قهوهچيهاي ديوانهي ديوانهي ديوانه!
نيما رسولزاده
nimanifest@gmail.com
اسفندماه گذشته، دفتر نشريهای که هيچگاه منتشر نشد، ميزبان دبيران دورههای مختلف کاپوچينو بود، آدم های مهم و تاثير گذاری که محتوای کاپوچينو را شکل داده بودند. خندهها، بحثهای جدی اما دوستانه من را ياد جلساتی میاندازد که همه با هم دور يک ميز بوديم و هدفمان کاپوچينو بود و بس، فکر میکنم اگر واقعا میشد کاپوچينو را با همين ايدهها، که هنوز خيلیشان بکر هستند و معرکه، از حالت آماتور به شکل حرفهای برد، که امروز بيشتر نويسندگاناش هم حرفهای شدهاند، واقعا نتيجه چه چيز شاهکاری از آب در میآمد...
کاپوچينو برای تمام آدمهای دو راين ميز، خسرو نقيبی، بابک غفوریآذر، صنم دولتشاهی، پرستو دوکوهکی، شيده بهمنيار و من، نيما رسولزاده، که افتخار ميزبانیشان در اين گفتوگو را داشتم، هنوز کاپوچينو است و اگر کار گل بگذارد، خانهای است که دل را به سوی خود میخواند.
سهرقمی شدن کاپوچينو را تبريک میگويم و آرزوی چهاررقمی شدناش را دارم.
نيما رسولزاده: آدمهايی که دور اين ميز نشستهاند، هر کدام در دورهای تاثيرگذارترين آدمها بر محتوای کاپوچينو بودند، بعضی خيلی مستمرتر، بعضی خيلی کمتر و در دورهای خاص؛ بياييد با صحبت راجع به ايده اوليه کار و شکل گرفتن کاپوچينو شروع کنيم.
بابک غفوری آذر: ايده اوليه تو صحبتهای من و خسرو شکل گرفت، ما دو نفر نمونههای مجلههای چاپی موفق و مطالبی که تو وب منتشر شده بود، دنبال میکرديم و درهمون جلسههای اوليه به نظر میرسيد جمع کردن اينها میتونه يک سری خلاءهايی رو پر کنه... اما خب وقتی خاستگاه همچين ايده از وبلاگها بود، پيشبينی میکرديم که بهش اين اتهام رو بزنن که اين يه وبلاگ گروهيه و نه يک نشريه...
جمع کردن اعضای تحريريه هم صرفا يک توافق بود با اين مضمون که کی میتونه چه مسئوليتی به عهده بگيره، يک سری آدم انتخاب شدن، اکثر وقتی باهاشون صحبت شد قبول کردن و بعضی هم تمايلی به اين کار نداشتند، روی شکل کار هم ما بيشتر اصرار بر مولفههايی داشتيم که تو طراحی رسانههای چاپی استفاده میشد...
نيما : مثل چی؟ تماشاگران منظورته؟
بابک : آره خب، اون يکی از جذابترينهاش بود.

نيما : خب، خسرو، تو هم به عنوان يک از ايدهپردازهای کاپوچينو صحبت کن، اون خلاءهايی که بابک ازش حرف میزنه، چی بود؟ شما چی تو وبلاگها نمیديديد که رفتيد سراغ راه انداختن يک مجله الکترونيکی؟
خسرو نقيبی : ما تو کار گروهی آدمهای بیحالی هستيم، تو کار فردی هم تا وقتی زور بالای سرمون نباشه باز همين بساط هست...من فکر میکنم بعد از چند ماهی که از شروع وبلاگهای فارسی میگذشت، بچههايی که وبلاگ مینوشتن بیحوصله تر شده بودن، يادداشتهايی که هر 4 يا 5 ساعت يک بار آپديت می شد، رسيد به روزی يک بار... مساله بعد هم کنار هم قرار گرفتن مجموعهای بود که هر کدوم در جای خودشون معرکه بودن... مثلا وقتی اون روزها با بابک حرف میزديم، «يادداشت های شهر شلوغ» وبلاگ خورشيد خانوم، به شدت يادداشتهای اجتماعی خوبی به نظر میرسيد و اگر ما میخواستيم يک مجله راه بندازيم، به راحتی می تونست بخش اجتماعیاش رو پوشش بده...
اگر يادت باشه تو تماشاگران، که الگوی اوليه ما بود، يادداشتهای اجتماعی سعيده اسلاميه همين کارکرد رو داشت و خب ما فکر میکرديم اگر حالا تماشاگران و سعيده اسلاميه نيست، ما خودمون میتونيم اون چيزی رو بنويسيم که میخواهيم بخونيم، از يادداشتهای صنم تو ستونش بگير تا بقيه مجله...
نيما: احتمالا همه يادتون میاد که ما اکثرا همه وبلاگ داشتيم و ديدن همديگر و برقرار کردن يک ارتباط اجتماعی برای آنچه در دنيای مجازی میگذشت هم مهم بود، حالا به نظرتون درست کردن يک پايگاه هدف نبود؟
خسرو: اين قرار جمعی را ماها باعث شديم، اون جمع 7، 8 نفری که تو کافی شاپ فانوس جمع شدن اکثر پشت اسم مستعار ايستاده بودند...
نيما : خب، صنم يکی از اون آدمهايی که خسرو می گه تو هستی، وبلاگی داشتی که در زمان خودش هيت خيلی خوبی داشت، چطور شد تصميم گرفتی با اسم واقعیات بنويسی؟ در واقع اون محيط مطلقا آزاد وبلاگ خودت رو ول کردی و به قواعد نوشتن تو يک نشريه تن دادی؟
صنم دولتشاهی : فکر میکنم جوابم برای شما مايوس کننده است! به همون دليلی که وبلاگنويسی رو شروع کردم، هيچ دليل خاصی نداشت، جزاينکه يه کار جديد بود...بلاگام وقتی شروع شد کلی ذوق کردم و همه چيز خودش پيش اومد...
نيما : يعنی شروع وبلاگنويسیات براي اين نبود که میخواستی راحت بنويسی؟
صنم : ببين من وقتی وبلاگم رو شروع کردم، از دنيای اينترنت هيچی نمیدونستم جز رد و بدل کردن ايميل ياهو، حتی چتکردن هم خيلی بلد نبودم...کاپوچينو هم همين بود، وقتی خسرو و بابک گفتن، من فقط میخنديدم، به خودم گفتم میريم ببينيم چی میشه...يه چيز ديگه هم بود، من هميشه خبرنگاری رو دوست داشتم، حالا برام جالب بود که يک عده آدم میگن بيا اين کار رو بکن...
نيما: خب، وقتی قبول کردی، فکر نمیکردی احتمالا نثر و شيوه نوشتنات، لو بده که تو همون خورشيد خانومی؟
صنم : من اولش همچين فکری نکردم، يعنی در واقع به طرز احمقانهای اصلا فکر نکردم! گفتم با اسم خودم مينويسم و يک کمی مدل نوشتههام رو تغيير میدم و خب يه کمی فرهيختهتر میشم(!)، جوری مینويسم که کسی به من گير نده. به همين احمقانگی و سادگی...
البته اين فقط دليل اومدنم بود و شروع کردنم، حالا همه چی فرق کرده...

نيما : شيده، تو چی شد اومدی به جمع کاپوچينويیها؟
شيده : من انگيزه خاصی نداشتم! فقط ديدم اين بود که پوز احسان ( حسين زاده) رو بزنم! چون ايميل زد و گفت : من به خورشيد خانوم گفتم که بهت ايميل بزنه ولی گفته خودت بايد ايميل بزنی، من جواب دادم که مجبور نبوده که همچين کاری بکنه اما اون با سماجت دوباره يک ايميل ديگه فرستاده بود و خط به خط ايميل منو کپی کرده بود و بعد آخرش دعوت کرده بود برای کاپوچينو، با خودم گفتم برم ببينم اين پسر پرروئه کيه که برام ايميل زده و اينقدر ور ور کرده...همين و پشيمونم!
( شيده لبخند مليح تحويل می دهد و طبيعتا همهمه جمع، البته طبيعی است، ادامه می دهيم!)
نيما: من فکر کردم جواب میشنوم، مثل بقيه کارهاتون صرفا چون برای همراهی با صنم شروع کردی...
شيده ( همچنان خونسرد، لبخند مليح ادامه دارد) : اشتباه فکر کردی عزيزم!
(انفجار خنده، مصاحبه شدن و مصاحبه کردن با حضور شيده واقعا کار سختی است!)
نيما : پرستو، اضافه شدن تو به جمع ما يک کمی با تاخير انجام گرفت، مخصوصا با نگرشی که اون موقع خيلی از منتقدين ما داشتن از جمله خودت، يکی از جالب ترين قضايا قبول کردن پيشنهاد ما بود...
پرستو : اولش که اومدم پيش شما، احسان بهم ايميل زد و گفت اين نشريه رو ببين...
نيما : به هر حال تو يک پيشينه ژورناليستی هم داشتی، چند وقت بود وبلاگ مینوشتی اون زمان؟
پرستو : پنج، شش ماه بود میخوندم و يک ماه بود خودم هم وبلاگ مینوشتم... خلاصه من پيششماره رو ديدم و نظراتم رو به احسان گفتم، اون هم پيشنهاد داد که همينها رو تو جمع تحريريه بگم، من هم قبول کردم و اومدم جلسهتون...
نيما : وای يادم که میافته، سرخ میشم از خجالت!
پرستو ( لبخند می زند، شيده و صنم هرهر می خندند و خسرو و بابک به عنوان آدم بده ماجرا به من نگاه میکنند!) : شماره دوم بود که اومدم انتقادات سازندم رو بگم، طبيعتا اوليش اين بود که احساس میکردم نشريه هدف خاصی نداره و اين رو گفتم و تو با عصبانيت و به طرز فجيعی دفاع کردی از خودتون ( توجه: نيما رسولزاده آب میشود، میرود توی زمين! تا اطلاع ثانوی البته!) اما من اولين سئوالی که ازتون پرسيدم اين بود که هدفتون چيه از اين کار و هيچ کدوم جوابی نداشتيد...
نيما ( دارد سعی می کند نقش خود را به عنوان متخصص رفتن در شکم مخالفان در جلسات اوليه کاپوچينو فراموش کند!) : خب، يک مدتی تو هم در راهبرد های اساسی کاپوچينو و سياست هاش دخيل بودی، واقعا فکر می کنی بعدا هم به اين هدف مشخص و ثابت نرسيد؟
پرستو : من هنوز فکر میکنم کاپوچينو هدف خاصی نداره! شرمندهها البته! ( جماعت خوشحال همه سر تکان میدهند و خيلی طبيعی سر تکان میدهند!) يکی از چيزهايی که اذيتم میکنه همين ستون خودمه، که برنامهريزی سياستگذاری شدهای براش ندارم، در حالی که اگر بخوام توی يک نشريه بنويسم معمولا براش يک برنامهريزی بلند مدت دارم، اما تو کاپوچينو اينطوری نيست، از طرفی چون متفاوت است، دوستش دارم...خيلی!
نيما : يک چيزی هم هست که اون روز در موردش چيزی نمیدانستيم و نمیتوانستيم خوب توضيحش بدهيم، ما دقيقا نمیدانستيم چه قشری و آدمهايی با چه گرايشهای سياسی، اقتصادی، فکری و ... مخاطب کاپوچينو هستند، فکر نمیکنی اين عدم انسجام و به زعم بسياری «بی هدفی» به خاطر اين موضوع باشه؟
پرستو: يک بخشاش همين است اما بخش مهمتر اين بود که اگر اين سياستگذاریها انجام میشد، در هر برههای از زمان، نصف ما حذف میشدند، گرچه به مرور اين اتفاق افتاد اما کسی بدون ميل خودش از کاپوچينو نرفت...سياستگذاری و تعيين اهداف و رو کاغذ آوردنش برای جمعی که برپايهي رفاقت شکل گرفته و پيش رفته، از اساس کاپوچينو رو بههم میريزه...
نيما: يعنی منظورت اينه که کلا تو کار گروهی نمیشه برنامهريزی داشت؟!!
پرستو: نه، منظورم اينه که اگه آدمهای کاپوچينو اينقدر متفاوت نبودن اصلا کاپوچينو اينطوری که الان هست نمی شد، خيلی خنثیتر بود...
نيما : شايد اين چيزی که پرستو راجع بهش گفت خيلی مهم باشه، جمع شدن اين همه آدم متضاد که هر کدومشون يک الگوی خاصی برای کار در نشريه اينترنتی دارن و ادامه پيدا کردنش خيلی عجيبه...حالا بحث من اينجاست که هر کدوم از آدمهای اين جمع توی يک دورهای دبير اجرايی کاپوچينو بودن، با اينکه اصرار داريم بگيم سردبير نبودن اما به هر حال اونا میتونستن ايدههای خودشون را به کاپوچينو تزريق کنن...راجع به اين ايدهها و اجراشون وقتی شما مسئول کاپوچينو بود صحبت کنيد لطفا... قرار بود کاپوچينو مثل چی باشه؟ مهمترين رقيبتون با اين ايده چی بود؟
خسرو : واسه من، الگو، تمام و کمال تماشاگران بود، در قالب يک روزنامه آنلاين تو قطع مترويی که مطالب کنار صفحه لينک میشدن به صفحات داخلی...
بابک: فکر میکنم اين عکس بزرگ و ديزاين به شکل صفحه يک روزنامه هنوز هم ايده جذابی باشه...
خسرو : من فکر میکنم اون آدمها، اون جمع محدودی که ما جمع کرديم، آدمهايی که با هم خيلی تفاوت داشتند، برای کنار هم قرار گرفتن نياز به يک هدف داشتند، اما خب اينقدر از همون ابتدا گرم کار بوديم و نتونسته بوديم ازش فاصله بگيريم که اين هدف هيچ وقت مشخص نشد...
من و بابک وقتی اسم میزديم سردبير، تمام مطالب رو تک تک میخونديم، سر خيلی چيزهای کوچک با خود بچهها به عنوان نويسنده چونه میزديم، حذف میکرديم، تغيير میداديم...اما خب نمیشد اين روش رو ادامه داد...
نيما : چرا؟
خسرو : ببين اکثر نويسندههای کاپوچينو وبلاگهای داشتن با هيتی بيشتر از کاپوچينو، خيلی راحت در وبلاگی با هيت بالا میتونستن اون رو منتشر کنن، در حالی که برای انتشار اون مطلب تو کاپوچينو طرف بايد سانسور رو تحمل میکرد، کنترل میشد و... وقتی من متوجه اين کنترلناپذيری شدم، ترجيح دادم در ادامه اون خط مشی حضور نداشته باشم.
نيما : جواب سئوال منو ندادید، راجع به مدلهای مشخصی حرف بزن که قصد داشتی مجله شبيهاش بشه، يا رقبا؟
بابک : ببين خسرو اون موقع اعتقاد داشت، 50 نفر اولی که وبلاگ مینوشتن، حرفهای بيشتری برای زدن داشتن واسه همين رنج ياد گرفتن مفاهيم فنی رو به جون خريدن و شروع کردن، کاپوچينو نمود اين جريان بود، هر کدوم ما از اصول يا روش خاصی میاومديم که بعدترها به شدت در دنيای وبلاگها و نشريات اينترنتی از اونها تقليد شد...
در مورد شخص من، درسته که از لحاظ جذابيت تماشگران مدنظر بود، ولی در شکل کمالگراش، تو ذهنم «فيلم» و «کارنامه» بود و روشهاشون در اديت کردن تمام مطالب و بحث کردن راجع به تمام مطالبی که قرار بود منتشر بشه...
با اين روش کاپوچينو می تونست هدف هم داشته باشه، يعنی به سمت خاصی بره، اگر چه خيلی زود به تعارض با اين ايده رسيديم.

نيما : من دلم می خواست اسم «چهلچراغ» رو به عنوان يک رقيب از شما بشنوم، ما همزمان با 40 چراغ شروع کرديم و به جرات میتونم بگم اگر شمارههای اول اونها در دنيای مطبوعات انفجار بود، ما هم تو دنيای وب يه بمب واقعی بوديم، اما فکر نمیکنيد همه اين مشکلاتی که شما در مورد عدم وجود هدف و انسجام و امکان دروازهبانی مطلب و اين حرفها به خاطر وجود نداشتن افرادی مثل آرش خوشخو باشه در کاپوچينو که با تجربه خودشون به بقيه تحريريه که جوون هستن خط بده؟ هر کسی به ما بعد تر اضافه شد، مشاور بود که اکثرا هم به حرفش گوش نمیداديم!
( شيده به شدت تاييد می کند!)
خسرو : آخه مساله حتی قبلتر از اين چيزايی است که تو میگی، در همون 10، 12 شماره اول و بعدش، من و بابک تازه اومديم، يک سری از اصول نگارشی و ژورناليستی رو ياد گرفتيم...
شيده ( می خندد و چشمبسته غيب می گويد!) : خوب من اينها رو از اول میدونستم!
( تنظيم کننده : جل اللخالق!)
صنم: نه بابا، راس میگه، ما اينها رو تو دانشگاه ياد گرفته بوديم، مثلا عدم استفاده از کلمه «می باشد» يکی از بحثهای ما بود تو کلاسها...
نيما : پرستو تو هم راجع به دورهای که میتونستی تاثيرگذار باشی، الگوهات و رقبای احتمالی بگو...
پرستو : من اصلا به رقيب فکر نمیکردم. ببين من تلاش میکردم مطالب بهتری رو برای کاپوچينو بگيرم، به بچه ها خط بدم و ...
نيما : من معتقدم تو ناخودآگاه، سعی میکردی کاپوچينو رو بيشتر ببری سمت يک مجله اجتماعی شدن...
خسرو : فمينيستي شدن!
پرستو : اين ديد رو رد نمی کنم اما فکر کنم اتفاقی بوده، مثلا زمانی که صنم دبير اجرايی بود ما خيلی بيشتر فمينيستی شديم تا زمان من...
نيما : خسرو و بابک، شما چی؟ گرايش سينمايی شما، کاپوچينو رو بيشتر هنری نکرده بود؟
خسرو و بابک تاييد میکنند.
نيما : خب بگذاريد من در مورد اون سه شمارهای که دبير اجرايی بودم، بگم، يادمه روزی که شروع کردم و در واقع اين مسئوليت به زورگردنم انداخته شد! به خاطر اينکه نمیخواستم با دو تا هدف سر گيجه بگيرم، به يک جمعبندی جديد رسيدم : من دلم میخواست بين اون نخبهگرايی که خسرو و بابک اول کار داشتن و موضوعی که فکر میکنم برای بقيه خيلی مهم بود يک توازن برقرار کنم؛ و از طرف ديگه فکر میکردم ما درست مثل يک فيلم سينمايی راههای مختلفی برای انگيزش مخاطب داريم، و حالا که مهمترين وجه مشخصمون تفاوت هستش، با همين بحث متفاوت بودن بايد به مخاطب شوک وارد کنيم، توی اون سه چهار شماره تمام سعیم رو هم برای اين کار کردم...
مثلا يادتون باشه، برای شمارهای که تو روز جهانی کودک منتشر میشد، پيشنهاد کردم، احسان کل ديزاين رو برای يک هفته صورتی کنه ( که نشد البته) و همه عکس بچگیمون رو بگذاريم کنار ستونمون، میخواستم اين تفاوت باعث بشه، همه هر هفته منتظر يک اتفاق جديد تو کاپوچينو باشن... قبول دارم من هنوز از اصول سادهای که در نشريات چاپی و آنلاين وجود داره چيزی نمیدونستم و به همين خاطر الان میپذيرم که اون شمارهها زياد موفق نبودن...
صنم بعدش تو شدی دبير اجرايی...تو ادامه بده...

صنم : اون دورهای که من کاپوچينو رو اداره میکردم، راستش رو بخواين کاپوچينو داشت رسما میترکيد! بچه ها مطلب نمیدادن و کسی هم پی کار رو نمیگرفت، نمیخوام اسمی از کسی بيارم، ولی...
نيما : راحت باش، مثلا نيما، ها؟
صنم : آره خب، رودربايستی که نداريم، تو مسئول هماهنگی بودی و ولی من میاومدم و تمام کارهايی که بايد انجام میدادی و نمیدادی رو تموم میکردم...
( شيده با کاغذ لولهشده می کوبد تو سر نيما و میگويد : بد بد بد!)
صنم : برای من اين مهم بود که کاپوچينو به هر قيمتی هرهفته آپديت بشه و حتی يک شماره هم متوقف نشه...
نيما : الان هم اينقدر مهمه؟
شيده : آره... الان هم مهمه.
صنم : همين جوری شروع کردم و توی يکی از جلسهها سينا ( مطلبی ) اومده بود که برای حل مشکلمون به ما کمک کنه، ما به اين نتيجه رسيديم که کاپوچينو سردبير میخواد...سينا خود من رو پيشنهاد کرد و به نظر من اصلا مساله توانايیهای روزنامهنگاری و اينها نبود، مساله اين بود که من میتونستم وقت بگذارم رو کاپوچينو...
اينم بگم که به قول شيده من هميشه حمال بودم، نه مطلبی رو تغيير دادم، نه حذف کردم و فقط کارهای کلی آپديت کردن و پيگيری مطلبها رو انجام میدادم، مهمترين چيزی هم که میتونم به عنوان اثر خودم روی کاپوچينو ازش اسم ببرم، اون مطلبهایی بود که همه با هم راجع به يک موضوع و در مناسبتهای خاص مینوشتيم؛ مثلا راجع به شب يلدا يا چهارشنبه سوری و ...اما مهمترين کارم همونطور که گفتم اين بود که کاپوچينو بدون وقفه منتشر بشه...
شيده : من هم، امممم، حرف خاصی ندارم، زور صنم بود که بعد از اون من شدم دبير اجرايی کاپوچينو، چون صنم میخواست تزش رو بنويسه و به کارهاش نمیرسيد، من عصبانی بودم و میگفتم بشين تزت رو بنويس، اون میگفت نه کاپوچينو برام مهمه و تا کسی اين کارها رو ازم نگيره من رهاش نمیکنم، تا بالاخره گفت : باشه اگه تو به عهده بگيريشون من موافقم.
نيما : زمانی که کار تو جدی تر شد، کاپوچينو دو تا تغيير اساسی کرد، يکی اون خلاصهها و مطالب انگليسی که خب به خاطر رشتهات، طبيعی بود، و بحث بعدی اين بود که بعد از مدتها کاپوچينو درهاش رو به روی نويسندههای جديدتر و تازه نفستر باز کرد...
شيده : خب به نظرم اين خيلی طبيعی بود، کسی نبود که مسئوليت ثابت يک جايی رو قبول کنه، من هم بهش فشار نمیآوردم و به جاش از آدمهايی که نوشتههاشون رو خوندم میخواستم برامون بنويسن، که خيلی هم فکر میکنم جون داد به کاپوچينو...
اما يک چيزی رو میدونيد؟
( و چشم نازک میکند و به همه نگاه میکند!)
کاپوچينو هنوز هم برای من کاپوچينو است! ايميلها هنوز برای بابک و خسرو و سامان و همه اونهايی که ديگه با ما نيستن میره، وقتی میخواهيم قرار بگذاريم، همه رو دعوت میکنم و ...
نيما : من فکر میکنم خيلی متنوع تر شده کاپوچينو، ديگه نمیشه گفت وجه هنریاش میچربه...
شيده : آره خب، راجع به خلاصه انگليسی هم ما قصد داشتيم از راه تبليغات گوگل هزينههامون رو تامين کنيم که خب نشد، چون میگفتن کلاش بايد انگليسی باشه و من اصلا وقت برای ترجمه کردن همهاش ندارم...پولی هم اگه در بياد انقدر خرج داريم که خودمون بر نداريم...اصلا من احساس میکنم اتفاقا چون کاپوچينو گردش پولی نداره، اين قدر آدم ها راحت با هم کار میکنند...
نيما : اما به هر حال يک درآمد محدودی میخواد يا نه؟ تا حالا غير از تبليغ گوگل کار ديگهای نکرديد؟
شيده : چرا، يک صحبتی با نسله شد برای اينکه اسپانسرمون بشه، اما خب گفتن تو ايران مارکتينگ ندارن و تازه اگه هم داشته باشن کار آنلاين رو اصلا تعريف نکرده بودن برای خودشون...
اين مشکل تو خيلی کارهای ديگه هم هست، به نظر من خيلی احمقانه است که کسی که داره کارت اينترنت میفروشه مثلا، کار بازاريابی و تبليغ آنلاين رو برای خودش تعريف نکرده...
گفتوگو با بحثهای دوستانه ادامه پيدا میکند و تنها موقع پيادهکردن نوار است که خندهها، بحثها، من را ياد جلساتی میاندازد که همه با هم دور يک ميز بوديم و هدفمان کاپوچينو بود و بس، فکر میکنم اگر واقعا میشد کاپوچينو را با همين ايدهها، که هنوز خيلیشان بکر هستند و معرکه، از حالت آماتور به شکل حرفهای برد، که امروز بيشتر نويسندگانش هم حرفهای شدهاند، واقعا نتيجه چه چيز شاهکاری از آب در میآمد...
آرزو دوباره در سرم میچرخد، شمارهای چهار رقمی، شماره هزار کاپوچينو را زندهايم که ببينيم؟









