سوار اتوبوس که شديم، ديديم صندلی راننده خاليه. سر که برگردونديم، ديديمش که داره از روی خاکستر آتيش که هنوزيه کم سرخی داشت، می پره." (۱)
با هر آئينی هم که برگزار شود، باز کسی نمی تواند انکار کند که چهارشنبه سوری به نوعی برای همه ياداور پيشينه چند هزار ساله آريائيمان است. نوعی جشن ملی، جدا از همه مناسبتهای مذهبی و سياسی. برای همين است که "ای ايران" خواندن در دل کوير گويی تو را به تمام ارواح درگذشتگان پيوند می دهد. همان ارواحی که می گويند در اين شب به روی زمين ميايند. اما صدای ترقه ها و نارنجکهايی که سال به سال پر سرو صدا تر می شوند آرامش روح آريايی را بر هم می زند!
"برايم اهميتی ندارد كه يك سری آدم آن بيرون چه می كنند و چرا گوش های من و ما را به بازی گرفته اند...
برايم فرقی هم نمی كند كه نه در كودكی و نه حالا، هيچوقت از روی آتش نپريده ام...
برايم اين هم مهم نيست كه چرا و چگونه جی جی دی اگوستينو پای به مراسم پايكوبی و سنتی ما گذاشته است...
فقط اين مهم است كه هنوز از پس اين سال ها، آدم هايی باقی مانده اند كه يادشان هست در كنار همه چيز، ايرانی اند و سنت های مخصوص به خودشان را دارند. اين موسيقی جادويی آب و آتش پيمان يزدانيان از گوش های من چه می خواهد كه يك ثانيه بيرون نمی رود؟
زردی من از تو، سرخی تو از من..." (۲)
در سالهايی نه چندان دوران کودکان سر کبريتها را می سابيدند تا با گوگرد آنها ترقه درست کنند. گوگرد سر کبريتها را زير سنگ می ريختند و با پا بر روی سنگها می کوبيدند تا صدای ترقه در بيايد. چند ساليست که نارنجک يا به اصطلاح بمبهای دست سازی درست شده اند که تنها بايد به طرف جايی مانند ديوارپرتشان کنی تا با برخورد با ديوار يا زمين منفجر شوند. درست کردن اين نارنجکهای دست ساز بسياری مواقع تلفات زيادی می دهد و به علت اينکه غير قانونی هستند معمولا در جاهايی تنگ و تاريک و به روشهايی غير استاندارد ساخته می شوند. کپسولهای گازی که در آتش منفجر می شوند هم خطرناک هستند. هر سال در شب چهارشنبه سوری بيمارستان سوانح سوختگی آمار وحشتناکی از آسيب ديدگان در اين شب می دهد.
"از چهارشنبه سوری زیاد خوشم نمیاد. صدای نارنجک و ترقه و ... آدم رو یاد آمادگی دفاعی سال سوم دبیرستان و میدون تیر میندازه. نمی دونم شاید این عدم علاقه من به چهارشنبه سوری از اون روزی شروع شده باشه که 10 سالم بود و همکلاسیم توی چهارشنبه سوری وقتی که اومده بود چپق (وسیله ای است شبیه همون چپق سرخ پوستها که قدیما تو چهارشنبه سوری توش رو باروت ویا گوگرد پر می کردند و با زدنش به یه جا مثل دیوار صدای انفجار تولید می شود) رو از دست دوستش بگیره ، اون هم لج می کرده و می کشیده که یک هو چپق در میره و می خوره تو چشم دوست من و کورش می کنه. تا جاییکه مجبور می شن ببرنش خارج برای عمل جراحی ولی هنوز هم یک چشمش مصنوعيه. به هر حال از روی آتیش پریدن و رقصیدن کنار آتیش و شاد بودن رو دوست دارم ولی بعضی ها یه کارای عجیب و قریبی می کنند که آدم حالش از چهارشنبه سوری بهم می خوره.
چهارشنبه سوری رو توی باغ خصوصی فرض کن با یه سری دوستای با جنبه که همه با هم دور آتیش می گین و می خندین و می رقصین تا خود صبح." (۳)
رقصيدن در کنار آتش احساس خوبی دارد. رقصيدن در کنار آتش اگر کسی نباشد که جلويت را بگيرد، اگر لوله تفنگی نباشد که از آن بترسی.
"خدا کنه امسال دیگه چارشنبه سوری بارون نیاد. خدا کنه امسال دیگه ماشین های گشت به مردم گیر ندن و آتیش ها رو خاموش نکنن. خدا کنه امسال دیگه چشم بچه ای کور نشه، امسال کسی کپسول گاز توی آتیش نندازه، دیگه مامان گیرنده و نذاره برم بیرون...
امسال دلم می خواد یه آتیش بزرگِ بزرگ داشته باشیم، امسال دلم می خواد همه دخترها و پسرهای کوچمون بیان بیرون، امسال دلم می خواد صدای ضبط ماشین ها رو تا آخر بلند کنیم و دور آتیش برقصیم، امسال دلم می خواد کلی موشک و فشفشه هوا کنم و بلند آواز بخونم و برقصم، بچرخم و بخونم : زردی من از تو، سرخی تو از من." (۴)
در سالهای نه چندان دور با برگزاری چهارشنبه سوری مخالفت عجيبی می شد و برخورد نيروهای انتظامی با شرکت کنندگان در چهارشنبه سوری صحنه ای عادی بود. جوانهايی که سر پر باد تری داشتند از صحنه نمی رفتند و بعضی اوقات درگيريهای کوچکی به وجود می آمد.
"منکه هيچ وقت بيرون نمی رفتم چهار شنبه سوری ها، تا موقعی که با صنم دوست شدم. فقط مي شستم خونه و تق و توق ها رو گوش می دادم و گاهی اگه می شد با خواهرم يا يه بزرگتر می رفتم بيرون برای يه مدت کوتاه جاهای خلوت و بي خطر و زود برمی گشتم بالا. الآنم که می تونم هر جا دلم می خواد برم ديگه دلم نمی خواد برم. همه جا پر از دوده و انفجارهای فجيعا بلند. از مبارزهء بچه ها با کميته ای ها هميشه لذت می بردم و خوشم ميومد که هر چی می گشتنشون و کتکشون می زدن بازم نمی تونستن چهارشنبه های آخر سال رو خاموش و ساکت کنن. اما الآن ديگه نمی دونم چرا خيلی خوشم نمياد. شايد اينم مثل تمام سرخوردگی های بعد از يه دوره شيرين بعد از دوم خرداده. حالا ديگه حوصله هيچ کدوم از اينا رو ندارم. زردی منم که معلومه از چيه، سرخی تو رو به خدا من بی تقصيرم!" (۵)
چهارشنبه سوری نوستالژيهای خودش را هم دارد. خاطره هايی که با اين شب گره می خورند.
"چند سالي مي شود که از چند هفته مانده به چهارشنبه سوري نويد همه وقتش را صرف برگزاري مهماني در آن باغ بزرگشان مي کرد. يادش بخير پارسال که ۴۰۰ نفر مهمان بود و چه کار ها که نکرديم. اما امسال يک حس خيلي بدي داريم. اين دو هفته هيچکس نبود که با آن ذوق بدنبال مهماني بدود. امسال چهارشنبه سوري آن باغ در سکوت کامل است. چون ديگر نويدي نيست. نويد الان ۲ ماه است در آن گورستان بيرون شهر خوابيده. نويد الان در آغوش خاک گور در انتظار مهماني هميشگي است. و اندوه ما که او را در بهترين روزهاي جواني از دست داديم و حالا مرگ که بيش از هميشه نزديک به خودمان احساسش ميکنيم. امسال هم يک جايي جمع ميشويم وبعد همه با هم مثل هميشه با دست مثل الکس دلپيرو به بالا اشاره ميکنيم و از آتش ميپريم..فقط حيف که جاي نويد خالي است." (۶)
برای کسی که باورهايش در مسير طوفان افتاده است اين سالها چهار شنبه سوری جور ديگری هم برگزار می شود.
"چهارشنبه اي كه خود تاريخي براي يادآوري تمام خاطرات بچگي و پريدن از روي آتشي است كه يك بار در سال گر مي گيرد و تمام كاغذ باطله هاي دوران مدرسه را مي سوزاند. تمام صندلي كهنه ها و چوب هاي خشك كه در آتش صدا مي دهند را مي سوزاند. امسال هم چهارشنبه سوري داريم، چهارشنبه اي كه تصميم گرفتم به جاي كاغذهاي دوران مدرسه و چوب هاي خشكي كه حالا همه باران ديده شده اند و صندلي كهنه، روزنامه ها را بسوزانم. روزنامه هايي كه ديگر نمي خواهم برايم يادآور خاطرات بدي باشند كه مدت ها در كمد، خاك گرفته اند و ديگر منتشر نمي شوند." (۷)
چهارشنبه سوری امسال با چهارشنبه سوريهای گذشته فرقهايی هم دارد. قرار گرفتن چهارشنبه سوری در ماه محرم باعث شد که از مردم خواسته شود چهارشنبه سوری را دو هفته زودتر برگزار کنند. شب چهارشنبه دو هفته پيش صدای ترقه هارا می شنيدی و بوته های آتش را هم ميديدی. اما صدای ترقه ها بعد از آنشب هم قطع نشد و به نظر می رسد تا شب آخرين چهارشنبه سال ادامه يابد.
"کاپوچينو تلخ است!... نيازی به گفتن ندارد، همچون يک روز تلخ!... گويند روز تلخ، بهار آريايی را بر هم زده است، گويند شادی عشق و آتش بازی جانانه چهارشنبه سوری را از ما خريده!... اما دور از هرگونه تفکر و انديشه سياسی، آيا در چهارشنبه سوری نمی توان خنديد؟... شايد می توان خنديد؟... شايد آتش هم بگريد و بسوزد... اين همان آتش روی يخ است، که جان می دهد!... سرخی مان را بر خاک باران ديده بنويسيم و بنويسيم عشق به عاشورا و نينوا، عشق سرخ آتشين ايرانی و آريايی است...
از روی آتش چون نت ها بر خط حامل بپريم و زرديمان را به آتش دهيم و با هم جوانانه و جانانه بخوانيم: "سرخی تو از من، زردی من از تو!"...
يادمان باشد که به همديگر بگوييم اگر بشود دوباره قاشق زنی هم داشته باشيم..."(۸)
سوالها ذهن تو را مشغول می کند. تقابل مذهب و آداب و رسوم تاريخی چيزی نيست که دوستش داشته باشی. و نمی دانی که چرا بايد اين تقابل وجود داشته باشد.
"...
باورهای دينی مردم و همه اون چيزی که به اسم سنت بهش عمل می کردن...
باورهای دينی که چه کمرنگ باشه و چه پررنگ، در گوشه ای از ضمير ما جاخوش کرده و گاه گداری به ما تلنگر می زنه...
بازم از اون وقتاييه که کسی نمی دونه بايد عزاداری کنه يا بريزه تو خيابونا و برای چهارشنبه سوری شادی کنه...
شادی که چه عرض کنم، يه عده که اصلا نمی دونن سنت چهارشنبه سوری يعنی چی بريزن تو خيابون و صداهای عجيب و غريب توليد کنن...
من از بچگی هم به محرم تعلق خاطر داشتم هم به چهارشنبه سوری ، اما اينکه کدومش بيشتر می چربه نمی دونم...
شايد محرم...
محرم به خاطر اينکه حداقل خيلی ها به احترامش خيلی کارا رو انجام نمی دن...
محرمی که اگر کسی می ياد تو خيابون برای باورهای دينی اش بياد نه برای هزار ويک کاری که نمی تونه تو زمانهای ديگه انجام بده و...
شايد هم چهارشنبه سوری...
چهارشنبه سوری به خاطر اينکه پيش خودم فکر می کنم امسال ديگه يه مراسم خوب و واقعی داريم...
همه اهالی محل می ريزن تو خيابون و بوته آتيش می زنن و آجيل می خورن و می رقصن و شادی می کنن و همه با هم زردی شون رو به آتش می دن و سرخی آتش رو به عزيزترين کسی که می شناسن هديه می کنن...
آخر شب هم پسرها چادر سرشون می کنن و می رن قاشق زنی...
بازم از اون وقتاييه که همه چيز به هم قاطی شده...
نه نه... هيچی با هيچی قاطی نشده...
مردم اند که قاطی کردن و نمی دونن کی بايد چی کار بکنن و چی کار نکنن... هيچی سرجاش نيست... هيچ وقت از سردرگمی خوشم نمی يومده، ترجيح می دم خيلی چيزا رو مثل چهارشنبه سوری با خاطراتش سر کنم...
يادش بخير... "(۹)
اما با تمام اين حرفها چهارشنبه سوری می تواند يک شب باشد برای تجربه حس های خوب. برای خوش گذراندن. برای هيجان داشتن. برای اينکه خستگی يک سالت در ضيافت آتش در برود...
"من هر سالي که براي چهارشنبه سوري رفتم بيرون ، کلي بهم خوش گذشته. اينقدر که معمولا نمی فهميدم ساعت چجوري ميگذره و حدوداي 3 نصف شب با يه جفت گوش گرفته و لباسهايي که ديگه نميشه پوشيدشون ميومدم خونه. بهترين چهارشنبه سوري هم موقعي بود که داشتيم واسه کنکور ليسانس (حدود 5 سال پيش) ميخونديم.
اون موقع اميرآباد بوديم و دسته جمعي با بچه ها رفتيم سر چهارراه خيابون هفدهم. معمولا يکي از پاتوقهاي محله اميرآباد همونجاست. تقريبا هر چيزي که قابليت انفجار داشت اون شب ترکيد. از ترقه هاي بچه گونه گرفته تا کپسولهاي گاز. اون سال آخرين باري بود که از روي آتيش پريدم. چون ديگه جراتش رو ندارم. آخه اون شب يه جا يه آتيش بزرگي روشن کرده بودن. يه دونه از اين کاناپه بزرگها رو آتيش زده بودن. تا دلتون بخواد هم دختر و پسر دور آتيش بود. يه گوشه هم ملت بزن برقص داشتن. نيرو انتظامي هم هنوز به اينجا نرسيده بود و ميگفتن دو تا چهارراه پايين تر با ملت درگيره. منم پر رو بازي خواستم برم از تو اين آتيش تقريبا يک متري بپرم. غافل از اينکه يه از خدا بي خبر يه دونه کپسول کوچيک گاز گذاشته بود زير کاناپه. بعد از اينکه پريدم احساس کردم سرم داره سوت ميکشه. مثل اينکه قبل از اينکه پاي من برسه زمين کپسول ترکيده بود. خدا رحم کرد.
کاري به سنت و آيين و اين چيزا ندارم. چهارشنبه سوري خوش ميگذره. چون همش هيجانه. ترس از اينکه ماموراي نيرو انتظامي نگيرنت. هيجان اينکه الان امکان داره يه نارنجک 250 گرمي کنار پات بترکه. من از هيجان خوشم مياد. واسه همين چهارشنبه سوري خوش ميگذره. حتي وقتي که می گيرنت!" (۱۰)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- پرستو دوکوهکی
۲- خسرو نقيبی
۳- محمد رضا فرخی
۴- شانی شريف
۵- شيده بهمن يار
۶- علی لطفی
۷- صبا شادور
۸- خدايار قاقانی
۹- سامان سيف الهی
۱۰- احسان حسين زاده
عکس: حسن سربخشيان
www.hasanpix.com
عکس روی جلد: منا نمازی
dost.blogspot.com









