برای ديدن قسمت اول گفتگو اين جا را کليک کنيد

گروه کاپوچينو: حميد امجد دوست داشتنی تر از چيزی بود که فکر می کرديم و گفتگوی ما به درازا کشيد. گفتگو از هر دری، از درست کردن يک وبلاگ برای تئاتر زائر به عنوان يک تجربه جديد، تا سالهای کار در راديو و برنامه های دلنيشينی که هر روز عصر از راديو پيام می شنيديم، تا زندگی شخصی و مردی که نمی خواهد زندگی اش مانند هورا کشيدن همراه با سايرين در يک استاديوم باشد. مردی که می خواهد خودش باشد و در گوشه گوشه کارهايش اهميت به فرديت به چشم می خورد، هما نطور که در پايان اين گفتگو هم به اين مساله اشاره می کند.

عکس: عليرضا نيک نژاد
با تشکر از کافه "هفت" در برج آی تک، و با تشکر ويژه از خود آقای امجد به خاطر کمکهاشون در اديت اين مصاحبه


وبلاگ، تجربه ای جديد


● شيده: شما برای نمایش "زائر" وبلاگ درست کردین. ايده وبلاگ رو اولین بار كي بهتون پيشنهاد دارد؟
-امجد: خودم از قبل خواننده وبلاگ ها بودم. همیشه به نظرم دنیای جذابی بود که امکان تازه ای وارد ادبیات ما می کنه: شخصی نویسی. هرگز این امکان وجود نداشته که دنیا و واژگان و مصطلحات و در کل ادبیات خصوصی و شخصی آدم ها رو بدون نظارت یا اقسام ویرایش و غیره در دسترس داشته باشیم، و حالا این امکان جدید حداقل برای من که مشغله م نویسندگیه (یعنی بخشی از کارم، سرک کشیدن به دنیاهای شخصی و خصوصی آدمهاس) خیلی جذاب بود.

يكي دو بار هم خواستم خودم وبلاگی راه بيندازم (شایدم بدون اسم يا با اسم مستعار) اما از عقب موندگي تكنولوژيك به شدت سر خورده شدم. متن مفصلي رو تايپ مي كني و بعد نمي توني ببيني ش، يا اينكه از روی صفحه مي پره. بايد جايي ذخيره ش كني و... با كلي دردسر به سرانجام مي رسونیش اما باز هر كاري مي كني مي بيني مطلب در مديريت كاربر هست اما روی صفحه نمايش وبلاگ نيست. كلافه شدم. راستش بسیار گرفتار تر از اونم که وقتمو صرف رفو کردن عقب موندگی های فنی بکنم. قيد وبلاگ رو زدم و از خیرش گذشتم. از طرف دیگه آقاي شايقي (یکی از دستيارانم در نمايش) مدت ها بود اصرار می کرد براي گروه پرچین سايت بسازیم. ولی درست کردن سايت عملاً به جمع‌آوري انبوهي اطلاعات و تصاویر و نقد ها و بریده جراید و... نياز داشت؛ و بعد از راه اندازی هم رسیدگی می خواست. يكي دو تا از همكارانم سايت هايي درست كرده ن كه متاسفانه از زمان راه اندازی تا حالا به روز نشده؛ و من چنین سایتی نمی خواستم. خلاصه برای ما فرصت این تدارکات اولیه پیش نمی اومد تا اينكه رسیدیم به اجرای "زائر". آقای شایقی گفت حداقل بيا وبلاگ راه بندازيم و امتحان كنيم ببينيم اگه اين جور رابطه با مخاطب جواب مثبت داد بعدش می ریم سراغ راه اندازی سايت. اين شد كه به فکر وبلاگ افتادیم.

● مهناز: جواب داد؟
- امجد: آره واكنش هاي خيلي خوبي داشت. مثلاً هفته آخر اجرا كه تصمیم گرفتیم نمايش رو بعد از سی اجرا (و زودتر از زمان اعلام شده که پایان اسفند بود) متوقف کنیم...

● شيده: چرا ناگهان همچه تصمیمی گرفتین؟
- امجد: چون همه گروه تحت فشار شديد مالي بودند، رفت و آمدشون مشكل بود و چهار تا از بچه ها همزمان در نمايش هاي ديگه اي هم كه روي صحنه بود بازي داشتند. خيلي فشار روي بچه ها بود، بي هيچ دريافتي. تلاشهايي كرديم كه شايد قسطي بهشون پرداخت بشه اما نشد. بنابراین از خیر تمدید اجرا گذشتیم در حالی که خبر این تمدید قبلاً اعلام شده بود. روزنامه ها همگی در این مدت داشتند به موضوع انتخابات می پرداختند و كسي راجع به تئاتر چيزي نمي‌نوشت. چند روز هم به خاطر تقارن با عاشورا تعطیل می شد و راهی برای اطلاع رسانی در باره پایان اجرا نداشتیم جز استفاده از وبلاگ. این طوری بود که تونستيم به اطلاع مردم برسونيم نمايش داره تموم مي شه، و شب هاي آخر ازدحام جمعيت وحشتناك بود. اين نشون مي داد وبلاگ موفق بوده و مخاطبين مي خوننش و از اين طريق با خبرن.


زبان نسل های مختلف همين امروز


● حميدرضا : چه وبلاگ هايی می خونين؟
- امجد: گشت مي زنم. خیلی اوقات بی قصد قبلی... البته وبلاگ های رفقا، سينمائي ها، تئاتري ها، ادبیات و...؛ چند تا وبلاگم هست كه براي زبان مي‌خونم؛ اونم زبان فارسي، يعني فارسي هاي حيرت انگيز! اصطلاحاتي كه من هيچ جا نمي تونم گير بيارم. گاهي وقتا قلم و كاغذ مي ذارم جلوم و اصطلاحات حیرت انگیز و محشرشونو يادداشت می کنم.

● شيده: فارسي سنگين يا فارسي بچه هايي مثل خودمون؟
- امجد: فارسي سنگين رو كه قراره بلد باشيم! زبان نسل های مختلف همین امروز رو...

● حميدرضا: از اين مبتذل ها به قول معروف!!
● شيده: تيريپ هاي ما!
- امجد: اين اصطلاحات روز رو هيچ جاي ديگه به اين وضوح نمي تونستم پيدا كنم. فرهنگستان زبان که گویا در خواب زمستانیه، محققین و زبان شناس هایی هم که شخصی کار می کنن، در غیاب امکانات و حمایت هایی که باید ازشون بشه و هرگز نمی شه، تا بتونن زبان یک دوره رو دریابن اون دوره اصلاً سپری شده! من که نمایشنامه نویسم به گونه های متنوع و رنگین زبان گفتاری نیاز دارم؛ ولی از کجا باید اینها رو پیدا کنم؟ گوش تیز برای زبان های کوچه و بازار فقط بخشی از راه حله. چون من که با همه اقشار برخورد ندارم. و تازه هیچ برخورد رو در رویی هم به اندازه نوشته های خصوصی آدم ها بی واسطه نیست. نویسنده هایی که (شاید خوشبختانه) به یک تعبیر نویسنده هم نیستن و گاهی خامی های زبان شون بسیار دلنشینه. و چون وبلاگ ها به یک معنا رسمی نیستن، خوشبختانه این بر و بچه های نویسنده هم اصلاً سعی نمی کنن زبان رسمی و بی ریشه و مهمل رسانه ای یا فاضل نمایی های روزنامه ای رو تقلید کنن. به این دلایله که اصطلاحات بعضي وبلاگها رو يادداشت مي كنم.

● شيده: خيلي خوبه.
- امجد: در واقع يه فرهنگنامه براي خودم درست مي‌كنم.

● شيده: شايدم بعدها چاپش كنين.
- امجد: به این فکر نکرده م. هر نویسنده ای یادداشت هایی داره برای مصارف شخصی؛ که شاید موقع نوشتن به کارش بیاد.


طفلی چرمشير!


● مهناز: ببخشيد كه من اينو ربطش مي دم به "بي شير و شكر"، از اين زبان در اون نمایش هم ستفاده كردين؟
- امجد: نه. "بي شير و شكر" چند سال قبل نوشته شده بود.

● مهناز: آخه اون هم زبانش خيلي امروزي و معاصر بود، خیلی زنده و به روز.
- امجد: خب... در این باره می تونم بگم "بي شير و شكر" از جنبه ای، اصلاً نمایشيه در باره زبان. زبان عنصر مهمی در ساختمان این نمایشه. متني چند زبانه س، که نه فقط زبان های فارسي، افغاني، و ژاپني یا اصطلاحاتي از فرانسه، انگليسي و غيره رو به کار می گیره؛ بلکه روی گويش ها (از لهجه هايي مثل خراساني يا تهراني بگير تا گويش طبقات و قشرها و صنف هاي مختلف جامعه) و حتی قدری زبان جنسیت ها در موقعیت های گوناگون هم بنا می شه. یعنی زبان فقط ابزارش نیست، بخشی از موضوعش هم هست. حتي شخصیت استاد دانشگاه كه پرت و پلاهای زیادی می گه، از جمله در باره زبان هم فرمایشاتی داره...

● مهناز: (با خنده) طفلي "چرم شير"... در متن چند بار اسم اونم می آد...
- امجد: این متن اصلاً به دوستم محمد چرم شير تقديم شده . اگه شخصیت استاده داره راجع به چرم شير هم پرت و پلا می گه، تقصیر من نیست. اين نگاه او و کسانی مانند اوست به چرم شیر و کسانی مانند چرم شیر.

● مهناز: جالبه كه چرم شير و ژان پل سارتر خيلي به موازات هم مطرح مي شن.
- امجد: موضوع اصلاً قیاس این دوتا نیست. استاد داره راجع به زبان، تنهايي، انسان و اين حرفا قلمبه مي پرونه، شاگردش هم حواسش هزار جای دیگه س و هیچ کدوم هم زبون اون یکی رو نمی فهمه. قضیه زبان، مسئله آدماي اين قصه هم هست.

● صنم: حالا كه تأثير و بلاگ رو ديدين نمي خواين سايت رو جدي بگيرين؟
- امجد: سایت جدی هست؛ این منم که فرصت هام خیلی محدوده. و ضمناً دانش فنی این کارو هم ندارم. یادتون نره که من هنوزم رانندگی بلد نیستم!

● مهناز: جدي مي گين؟ عجيبه برام.
● شيده: منم بلد نيستم. اينم بلد نيست (اشاره به حميدرضا)

- امجد: خب تا اينجا اسم سه نفر از فهرست كساني كه ممكنه يه روز شما رو با ماشين زير كنند خط می خوره .
(خنده همه)
من و محمد چرم شیر و محمد رحمانیان یک مکتب رو پایه گذاشتیم: مکتب نمایشنامه نویسانی که رانندگی بلد نیستن!
(خنده همه)

● صنم: خب در مورد سایت كساني هستن كه كمك تون كنن.
● مهناز: آخه وقتي وبلاگ تا اينجا پيش رفته حيفه وقفه پيش بياد.


بازيگر، فيلمساز، ويراستار


● شيده: بهتره از بحث فني بيايم بيرون و يه خرده وارد زندگي خصوصي تون بشيم.
● حميدرضا: قبل از اين، يه مطلب دیگه بگم... شما توی سينما هم دو تا فيلم بازي كردين : "مسافران" و "گاهي به آسمان نگاه كن" كه خيلي دوستش دارم .
● مهناز: چي شد كه اين فيلم اخير رو بازي كرديد؟
● شيده: همون كه از رمان "مرشد و مار گريتا" اقتباس شده؟

- امجد: بله. من كارم بازيگري نيست. هر كدوم از اين دو مورد زمانی پيش اومدن و هرکدوم هم برام با تجربه ای شخصی همراه بود و برای همین پذیرفتم. فيلم "مسافران" اصلاً فرق مي كرد. آقاي بيضائي يك سال قبل از ساخته شدن فيلم به من گفتن "در فیلمنامه ای که مشغول نوشتنش هستم، دارم نقشي هم براي تو مي نويسم." برام فرصت خوبي بود كه کنارشون باشم و بياموزم. چه بازی و چه هر کار دیگری در اون فیلم ازم می خواستن انجام می دادم. سينما هم موضوع و رشته م بود و دوست داشتم و...؛ بعدش برای خيلي فيلم هاي ديگه دعوت شدم اما من اصلاً كارم اين نبود و علاقه اي به دنبال كردن بازیگری به عنوان حرفه نداشتم. "گاهي به آسمان نگاه كن" زماني ساخته شد كه من قرار بود فيلمي بسازم و در اون لحظه خاص، بازيگراني كه مد نظرم بودند (به دليل اينكه فيلم خاصی بود و حتماً بازيگراني با توانايي هاي بياني قوی و با تجربه خوب تئاتري می خواست) سر كارهاي ديگه اي بودند. كوشيدم كه جمعشون ‌كنم ولي نمي شد. سه ماه در تدارك كار بوديم كه بيخودي مشكل پيش مي اومد و نمی شد. فكر كرديم فيلم رو بذاريم يك فصل بعد؛ بعد از جشنواره فجر.

● مهناز: الان قصد ساختنش رو داريد؟
- امجد: اين ماجرا مال تابستان و اوايل پائيز 81 بود، و اواخرش روزهایی بود كه از جمع کردن آدم های مورد نیاز فیلم نااميد شدم. در اتاق بغلی همان دفتر فيلم آقاي تبريزي داشت توليد مي‌شد. به محض اينكه فيلم من خوابيد، اونا دنبال بازيگري بودن و گفتن حالا كه تو آزاد شدي بيا این نقشو بازی کن. برخلاف مواقع ديگه كه نمی پذیرفتم، این بار ديدم بد هم نيست، چند سالي در محيط حرفه اي اين سالهاي سينما نبودم و مي خواستم ببينم كه حالا در اين محيط چه خبره. بد نبود قبل از شروع فيلم خودم تجربه اي به روز در سينما کسب می کردم. گروه هم اغلب از دوستانم بودند و آقای تبریزی هم آدمی بسیار دوست داشتنیه. بنابراين پذیرفتم و تجربه خوبي هم بود. ولی خود فيلم رو الان دوست ندارم. چون فکر می کنم در نيومده. فیلم در اصل قرار نبود اين باشه. اگر نسخه جشنواره اي رو ديده باشين اصلاً شكل ديگه اي داشت، كه اونو هم دوست نداشتم اما حداقل نقشي كه بازي كردم سر و سامان بهتري داشت. حداقل معلوم بود اين آدم چه مرگشه! معلوم بود چرا مدام به معشوقش جواب منفی می ده. آرمانخواهیش در اون نسخه روشن تر بود. در نسخه نمایش عمومی با حذف این صحنه ها ديگه اصلاً معلوم نیست حرف حساب این آدم چيه.

● شيده : حالا حرفش چی بود؟
- امجد: اين آدم آرمانخواه بود و با انگیزه مبارزه و احساس رسالت و غیره به زندگي پشت کرده بود، تا پایان فیلم که همه این شعارها رو در برابر عشق می باخت. اما در نسخه نهايي، ديگه چيزي براي باختن وجود نداشت و در نتیجه به نظر می رسید فقط داره برای معشوقش ناز مي كنه. به اين دلايل فكر مي‌كنم اين شخصيت در نسخه اوليه سر و سامان بهتري داشت؛ اما در مجموع و جدا از نقش خودم، به نظرم هر دو نسخه فيلم هايي بودن که حیف شدن و درنيامدن.

● حميدرضا: يه مقدار هم به خود كتاب "مرشد و مارگریتا" برمي‌گرده كه خيلي جزئيات و شخصيت داره.
- امجد: چنين كتابي رو به سينما برگردوندن قصه گويي بهتري لازم داشت.

● حميدرضا: درسته. من خودم در بار دوم خيلي جزئيات بيشتري به چشمم خورد.
● شيده: خب ديگه حالا به غير از تئاتر، شما چه چيز ديگه اي در زندگي دارين؟ چه چيز ديگري در زندگي تون وجود داره؟

- امجد: من مي نويسم.

● حميدرضا: يك انتشاراتي هم داشتيد نه ؟
● مهناز: انتشارات نيلا.

- امجد: با نيلا همكاري مي‌كنم؛ اما انتشارات مال من نيست، مال همسرمه . من اونجا بيشتر در زمينه "انتخاب كتاب" و "ويرايش" فعال هستم. انتخاب کتاب برای سفارش ترجمه، سفارش دادن آثار يك نويسنده به چند مترجم و اون ها رو ويرايش كردن، همسان كردن و یافتن زباني يكدست براي آثار اون نويسنده ...

● حميدرضا: مديريت كردن پروژه های جمعی...
- امجد: آره. پروژه هاي جمعي رو سامان دادن. حالا انتشار دفتر هاي نيلا رو شروع كرديم كه شايد ديده باشین. سلسله كتاب هایی به اسم "دفترهاي نيلا"، شامل "دفترهاي تئاتر" "دفترهاي شعر" و به زودی "دفترهای ادبيات" ... که اینام پروژه های گروهیه و نياز به ساماندهي داره. اين كاريه كه دوست دارم: توليد کتاب، و اصلاً تولید فرهنگی؛ كتاب، تئاتر، و...


کمی هم زرد!


● شيده : اصلاً ورزش مي كنين ، دوست دارين؟
- امجد: چه فايده که بگم دوست دارم! البته دوست که دارم...

● شيده : دوست دارم بدونم تو ذهنتون چي مي گذره؟ اصلاً جزئي از زندگي تون هست؟
- امجد: يه وقتي ورزش مي كردم. بیشتر کوهنوردی. ورزش های انفرادی و شخصی. هرگز در زندگي فوتبال بازي نكردم، هرگز فوتبال رو تماشا هم نكردم، جز يك بار در فينال جام جهاني آرژانتین سال 1978 ميلادي! اون یک بارم بعدش از بیدار موندن به انتظار مسابقه پشیمون شدم!

● حميدرضا: لابد بازي مسخره اي بوده.
- امجد: نه. فقط من هيچ انگيزه اي براي فوتبال ندارم. البته در كمال تاسف. چون به نظر می رسه باید از این بابت خجالت بکشم، اونم نه از فوتبالیستها و مفسرهای ورزشی، بلکه از محضر روشنفكرها و نويسنده ها ، منتقدها و مترجم ها! چون نصف چيزايي كه این روزها مي نويسن راجع به فوتباله! و من خيلي شرمسارم از اين بابت که فوتبال مطلقا برام جاذبه اي نداره.

● مهناز: اما شما در "بي شير و شكر" به فوتبال هم اشاره ای داشتين.
- امجد: بله، از زبان چند شیفته فوتبال. و یادتون هست که تماشاگرها در این لحظه از خنده منفجر می شدن!

● شيده : تلويزيون نگاه مي كنين؟
- امجد : اصلاً يادم نمي مونه که این پدیده هم وجود داره. اصلاً نه فرصت می کنم، نه یادم می مونه و نه لذتی می برم که راديو گوش كنم یا تلويزيون نگاه كنم.

● مهناز: شما که گوينده راديو بودين!
- امجد: همین خودش (حداقل در همون لحظات اجرای برنامه زنده) بهترین شاهده که نمی تونستم شنونده هم باشم! گناهي هم در اين مورد ندارم، از سر تفرعن و روشنفكري هم نيست. فقط اصلاً يادم نمي مونه كه توی خونه تلويزيون یا رادیو هم هست. گاهي بهم مي گن امشب فلان فيلم پخش مي شه، فیلمی که تصادفاً خیلی هم خيلي دوست دارم ببينم. اما وقتی مي آم خونه يادم مي ره تلویزیونو روشن کنم.

● شيده: چه كاري تو خانه انجام مي دین غير از نوشتن؟
- امجد: ويرايش.

● شيده: اصلاً قلم و كتاب رو بذارين كنار.
- امجد: خوندن هم؟!

● شيده : بله.
- امجد: فيلم ديدن و موسيقي گوش كردن رو دوست دارم و مي کوشم از دست ندم، هر موقع كه فرصت پيدا كنم . منتها راديو نمي تونم گوش كنم چون نمي تونم انتخاب كنم چي گوش كنم، در حالي كه موسيقي ای رو که گوش می کنم خودم انتخاب می كنم. تلويزيون یا ماهواره هم همين طور. اما در ويدئو، مي تونم انتخاب كنم.

راجر واترز يا ديويد گيلمور؟ !


● شيده: موسقي انتخابي تون چي هست؟
- امجد: نسل جديد، مثلاً دانشجوهام ، معتقدن كه من در مورد موسيقي خيلي آدم دمده و املي هستم. به هر حال موسيقي راك به اين طرف اصلاً هيچ جاذبه اي برام نداره، هيچ. يعني اغلب شونو اصلاً نمي تونم تحمل كنم.

● شيده: راك دوست ندارين؟
حميدرضا: يعني اون سئوال هميشگي مون رو نپرسيم؟
- امجد: پنيك فلويد؟ متاسفانه اونم مطلقاً دوست ندارم.

● شيده: چي؟!!پينك فلويد دوست ندارين؟!!
- امجد: مطلقا.

● شيده: آقاي امجد ــ مصاحبه‌مون تموم شد!!!
●حميدرضا: پس نمي تونيم بپرسيم راجر واترز يا ديويد گيلمور؟

- امجد: اصلاً نمي دونم اينا كي ان! با همدیگه فرق هم دارن؟

● شيده : شما چطور مي تونين اين حرف رو بزنين؟!!
- امجد: از ديويد گيلمور اين اواخر يه DVD ديدم كه از دوران جواني تا پيري شو نشون می داد. مایه تصوير آدمی در گذر زمان توی اون نوار برام جذاب بود، ولی خود موسيقي ش اون نوع موسيقي نيست كه ازش لذت ببرم. زبونش رو نمي فهمم.

● شيده: عجيبه !
● مهناز: موسيقي چي گوش مي دين؟

- امجد: خيلي دايره تنگ و بسته اي نيست. از كلاسيك بگير تا خیلی از امروزی ها. در كلاسيك ها، دوره باروك رو خيلي دوست دارم. براي همينا بهم مي گن امل، گناهي ندارم. چه كنم؟ من موسيقي باروك دوست دارم. باخ، هندل، و ...؛ تقصیر خودم چیه که آداجیو ی آلبینونی سرمستم می کنه ولی مثلاً موسیقی هوی متال بدجوری حوصله مو سر می بره؟

● شيده: از موسيقي غرب بياييم بيرون، ايراني چي؟
- امجد: موسيقي سنتي ايراني خيلي دوست دارم. می شه از شجریان لذت نبرد؟ من که می برم.

● شيده: موسيقي پاپ چی؟
امجد: پاپ فرنگي ... چند تایی رو گوش مي‌كنم. برای آرامش و فراغت گاهی فوق العاده ن. دميس روسس رو دوست دارم . خوليو ايگلسياس رو دوست دارم...

● شيده: پسرش چی؟ معمولاً آقایون از پسر خوليو خيلي بدشون مي آد. آقايون چندان علاقه اي بهش ندارن.
● حميدرضا: واقعاً نفرت انگيزه!

- امجد: ولي خانمها دوست دارن؟!

● شيده: آره. معمولاً اينطوريه.
● حميدرضا: نمي دونم اين چه سليقه اي يه كه دارن!
● شيده: مثل محمدرضا گلزار.

- امجد: نمی دونم. من اگه خانم هم بودم باز خولیو رو به پسرش ترجیح می دادم!

● مهناز: موسيقي هاي خیلی خوبي براي "بي شير و شكر" انتخاب كرده بودين.
- امجد: انتخابی بود از موسيقي ملل مختلف. من ديوونه ی موسیقی ملل هستم. بخصوص موسیقی بومی و بدوی شون. همونقدر كه مردم شناسي در زبان، افسانه های ملل، آیین های بومی و... برام جذابه.

● مهناز: اون قطعات موسيقي رو از كجا پيدا كرده بودين؟ برام جذاب بود اون تنوع و اصالتش .
- امجد: مردم شناسي رو در حوزه ادبيات، نمایش، فرهنگ عامه، زبان، اساطير، و موسيقي بومي همه ملل دوست دارم، و اون چيزي رو كه شبيه موسيقي همسان ساز پاپ و راك اين سالها نباشه. اين كه قرار باشه همه دنيا اعم از چيني و ژاپني و هندي و ایتالیایی و آمريكايي يا اسكيمو و آلماني همه يك جور بشن و سلیقه یا ذائقه واحدی پیدا کنن هیچ مورد علاقه م نیست. شاید برای همین رنگ و بوی بومی امریکای لاتین یا یونانه که خولیو ایگلسیاس و دمیس روسس برام جذابن. به هر حال موسيقي بومی خيلي مجذوبم مي كنه. خیلی اوقات موسیقی بومی ملل رو گوش می کنم.


فرار از مثل همه بودن...


● شيده: كار حرفه اي در زندگي شخصي تون تأثير مي گذاره؟
- امجد: نمي دونم كه اصلاً زندگی شخصی ای جدا از کارهام دارم يا نه...

● شيده: بعنوان مثال اون زماني كه ممنوع الكار شده بودين؟ در زندگي شخصي تون و روابط تون با همسر يا خانواده؟
- امجد: نمي دونم اينا خوبه يا نه، فقط مي تونم بگم شوهر خوبي به معنای متعارف نيستم. همسرم خيلي بايد منو تحمل كنه، براي اينكه خيلي اوقات طفلك داره با من راجع به چيزي حرف مي‌زنه و من همزمان دارم هفت تا نمايشنامه رو در ذهنم پيش مي برم و اصلاً انگار اونجا نيستم! بخت من بوده همسری داشته باشم که باهام همراهه. ولی درست به دليل همين روحیه نمي تونم یا نمی خوام روابط اجتماعی گسترده ای داشته باشم. روحیه روابط عمومی ندارم. نمی تونم كارمند باشم. عضو هيئت علمي هيچ كدوم از دانشگاه هايي كه در اونها تدريس مي‌كنم هم نیستم. همه شون فرم استخدام به من داده اند اما من نمي‌تونم بپذيرم يه جا بمونم و كارمندش باشم. می شه اسم شو گذاشت يه جور فرديت، یه جور لج باز بودن، یا دنیای شخصی، كه نمي خوام از دستش بدم.

● شيده: سه ماه آموزشي خدمت رو که برين درست مي شه.
- امجد: یکی از دلایلی که هرگز دلم نخواسته برم خدمت همینه. می ترسیدم خدمت منو آدم کنه! خلوت شخصی و فردي مو نمي خوام از دست بدم. بدون اون خلوت شخصي نمي فهمم ديگه اصلاً به چه درد مي خورم؟ بدون اون هيچ توليدي نخواهم داشت. اصلاً نمي تونم تصور كنم يكي باشم در اون استاديوم 100 هزار نفري كه قراره همه با هم بشينن، همه با هم از جا بپرن، داد بزنن یا همه با هم هورا بكشن. نمي تونم چیزی رو به خاطر این که دیگران هم دوست دارن دوست داشته باشم، یا كاري رو چون همه مي كنن من هم انجام بدم. برام مقدور نيست. راستش اينه كه اگه مي بينين اين سال ها تلخ مي نويسم يا بعضی نمایش هام، مثل "زائر"، اين اندازه تلخه، عكس‌العمل هايي درونیه به این احساس كه مي‌بینم فرديتم در اين سالها بيشتر مورد هجومه. نه فرد من، بلکه فرديت يكايك ما و شايد همه. موضوع اينه كه در جهان و جامعه اي هستيم كه فرديتي براي شخص باقي
نمي ذاره. شايدم این احساس در من به خاطر این باشه که تو سن و سالي هستم كه كم كم بايد جوابگوي خانواده م باشم و نبايد خودم رو بچه به حساب بيارم. باید به توقعات زندگی متعارف جواب بدم، و این سخته.

● شيده: فرزندي دارين؟
- امجد: نه. همسر خوبی دارم كه خيلي تحملم می كنه، ديوانگي ها و گرایش طبیعیم به خلوت و فرديت رو، فرارم از مثل همه بودن رو... واقعاً پز يا ادای روشنفکرانه نیست؛ اصلاً لذتی نمي برم يا حتي به شدت اذيت مي شم از این كه هر روز سر ساعتي برم سر كار و سر ساعتي هم خونه باشم... سوالتون چي بود؟


حرفه: زندگی


● شيده: تأثير زندگي كاري و حرفه اي تون بر زندگي شخصي.
- امجد: خوشبختانه نوشته هاي ما كه صنار خريدار نداره! ماها براي درآمد يا به عنوان حرفه نیست که مي‌نويسيم. من همه عمرم نوشتن رو دوست داشته م و حتي وقتي داشته م برای اجرایی می نوشته م، برای خودم حتی لحظه ای غيرشخصي نبوده. یعنی کار و زندگی شخصیم اصلاً جدایی پذیر نيست. و شاید برای همینه که سدها و موانع کار، گاهی افسردگی شخصی شدیدی هم برام به دنبال داره. من حرفه ام رو زندگي مي‌كنم. همسرم هم همين طوره. ما از يه جايي تصميم گرفتيم براي اينكه خونه و زندگي ای هم وجود داشته باشه كامپيوترهامونو از خونه ببريم و بذاريم توی دفتر انتشارات. چون قبلش شبها هم تا صبح داشتيم توی خونه روی كتاب ها کار مي كرديم؛ ويرايش، آماده سازی، صفحه‌بندي، ‌طراحي و... بعد متوجه شديم مي‌شه كمي هم استراحت كرد، حتی می شه گاهی شبها خوابید! حالا از خونه به عنوان هتل استفاده می کنیم! شبها هردو دیروقت برمی گردیم برای خواب؛ و صبح ها دوباره می زنیم بیرون پی کارهایی که دوست داریم. كارهايي كه مي‌كنیم در این روزگار، خوشبختانه يا متأسفانه، به لحاظ بازده مالي اصلاً مطرح نیست! نوشتن ‌، تئاتر، انتشارات …

● شيده: ويرايش و اينها چي؟
- امجد: كتاب هايي رو ويرايش مي كنم كه خودم سفارش مي دم. کتاب هایی که دوست شون داریم و خودمون منتشر مي‌كنيم. بازار نشر بدترين سال هاش رو مي گذرونه و اميدي به بازگشت مالي كتابها در حوزه ای که ما داريم تجربه مي‌كنيم نيست. من و همسرم هزار تا كار ديگه مي‌كنيم تا بتونیم به انتشارات تزريق كنيم و كتابهايي رو كه (حداقل از جنبه ای) دوست داريم دربياريم. اصلاً هم به حوزه کتاب های عامه پسند پرفروش، از قبیل روانشناسی کاربردی، آشپزی و زیبایی و گلکاری نزدیک نمی شیم.

● شيده: زندگيتون از چه راهي تامين مي شه؟
- امجد: هزار تا كار، براي سينما، براي تئاتر. همسرم گرافيسته، من تدريس می کنم و... راستش همه كار مي‌كنم؛ گاهی گويندگي راديو، گاهی تدریس، زمانی برای تلویزیون مجموعه مي ساختم، گاهی بازي مي‌كنم، پژوهش می کنم، یا گهگاه چیزکی ترجمه مي‌كنم. طاقت نمي آرم مدام مشغول يك كار باشم. در حالي كه همه اينا برام كاره و تنوعش رو هم دوست دارم. همین رو که این کارها مشتري انبوه نداره دوست دارم. هيچ كدوم از کتاب های ما ربطي به اين كه پدر يك دقيقه اي باشيم، افسردگي خلاق یا گل آرايي غیرخلاق و … نداره. مثلاً شيفته آثار ناباكوف هستم و اصلاً ناباكوف مگه چقدر خواننده داره؟ كليات آثار ناباكوف، یا بهترین های ادبیات ژاپن یا آثار فلان نمایشنامه نویس رو سفارش می ديم و به مرور منتشر مي‌كنيم. دوست داریم و ضمناً مي دونیم كه سرگرمي گرونيه. قرار هم نيست حداقل به اين زودي ها بازگشت مالي داشته باشه. تا حد امکان كارهايي می کنیم که دوست داريم. زياد هم به درآمدش فكر نمي كنيم؛ به سرپا موندنش فکر می کنیم.

● شيده : پس اين طرز درست زندگي كردنه؟
- امجد: اصلاً نمي دونم درسته يا غلط. اهمیتی هم نداره. این زندگی ایه که دوست داریم.

کار در راديو


●حميدرضا: راجع به کار تو راديو حرف بزنيم.
- امجد: چي بگم؟ كه چرا ديگه راديو نمي رم؟ راديو برام حرفه نبود. مسئله م اين نبود كه برم اونجا و درآمد داشته باشم. نرفته بودم صدا بفروشم كه بهم بگن اينو بگو يا اونو بگو . يه چيزايي دوست داشتم بگم و تا وقتی می شد بگم می گفتم. اون موقع كه من این برنامه رو توی رادیو شروع کردم، این نوع برنامه با این حرفا و این حال و هوا اصلاً وجود نداشت. حتا می شه گفت قبلاً جزو تابوهاي صدا و سيما بود.

● شيده: چه نوع حرفهايي مي زدين؟ برنامه راديويي شما چي بود؟
- امجد: حذف همه حرفهای راجع به اينكه چگونه زندگي كنيم، چگونه رانندگي كنيم، حرفهاي بزرگان و اين جملات قصار و اينجور چیزا؛ و پرداختن به لحظاتی خيلي شخصي، رنگ و بویی عاطفی و عاشقانه با ‌نيمچه حال و هواي شعر...؛ حالا می بینم این نوع برنامه رو حتی همکاران خودم در رادیو به وفور تقلید می کنن. توی خيلي از وبلاگها می بینم حرفها و نوشته های رادیویی من نقل شده، گاهی با ذکر اسم من و گاهی هم بی ذکر ماخذ!...

● شيده: این نوشته ها چاپ شده؟
- امجد: نه. این سوآلی همیشگیه که مدام باید جواب بدم. این متن ها رو هنگام اجرای زنده، بسته به حال و هوای اون لحظه و موسیقی ای که در حال پخش بود، همونجا پای میکروفون می نوشتم. برای نوشتن هر قطعه هم بین 20 تا 30 ثانیه فرصت داشتم و بعد باید روی همون موسیقی یا در فاصله بین دو قطعه موسیقی اجراشون می کردم. برای همینه که این متن ها برام ارزشی بیش از یک بار مصرف نداشته ن و هرگز قابل چاپ حساب شون نمی کنم. اصلاً نسخه ای هم از این متنا نداشتم، چون بعد از برنامه می رفت توی آرشیو رادیو. هر سال توی نمایشگاه کتاب، خیلی از شنونده ها مي اومدن و سراغ كتاب این متن ها رو مي گرفتن و مي گفتن چرا چاپ نمي كني؟ مي گفتم من اصلاً ندارم شون. كساني می گفتند ما مقداري از اونا رو ضبط كرديم؛ و من خواهش مي كردم به منم بدن. اونا ضبط مي كردن و برام مي فرستادن، و كم كم نسخه‌هاي خطی خیلی از این نوشته ها به دستم رسيد. الان از بعضی شون چندین نسخه دارم! کسانی هم كاست و سي دي ضبط شده شو آوردن. حيرت انگيزه كه خيلي ها تمام برنامه هامو ضبط كرده بودن از روز اول. يكي که اخبار و سرودهای برنامه رو حذف کرده بود شصت ساعت برنامه ی خودمو برام آورد.

● شيده: چه مدتي بود برنامه تون؟ چه روزهايي بود ؟
● حميدرضا: اسم برنامه؟

- امجد: از فروردين سال 78 تا آبان 82 سه شنبه ها شش تا ده بعدازظهر. گاهی که مشغول کار فيلم يا تئاتري می شدم یکی دو ماهی هم غیبت می کردم و وقفه هايي هم ايجاد مي‌شد. برنامه اسمي هم نداشت. شيفت عصر راديو پيام بود.

● حميدرضا: بعدآً چی شد که دیگه نرفتین؟
- امجد: چند تا دلیل با هم. هم این که حالا برنامه های با حال و هوای عاشقانه زیاد شده بود و فعلاً فارغ از تفکیک خوبها و بدهاش، می شه گفت دیگه مملکتو برداشته! برنامه من هم مقلدهای زیادی پیدا کرده بود و در نتیجه کم کم اين حرفها براي خودم هم جذابيتش رو از دست می داد. داشت شبيه مي شد به این که تو استاديوم باشم و همراه بقیه هورا بكشم. اينا باعث شده بود كه يه خرده نسبت به این کار سرد بشم؛ و وقتي کم کم شروع کردند به دخالت توی این که چی رو بگم و چی رو نگم، به کل انگیزه مو از دست دادم و دیگه نرفتم.

● شيده: من مي گم اگه پينك فلويد دوست داشتين مي ديدين كه دقيقاً همين حرفها رو مي زنه!!
- امجد: معانی و تفسیرهای موسیقی پینک فلوید رو می دونم. زمانی در سال های دور، دوستم سيد ابراهيم نبوي كه عاشق اين گروه بود برام خیلی از اين تفسيرها و حرف های مهم در باره شون گفت تا هدایتم کنه. ولی خب، نرود میخ آهنین در سنگ! مشکل من با معنی این موسیقی نیست. مشکلم با شکلشه. من از این شکل موسیقی لذت نمي برم.

● حميدرضا: سليقه ايه ديگه.
- امجد: آره؛ ذائقه ملوديك آدما با هم فرق داره.

● شيده: نه، اصلاً به بعضي ها نمي سازه. مثلا باباي من حالش بد مي شه!


تئاتر نمی ميره...


● مهناز: يه سوآلي كه من داشتم اينه كه با توجه به اين تغيير و تحولاتي كه داره مي شه، نتايج انتخابات مجلس و در آينده هم انتخابات رياست جمهوري و تغييراتي كه مطمئناً در شرايط پيش خواهد اومد، مشكلات و وضعيت تئاتر رو در آينده چه جوري مي بيند؟
- امجد: آقا، من همين جوريش ممنوع الكارم!

● مهناز: آخه تئاتر اخيراً و در اين چند ساله خوب خودشو نشون داده و مخاطب خودش رو پيدا كرده. جوون هايي هم اومده ن به تئاتر كه خلاقيت داشته ن. روزي رو يادم مي آد كه كسي تئاتر رو نمي شناخت.
- امجد: من نگران تحولات سياسي نيستم كه كار عجيبي با تئاتر بكنه. تئاتر نمي ميره، ممكنه براي چند سال كمتر بشه يا بيشتر؛ اما سیاست نیست که تئاترو نابود می کنه؛ اهمال و بی توجهی و بی خیالی ملی (که خوشبختانه در سطوح مختلف هم کم نداریمش) فرهنگ رو نابود می کنه. من نگران اينم كه اصلاً تنها تالارهاي موجود داره فرو مي ريزه. تالار وجود نداره، سخت افزار تئاتر داره از دست مي ره، بچه هاي تئاتر سخت زندگي مي كنند...، من نگران اينهام. اگه داريم در حوزه تئاتر حرف مي زنيم سياست دست هر كسي مي خواد باشه، اگه اين امكانات رو فراهم و شرايط رو آسون تر و آسوده تر كنه، اون براي تئاتر كار كرده. اگه نکنه، واقعاً مهم نیست از کدوم جناح سیاسی باشه.

● شيده: تئاترهايي كه بخواد بره خارج اجرا بشه تا به حال نداشتين؟
- امجد: نمي خوام داشته باشم.

● صنم: چرا؟
- امجد: نمي خوام همراه بقیه هورا بكشم! تئاتر به خارج بردن و حتی تئاتر برای ذائقه و پسند خارجی تدارک دیدن مد شده، و من علاقه اي به مد ندارم. نمي خوام كاري كنم كه خارجي ها، يا فلان جشنواره يا مسئول امور بين الملل فلان وزارتخانه، یا رئيس فلان اداره اي كه تئاتر رو براي فرستادن انتخاب مي كنه، كارم رو بپسنده و بفرسته. من كار خودم رو مي‌كنم. اگر كسي بود و دوست داشت چه خوب. اما اصلاً علاقه اي ندارم كه كار کنم برای انتخاب شدن و فرستاده شدن. این جور کار کردن به نظرم مطلقا صادقانه نيست و نخواهد بود. این که من طبق ذائقه خارجی ها کار کنم تا مثلاً تئاتر ما جهانی بشه، شوخی بامزه ایه! انگار حواس مون نیست که این طوری باز هم تئاتر همون خارجی هاست که جهانی شده، چون اونها هستن که ما رو به شکل خودشون درآورده ن. اشکالی داره هر کسی شکل خودش بمونه؟

احساس وظيفه: آفت نقد


● شيده: نوشته هاي كاپوچينو رو در مورد تئاتر خوندين؟ نظرتون راجع بهش چيه؟
- امجد: چي بايد بگم؟ چون از تئاتر ما تعريف كردين بگم خيلي خوب بود؟

● مهناز: نه، می خوام بدونم، اصلاً اين نظراتي كه داده شده نقد بوده يا نه؟
- امجد: نقد مثل هر جور صحبت درباره يك موضوع، مي تونه فاصله ش رو با موضوعش انتخاب کنه. شما مي خواين از يک پديده عكس بگيرين؛ مي تونين هر جوري كه دوست دارين و از هر فاصله اي و با هر زاویه عكس بگيرين؛ و هیچ زاویه ای، زاویه نهایی نیست. نقد هم مي تونه نسبت به يك اثر هنري، زاویه و فاصله شو انتخاب كنه و به هر اندازه اي كه دوست داره وارد جزئيات، بحث و استدلال و تفسير بشه يا نشه و روي كلياتش بحث كنه. مي خواين راجع به ماهيت یک پديده حرف بزنين؛ هم مي تونين از بسيار دور به حقيقتش بپردازين و هم مي تونين بسيار نزديك راجع به ويژگي هاي سلولي يا اتمي اون حرف بزنين. به هرحال مي فهمم كه نشريه شما مجله ایه با مخاطب عام و بسيار موثره كه در نشريات عام هم راجع به تئاتر حرف زده بشه. براي اين كه عموم رو دعوت كنه یا اصلاً باخبر کنه که تئاتري هم هست. و مخاطب بدونه كه منتقد شما از اين اثر خوشش اومده يا نيومده، و بنا به شناختی که از شما و منتقدتون داره (و باید داشته باشه) تصمیم بگیره اين تئاترو ببينه يا نبينه.

به نظرم با موضعي كه شما انتخاب كردين، و نقدهاتون با فاصله اي كه انتخاب كرده ن، درست و محترمن و مشكلي ندارن. حالا چون از تئاترهاي ما تعريف كردين، بذارين به اين دليل نگفته باشم خوبن، هرچند كه شخصاً كنجكاو و نيازمندم كه منتقدم براي کمك به من وارد جزئيات بيشتري بشه، (جزئيات شكل، نه فقط محتوا) و در واقع من فاصله كمتر رو ترجيح مي دم با جزئيات بيشتر. پرداختن به ريزبافت و ساختار كار. ضمناً هر نقد هم يك مقاله است و خودش يك اثره. شايد نياز نباشه تو هر مقاله يا نقد حتماً به همه چیز، از متن، طراحي صحنه، كارگرداني، لباس تا ... توجه بشه. ممكنه يك نكته يا موضوع باشه كه بخواين اون رو به عنوان کلید موضوع یا بحث تون بشكافين، مثلاً يك بازي، یک نکته در متن یا طراحی و ...؛ به نظرم در نقدهای فعلی، اون کلید یا مرکزیت بحث غایبه..

نقد هنر هم گاهی مي تونه به لحاظ ساختمان و شیوه رویکردش به اثر، براي خودش اثری هنري محسوب بشه؛ البته در همون حيطه اي كه خودش انتخاب مي كنه. الآن يه جور احساس وظيفه در نقدهای شما مي بينم. انگار خودتون رو موظف مي دونين که مثلاً به موسيقي هم بپردازين، به طراحي صحنه، نوشته، بازي، کارگردانی و همه چیز بپردازین تا كسي دلخور نشه. حالا که می پرسین، شايد اونچه كه مي گم كمك كنه خودتون رو موظف ندونين. اصلاً احساس وظيفه يكي از بزرگترين دردسرهاي ما ست، حداقل در هفت هزار سال اخير. احساس وظيفه اي كه گاهي آسمون، گاهی آداب روشنفکری، گاهي سلطنت، گاهي حزب، گاهي ميليتاريسم و… بر عهده ما گذاشته و گاهی هم باعث شده (به عنوان عکس العمل درونی) همونقدر که در حرف موظف ترین و مسئول ترین مردمان تاریخ باشیم، در نهان عملاً بی مسئولیت ترین آدمهای تاریخ از آب در بیایم. جريان عرف و عادت نقد، رفقا، مدهای باب روز، دار و دسته ها و توقعاتي كه از ما دارن و وظايفي كه براي ما تعيين مي كنن تا براي چي و راجع به چي بنويسيم، همیشه ویرانگر اثر هنری و همین طور ویرانگر نقد بوده ن. انگار وظيفه من اينه كه اثرم راجع به اون چيزي باشه كه فلان منتقد مي خواد... به نظرم شونه خالي كردن از اين همه وظايف اجباري، خيلي خوبه و به همه مون كمك مي‌كنه.

● شيده: شما با اين فرديت گريزي فرهنگ ايراني مشكل داريد؟
- امجد: اين چيزیه كه اصلاً دوستش ندارم. اسمش رو هم می شه نگذاشت فرهنگ ایرانی؛ می شه بهش گفت فرهنگ باستانی. اینا با هم فرق دارن. اون که شما می گین، مرزبندی جغرافیایی داره و اسمی که من به کار بردم مرزبندی تاریخی. طبق نظر اول، برای نجات از این وضعیت مثلاً باید از ایران بریم؛ ولی طبق نظر دوم، هر جا که باشیم فرقی نمی کنه، باید به رشد فکری تازه تری برسیم و از دورانی ــ مثل دوران کودکی ــ عبور کنیم. فكر مي كنم فرهنگ ایرانی هم چيز هاي خيلي خوبي داره و هم چيزهاي آزاردهنده ای که نتیجه رشدنیافتگی و توقف در دوران های باستانیه.

من آئين رو دوست دارم به عنوان موضوع بررسی و برای شناخت مردمان پيشين. هر آئين كليد شگفت انگيزیه براي درك باورها و شیوه های زیست و تفکر و بیان مردمانی در دوره های کهن. هر آئين يك ساختمانه، و مثل هر ساختمان دیگه، قابل تحليل. اما اين ویژگی رو در آئين اصلاً دوست ندارم كه ذهنيت جمعي برای هر فرد تصميم می گيره و حق فرديت و نقد بهش نمي ده. آیین رو دوست دارم تا مطالعه ش کنم و بشناسم، نه این که الزاماً زندگیش کنم. خیلی از آیین های باستانی هست که امروز با هر دیدی بهشون نگاه کنی، قابل دفاع نیستن، اما تا مردمانی دورانش رو سپری نکرده بوده ن براشون قطعی و حقیقی الزامی محسوب می شده. من نمايش آئيني هم كار مي‌كنم اما از عناصر و شكلش كمك مي گيرم براي تفسير و برداشت فردي و امروزینم؛ و مطلقاً به آئين در شكل جمعي و نتيجه گيري هاي جمعي كه از قبل براش تصميم گرفته شده علاقه اي ندارم.


کمی هم سينما


●حميدرضا: از چه فيلمها و كارگردانهايي خوشتون مي آد؟
● شيده: كارگردان، هنرپيشه...

- امجد: خيلي زيادن. گفتم كه ممكنه سليقه م باب روز نباشه. بیشتر كلاسيك ها رو دوست دارم...

● شيده: تاركوفسكي يا مثلا كيشلوفسكي...
●حميدرضا: پاراجانوف...

- امجد: از اینها بدم نمي آد، اما كساني كه شما مي گين هر كدوم در زمينه اي مدرن هستن. وقتي مي گم كلاسيك واقعا منظورم كلاسيكه؛ مثل فورد، ميزوگوشي، چاپلين، هيچكاك، كوروساوا، ولز ، و خیلی های دیگه...

● شيده: يعني فيلمسازهاي جديد رو نمي پسندين؟
- امجد: مشکلی با جدیدها ندارم. اصلاً. فقط زياد پيش نيومده آثار فيلمسازهاي جدید رو ديده باشم يا دنبال كرده باشم.

● شيده: مثلا كوئنتين تارانتينو؟
- امجد: خيلي نديده م. واقعا از اين بابت ناراحتم كه فيلمهاي جديد رو به خاطر مشغله زياد چند سال اخيرم از دست داده م. خيلي فيلم ها و تئاترهاي ايراني رو هم به خاطر همین حجم مشغله هام نتونسته م ببنيم. از فيلمسازهاي این سال ها چن كايگه رو خيلي دوست دارم. تورناتوره رو هم خیلی دوست دارم. ولي زياد نيستن جدیدهایی که چند فیلم ازشون دیده باشم. زياد هم فیلم های آمريكايي روز تو انتخاب هام نيست. نه به اين معنا كه فيلم هاي روز آمريكايي بد باشن، فقط من كمتر ديده م. در مورد سينماي ايران هم خيلي كم مي تونم ببينم. شرم آوره، ولی خیلی فیلم ها رو از دست می دم.

●حميدرضا: جشنواره امسال هم چيزي نديدين؟
- امجد: هيچ چي. چند ساله موقع جشنواره ها مي گم در طول سال با فراغ بال خواهم دید اما در طول سال هم وقت نمي كنم.


ارتباط با جامعه


● عليرضا: آقاي امجد شما اشاره كردين كه فيلم سينمايي نمي بينين، تلويزيون رو يادتون می ره كه تو خونه دارين و از اون طرف راجع به دغدغه هاي اجتماعي تون صحبت كردين. با اين همه مشغله و هزار تا كاري كه گفتين يا نگفتين، چه جوري با جامعه ارتباط برقرار مي كنين و از وضعيت جوانان و دغدغه هاي اجتماعي آگاه مي شين؟
● شيده: يكي اش كه تدريسه...

- امجد: آره؛ و اينكه آدم از تو خيابون رد مي شه. آدم الزاماً نبايد براي اينكه مشكلات جامعه ش رو درك كنه، چند تا فيلم سينمايي يا سريال ببينه؛ به خصوص كه بسياري از فيلم هاي ما اصلاً مسائل روز جامعه رو بازتاب نمي‌دن.

● عليرضا: خب در اين سال هاي گذشته شما "سگ كشي" آقاي بيضايي رو حتماً ديدين. اون رو به خاطر جايگاهي كه آقاي بيضائيي داشتن ديدين؟‌
- امجد: اگه معناش اينه كه چون آقای بيضائي رو دوست دارم پس فيلم هاشو مي‌بينيم و فيلم هايي كه ندیده م پس سازنده ها یا خود فیلم ها رو دوست ندارم، واقعا اين طور نيست. اين اواخر تصادفاً ويدئوي فيلم "بانو" رو ديدم و خيلي هم دوست داشتم و افسوس خوردم که موقع اکران دیرهنگامش نديده م. فيلم "ليلا" رو روی پرده سینما دیدم ولی دوستش نداشتم. بعضي وقت ها فقط نشده فيلمي رو ببينم و غرضي هم پشتش نيست. فقط به خاطر گرفتاريه. فيلم آقاي بيضائي رو هم در اكران نديدم، به لطف خودشون تو جشنواره ديدم و بعداً هم روی ويدئو. خيلي هم دلم مي خواست ببينم ولي به حدي گرفتار بودم كه فيلمي رو كه خيلي هم دوست داشتم رو پرده ببينم نشد. يادمه "شايد وقتي ديگر" رو ده پونزده باری روی پرده ديدم، يا "باشو" رو. خلاصه این که احساس مي‌كنم يه چيزي عوض شده. من پير شده م؟ جامعه عوض شده و زندگي پرمشغله؟ جامعه شلوغ تر و عجيب تر شده؟ يه چيزي اين وسط عوض شده. من هر دوی اين فيلم ها رو دوست داشتم اما اون يكي رو بارها تو صف ايستادم و در جشنواره ديدم، و اين يكي رو يك بار هم نتونستم در مدت زیادی که روی پرده بود ببينم. يه چيزي اين وسط عوض شده، و شايد همه چيز.

● عليرضا: اين براي همه يكسانه و فقط خاص شما نيست. گذر اطلاعات سريع شده، قبلا مشروح يك خبر رو هم گوش مي كردين و الان فقط به عنوانش اكتفا مي كنين و از خيرش مي گذرين.
- امجد: گذر اطلاعات سريعتر شده، اما به نظر من بخش عظیمی از اطلاعات دیگه اصلاً منتقل نمي شه. ما بخش عظيمي از اطلاعات رو دريافت نمي كنيم چون بد زندگي مي كنيم.

● عليرضا: راه درستش چيه به نظر شما ؟
- امجد: بهتر زندگي كنيم!
(خنده همه)


مگه من شکسپيرم؟!!


● عليرضا: آقاي - امجد دوره طلايي كارهاتون چه سال هايي بود؟
- امجد: دوره طلايي؟ مگه من شکسپیرم؟!!

● عليرضا: به هرحال سال هایي خيلي فعال بودين.
- امجد: من همه عمرم فعال بوده م. اما بخشي فعاليت بيروني بوده و نمود ظاهري داشته و بخشي هم براي خودم كار كرده م، كارهايي كه دوست دارم. مثلاً پنج سال و نيم درباره تئاتر مشروطه پژوهش كردم براي خودم. اين مدت فعاليتم كم نشده بود اما كسي نمي ديد و قرار هم نبود ببينه. اما اگه منظورتون اینه که مثلاً سال های 77 و 78 تئاترهام بیشتر توی چشم بود و دیده می شد، یک علتش اینه که اون سالها اجازه و امکان کار داشتم! خب بعدش که شرایط کار تئاتر ازم دریغ شد، معلومه که شما هم تئاتری ازم ندیدین! ضمناً اون سال ها اوج رونق مطبوعات هم بود؛ که حالا دیگه وجود ندارن و نقد و اطلاع رسانی مطبوعاتی در مورد تئاتر هم به مراتب کمتر شده. و البته، روز به روز هم بیشتر به اون چیزی که گفتم تبدیل شدیم: ما خیلی وقته اطلاعات رو دریافت نمی کنیم مگر این که گیر اون اطلاعات بیفتیم، مثل من و شما که حالا ظاهراً گیر همدیگه و این حرفا افتادیم!

● عليرضا: سالي كه تونسته باشین خودتون رو ابراز كنين و راضي باشين از خودتون چی؟
- امجد: سالي كه از كارهام و شرايط عرضه اونا راضي باشم هنوز نيومده. خيلي چيزهام نسبيه. گاهي يه ذره راضي تري يا كمي ناراضي تر. اما اينكه احساس كني خستگي كار از تنت خارج شده و اوني كه مي خواستي شده، نه، اون روز هنوز نيومده.

● عليرضا: هيچكدوم از كارهايي كه اجرا كردين اينگونه نبوده؟
- امجد: مي تونم بگم كارهايي بوده كه كمتر اذيت شده م. اما هيچكدوم به تمامی اون چيزي كه بايد مي شد نشده. فقط مي تونم بگم سر تئاتر "مهر و آينه ها" كمتر اذيت شدم، پشت صحنه نمايش هاي "نيلوفر آبي" و "پستوخانه" هم ‌آزار كمتري داشت. ولی هرگز نمي خوام به شب هاي اجرای "شب سيزدهم" و شرايطش برگردم، که يكي از كابوس هاي تمام زندگيمه . تلخ ترين شرايط اجرايي! وقتی که مطلقاً اين نمايشي كه روی صحنه است مال تو نيست و ربطی به تمرين هاي تو نداره، و بازیگرانت که از درست خوندن آوازها که هیچ، حتی از درست راه رفتن روی صحنه هم معذور بودن و زبون ساده متن هم به نظرشون زبون قلمبه تاریخی می رسید و پرت و پلا ادا می کردنش، روی صحنه خودمختاری شون گل می کرد و خودشونو به قهقهه تماشاگران واگذار می کردن و با همدیگه مسابقه و کرکری و حتی دعوا راه می انداختن و هرشب براشون جلسه گذاشتن و بحث و توضیح و مذاکره هم بی فایده بود؛ و تو اون شب ها رو فقط با خاطره تلخ رنج بی اندازه به یاد می آری. اجرایی که دوستش نداري ولی مجبوري 70 شب به اسم خودت تحملش كني چون پیشاپیش با گروه کثیر بازیگران قرارداد بستی ولی بودجه ای در کار نیست و باید دستمزدشونو از درآمد گیشه تامین کنی. هرشب اجرا رو با اين اميد كه زودتر تموم بشه تحمل می كني و دست آخر خسارت چند میلیونی هم از جیبت می ذاری برای جمع کردن بساطی که بساط تو نیست. حالا هم که به یادش می آری خاطره تلخ متنی زنده می شه که فدای بضاعت ناچیز اجرایی و اکتفای عمومی به سطح موجود فرهنگ شده.

● عليرضا: اين تلخش. اوني كه دوست داشتين چي؟
- امجد: خب بعضي نمایش ها آزار كمتري داشتن، مثل "نيلوفر آبي". باز شاید همه اونچه که مي خواستم نبود، اما گناهش به گردن هیچ کس نیست. فقط زمان تمرین خیلی کم بود. چیزای دیگه و روابط گروه فوق العاده بود. شرایط واقعاً مطلوب شايد هيچ وقت فراهم نشه، اما روابط خوب و درست گروهی اونجا کمابیش وجود داشت و می تونست در "شب سیزدهم" هم باشه."نيلوفر آبي" خیلی فشرده فقط هفت شبانه روز در يك آپارتمان تمرين شد و در حالي به صحنه رفت كه تمام شب ها توی جایگاه تماشاگران جاي سوزن انداختن نبود.

● عليرضا: كار موفقي بود.
- امجد: نمي گم موفق نبود، ولي مي دونم كه می تونست چيز بهتري بشه. درسته كه نقدها همه خوب بود و جوايز بسياري هم گرفت ولي من مي دونم اگه يك يا دو ماه فرصت تمرين می داشتیم چي مي شد . "پستوخانه" هم همين قدر موفقيت بيروني داشت .خوب بود و اذيتي به اون معنا نداشت اما اي كاش در شرايط بهتر و زمان بهتری ارائه مي شد تا نتيجه بهتري بگيره. مي تونم بگم هر تجربه اي با گذشت زمان سختي هاش فراموش مي شه. خيلي از كارهايي كه شرایط شون اذيتم کرده بودن الان برام خاطره ن؛ جز "شب سيزدهم" كه هيچ وقت برام به خاطره شيريني تبديل نمي شه.


خودتون باشين...


● شيده: خب حالا در انتهاي مصاحبه پيغامي براي جوانها ندارين؟!!
- امجد: رسیدیم به وظیفه! اين كه آدم وظيفه داره پيام بده به ديگران. اين بخش ناگفته ای هم داره: اين كه من چه توقعی از جوانان دارم و چه وظيفه اي براشون قائلم! نه، از اين سوآلات و اين حرفا بيزارم.

● شيده: (با خنده) پس وظيفه اي براشون تعيين نمي كنين؟
● حميدرضا: ورزش كنن، درس بخونن، خوشحال باشن...
● شيده: هميشه لبخند بزنيم...

- امجد: خودشون باشن. به خودشون پايبند باشن، به خودشون دروغ نگن. هيچ چيز ديگه اي مهم نيست.