●گروه کاپوچينو
گفتگوی ما در يك كافي شاپ دنج و كوچيك انجام شد؛ كافه "هفت" كه رو ديواراش پوسترهايي بودند از شخصيتهاي تئاتري اجراهاي مختلف كه با ديدنشون مي تونستي يه نقبي به اون اجراها بزني و ازشون يادي كني. گفتگو با حميد امجد كارگردان و نويسنده تئاتر كه در سال 82 دو اجراي جشنواره اي و يك اجراي عمومي داشت (تئاتر زائر) كه با استقبال خوب مخاطب های تئاتر روبرو شدند؛ گفتگويی صميمي بود در اين فضاي تئاتر گونه با حضور چندتايي از بچه هاي كاپوچينو : شيده بهمن يار، صنم دولتشاهي، حميدرضا نصيري، مهناز ميناوند و عكاسمون عليرضا نيك نژاد كه به خاطر عكاسي بابت اين مطلب سوالاتش رو آخر مصاحبه پرسيد. از اونجايی که گپ دوستانه ما به درازا کشيد و دلمون هم نمی اومد کوتاهش کنيم اين مصاحبه رو دو قسمتش کرديم و بخش دوم اون رو هفته ديگه می خونين.
عکس: علیرضا نیکنژاد

بازی های کودکی
● شيده: از خودتون بگيد، (سئوال از اين کليشه اي تر نبود!!)
- حمید امجد: چي بگم راجع به خودم؟
● شيده: چه جوري به تئاتر كشيده شدين؟ تحصيلاتتون؟ كارهاتون تا الان؟
- امجد: من حميد امجد هستم. متولد 1347 در تهران. تحصيلاتم در رشته تئاتر نبوده، ليسانسم رو سينما خونده م و فوق ليسانس و دكترام رو پژوهش هنر. تئاتر مشغله ای بود كه خيلي شخصی بهش مي پرداختم، از کودکی. چندان فكر نمي كردم که حداقل بخواد شغل اصلي م بشه. حالا هم برام شغل نيست، اما فكر نميكردم كه بيشتر وقتم رو روش بگذارم. ده سالم بود كه برای اولین بار تئاتری ديدم و خيلي مجذوب اين پديده شدم.
● مهناز: مي شه اسمش رو بگين؟
- امجد: اولين روزهاي بعد از پيروزي انقلاب بود. اسفند سال 57. خواهرم داشت مي رفت يك نمايش دانشجويي ببينه، که بنا به فضاي اون سالها سياسي بود؛ نمايشي از برشت. رفتيم نمايش رو ديديم. من خيلي خوشم اومد و خيلي هیجان زده شدم. بعد از ديدن اون نمايش اومدم و بچه هاي محله رو جمع كردم، بهشون گفتم بیاين که يه چيز عجيب كشف كرده م! همه بچه ها باهم جمع شديم و رفتيم نمايش رو ديديم. اونقدر مجذوب اين پديده بودیم كه گفتيم بيايم تئاتر كار كنيم و اصلا همین نمایش رو کار کنیم. ولي متني ازش نداشتيم . هيچ كدوم از ما ظاهراً نه به عقلش رسيده بود و نه از كسي راهنمايي گرفته بود که اين متن ها وجود داره و ميشه رفت گرفت و خوند یا كار كرد. پس من شروع كردم اون چيزي رو كه دوبار ديده بودم بنویسم تا بريم همون رو تمرین كنيم. طبعا موقع نوشتن كوشيدم كه شبيه اون نمايش رو بنويسيم ولي درعمل داشتم متن خودم رو مينوشتم.
اين شروع يك بازي چند ساله بين بر و بچه هاي محله بود، كه من كم سن و سال ترينشون بودم. هنوز هم نمي دونم چرا بچه ها به حرفهاي من گوش مي دادند! ولي من هربار وادارشون مي كردم كه خب اين نمايش تموم شده و حالا بريم سر نمايش بعدي، بريم كتاب نمايشي بخونيم و... كتابخونه مشترك نمايشي درست كرده بوديم و به هرحال مدام تمرين، مدام اجرا .
● شيده: مي تونم بپرسم كدوم محله بودين كه يك چنين اجازه اي داشتين؟
- امجد: نارمك. اجازه خاصي نمي خواست وقتي که قرار بود هزينه ش رو خونواده ها ندن. براي اونا تقریباً هزينه ای نداشت و در نتیجه مثل همه سرگرمی ها و بازی های معمولی ما بچه ها محسوب می شد.
ما تالاري براي اجرا نداشتيم. از خونه تخت می آوردیم و به هم مي چسبوندیم، صندلي مي آورديم براي تماشاگران، پارچه تهيه مي كرديم برای لباس و...؛ خيلي مجذوب اين بوديم كه تئاتر مثلا نور رنگي داره و از اين چيزاي تزیینی كه حالا ميفهميم ضرورت تئاتر نيست ولي اون موقع خيلي خوشمون اومده بود.

● مهناز: كجا اجرا مي كرديد؟
- امجد: نارمك محله اي است پر از ميدان. ما توي ميادين، جايي پيدا می کرديم و در فاصله دو درخت تخت هايي مي ذاشتيم. درخت ها ستوني مي شدند براي نصب نور و پرده. براي اينكه هزينه اين كارها رو تأمين كنیـم ـ طفلك بچه هاي محل! ـ مجبور شون مي كردم همگی بريم روزنامه بفروشيم! روزنامه اي كه مي فروختيم اون موقع 15 ريال بود. ما 12 ريال و نيم مي خريديم و 15 ريال مي فروختيم. هر نفر در روز موظف بود ده تا روزنامه بفروشه. ما ده نفري بوديم و مجموعاً در صورت موفقيت مي تونستيم روزي 25 تومن كاسب باشيم، و قیمت هر لامپ هالوژن 33 تومن بود. علاوه بر اين به پرده و اين چيزها نياز داشتيم. تمام تابستون مشغول اين كار بوديم كه هزينه اجرا تأمين بشه و بتونيم در طول تابستان و تا آغاز فصل بارندگي يا اوایل پائيز از اين ديوونه بازيها بكنيم. اولش اينجوري بود تا یکی دو سال بعدش که بعضی تالارهای کوچک و آمفي تئاترها به ما جا دادند. چون مدام كار مي كرديم به تدريج کساني كارمون رو ديده بودند. ميرفتيم كارهاي قبلي رو نشونشون مي داديم و استقبال مي كردن. حتا یکی دو تئاتر هم به مسافرت بردیم! چند سال اينجوری گذشت. مطلقا بوي حرفه اي نداشت. بر و بچه هایی بودند بدون هيچ آموزش جدي و غيره. در ردیف كارها یا سرگرمی هایی بود كه همه بچه ها در مدارس انجام مي دن. در واقع تو اون سن و سال سرگرمی عده بيشتری فوتبال بود و سرگرمی ما هم نمايش. نمي شه بهش گفت سابقه تئاتري. فقط توضیح اولین زمینه های گرایش شخصی بود که شما پرسیدین.
اين بازي چند سالي طول كشيد تا 14، 15 سالگي. بعد در اين فاصله شروع كردم به خوندن و مطالعه جدي تر و در واقع نمايشنامه بلعيدن. مجله هاي زيادی در اون سالهاي ابتدايي دهه 60 منتشر نمي شد. طبيعتاً مجله فيلم و مشابهاتش رو كه اون سالها انتشارشون شروع شده بود دنبال مي كردم. در دبيرستان رشته تجربي مي خوندم. در عین حال ویرم گرفته بود که هر كلاس هنري هر جاي شهر باشه برم و هیچ کدوم رو از دست ندم. مدرسه م نارمك بود. بعد از ساعت مدرسه در زمستان و برف می رفتم کلاس های باغ فردوس تجریش و بعد از اونجا براي كلاس بعدي می رفتم به ته نواب (جايي به اسم كانون سلمان كه قبلاً گويا كاخ جوانان بوده). دوست داشتن موضوع كمك مي كرد که حال و حوصله و تحمل این مسافت های طولانی هر روزه رو داشته باشم.
چيزاي مؤثرتر بعدی، خوندن چند تا متن بود که باعث می شد آدم تكليفشو با خودش روشن کنه. چيزایي كه برام در انتخاب حرفه مؤثر بود: چند تا متن خيلي تأثيرگذار. من از كلاس دوم دبستان نمايشنامه مي خوندم...
● مهناز: محيط فراهم بود، نه؟
- امجد: برادرم خيلي كتابخون بود. من بچه آخر و ششم يك خانواده بودم و برادر بزرگم كه 20 سال با من اختلاف سن داره كتابخونه خيلي خوبي داشت و خيلي كتاب در اختيارم ميگذاشت که برای همیشه مدیونش هستم. يادمه کلاس دوم که بودم ــ آبان ماه 1355 ــ يه آنفلوانزاي طولاني گرفتم و دو هفته اي تو خونه خوابيدم. در اين مدت بين كتابهايي كه براي خوندن بهم دادند نمايشنامه اي هم بود. قبل از اون يكي دو تا نمايشنامه از ساعدي خونده بودم، (از مجموعه "پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت") ولي نمايشنامه ای كه در مدت این بيماري خوندم ــ نمي دونم چقدر تأثير تب و بیماري بود و يا چقدر خود متن مجذوب كننده بود (به هر حال متن خیلی مهمی بود) ــ "پهلوان اكبر مي ميرد" بود که تأثير خیلی خیلی عجيبی روی من گذاشت. قصه اي بود كه ظاهرا همه مي شناختيم و شنيده بودیم؛ ظاهرا قصه پورياي ولي بود که همه بلدیم ... ولي آخه "اين" هم اون بود و هم اون نبود! يه چيز ديگه بود . چيز ديگه ای که آدم رو در واقع در تور خودش مي انداخت. تو اون مريضي چندين و چند بار اين نمايشنامه رو خوندم و هر بار متحيرتر . مونده بودم اين چيه در اين متن كه قصه ش رو همه بلديم ولی باز این همه تازه س؟
حرفه: نمايش
● مهناز: اين در 8 سالگي رخ داد؟ یعني چنين ارتباطي با متن برقرار كردين!
- امجد: خب اين حتماً به قدرت متن برمي گرده. فوق العاده بود. دوسال بعدتر بود كه افتادم در وادي اون گروه بر و بچه ها و اون اجراها. اون سال ها آقاي بيضايي رو نمي شناختم. حتي نمي دونستم كسي كه از متنش اين قدر خوشم اومده، كارها و متن هاي ديگه اي هم داره، فيلمساز هم هست و ...؛ اينها رو مطلقاً نميدونستم.
بعدها در دوره اي كه با بچه ها كار مي كرديم حوالي بهمن 62 بود كه "خاطرات هنرپيشه نقش دوم" از چاپ در اومد. اين متن برام خيلي تعيين كننده بود. در واقع با خوندن اون به نظرم رسيد كه تكليفم روشنه و من در زندگي م هيچ حرفه ديگري جز نمایش نخواهم داشت؛ هيچ كار ديگه اي هم دلم نمي خواد بكنم. بعد از اون شروع كردم به طور مستمر كارهاي اين نويسنده رو پيدا كردن و همه رو خوندن و همچنین كارهاي نویسنده های ديگه رو. خب این سالها و اين كلاسها و اين ماجراها بود تا سال 66 که ديپلم گرفتم. زمان جنگ بود و شما بايد یا حتماً همون سال در كنكور قبول مي شدين يا مي رفتين سربازي. خانواده من اصرار داشتن رشته تجربي رو امتحان بدم. رتبه بالايي هم در مدرسه داشتم اما اصلاً علاقه اي به اين رشته نداشتم. روزي كه امتحان نهايي دبيرستان رو داديم، يادمه وقتی از حوزه امتحاني مي اومدم بيرون، كتاب شيمي يا فيزيك و... رو همون دم مدرسه با تمام قدرت شوت مي كردم و اصلاً نمي دونستم اين فرياد سرخوشی رو چطور خالي كنم كه "من تا زنده م ديگه شيمي نخواهم خوند! تا زنده م ديگه با فيزيك كاري ندارم!"
من رانندگی و لوله کشی بلد نيستم!
● شيده : من کاملا شما رو درك ميكنم ! من هم دقيقاً بهش عمل كردم!
- امجد : فقط یه هفته بعدش كنكور بود و من بايد در رشته هنر امتحان مي دادم. اصلاً فرصت يا حوصله اي براي خوندن نبود. این یه هفته رو خوابیدم و روزي كه رفتم به حوزه امتحاني كنكور، آدماي خيلي سن و سال داری دیدم که با جعبه هاي بزرگ ابزار و آلات هنري و نقشهكشي و...اومده بودن امتحان بدن. خيلي وحشت زده شدم. اون موقع ها سر جلسه کنكور مي گفتند گرايش هاتون رو انتخاب كنيد. 14 تا گرايش بود كه من از ترس همه رو علامت زدم. بعد خيلي تصادفي دیدم رتبه 1 معماري شده م. رتبه 1 تئائر ، رتبه 1 سينما و... هاه! آخه معماري ديگه نمي دونم چرا؟
(خنده همه)
وقتی کارنامه کنکورم رو گرفتم با نگرانی از اولین کسی که توی صف کنارم ایستاده بود پرسیدم این یعنی قبول؟ به کارنامه م نگاه کرد و بعد جوری نگاهم کرد که یعنی "مسخره کردی؟!" ولی من نخواسته بودم رتبه م رو به رخش بکشم! فقط هنوز معنی رتبه و این حرفا رو نمی دونستم! خيلي خنده داره، اما مطلقاً اين چيزا و خیلی چیزای دیگه رو که همه می دونن، نمي دونستم! راستش اينه كه این طوری بودن هم از اول انتخاب من نبود. فقط درصدي و شكلي از اجتماعي بودن یا قواعد زندگی متعارف و عمومی رو هيچ وقت ياد نگرفتم؛ خیلی از كارهايي رو كه همه همسالانم مي كردند يا بنا به عادت باید انجام می دادند. ممكنه بعضي ها به عنوان امتياز بگن "من همیشه فرق داشتم"؛ ولی در مورد من ــ حداقل تا سال ها ــ این فرق به انتخاب و اختیار خودم نبود. خودم هم مي فهميدم که کارهایی رو بلد نیستم و گاهی هم ناراحت مي شدم كه چرا حواسم به اين چيزا نيست. خیلی از همسالانم مثلاً کمی سیم کشی یا کمی لوله کشی بلد بودند، ولی من هنوزم اگه شیر آب خونه م چکه بکنه کاری ازم بر نمی آد و باید لوله کش خبر کنم. هنوز رانندگي بلد نيستم. ناراحتش نيستم البته، چون امتياز يا فرقي نيست كه من با ديگران داشته باشم (اگه فرق هم باشه فرق خوب يا آبرومندي نيست!) فقط خيلي از كارها رو هيچ وقت نكردم. يكي ش هم اين بود كه اصلاً نمي دونستم رتبه 1 که تو کارنامه نوشته یعنی چی؟ يعني قبول، يا بايد برم سربازي؟!!
(خنده همه...)
خنده هم داره؛ به خصوص اگه بدونین حق با من بود که هنوز نگران بودم!
ياد نگرفته بودم كه آدم نبايد هميشه نظرش رو بگه...
● شيده : چرا؟ بالاخره چه رشته اي رفتين؟
- امجد: رشته سینما، در دانشکده صدا و سیما.
● مهناز: چرا دانشکده صدا و سيما؟
- امجد: چون در گزينش دانشگاه هنر رد شدم. به همین سادگی. اون سال ها همه چیز شکل ديگه اي داشت. برای گزینش با ما مصاحبه ای كردند و در اون نظرم رو راجع به آقاي بيضايي (که تابو ی اون سال ها بود) و آقاي مخملباف (که اون سال ها قرار بود چهره ی رسمی و محبوب سینما باشه) پرسيدند و من اينم ياد نگرفته بودم كه آدم نبايد هميشه نظرش رو بگه. من نظرم رو گفتم و رد شدم. خود رد شدن خيلي مهم نبود، و حتی رفتن به سربازی که هنوز تصورش هم حالمو بد می کنه! (هیچ وقت احساس خوبی به محیط نظامی نداشته م. هنوز هم ندارم.) بدترین قسمتش اين بود كه بايد براي ديگران توضيح می دادم هيچ كار خلافي نكرده م یا اصلاً آدم منحرف و پليدي نبوده م كه با رتبه بالا رد شده م. این خيلي آزارم داد، بخصوص به اين دليل كه به طرز وحشتناكي خجول و مهجور بودم؛ به طرز بيمارگوني.
● شيده : به قول من، به طرز دردناكي!!
- امجد: من عرضه هيچ كار خلافی ــ حتي کوچک ــ رو هم در هيچ زمينه اي مطلقاً نداشتم. بنابراین خيلي براي خودم حيرتانگيز بود و نمي فهميدم چرا صلاحیت تحصیل نداشته م. حالا بايد مي رفتم سربازي. اما در بین اون گرایش هايي كه موقع کنکور انتخاب کرده بودم، گرايش دانشكده صدا سيما هم بود. بنابراين در حاليكه دفترچه اعزام به خدمت رو گرفته بودم و حتي خبر نداشتم كه خانواده من بدون اطلاعم دارند سعی می کنند من رو از كشور خارج كنند، يه روز دوستي اومد پیشم و گفت: "تبريك مي گم." گفتم: "براي چي؟" گفت: "چند روز پيش تو روزنامه نوشته بود دانشكده صدا و سيما قبول شدي." من اصلاً خبر نداشتم. رفتم روزنامه رو پيدا كردم و رفتم به اون نشانی كه درش قيد شده بود. اونجا باید امتحاني مجدد مي دادم كه دادم و خوشبختانه باز با رتبه 1 قبول شدم. خلاص! تموم! يه نفس راحت و فعلاً آرامش! اين شد كه اين رشته رو اونجا خوندم.

● مهناز: اونجا گزينشي نداشت؟
● شيده: اون موقع افرادي مثل كرباسچي و ابطحي در سازمان بودند؟
● مهناز: هاشمي بود..
- امجد: من فقط اسم رییس سازمان رو می دونستم که آقاي هاشمي بود. ولی ما که او رو نمي ديديم چون دانشكده جاي ديگه اي بود و مدیریت ظاهراً مستقلی داشت.
● شيده: نه؛ منظورم سياست گذاري ها بود.
- امجد: من که سر در نمی آوردم! به هر حال گزينشي نكردند و ازم نظري نپرسيدند وگرنه لابد باز خرابكاري مي كردم!
سايه سربازی
● شيده: خدا رو شكر !
- امجد: اونجا سينما خوندم. سايه سربازي تا همين امروز باهام بوده. پايان نامه ام رو انقدر ندادم تا دوره فوق ليسانس گذاشتند. بعد در بهار 72 پايان نامه ليسانس رو دادم ، باز دفترچه اعزام به خدمت گرفتم اما رفتم فوق ليسانس خوندم. خيلي خيلي بي معني و تصادفي! براي آزمون فوق ليسانس فقط ثبت نام كرده بودم. اصلاً نمي دونستم امتحان دقيقاً كي هست؟ سال 71 در روزنامه همشهري كار مي كردم. دوستاني مثل افشين سبوكي و علی جهانشاهی همکارم بودند كه یک شب یکی شان گفت: "فردا صبح مي بينیمت." گفتم :" کجا؟" گفتند: "فردا امتحان فوق ليسانسه، مگه تو ثبت نام نكردي؟" من حتي كارتم رو نگرفته بودم چون هیچ خبری نداشتم. صبح نااميد از اينكه آيا كارتي وجود داره یا نه خيلي خواب آلود و گيج رفتم اونجا. باز همون صحنه وحشتناك، خط کش هاي مهندسي، همون فضا و همون جماعت. كارتم پیدا شد، امتحان رو هم دادم، و خيلي مضحك بود كه باز اول شدم. نمي دونم چرا؟
(خنده همه)
خدا شاهده که نمي فهمم!
● شيده: چقدر شبیهين به ما!
- امجد: آخه يه عده مي رن مي خونن و ظاهراً كلي كار ميكنن آخرشم قبول نمی شن! من مونده م که پس اونا داشته ن چکار می کرده ن؟! اينو نمي فهمم! همين داستان سال 76 تكرار شد. دوره دكترا كه گذاشتند امتحان رو دادم. اونجا هم همين داستان و همين رتبه... برای بار سوم دفترچه اعزام به خدمت گرفتم و رفتم دانشگاه. البته در دانشگاه هنر که بنا به سنت سنواتی باز با رتبه اول رد شدم ، بعدش دکترای دانشگاه تهران رو امتحان دادم و قبول. و هنوز هم به خاطر سربازي رساله دكترام رو نداده م و حسابی دیر شده؛ كه همین اواخر بالاخره متولدین 1347 معاف شدند. حالا وقتشه که رساله م رو تحویل بدم!
● شيده: خب اين ماجراي سربازي پايان شيريني داشت.
چون خیال ندارم همه ماجراهاي خودم با سربازي رو تعريف كنم، باشه، شما فكر كنيد ماجراي شيريني بوده!
تراژدی آقای قانع و قضيه تراخيس
● صنم: از اولين تئاتري كه به صحنه بردين حرف مي زنين؟ اولين تئاتر حرفه اي.
- امجد: در شرايط مثلاً حرفه اي، با تالار واقعي و بيش از يک ماه اجرا و فروش بليط؛ از همون اوایل دهه 1360 گاهی که گروههاي دانشجويي و حرفه اي تر برای نقش پسربچه ای بازیگر ميخواستند سعي مي كردم از دست ندم و خب مي رفتم. اما تئاتري كه خودم كار كرده باشم... سال 67 اولين نمايشنامه م كه در شرايط حرفه اي اجرا شد رو نوشتم. خيلي تصادفي متن رو دادم كسي بخونه، وقتي رفتم نظرش رو بپرسم ديدم كه دارن متن رو تمرين ميكنند و خب اجراش هم كردند. در تئاتر شهر، تالار اصلی.
● شيده: اسمش چي بود؟
- امجد: این اولين متن اسمش "تراژدي آقاي قانع" بود. اجرايي كه شد مورد علاقه م نبود. اصلاً هم فكر نمي كردم قراره اجرا بشه. یه جور مشق و يه جور خالي كردن خود بود. اون زمان نیاز داشتم که حتماً نمايشنامه بنويسم. بیشتر میل شخصی بود. اما وقتی اجرا شد احساس كردم كه خب اگه قراره اجرا بشه چرا خودم اجرا نكنم؟ درس تئاتر نخونده بودم ولي مي ديدم اجرايي كه ديگران ميكنند نه فقط به لحاظ درس تئاتر اشتباه به نظر ميرسه حتی جملات رو هم دارن غلط مي خونن. بنابراين ترجيح دادم خودم اجرا بكنم. كار بعدي "قضيه تراخیس" بود؛ یه برداشت مدرن از اساطير يونان مربوط به مرگ هركول. اين قصه رو سوفوكل 2500 سال پيش نوشته، به اسم "زنان تراخيس". من برداشت مدرنش رو نوشتم، که در يونان قرن بيستم و بعد از كودتاي سرهنگها اتفاق می افته. هركول هم به يك روشنفكر تبعيدي بدل شده بود كه از تبعيدش برمي گشت. خدايان، چهره هاي ناپيداي سياسي بودند. این اولين كاري بود كه خودم به عنوان كارگردان در فضاي حرفه اي روي صحنه آوردم، سال 68 و در سالن اصلي تئاتر شهر.
● صنم: تاريخچه گروه پرچين چيه و چه طور شد كه بوجود آمد؟
- امجد: نمي دونم چقدر با فضاي اون سالهاي تئاتر آشنا هستيد؟ سالهايي بود كه انگار قرار بود همه بی دلیل ممنوع باشند. بعد از "قضيه تراخيس" به من هم اجازه كار داده نشد. فقط بيست سالم بود و اصلاً سني نداشتم كه تجربه غريبي كرده باشم و دليل ممنوعيتم از کار بشه. دوستان ديگرم مثل محمد رحمانيان از سال 65 نتونسته بودند كار كنند. خيلي از ماها در اين فاصله نوشتن براي تئاتر رو قطع نكردیم . مي نوشتم، منتشر مي كردم، پژوهش مي كردم، تدریس می کردم، هر كاري كه در حوزه مورد علاقه ام ميشد کرد انجام مي دادم.
● شيده: نوشتن كه براتون ممنوع نبود؟
- امجد: متنم اجازه اجرا نمي گرفت. مي تونستم بنويسم اما نمي شد اجراش كرد. مثل خیلی ها. حوالي سال 71، محمد رحمانيان متنی نوشته بود كه در تئاتر شهر توسط آقاي مرزبان اجرا شد ولی با اين شرط اجازه اجرا گرفت كه اسم نويسنده به كل ازش حذف بشه. اين شايد تنها تئاتر در تاريخ تئاتر كشور ما باشه كه در پوستر و بروشورش هم نويسنده اي وجود نداره.
● صنم: اسمش چي بود؟
- امجد: اسم متن هست "كهن نبشته تنبورزن شادي ساز" كه آقاي مرزبان به نام "تنبورنواز" اجراش كرد. خلاصه قرار بود ماها كار نكنيم. من نمایشنامه مي نوشتم و چاپ می کردم، پژوهش مي كردم يا فيلمنامه مي نوشتم .
ممنوعيت کاری، آشنايی با بيضايی، پرچين
بعد از سال 68 تا سال 76 امكان كار تئاتر نداشتم. تا زمانی که ظاهراً فضا خيلي تغيير كرد. آخرين كار تئاتري كه من در اون فاصله كرده بودم با كمك آتيلا پسياني بود كه اون موقع مسئول خانه نمايش بود و سالن كوچكي در اداره تئاتر به من داده بود تا نمايشی رو تمرين بكنم. من نمايشنامه "زارون" از خودم رو اونجا تمرين كردم؛ اما بازبيني که شد ــ حتا در مرحله ای که پوسترش هم آماده بود ــ كار در شب اجرا رد شد و گفتند که در اون تغييراتي بدين. تقاضای بازبینی مجدد دادیم اما دوباره هم كه ديدند باز رد شد.
● شيده: تم اش چي بود؟
- امجد: اين متن چاپ شده. متن خيلي خيلي ساده اي بود. دليل توقيفش ظاهراً نقش زني بود كه بدون اين كه در صحنه كار مشکوکي انجام بده، گفته ميشد فاحشه است. نمايش خيلي تلخي بود ولی به اسم اشاعه فحشا رد شد. به هر حال سال 76 شرايط عوض شد... اما برای توضیح تشکیل گروه پرچین، باید به چیز دیگری هم اشاره کنم؛ به فرصتي كه خيلي خودم رو مديونش مي دونم، یعنی فرصت آشنايي و ارتباط با آقاي بيضايي. در همه سال هاي مدرسه با اشتياق متن هاش رو خونده بودم. خيلي خيلي صاحب اين متن ها رو دوست داشتم ولی همیشه خجالت می کشیدم که برم سراغ نویسنده شون. می رفتم و می گفتم چي؟ بگم من كي ام؟ چكار دارم؟ سال 66 به محض اينكه اسمم شد دانشجوي رشته سينما، رفتم و ایشان رو پیدا کردم. با خجالت فراوان گفتم مي خوام يه گفتگو با شما بكنم. ایشان هم لطف کردند و پذیرفتند. این گفتگو عملاً خيلي طولاني شد و بدل شد به گفتگویی در باره همه آثار ایشان تا اون زمان؛ و چندين جلسه پياپي و روزهاي مختلف طول کشید. براي من اين گفتگو اصلاً تبديل شد به كلاس درسی كه هيچ وقت در زندگي م در هیچ دانشگاهی نداشتم. دنیایی تازه. دانشگاه اين ها رو به من نمي داد. بيشتر مبهوت شنيدن حرفهايي بودم كه به من مي آموخت همه اون چيزهايي كه تا اون لحظه خونده م نياز به بازآموزي داره؛ و همه اونچه كه فكر ميكنم دانش واقعیه، فقط ناشي از سوءتفاهم های عمومی، آموزش سطحی، جو مبتذل نقد موجود، و تربيت غلط اين محيطه، نه دانش درست. ناشي از رسوب دراز مدت ايدئولوژي زدگی و فضاي شبه سياسي و عوام زدگی جریان های رایج و مسلط روشنفکری روز، و تربيت ذهن توی محيطیه كه همه اینها به علاوه نگره هاي خاص حزبي و اجتماعي، ديدگاه عمومی به هنر، نقد هنر و زواياي مواجهه با هنر رو ویران و معوج کرده. و فهمیدم تلقي رایج اون سالها از هنر و "رسالت هنر" و "وظیفه هنرمند"و... (که رد پاش هنوزم باقیه)، خیلی عجيب و خشك و خيلي خيلي دور از دانشه. آموختم همه آنچه که تا اون موقع خونده م فقط به درد اول شدن در كنكور مي خوره؛ و نه به درد كار خلاقه و توليد هنري یا دريافت درست آثار هنري. آموختم كه از صفر شروع كنم.

روزهاي اين گفتگو روزهايي بود كه آقاي بيضايي قصد رفتن از كشور رو داشت. خانواده ش رفته بودن و او در حال فروش خونه و لوازمش بود تا بره؛ و هر بار که در جلسه بعدی حاضر مي شديم بخشي از لوازم منزل نبود. در عوض دور و بر ما پر از زره و سپر و كلاهخود بود؛ و هر بار به شوخی و جدی می گفتم "شما دارین وسط تاریخ زندگی می کنین!" آقای بیضایی می خندید و می گفت "نه، فقط برای فروش از انبار کشیده مشون بیرون!" بهرحال اين فرصت، فرصت مهمي براي من درزندگي م بود. ايشان سال 67 رفتند و يك سال بعد که برگشتند، اين ارتباط استاد و شاگردي همچنان برقرار بود و خوشحالم كه هنوز هست. طی سال هایی که امکان کار عملی تئاتر از ما دریغ می شد، شاگردی م برقرار بود. مينوشتم و نشان می دادم، ميپرسيدم و گوش می کردم.
● شيده: با نامه؟
- امجد:حضوری. فقط يك سالي كه ایران نبودند نامه نگاري داشتيم.
● مهناز: حالا می رسیم به گروه پرچین.
- امجد: گروه پرچين در سال 76 توسط كساني تاسيس شد كه هنوز ممنوع بودند و نشده بود كه كار كنند. اشتراک شون هم در این مورد بود و هم در علایق مشترک نظیر علاقه به نمایش سنتی مشرق زمین و تلفیقش با تئاتر جدید. همه هم به شکلی با دیدگاه ها و نظریه های نمایشی آقای بیضایی آشنا و موافق بودیم. آقاي بيضايي لطف كردند و پذيرفتند كنار ما باشند. اعضای موسس محمد رحمانيان، مژده شمسايي، و من و دوستان ديگه اي بودیم كه به مرور ملحق شدند، مثل رضا كيانيان. جلسات اوليه رو ما گذاشتیم و خيلي از دوستان هم بعداً به عنوان بازيگر يا همكار به ما پيوستند. سال 76 فكر كردیم كه حالا ظاهراً می شه کار کرد، و جمع شدیم برای کار. شايد هم من گناهكار باشم كه فكر ميكردم مي شه کار کرد و با اصرار، دوستان ديگه رو جمع مي كردم و مي گفتم بيائيد تئاتر کار كنيم... به هر حال آنهايي كه ميخواستند كار كنند جمع شدند و اسم پرچین رو هم آقای بیضایی انتخاب کرد.
اون سال كمي گيج بوديم كه چه نوع كاري ميشد كرد؟ من برای شروع، همون نمايش توقيف شده چند سال پيشم (زارون) رو به جشنواره فجر بردم که در بازبيني پذيرفته شد. اما در تنها شب اجرا در جشنواره با واكنش يكي از داوران مواجه شدیم و از اون لحظه گفتند كه اسم این نمایش حتي از توي بولتن جشنواره هم حذف بشه و در هيچ زمينه اي اسمش نياد. رئيس وقت مركز هنرهاي نمايشي و معاون وقت وزیر ارشاد هم نمایش رو دیده بودند و ظاهراً خيلي هم خوششون آمده بود ولي گفتند برای اجرای عمومی ش، فعلاً شرايط مهيا نيست و يك ماه بعد بیا راجع بهش صحبت کنیم. تا امروز که شش هفت سال می گذره هنوز اون يك ماه نيومده! هرچند که ظاهراً الان همه تئاترها و فيلم هاي ما درباره همين پديده است و نمايش من خيلي خيلي معصومانه تر از فيلم هاي فعلي بود، اما هنوز توقيفه و هرگز به اجرای عمومی در نیومده. اون سال گروه پرچین، "بانو آئویی" از آقای بیضایی و "مصاحبه" از محمد رحمانیان رو هم در جشنواره داشت. سال هاي بعد هم نمایش های بعدی رو داشتیم و ادامه داديم. من در سال 77 "نیلوفر آبی" رو اجرا کردم ، سال 78 "پستوخانه" رو، و سال 79 "شب سیزدهم" رو. سال 80 هم "مهر و آینه ها" رو اجرا کردم ولی خارج از مجموعه تئاتر شهر و مرکز هنرهای نمایشی.
ابتذال عميق فضای روشنفکری ما
شیده: نظرتون راجع به "شب هزار و يكم" چيه ؟
- امجد: اولین احساسی که به ذهنم می آد خاطره له شدن زیر فشار جمعیته! (خنده) چون سالن بدجوری شلوغ بود! نمايش توي كشور ما طبيعي ديده نمي شه ــ هيچ نمايشي! بخش عمده تماشاگران و به خصوص كساني كه براي نقد به دیدن نمایش مي آن، كم و بيش با موضع گیری پیشاپیش (خواه موضع مثبت باشه خواه منفي) می آن. همه از قبل تصميم خودشون رو در باره نمایش گرفته ن؛ و خود اثر چندان در این موضع گیري موثر نیست. تصميم ها گرفته شده كه بايد خوششون بياد يا نه! اون هم جوری که انگار نويسنده و كارگردان و همه موظفند خودشون رو با سليقه و توقع و موضعي كه اون ها پیشاپیش اتخاذ کرده ن تطبيق بدن. در مورد آقای بیضایی این مواضع مثبت و منفی پیشاپیش، اون قدر حاد و شدیده که حتی دیده شدن اثر رو تحت اشعاع قرار می ده و کم کم ــ در این سال ها ــ اثر رو قربانی انواع و اقسام بدفهمی می کنه. تاثیر این مواضع عمومی حاد در مورد اثر، فقط به نقد ها محدود نمی شه. حتی روی شرایط دیده شدن اثر، و در نتیجه روی شرایط دریافت اثر توسط مخاطب هم تاثیر می ذاره. تئاتر اجرای زنده س و درک و دریافتش هم به شدت تحت تاثیر فضاییه که تماشاگر و بازیگر دارند توش نفس می کشند. تحت تاثیر موجیه که فضا رو اشغال کرده. اینه که نمی تونی ذهنت رو از حواشی بپیرایی و هر چه بی واسطه تر با خود اثر مواجه بشی. این طوریه که خاطره م از شب هزار و یکم، له شدنه؛ زیر فشار حضور جسمانی انبوه تماشاگران، و همین طور زیر فشار ذهنی انبوه توقع ها و مواضع حاد. (راستش به عنوان یک نمایشگر، اصلاً نمي فهمم چرا بايد در توقع ديگران بگنجم؟) ولی متاسفانه براي هر نمايشي اين شرايط هست و براي نمايش "شب هزار و يكم" بسیار شدیدتر. اغلب نقدهاي مثبت يا منفي رو كه در باره ش نوشته یا گفته شد دوست نداشتم. اغلب پر بودن از مواضع از پيش اتخاذشده و "گارد" های بسته و سئوال هایی از این قبیل که: "در حاليكه در جهان معاصر كارهاي ديگري انجام می شه، شما چرا اين شکلی كار مي كنيد؟" جهان معاصر اصلاً یعنی چی، کی، و کجا؟ کی گفته آخرین اکتشافات فلان منتقد فرانسوی یا کارگردان آلمانی یا هر کجایی برای همیشه درست یا لازم الاجراست؟ "شرايط كنوني"، جهان معاصر" و... فقط عبارت های دهن پر کنی هستند که در باره معنا یا تعبیرشون هیچ توافق یا فهم مشترکی وجود نداره. و ما پر از اين حرفهائيم. و مدام از این حرف ها توقع و الزام می سازیم. و این همون ابتذال عمیقیه که گفتم فضای روشنفکری ما رو انباشته. اجرا رو راحت و طبيعي نديدم و فکر می کنم هيچ كس ندید! حسرت سال های کودکی خودم رو می خوردم که آثار آقای بیضایی رو بدون این که اصلاً بدونم این نویسنده کیست و کجاست می خوندم و بی دخالت حواشی لذت می بردم. شايد اگر این نمایش رو راحت مي ديدم ميتونستم قضاوت درست تری داشته باشم.
به هر حال، اگر مهمه که من نظر شخصی خودم رو بگم، شخصاً "كارنامه بندار بيدخش" رو بیشتر دوست داشتم. اون براي من نمايش محبوب تري بود. اما "شب هزار و یکم" هم پر از چيزهايي بود كه ميشد ازش آموخت، اگر با "گارد" قبلي برای دیدنش نمي رفتيم. و باز شخصاً اپيزود دوم این نمايش رو خيلي دوست داشتم. فارغ از همه حرف ها و همه نگره ها در باره کتاب "هزار و يك شب"، فارغ از تمام حرف ها راجع به تاريخ و غيره و غيره، به نظرم اپيزود دوم موفق ميشد همه فاصله های بین ما و موضوع رو برداره، و هيچ چيزي به نام تاريخ، اسطوره، هزار و يك شب، نگره پردازي، شرق شناسي و غيره نميتونست اون وسط مزاحممون بشه. نمايش خيلي خيلي راحت ما رو با اين موقعيت و اتفاق ظاهراً تاریخی همزمان ميكرد، با روشنفكرکشي. با وضعيتي كه تو دست و پا مي زني و پرسشگر ازت مي پرسه و کتکت مي زنه به منظوری غیر از شنیدن جواب تو. این تاثیر اصلاً فراتر از تاريخ و هزار و يك شب و همه اين ها، بسيار تکان دهنده ، دردناك، تلخ و واقعی بود؛ دست کم برای من.
"زائر" : بازتاب زمانه سرخوردگي
● صنم: چه انگيزه اي باعث نوشتن زائر شد؟
- امجد: حداقل من بلد نيستم متنی رو با يه انگيزه واحد بنويسيم. اون قدري كه مي فهمم نمايشنامه و هر اثر هنري، يك شكل داره و اين شكل حتماً ابتدا به ساكن و در لحظه متولد نمي شه. لابد تو با اين شكل زندگي كردی یا در كاراي قبلي ت زواياي مختلف اين شكل رو كوشيدي تجربه كني. اينجا هم يك قدم و يك پله از اون تجربه رو داري طي مي كني. قطعاً معنا و مضمونی داره و قطعاً تأثيری مي ذاره كه تو با اين معنا و این تاثیر زندگي كردي، توي كارهاي قبلي ت ظهور پيدا كرده و در كارهاي بعدي ت هم ديده مي شه. راستش نمي تونم بگم متن رو چطوري نوشتم و صلاحيت ندارم راجع به كار خودم قضاوت كنم. مي تونیم اگه بخواين باهم گپ بزنيم و بگیم با چه کارهای قبلي م مرتبطه یا با چه فکرهايي در شكل و معنا یا با چه تجربه هاي شخصی؛ ولي خب خيلي به درازا ميكشه و خيلي ريز ريز و شاخه شاخه ميشه.
● صنم: آخر نمايش چقدر با تجربه هاي شخصي شما در ارتباط بوده؟ چون آخر نمايش راه حلي داده نمي شه. حرفي كه زده مي شه اينه كه نهايتاً مرگه که پايان همه بدبختی هاست و راه نجاتی وجود نداره. شما خودتون واقعا همچين عقيده ای دارين؟
- امجد: اين صريح ترين نمايش من بود درباره نگراني هام در خصوص جامعه اي كه توش زندگي ميكنم. صريحترين ابراز احساسم نسبت به فضا، شرايط و محيطي كه دارم تجربه ش ميكنم و بيتعارف ترين صورت ابراز احساس دروني م. در هيچ نمايش ديگه اي شايد اين قدر صريح نبوده م. به نظرم خواستم دست کم يك بار اصلاً تعارف نكنیم. از چیزهایی خسته و دلزده م. و اين نمايش داره این رو داد مي زنه. هيچ راه حلي هم من براي اين موضوع سراغ ندارم. شاید برای همینه که فقط نگرانی م رو با تماشاگرم در میون می ذارم. موضوع این نمایش چيه؟ این موضوعی درباره ماست. در همه تاريخ ما، اين اتفاق هي تكرار شده. در همه تاريخ، ما هر فرصتي براي اصلاح رو نابود كرده یيم، هر اصلاح گري رو هم. به سر هر کسی که خواسته چيزي رو در زندگي ما بهبود ببخشه همین بلا رو آوردیم، از دوران باستان و عصر مزدك بگیر تا دوره خواجه نظام الملك، از دوره امیر کبیر و عصر مشروطه تا دوره مصدق و تا امروز. ما قهرمان می سازیم و روي شونه هامون بلند می کنیم؛ خودمون هم اون ها رو به زمین مي كوبيم و تنهاشون می ذاریم. شايد اونا اصلاً نخوان كه قهرمان ملي باشن ولي ما با توقع مون اونها رو می سازیم بی این که همراهی شون کنیم، و نابودشون می کنیم تا مجبور نشیم قدمي برداريم. اين متن درباره ماست كه در هيچ فرصت تاریخی حرف مون رو يكی نكرديم. هر مهاجمی پشت دروازه های این سرزمین بود ما فرصت نجات رو صرف بحث های حقیر و بی مایه کردیم، هرگز به توافق نرسيديم و در نتيجه هميشه فتح شديم. اين متن راجع به ماست كه هيچ وقت به توافق نمي رسيم و به اين ترتيب هر فرصت و امكاني رو از دست می ديم. اين مي تونه فقط راجع به تاريخ و شرايط بيروني نباشه، می تونه راجع به شرايط دروني ما هم باشه. برنا [قهرمان نمایش زائر] مي تونه بخشي از درون هر کدوم از ما باشه، بخشي كه فرصت یا امكاني رو كشف مي كنه و می تونه قدم مثبتي برداره، و بخش هاي ديگر وجود ما که مصلحت انديش تر و تنبل ترند و حاضر نيستند بهايي بپردازند اين فرصت رو از دست ميدن و اون بخش درونمون رو سركوب ميكنن؛ و نهايتاً ما هميشه انتخابي ميكنيم که بدترين انتخابه. زائر راجع به همه تاريخه، از روزگار دور تا امروز؛ و شايد در باره بخشي از درون خودم یا خودمون. ضمناً این که من راه حلی براش نمی شناسم یا در متن راه حلی نشون نمی دم اصلاً به معنا ی ترویج نااميدي نیست. پایان متن فقط دیگه حاضر نیست به هر گول زنکی دل ببنده و راه حل هایی ارائه بده که در تمام تاریخ امتحان شون رو پس داده ن. اتفاقاً متن با این امید به پایان می رسه که زمان در گذره، و شاید زمانه ای بهتر از این در راه باشه. من هم به این امید قصه این آدم ها رو تعریف می کنم که ما بعد از این شبیه این آدم ها نباشیم.

نکته دیگه در باره امید و نومیدی اینه که من نمی تونم برای امیدوارانه نوشتن یا نومیدانه نوشتنم تصمیم قبلی بگیرم. وقت هایی که احساس بهتری به زمانه م داشته م کمدی هایی نوشته م که امروز بازتاب امیدواری اون روزگار خودم رو در اون ها می بینم. حالا هم صداقت حکم می کنه که به دریافت درونی م از زمانه و جهان پیرامونم وفادار باشم و محض امیدواری اجباری، نسخه دروغین نپیچم. زمانی شاید هیچ فكر نمي كردم روزی چيزی به این تلخی بنویسم. حالا خيلي ها ازم مي خوان چيز شادي بنويسم. نمي تونم. اين بخش اصلاً دست من نيست. به نظرم ما یه قدری انعكاس زمانه خودمونيم . "زائر" يه جور بازتاب زمانه سرخوردگيه. سندی از اين زمانه س و شاید روزي به عنوان يكي از اين سندها بهش رجوع بشه؛ حداقل به عنوان گواهي كه اين زمانه رو چگونه ديديم و چگونه تفسير كرديم. بخشهایي ش ممكنه به زندگي شخصي من برگرده؛ بخشي از اين جملات واقعاً به خود من گفته شده، بخشي از اين ضربه ها، حرف ها و این مناسبات رو شخصاً تجربه كرده م. ولي بخش هايي فراتر از تجربه شخصی و شاید اصلاً فراتر از اين زمانه باشه و به هرحال کاملاً ما نیستیم كه انتخاب ميكنيم. اگه آدم بکوشه كارش رو درست انجام بده انتقال مفاهیمی خودبخود و خارج از قصد و اراده آگاهانه ما اتفاق مي افته. من فقط مي تونم راه حلهاي فني اجراي اون چيزي رو كه بايد اتفاق بيفته در اختيار فكرم بذارم. بقیه ش خیلی پیش اندیشیده نيست.
● مهناز: ریتم اجرای "زائر" نمي شد يه خرده آروم تر می بود؟ از لحاظ ريتم، از لحاظ حضور بازيگر... من خودم اولين بار كه ديدم نتونستم ارتباط درستي برقرار كنم به خاطر حجم سر و صدا و حضور بازيگر يا کوچک بودن سالن.
- امجد: چند تا مشكل وجود داره. تعدادي از اين بازيگرها اولين بار بود كه روي صحنه مي رفتند و بعضي حرفه اي تر بودند. من از خدا مي خوام كه بهترین بازيگران حرفه اي رو در اختیار داشته باشم با بیشترین مهارت و تسلط بر صدا و همه امکانات بازیگری. اما در این گروه سی چهل نفره همه در یک سطح نیستن و به رغم همه تلاشی که می کنیم باز دست مون برای انتخاب یا اصلاح باز نیست. بضاعت اجرایی تئاتر ما فرسنگ ها از بضاعت متن ها مون عقب تره؛ و مادام که این طوره ناچاریم به اجراهای متوسط تن بدیم. این اصلاً خوشایند یا قابل دفاع نیست. فقط وضع موجود ماست. برای همین اجرا در خیلي شبها اصلاً اجرايي نبود كه من دلم مي خواست. اگه هماهنگي 2 نفر روی صحنه ــ دقیقاً با تأثيري كه تو مي خواي بذاره ــ برات مهم باشه، با شرایط و بضاعت موجود به مشكل برمی خوری. "زائر" 35 نقش داره که خیلی اوقات همزمان می آن روی صحنه. با بازیگرانی که از تجربه و تمرين و تربيت واحدي برخوردار نیستن و بعضي شون هرگز روي صحنه هم نرفته ن. شايد براتون جالب باشه که از تير تا الان (آخر اسفند ماه 82) 9 ماه مي گذره و این گروه 40 نفره (با احتساب عوامل پشت صحنه) دو تا نمايش آماده كرده ن، در دو تا جشنواره شركت كرده ن و سی شب اجراي عمومي با تماشاگر انبوه داشته ن. 9 ماه پيش بهشون وعده داده شده كه "شما شروع كنيد، پس فردا به شما يك قسط يا علی الحساب مي ديم." باور مي كنيد این گروه هنوز يك ريال نگرفته؟ من بازيگراني داشتم كه پياده به تئاتر شهر مي اومدن چون پول كرايه نداشتن. بازيگراني كه زن و بچه دارن و كارشون تئاتره. هیچ کدوم يك ريال دريافتي نداشتن و نداريم. من هزار تا كار ديگه ميكنم ولي بازیگرانم كه حرفه اي تئاتر هم هستن و كار ديگه ای ندارن چطور باید زندگی کنن؟ راستش اينه که همه نمایش ها در شرايط بسيار دشواري روي صحنه مي ره. این اصلاً توجيه كننده نقص ها نيست. فقط مي خوام بگم اگه در بعضي اجراها روی صحنه ناهماهنگی دیده می شه بدونین که بازتاب دریایی از ناهماهنگی های بیرون از صحنه س که متاسفانه به صحنه نشت کرده. اگه کسانی صداشون تعلیم ندیده به گوش می شینه برای اینه که بازیگر تعلیم دیده کم داریم و امکان تامین حداقل زندگی ش رو هم نداریم.
اما در مورد شلوغی و تعداد بازیگران روی صحنه ــ اگه همه شرایط هم خوب می بود و همه بازیگران ورزیده می بودند ــ مسئله مهم دیگه اهمیت احساس ازدحام و هجوم جمعیت ــ به لحاظ بصری و نمایشی ــ برای این قصه بود. این نمايشي راجع به فضاي آرام نیست. ما فضايي داريم كه تا نيمه ها خلوت پيش مي ره تا تماشاگر به خلوتی اين فضاي بصري عادت كنه و بعد اين فضا انباشته بشه از هجوم جمعيت، چون اصلاً نمايشي است درباره هجوم جمع به فرد و به فرديت ما. درباره اينه كه آيا جمع به تو فضای تنفس و اجازه حضور و فرديت مي ده يا نه؟ آیا تو اصلاً حق داري قهرمان بودن يا قرباني بودنت رو انتخاب كني يا جمع برات انتخاب مي كنه؟ نمايش راجع به اينه. اين "هجوم" و خشونتش رو به لحاظ بصري هم ميخواستم؛ و اين اشغال شدن فضا رو.
اما اينكه چرا ريتم تنده؟ به خاطر اين كه اگه مي خواستیم اين همه حرفو آهسته بزنیم شايد خوابتون مي برد . راستش اينه كه من مطلقاً با ريتم كند همخواني ندارم، ریتم كند فوراً كسلم مي كنه. وقتي هم كه سر كلاس دارم درس ميدم مدام به خودم يادآوري ميكنم يا دانشجوها يادآوري ميكنن كه "يواش تر...!" تحمل کندی رو ندارم. ريتم دروني م کمي تنده، چيزهايي هم كه مي نويسم، خواسته و ناخواسته معمولاً موقعيت هايي رو تصویر می کنه كه فرصت محدودي هست و بايد كاری سر مهلت خاصي به انجام برسه. در "زائر" هم يک شب تا صبح وقت هست و افرادي دم در چيزهايي رو به عنوان ورودیه داده ن و مي خوان خواسته هاشونو در فرصت کوتاهی که گرفته ن به برنا بگن. مثلاً شخصیت بالارودی دو تا ماهي داده و اومده تو، سه دقيقه هم وقت داره. اصلاً نمي تونه قدم بزنه و آهسته صحبت كنه. من تقريباً هميشه چنين موقعيت هایی رو نوشته م و حالاست که دارم متوجه این موضوع می شم. شاید برای اینه که خودم هم همیشه توی فرصت های تنگ و شبیه ماراتن های غیرممکن کار کرده م. راستش نمايش های كند رو هم خوب نمي فهمم، خوابم مي گیره و خيلي برام دشواره.
هميشه فرصت کوتاه تر از بلندای رویا های توست
● مهناز: شخصيتهايي كه شما خلق مي كنيد در مسير شكل گيري شون در زماني كوتاه داراي يك اوج و يك فرود مناسب مي شن.
- امجد: فرصت کوتاه بخشی از تنگنای شرایطه؛ و تنگي شرايط چيزیه كه ما داریم درونش زندگي ميكنيم. منظورم در کل هستی و این جهانه. همه ما به شرايطي پرتاب شديم كه انتخابش نكرديم، در شرايطي زندگی ميكنيم كه اصلاً انتخاب ما نيست، جايي به دنيا مي آييم كه انتخاب خودمون نبوده ـ همه ما مجبوريم به فضايي كه انتخابش نكرديم و توش پرتاب شديم گردن بگذاریم یا بکوشیم لابلای همین تنگی شرایط، بجنگیم تا وضعیت رو تغییر بدیم. قصه هايي كه من تعریف می کنم خود به خود متاثر از اين معناست. همه توي شرايطي هستن كه نمي شه گفت حالا آرام آرام قدم بزنيم و يه چايي بخوريم و اين ها. هميشه اقتضای شرایط اینه که بدوی، و هميشه باز عقبي و هميشه فرصت کوتاه تر از بلندای رویا های توست. خودم هم همیشه از کارهام عقبم! همیشه فرصت کمه و يه كوه كار نكرده س که هيچوقت بهشون نمي رسم.
● حميد رضا: كار زائر در چه زماني، چه
سالي و در چه برهه اي نوشته شد؟
- امجد: مرداد 80 اولين نسخه اش نوشته شد كه براي اجراي خاصي نوشتم. اجرايي كه يك بازيگر زنده حضور داشته باشه و بقيه در گرداگردش همه سايه هایی باشن بر یک پرده نیم دایره به دور صحنه. یعنی ترکیب سايه بازي با يك بازيگر زنده. در عمل متوجه شدم كه اين شرايط و امكانات رو نداريم؛ تالارهاي ما اون عمق رو نداره كه در فاصله هاي مختلف از پرده چراغهايي قرار بديم و در فواصل مختلف با عروسك ها و سایه هاشون كار كنيم. اصلاً این امكانات، و عروسك گردان و سايه ساز به اين تعداد، براي اين كار وجود نداشت و كار از دست ميرفت.در این فاصله من سه سال تئاتر کار نكردم و باز به همون مشكل قبل از سال 76 برخوردم. وقتی بعد از سه سال، کار کردن و قرار گرفتنم در نوبت تالار برای اجرا، منوط شد به شرکت در جشنواره نمایش های آیینی و سنتی، ناچار برگشتم سراغ این متن که فضای افسانه و آیین داشت و از حال و روز الان خودم هم دور نبود و مجبور نبودم با نفرت تمرينش كنم يا فكر كنم كه حرف الانم نيست و...؛ اول هم به کار با سايه فكر كردم ولي خيلي زود ديدم شرايطش مهيا نيست و به عمل درنمی آد. فكر كردم كه از نو بنویسمش براي نمايشي به شکل ديگه؛ يه نمايش زنده متعارف. در سال 82 و به موازات تمرين که از تير ماه شروع شد قطعه قطعه دوباره نويسي متن رو انجام دادم.
شوخي هاي كلامي پايان ناپذير متن
● مهناز: "بي شير و شكر" رو ـ که بالاخره امسال در جشنواره اجرا شد ـ كي نوشتيد؟
- امجد: سال 76 . سه اپيزودش همون سال ها در "دنياي تصوير" چاپ شد و خيلي هم ازش نسخه برداری شد. هم فضاي اپيزودي، هم مکان قصه (كافي شاپ)، و هم شخصيت افغاني، حتي بعضي از جملاتش. من متن هاي زيادي داشته م كه بعداً نسخه برداری شده، خيلي زياد. ولي اين يكي نه اجرا شده بود و نه كامل چاپ شده بود. و نسخه برداری ها داشت از اصل متن بیزارم می کرد. ديگه داشتم از خیرش مي گذشتم، بخصوص كه وقتی نوشته شد اوضاع افغانستان هم (که داستان ما بهش مربوطه) اوضاع ديگه اي بود. سال 77 با سقوط مزار شريف اتفاقات جديدتري افتاد كه خيلي تلخ بود. كشتار مزار شريف باعث شد بخشي از شوخي هاي متن رو حذف کنم و بعدش اتفاقات بعدي و جنگ آمريكا و افعانستان باعث شد متن دستكاري دوباره ای بخواد. قصه این نمایشنامه در طول زماني حدود دو سال اتفاق مي افته. حالا که متن به وقتش عرضه نشده بود ترجیح دادم بخشي از متن به ويژه اپيزودهاي نهايي رو با توجه به وقایع پایان جنگ افغانستان کمی دستكاري کنم. پس سه اپیزود رو گذاشتم كنار، و در طول تمرين اپيزودهاي ديگه و همزمان با اجراي "زائر" كه داشت شروع ميشد، اون سه اپيزود رو از نو نوشتم .
● مهناز: در "بي شير و شكر" هم تعداد شخصيت ها زياده ، اونها هم همون اوج و فرود خودشان رو دارند اما من حس ميكنم با توجه به مكث هايي كه به بازيگر و حتي تماشاگر (در فواصل بين اپيزودها) داده مي شه ارتباط خيلي خوبی بين كار و تماشاگر برقرار مي شه. مسئله ديگه اينه كه "زائر" تلخي محضه، اما "بي شير و شكر" علاوه بر اين تلخي داراي طنز خاصي هم هست كه كمي اين تلخي رو كاهش مي ده.
- امجد: بله، اما "زائر" هم خالی از شوخی نیست. شما از کم بودن شوخی ها ناراضی هستین و کسانی هم از زیاد بودنش! یادم هست توی وبلاگ "زائر" يك دوست تماشاگر پیامی گذاشته بود (كه خب البته نظري است و جدی و محترمه)، به هر حال ایشان در پیامش به "اين همه شوخي هاي كلامي پايان ناپذير متن" اشاره و انتقاد کرده بود.
● شيده : كجا، در "زائر"؟
- امجد: بله. " شوخي هاي كلامي پايان ناپذير متن" در "زائر". راستش اصلاً نمي فهمم چرا باید بابت شوخي هاي متن شرمنده باشم!
● شيده: "زائر" شوخي ش كجا بود؟!!
- امجد: شوخی هایی هم داره. ولی من دارم يه موضوع بسيار تلخ عين زهر رو در اندكي شوخي كلامي كپسوله ميكنم كه اصلاً بشه تحملش كرد. این قالبیه که عمداً برای متن انتخاب کرده م، نه یه اتفاق ناخواسته یا ناهمخوان با متن یا مشتی شیرین زبونی بی ارتباط با موضوع.
● صنم: دقيقا.ً من كه فكر مي كنم اگه اين تلخي ادامه پيدا مي كرد خودم رو وسط تئاتر مي كشتم!
● حميدرضا: به هر حال آخرش خيلي هنرمندانه موضوعات رو باهم ارتباط دادين.
- امجد: هر اثري يه لحن داره. لحن اين اثر، همين بيهودگيه كه در آدمای قصه موج مي زنه. شخصيت بالارودی، برنا رو مي زنه چون معتقده حالا که این همه راه را آمده اقلاً لگدی زده باشه! این محیط و این جهان داستانی، همين اندازه غرق در بيهودگیه. حرف ها در اين نمايش همين قدر مضحكه و منطق آدم ها گاهي به همين اندازه مسخره س. عمدی هست که این طور باشه چون من اصلاً دارم جهانی ديوانه وار و حماقت بار رو تصوير ميكنم. جالبه که اون دوست تماشاگر یا منتقد، اصلاً متوجه موضوع لحن نيست و فکر می کنه شوخی های کلامی متن از دستم در رفته! لحن اين اثر، آميزه اين شوخ طبعي ها و تلخي عين زهرشه، چيزي كه قراره از ما بهتران بهش بگن گروتسك و اينجا بهش می گن شوخي هاي پايان ناپذير متن. اصلاً همین لحنه كه کمک می کنه ما تلخی زهر رو درست لمس كنيم .
● صنم: اين شخصيت پيرمرده خيلي خدا بود! نمي تونم نگم!
● شيده: دو تا پيرمردها هردوشون خدا بودند، مخصوصاً اوني كه لقوه داشت. يك لحظه بي حركت نبود.
● حميد رضا: مخصوصاً اوني كه هي ملافه مي كشيد رو خودش.
● شيده: قيافه اش، همه حركاتش...اصلاً بازي اش باعث ميشد كه ما بتونيم داستان رو تحمل كنيم.
● مهناز: من فكر نمي كردم فرهنگ ملك چنين بازي خوبي داشته باشه.
● صنم: اصلاً بازي اش باعث ميشد كه ما بتونيم داستان رو تحمل كنيم.
● مهناز: بازي هاي افشين هاشمي و علي سليماني هم خيلي خوب بود.
● صنم: ببخشيد اينها رو نمي شد نگيم!
...
ادامه دارد...
