August 05, 2003
weekly - editor

بهترین مصاحبهء ابراهیم نبوی



آن روحيه روزهاي اول همراه با حرفهايي خودماني كه پس از گذشت نزديك به يك ماه حالا دوست داشتني تر هم مي نمايد، باعث شد كه نام گذاري براي حاصل كار خيلي سخت به نظر برسد. پيشنهاد ما به ابراهيم نبوي براي تنظيم اين مصاحبه، يك ماه و نيم وقفه براي انتشار را به همراه داشت اما حاصل، كاري شد كه خود نبوي آن را – به تعارف يا جدي - بهترين مصاحبه عمرش مي داند. گفتگوي ما با سيد ابراهيم نبوي يك مهمان ويژه و كم حرف هم داشت: سينا مطلبي

گروه كاپوچينو

بابك غفوري آذر: خواهش مي كنم فقط اگه مي شه يه خورده راحت تر صحبت كنيد.
- راحت تر از اين؟ من هميشه راحت تر صحبت مي كنم!

{ مقداري اصوات مبهم: ضبط خرابه؟ نمي دونم ... باطري؟ ... شايد ...خوب شد.}

ب.غ ( به خسرو نقيبي): چرا مي ترسي؟
خسرو نقيبي: نمي ترسم.
شيده بهمنيار: از تو مي ترسه!
خ.ن: اگه مصاحبه آقاي نبوي با ابراهيم رها رو مي خونديد اون وقت مي فهميديد چرا مي ترسم!

- اه! اون بچه پر روئه رو مي گي؟ يك {...} هست.

سينا مطلبي: مير ميراني؟
- آره بابا!

خ.ن: اونو خود مير ميراني مي نويسه؟
- آره! فكر كن يه بچه پر رو زير نظر نوشابه اميري هم بزرگ بشه.

احسان حسين زاده: آقاي نبوي وسطش كه مي تونم عكس بگيرم؟
- بعله. چقدر اجازه مي گيرين.

بچه ها: گفتيم مؤدب باشيم.
س.م: چون اولين مصاحبه بچه هاست، فكر مي كنم رودرواسي دارن.
ش.ب: حالا آقاي نبوي مي گه عجب اشتباهي كردم قبول كردم!
خ.ن: وقتي داشتيم در مورد شما فكر مي كرديم، سؤالي كه بود اين بود كه ابراهيم نبوي چيكاره است. از موسيقي ازش بپرسيم، از سينما ازش بپرسيم، از طنز بپرسيم.

- خب به نظر من اگه مي خواهيد راجع به اين آدم حرف بزنيد بايد از همه اش بپرسيد. از هر گوشه اش

يه نفر: از هر دري
- نه از هر دري. يعني در حقيقت از جنبه هاي مختلف اين آدم. ولي اگه راجع به موضوع خاصي مي خواين حرف بزنين مي تونيم بريم راجع به موسيقي، طنز، اينترنت، سينما. خيلي فرق نمي كنه. بهتره من تعيين تكليف نكنم. بحث خودش شكل مي گيره.

ش.ب: سيستم « دري وري» من
- آره

ش.ب: خب، آقاي نبوي! اولش رو خودتون بگين
- من در سال هزار و سيصد و ...

{ خنده جمع }

- اين مطلب رو به عنوان مقدمه مصاحبه مي شد نوشت. من 43 سال از عمر طولاني ام مي گذره. كارهاي مختلفي كردم. عمده ترين كار زندگيم توليد پيام بوده. يعني همون اصطلاحي كه براي رسانه هاي گروهي به كار مي برن. اعم از نوشتن، ساختن تصوير، نوشتن متن براي تصوير و اخيرا هم گلاب به روتون توليد صدا! داستان نوشتم، شعر كار كردم. اخيرا دارم ترانه كار مي كنم. مقاله نوشتم. نقد فيلم نوشتم. گزارش نوشتم. طنز نوشتم.

خ.ن: اخبرا تو سينما هم كه دارين بازي مي كنين؟
- بازي؟ قبلا يه 20 ثانيه اي تو عروسي خوبان بازي كردم، ولي ظاهرا تو فيلم مكث قراره بيشتر بازي كنم.

ش.ب: اا، من اصلا نمي دونستم.
- مي خوام توي فيلم «مكث» سامان مقدم نقش رئيس گروه فشار رو بازي كنم.

{ خنده جمع }

ش.ب: چه شود!
- مهمترين كاري كه كردم نوشتن بوده. فكر كنم تا به حال 2000 مقاله در مطبوعات نوشتم. 34 تا كتاب چاپ كردم. الان 9 تا كتاب زير چاپ دارم كه 6 تاش مجوز گرفته و 8 تا كتاب براي سال 81 ( جز اين 9 كتاب ) در برنامه نوشتن دارم. اگر درست پيش بره امسال 18 كتاب بيرون مي دم. اين ركورد خودمه. ضمنا مقداري فيلم مستند هم ساختم.

خ.ن: جايي هم نشون داده شده؟
- بعله، در برنامه هاي مختلف تلويزيوني.

ب.غ: من مي خوام ببينم اين آدم چه جوري به اينهمه سمت و سو كشيده شده؟ چي شد كه اينهمه رو امتحان كرده؟
- من گاهي وقتها كه راجع به سليقه خودم در موسيقي فكر مي كنم قاطي مي كنم. اگر هر كسي جز خودم اينجوري بود احساس مي كردم موجود غير منطقي هست. مثلا من موسيقي عربي رو دوست دارم، مخصوصا ماجده الرومي، ام كلثوم، عبدالحليم حافظ، آلابينا، موسيقي آذري دوست دارم، بهبودف، بليل، راك دوست دارم، موسيقي ملي ايران رو دوست دارم.

خ.ن: پينك فلويد هم خيلي دوست دارين
- به قول آقا، پينك فلويد هم دوست دارم. اصلا برام عجيب نيست كه همين حالا مثلا « زيبا شيرازي » گوش كنم، 5 دقيقه بعد ماجده گوش كنم و يك ساعت بعد رشيد بهبودف، شب يه تيكه پينك فلويد بشنوم و آخر شبم هلوي لاينل ريچي گوش كنم. اين برام عجيب نيست. خودم گاهي وقتها فكر مي كنم شايد به همين دليل مي تونم راحت كار كنم. گاهي يه فصلي رمان مي نويسم، بعد دلم مي خواد يك مقاله ژورناليستي بنويسم. البته در كار روزنامه نگاري تقريبا طنز نويسي برام اجتناب ناپذيره. حتي مقاله جدي هم كه سعي مي كنم بنويسم خودش طنز مي شه.

ب.غ: اين باعث نمي شه تو هر زمينه اي آدم به كمال خودش نرسه؟ يعني هميشه ناخونك زدن به يه چيزي و برگشتن.
- من در چند زمينه سعي كردم كه كارم خوب بشه. مثلا در طنز نويسي تلاش كردم از هر ده تا كاري كه مي كنم دوتاش واقعا خوب بشه. البته در داستان نوشتن متاسفانه آدم موفقي نبودم. عليرغم اينكه به داستان نويسي بيشتر از طنز علاقه دارم. در داستانهاي طنز چون آدمها مي خندند به نظر مي رسه موفق هستم، ولي از نظر داستان نويسي اصولا آدم موفقي نيستم. البته اين رمان جديد كه نوشتم چند نفر خوندند و خوششان اومده. چند تا فيلمنامه كار كردم كه موفق نبود.

خ.ن: فيلمنامه هاتون ساخته شد؟
- نه، ساخته نشده ... البته يكي از دوستانم يكي از اونها رو براي تلويزيون ساخت. البته روش كار كرد و تغيير داد. اون ديگه مال من نيست. نمي تونم مثل مسعود كيميايي كه فيلمنامه تيرداد سخائي رو ساخته بود و مي گفت من بشدت خودم هستم بگم كه اون فيلمنامه مال من بود. متاسفانه دو سه فيلمنامه اي كه كار كردم موفق نبود. در كار مستند سازي هم چند تكه از كارهام خوب بود. بقيه مستندها رو فقط چون عشقم كشيده بود مستند كار كنم كار كردم.

ب.غ: چطور از چيزي يا كاري خوشتون مي آد و مي رين سراغش؟ مثلا همين اينترنت رو چه جوري كشف كردين؟
ا.ح: مشوق تون كي بود؟
- مشوق من مثل همه مردم ايران حسين درخشان بود!

{ خنده جمع }

ب.غ: نه، مي خوام بپرسم تو اينا دنبال چي مي گردين؟
نيما رسول زاده: يعني مي شه اينطور ديد كه اين گذار شما از رسانه هاي مختلف به اين دليل بوده كه شما نمي رسين به اون چيزي كه دنبالش مي گردين؟
- نه كاملا. من دو حوزه رو جدي دنبال كردم و فكر مي كنم موفق بودم، اول ژورناليزم و دوم طنز. چيزي كه مي خواستم به دست آوردم. دوست داشتم روي افكار عمومي تاثير گذار باشم. آرزو داشتم وقتي 8 صبح نوشته ام منتشر مي شه تا ساعت 2 بعد از ظهر تعداد زيادي آدم اون رو خونده باشن. معتقدم در اين حوزه موفق شدم كه به هدفم برسم. اما در حوزه مسائل هنري مثل داستان نويسي من لذت شخصي مي برم. داستان مي نويسم كه با داستان حال كنم و معتقد هستم كه توليد اثر هنري همين هست. به نظر من فقط همين مهمه. هفته پيش رفته بودم لواسان، يه باغ گيلاس قشنگ بود. شب ويرم گرفت ترانه بگم. نشستم و دو تا ترانه گفتم. خيلي برام لذت بخش بود اين بازي با آهنگ و كلمه.

ش.ب: ترانه؟ من متوجه منظورتون نمي شم.
- ترانه شعري هست كه كسي اون رو مي خونه و يك آهنگي هم روش مي گذارن. به نظر خودم اين ترانه ها خوب شد. اصل قضيه در توليد هنري به نظر من بردن لذت شخصي از لحظه توليد اثر هست. از طرف ديگه من فكر مي كنم ما نمي تونيم براي تاريخ تعيين تكليف كنيم و بهش دستور بديم كه اين كار ما بايد در تاريخ بمونه. معمولا آدمهايي كه با نقشه اثر ماندگار توليد مي كنن به نتيجه نمي رسن. اتفاقا بهترين كارهاي من تصادفي و انفجاري نوشته شده. كارهايي كه به سرعت و سردستي نوشته شده ماندگار تره.

ن.ر: يعني موقع خلق يه اثر هيچ توجهي به مخاطبتون نداريد؟
- نه، اصلا

ن.ر: فكر مي كنيد موفقيت كارتون به خاطر اين بوده كه « يه ديد انساني » ، يكي از صدها ...
- « ديد انساني » نه!

ن.ر: اجازه بدين! منظورم يكي از صدها جور سليقه اي كه وجود داره. شما از اين خوشتون مي آد. در نتيجه ممكنه كساني هم سليقه شما باشن...
- اصلا اينجوري نيست. مثلا اين روزها كرم نوشتن يه داستان دارم. يه بار يه داستان نوشتم. اسمش را نمي گم. خيلي عصباني بودم. بايد به يكي فحش مي دادم. يه داستان نوشتم در مورد يه آدم بي ادب كه از دست دامادش ناراحت بود. حدود 5 صفحه فقط فحش ادبي شده است، موزون و مقفا. اين داستان رو كه نوشتم راحت شدم. يه بار ويرم گرفت داستاني بنويسم كه تو فضا سازي هم «جواد» باشه. داستاني اخيرا نوشتم به نام « رومئو ژوليت و دزدمونا» . راوي داستان هم «جواد» هست. اين يه تجربه شخصي بود. يه وقت يه داستان نوشتم به اسم «مورچه ها». دلم مي خواست يه داستان بنويسم كه توش هيچ اتفاقي نيفته. يا داستاني به نام «سفر طولاني پيرمردي با سرفه هاي خشك و پياپي و دختر جواني كه ساكش را روي دوشش انداخته بود.»

خ.ن: اسم كتاب همين شد؟
- آره، اتفاقا اسم كتاب خيلي به نوع داستانهايش مربوطه. در اين داستان هيچ اتفاقي نمي افته. راوي آخر داستان مي گه اگر فلان طور شده بود اين داستان مهيج مي شد و داستان خوبي مي شد، اما حالا داستان خوبي نشده، شد ضد داستان. من به عنوان نويسنده، بيماري ور رفتن با فرم هاي مختلف نوشتن رو دارم. چه زاويه ديد، چه نوع روايت. اينها تجربه هاي شخصي است، گاهي اوقات هم لزومي نداره چاپش كني يا حتي بدي كسي اونو بخونه.

ن.ر: آدمي با اين ديد اگر وب سايتش در روز حتي يك ويزيتور يا يك هيت نداشته باشه چه احساسي پيدا مي كنه؟ اگر هيچ كس كار شما رو دوست نداشت چه احساسي خواهيد داشت؟
- مهم اينه كه خودم دوستش دارم.

ن.ر: براتون كفايت مي كنه؟
- آره! اگر خودت كارت رو دوست داشته باشي به مقصود رسيدي. البته من اون قدر شار لاتان بازي بلدم كه حرفم رو جوري بزنم يا فرم كار رو جوري انتخاب كنم كه خواننده مجبور بشه كار من رو بخونه، يقه اش رو ميگيرم و مجبورش مي كنم به نوشته من توجه كنه و اون رو بخونه. در اين حال اگر خواننده از من طلبكار شد و گفت چون من خواننده تو هستم بايد اين حرف رو بزني، بهش مي گم غلط كردي. من به تو هيچ تعهدي ندارم.

ش.ب: حرفهايي كه تو نمايشگاه زدين يادمه.
خ.ن: يه داستاني داريد كه اسمش يادم نيست. يه مردي توي خونه نشسته، دوستش مي آد خونه اش. اين داستان كاملا شبيه ابراهيم نبوي هست. احساس مي كنم خودتون اون آدم هستين.
- بله، دقيقا همون آدم هستم. اون داستان براي من اتفاق افتاد. اسم داستان كله شق هست، مجموعه «دشمنان جامعه سالم».

خ.ن: يعني ابراهيم نبوي آدمي هست كه در بعضي موقعيتها هيچ كس نمي تونه باهاش ارتباط برقرار كنه؟ مثل آدم داستان كله شق.
- من زياد قاطي مي كنم. اما ازش فرار مي كنم. و گاهي نقش بازي مي كنم، نقش آدم طبيعي و منطقي.

ن.ر: آدمهايي كه اين شكلي كار مي كنن معمولا زندگي شون توسط منتقدين به چند دوره تقسيم بندي مي شه. نمونه بارزش مخملبافه. فارغ از سليقه هايي كه هر كدوم از ما داشته باشيم يك تقسيم بندي دوره هاي زندگي در مورد شما هم وجود داره. زماني سينمائي نويس بودين با يك سليقه خاص، بعد ادامه پيدا كرد به يك سياسي نويس حرفه اي تبديل شديد و بعد رفتين تو وادي طنز. سؤال من به يكي از آخرين دوره ها بر مي گرده. زماني كه از زندان بيرون اومدين و چيزي نوشتين كه مفهومش اين بود كه ما اشتباه كرديم. بچه ها! يه همچين چيزي تو جام جم بود؟
- توضيح مي دم، نه ...

صنم دولتشاهي: من شنيدم كه شما گفتين « ما تند رفتيم»
- من گفتم « ما تند روي كرديم.»

ن.ر: وقتي شما اين حرف رو زدين يا براي دل خودتون گفتين، يا تحت فشار. فرقي نمي كنه. آيا زماني كه اين حرف رو مي زدين ترسي نداشتين كه ديگران به شما بگن تواب؟
ب.غ: اصلا براي چي اين حرف رو زديد؟
- من اصولا از سالهاي 67 و 68 به اين نتيجه رسيدم كه برخورد انقلابي و انقلابيگري رفتار انساني كه در دنياي مدرن مي خواد زندگي بكنه، نيست. تقريبا همه نوشته هاي من حول همين موضوعه. چون انقلابيگري رو نگاه مفيدي نمي دونم و شخصيت منم اقتضا نمي كنه. من هرگز در اين دوره آدم انقلابي و راديكالي نبودم. اما در يك دوره اي تو عصر آزادگان و حتي روزنامه جامعه از افكار عمومي و فضاي جامعه متاثر شدم. شما مي ريد و مي بينيد دارن يه عده آدم رو كتك مي زنن. هيجان زده مي شيد و چيز تندي مي نويسيد. اين واكنش يك آدم عصباني است. بعد از دو روز به نوشته خودت كه نگاه مي كني و از خودت مي پرسي: اينو من نوشتم؟ واقعيت اينه كه وقتي به تعطيلي روزنامه ها نزديك شديم، من به اين نتيجه رسيده بودم كه اصلا نبايد فضا رو داغ كنيم و حتي بايد ترمز كنيم. بايد فضا كنترل شده پيش مي رفت. اين جامعه مثل انبار باروت مي مونه، ما حق نداريم كبريت روشن بندازيم توي اين انبار.

ن.ر: خب، شما جزو ليدرهاي جنبشي بوديد كه بعدها به دوم خرداد معروف شد. همه اينها از سال 67 و 68 به اين نتيجه رسيده بودن كه اون فيلسوفهايي كه اوايل انقلاب كتابهاشون دست به دست مي گشت جواب شرايط جديد رو نمي ده. تبديل شدن به آدمهاي انقلاب سفيد و انقلاب آرام. از طرف ديگه شما مي گين از مخاطبتون تاثير نمي پذيرين، پس اونها نمي تونستن رو شما تاثير بذارن. حالا اگه شما اشتباهي ...
ب.غ: يعني قبول مي كنين به يه جايي خودتون رسوندين كه ...
ش.ب: اي واي! شما كه دارين آقاي نبوي رو محاكمه مي كنين ...
- نه، بذارين سؤالات ادامه پيدا كنه، من آنقدر محاكمه شدم كه ...

ش.ب: اين كه شد عين همه مصاحبه هاي شما...

{ مقداري سر و صداي ناشي از هيجان به گوش مي رسد.}

ن.ر: من فكر نمي كنم آقاي نبوي در مورد اون مقاله جايي توضيح داده باشن
ش.ب: چرا، توي جشنواره مطبوعات.
- بله، من توضيح دادم. بذاريد راحت حرف بزنيم، آخرش اينه كه اگر تكراري شد اين تيكه رو حذف مي كنيم، اجازه بدين من حرفمو ادامه بدم. من در شرايط بعد از انتخابات به اين نتيجه رسيدم كه اشتباه بزرگي در مورد آقاي هاشمي كرديم.

ش.ب: اينكه حمايت يه آدم مهم رو از دست داديد؟
- اين هم بود، اما اشتباه بزرگتر اين بود كه ما اومديم بخاطر كينه هاي مزمن يك جناح سياسي يا تجربه هاي تلخي كه از دوران حكومت هاشمي داشتيم، همه رو از چشم اين آدم ديديم. وقتي رسيدي به اين چي كار مي كني؟ من وقتي كانادا بودم، در تورنتوبا سؤال يك نفر كه براي سخنراني من اومده بود مواجه شدم. اون آقا گفت: شما فكر نمي كنيد در مورد آقاي هاشمي تند روي كرديد؟ من بهش گفتم: چرا، ما تند روي كرديم و عواقب اين تند روي رو خواهيم ديد. اين جلسه چند ماه قبل از دستگيري من برگزار شده بود. بعدا وقتي با اين دوره مواجه شدم و در موردش فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه ما در چند مورد تند روي كرديم. با اين وضع دو جور مي تونستم برخورد كنم. يكي اينكه بازي رو كه دچارش شدم و مي دونم اشتباه هست ادامه بدم و ازش دفاع كنم. و دوم اينكه اعلام كنم اشتباه كردم و تند روي كردم. از وقتي اين نظر رو اعلام كردم راحت شدم. البته خيلي سنگيني نگاههايي رو كه مي گفتن « دوست داشتم يه جور ديگه باشي » تحمل كردم. مي دوني! نهايتش اينه كه وقتي من اعلام مي كنم در گذشته نزديك اشتباهي كردم، عده اي مي گن ما ديگه تو رو دوست نداريم، منم مي گم: خب باشه! دوست نداشته باشين. ولي من خودمم. اين چيزي بود كه در زندان بهش رسيدم. با دقت هم بهش رسيدم. و براي توضيح دادن اين موضوع هم يك كتاب نوشتم؛ سالن 6 توضيح كامل و دقيق دلايل رفتار من در اون دوران هست. البته برام خيلي جالبه كه فروش اين كتاب 4 يا 5 برابر فروش كتابهايي بود كه در همون زمان در تائيد ديدگاههاي راديكال و تند منتشر شده بود.

ن.ر: مطمئنم كلمه « تواب » كه بكار بردم براتون هيچ جذابيتي نداشت. اين دفعه از يك ديدگاه ديگه استفاده مي كنم؛ سوپاپ اطمينان. وقتي بعد از بيرون اومدن از زندان رفتين به طرف روزنامه جام جم و در اونجا نوشتين، مردم به اينجا رسيدن كه بله، واقعيت اينه كه تموم آدمهايي كه اون بالا حرف مي زنن، در جستجوي قدرت از دست رفته شون هستن. قدرتي كه از دست دادن و مي خوان بر گردن به بازي قدرت. از ديد مردم اين افراد شرايطي رو يا با زور يا با حرف قبول كرده بودن. و بعد از آزادي از زندان تبديل به سوپاپ اطمينان شدن، چون هنوز مقبوليتشان رو بين مردم دارن.
- من نمي پذيرم كه به عنوان سوپاپ اطمينان عمل كردم. به نظرم مي آد از زماني كه از زندان بيرون اومدم تا امروز كارنامه من تعدادي كتاب و نوشته مطبوعاتي است. اينا رو مي شه خوند و تحليل كرد. بعيد مي دونم تحليل اين كتابها نشون بده كه من سوپاپ اطمينان هستم. از طرف ديگه، سوپاپ اطمينان يه تعبير مشخص فيزيكي داره. اگر من احساس كنم جامعه من دچار چنان فشاري شده كه ممكنه منفجر بشه، قطعا حاضرم از حيثيتم صرف نظر كنم و به عنوان سوپاپ اطمينان اين جامعه عمل كنم تا منفجر نشه. براي اين كه من مي دونم انفجار اين جامعه چه عواقب وحشتناكي به بار خواهد آورد. به همين دليل معتقدم كه شما اشتباه مي كنيد. از طرف ديگه واژه تواب من رو آزار نمي ده، اين واژه بار مذهبي و ايدئولوژيك داره و در مورد من معني نمي ده. اولا اين رو بگم كه من به بسياري از آدمهاي تواب كه از ترس مرگ يا زندان نشون دادن كه توبه كردن احترام مي گذارم، مگر كساني كه آدم فروشي كردن. البته در شرايط فشار حتي اين مورد رو هم محكوم نمي كنم. من به آدمي كه از ترس مرگ مي گه غلط كردم احترام مي گذارم. چون براي من زندگي مهم تر از مبارزه است. اما در مورد خودم معتقدم حرفهاي بعد از زندان من همان ديدگاههاي قبل از زندان هست. بريد و كتابهاي من رو بخونيد و مقايسه كنيد با دادگاهي كه برگزار شد و حرفهايي كه گفتم. من منطقي و درست عمل كردم و بسيار دقيق. از زماني که  از زندان بيرون اومدم تا حالا 12 كتاب چاپ كردم، حداقل 500 مقاله نوشتم و يه وب سايت اينترنتي راه انداختم كه اينها رابطه من رو با مخاطبم برقرار مي كنه.

ن.ر: من آخرين سؤال سياسي رو مي كنم، بعد مي ريم به بخش غير سياسي.
- هر كار دلت مي خواد بكن!

ن.ر: مي شه بگين چرا جام جم رو انتخاب كردين و نه مثلا حيات نو يا نوروز؟

ب.غ: مثل اينكه شما جام جم رو به عنوان يه روزنامه قوي ژورناليستي قبول دارين؟
- چرا مثل اينكه؟ مگر اينطور نيست. روزنامه قوي ژورناليستي بايد تيراژ داشته باشه. اين روزنامه تيراژش بالاست. رسيدن به اين نتيجه فقط به آمار احتياج داره، نه تحليل.

ب.غ: چه جوري تيراژش به اينجا رسيده؟
- اين به من مربوط نيست. مهم اينه كه تيراژش 300 هزارتاست، يا بيشتر.

ن.ر: ولي شما دارين ستون تون رو جايي مي نويسيد كه نماينده يه گرايش سياسي خاص هست.
- در اون مورد هم صحبت مي كنيم. اول اينكه چرا تو جام جم مي نويسم؟ جواب اينه: من هر جا دلم بخواد مي نويسم. اين جزو حقوق شخصي منه. دلم مي خواد تو اين روزنامه بنويسم. به كسي ربطي نداره. دوم اينكه من تلاش مي كنم با روزنامه اي كار كنم كه به من احترام بگذاره، به نوشته من احترام بگذاره. و به نوشته من دست نزنه. من احمق نيستم كه نوشته ام رو بدم دست يك چپ يا اصلاح طلب كه اون نوشته من رو سانسور كنه و من دلم خوش باشه كه در جاي مناسبي مي نويسم. جايي كه اون اصلاح طلب ايستاده رو من درست كردم، اون حق نداره براي من تعيين تكليف كنه. نكته بعد اينكه من وقتي اومدم از زندان بيرون، رفتم نشريه مهر؛ قبل از روزنامه جامعه من در همين هفته نامه كار مي كردم. اين تنها جايي بود كه مي تونستم برم و بچه هاش رو مي شناختم. روزنامه ديگري نبود كه حاضر باشه با من كار كنه. من در اون مدت تلاش كردم يه وب سايت راه بندازم. يه وب سايت براي خودم، نه زير كنترل يك جناح سياسي. من در سخنراني كه در انجمن صنفي كردم گفتم اين سياستمداران خيلي با ما مشكل ندارن، فقط مي خوان چاقوي ما توي آشپزخونه اونا باشه كه از اون استفاده كنن. من جون دلم مي خواست چاقوم تو آشپزخونه خودم باشه وب سايتم رو راه انداختم و اعلام كردم هر كي مي خواد مطالب من رو از وب سايت ور داره و چاپ كنه. يك مطلب من رو نوروز چاپ كرد و بعد تعدادي رو توسعه چاپ كرد، من هم مشكلي نداشتم. يه روز بچه هاي جام جم با من تماس گرفتن و گفتن ما مي خوايم باهات حرف بزنيم. منم گفتم بفرماييد. گفتن ما مي خوايم مطلبت رو چاپ كنيم. گفتم چاپ كنين. گفتن مرسي. همين! بعد از يكي دو روز گفتن ما مي خوايم مطلب سايت و روزنامه همزمان باشه. گفتم بسيار خوب، يه قرار داد مي بنديم كه تكليفمون روشن باشه. قرار داد بستم و از اون به بعد هم مطلب رو همزمان به اونها هم مي دادم. مطالب من در اون روزنامه در تيراژ خوبي چاپ مي شه. اگر همشهري هم به من چنين پيشنهادي كرده بود حتما همين كار رو مي كردم. اگر حيات نو هم اين پيشنهاد رو كرده بود همين كار رو مي كردم. نمي گم كه به چند روزنامه سر زذم و از اونها خواستم مطالب سايت رو بذارن توي روزنامه. نمي گم به كدوم اصلاح طلبان عزيز گفتم. تقريبا به تمام كساني كه تصور كنيد گفتم. جام جم اين مطالب رو چاپ كرد، منم مي گذاشتم تو سايت خودم. هر كس دوست نداشت جام جم بخونه مي تونست بره توي سايت بخونه. توسعه هم يك روز بعد چاپ مي كرد. آسيا هم گاهي چاپ مي كرد. بعد از اين بنيان در اومد. بنيان از نظر من روزنامه خيلي خوبي بود. از اولين شماره تا آخرين شماره بنيان مطلب طنز نوشتم و چاپ شد. اخيرا هم با حيات نو شروع به همكاري كردم و مي خوام ادامه بدم. ممكنه تا چند روز ديگه در همشهري هم يه ستون ثابت بگيرم. روزي سه مطلب، يكي جناج چپ، يكي جناح راست، يكي هم كارگزاران. من حرف خودم رو مي زنم.

ن.ر: پس اين اساسا يك تصميم حرفه اي بوده و ربطي به اين موضوع نداشته كه ممكنه نوشته هاي شما براي يك روزنامه دوم خردادي مشكلي ايجاد كنه؟
- اين از نگاه اون روزنامه دوم خردادي است، نه من. معتقدم نوشته هاي من مستقل از موضع گيريهاي روزنامه هاست. مثلا نوشته من رو به نام « دشمن » در جام جم بخونيد. يا نوشته اي به نام « افسردگي » در همين جام جم. عكس آقايان بادامچيان، مزروعي، محتشمي، عليزاده، بهزاد نبوي و خرازي رو كه همه در حال اخم و دعوا بودن چاپ كردم و زيرش نوشتم ما از صبح تا شب بايد اين قيافه ها رو نگاه كنيم، آيا حق نداريم افسرده ترين كشور دنيا باشيم؟ اين نوشته در جام جم چاپ شد.

ش.ب: واقعا؟
- واقعا! من نوشته خودم رو چاپ مي كنم. وقتي مشكلي با روزنامه ندارم، چرا بايد بيام بيرون؟

ش.ب: واي! ديگه بسه. شما خسته نمي شين اينقدر از شما بازخواست مي كنن؟
- نه، اين سؤالات تماما جوابهاي مشخصي داره و من بارها اين جواب ها رو دادم.

ش.ب: كاملا درسته، چون به نظر من جوابها كاملا مشخصه و فكر مي كنم كاملا شخصي يه.
ا.ح: همه اش هم تكراريه

- من به عنوان كسي كه توليد پيام مي كنم به همه خواننده ها حق مي دم كه هر سؤالي مي خوان بپرسن. من نمي تونم بگم تو حق نداري اين سؤال رو بكني، اما مي تونم بگم دلم مي خواد اين كار رو بكنم. اونم مي تونه بگه مرده شور ببردت! ديگه مقاله تو رو نمي خونم! منم مي تونم بگم به درك.

{ خنده جمع }

- به اين مي گن برخورد منطقي

ش.ب: كاملا منطقي
ن.ر: به اعتقاد من هنرمندي كه جسارت مي كنه از خودش تو كاراش مايه بذاره موظفه به يه سري سؤالات ...
- من كه خودم همينو گفتم، دارم توضيح مي دم داداش!

{ خنده جمع }

- ولي ادامه داستان اينه كه من فكر مي كنم وظيفه مهم ما اينه كه به جامعه بفهمونيم كه رفتار اكستريم و راديكال و افراطي رفتاري نيست كه باهاش بشه به دمكراسي و آزادي رسيد. براي اينكه حاصل رفتار ما جنسش شبيه فرم و نوع رفتار ماست. من نمي تونم با يك رفتار تند به يك وضع آرام برسم، اصلا اين حاوي تناقضه كه من بيام بگم كه، ... راستي چرا من مثل فيلسوفها حرف مي زنم؟

{ خنده جمع }

ش.ب: دارين عين علما صحبت مي كنين.
- بله، اين حاوي تناقضه كه بگم بياين بريم تو خيابون و تا آخرين قطره خون از آزادي دفاع كنيم. همه انقلابها حاصلش فاشيسم بوده. به نظر من ما گاهي به بيراهه مي ريم. مقصود جنبش دوم خرداد به معني حقيقي همين چيزهايي است كه داره اتفاق مي افته. نسل جوان آزادي رفتار اجتماعي مي خواد، آزادي توليد فكر مي خواد، آزادي كتاب خوندن مي خواد. به نظر من گسترش موسيقي در ايران اهميتش كمتر از آزادي سياسي نيست. اگر ما نگاه اجتماعي تر داشته باشيم مي بينيم كه تغييرات اجتماعي داره اتفاق مي افته.

ب.غ: من پيشنهاد مي كنم بحث سياسي رو جمع كنيم.
خ.ن: ما يه نسلي داريم كه براشون مهم نيست نبوي در سال 74 و 75 چيكار مي كرد. چرا رفت زندان. تو دادگاهش چي گفت. اونا به اين چيزا كاري ندارن. اين نت بازها كه بعضي هاشون قلمي هم دارن و گاهي وبلاگ هم دارن و وقتي بعضي هاشون رو نگاه مي كني مي بيني هيچ ربطي به ايراني كه مي شناسيم ندارن، من فكر نمي كردم ابراهيم نبوي وقتي از زندان بياد بيرون مي زنه تو مايه زرنگي و با وب سايتش مي آد سراغ اين عده جوون. اينا كسايي هستن كه يه جورايي نبوي رو دوست دارن. بعضي هاشون به حدي مي رسونن كه ويزيتور روزانه سايت رو خيلي زياد مي كنن. براي ابراهيم نبوي اين نسل جوان چقدر مهم بوده؟ آيا ادبيات اين نسل رو مي شناخته؟ و خواسته خودش رو به اين ادبيات نزديك كنه؟
ب.غ: اصلا خواسته نزديك كنه؟
خ.ن: مثل اينكه شما مدتي اصطلاحات خيابون رو جمع كردين؟
- هنوز هم جمع مي كنم.

خ.ن: به نظر شما اين نسل جوان چيه و چي مي خواد؟
ش.ب: خسرو هم به جاي سؤال سخنراني كرد.
- بريم سراغ همون داستان انفجار جمعيتي. اون جمعيتي كه در سال 59 تا 62 بشدت افزايش زاد و ولد داشت همراه با رشد سني اين افراد تغييراتي رو در جامعه ايران بوجود آورد. از جمله تغيير در سليقه هنري. خيلي ها فكر مي كنن تغيير گرايش سينماي ايران از مخملباف به رسول صدر عاملي يعني افزايش ابتذال در سينماي ايران. اين درست نيست. اين يعني ورود يك گروه مخاطب جوان جديد كه به سالن مي آن و كارگردان رو مجبور مي كنن يه جور ديگه فيلم بسازه. اين نسل هم مخملباف رو دست داره، هم صدر عاملي رو. مي دونين چرا عليرغم تلاش خيلي از نيروهاي سياسي جنبش دوم خرداد راديكاليزه نشد؟ چون اين نسل جوان اهل از دست دادن زندگي براي پيروز شدن در مبارزه نيست، چون نسل حسابگري است و زندگي رو دوست داره. چون اين نسل چيزي رو به خودش ترجيح نمي ده. اين نسل غرور بسيار خوبي داره كه مي شه روش حساب كرد. من فكر مي كنم اين بچه ها دارن شكل جامعه ايران رو تغيير مي دن. عليرغم اينكه اين وضع براي خيلي از پدر و مادرها غير قابل تحمل هست. البته بابا ها هم براي اين بچه ها غير قابل تحمل هستند. حالا بايد عكس سؤالي كه شريعتي كرد گفت: پدر، مادر، شما متهميد. اين بچه ها كلي سؤال دارن، كلي اتهام وارد مي كنند. دنياي خاصي دارند. اگر اينترنت به اين شكل سرسام آور داره گسترش پيدا مي كنه بخاطر رشد اين نسله. سينماي ايران به خاطر اين بچه ها داره تغيير مي كنه و موسيقي پاپ به اين خاطر داره رشد مي كنه و موسيقي راك ...

ب.غ: شما هم خودتون رو به خاطر اينها تغيير شكل مي دين؟
- من خودم رو به خاطر اين بچه ها تغيير شكل نمي دم. منتهي من اين نسل و اين زبان و اين نگاه رو دوست دارم. من فكر مي كنم اين نسل چيزهاي جالبي داره كه براي من دوست داشتني است. من مطلقا از موسيقي رايج زمان خودم يعني شهرام ناظري و افتخاري {...} بدم مي آد.

ش.ب: چرا از شهرام ناظري بدتون مي آد؟
- بخاطر اينكه موسيقي ايران رو ضايع كردن ...

ش.ب: چرا؟
- اومده همه رو كپي كرده، صداها رو دزديده، صداي دلكش رو اين آقاي محترم دزديد. اين آقاي افتخاري كار تنها آدمي كه بازخواني نكرده كار ماريا كري هست. در مورد شهرام ناظري هم جمله اي يه جا گفتم كه اينجا نمي گم. من از يك طرف موسيقي نسل خودم رو دارم؛ مثل خوزه فليتيانو، يا سانتانا، يا پينك فلويد يا آلبانو و رومينا پاور يا كت استيونز يا دميس روسس ...

ش.ب: نخير، پينك فلويد مال نسل ماست.
- باشه، قرض مي ديم.

{ خنده جمع }

- از اينها بگير بيا جلو تا برسي به موسيقي اين بيست سال. براي من موسيقي اين بيست سال با زندگي شهري مون سازگار نيست. آقا! نمي شه تو ترافيك تهران سه تار گوش کرد.

ش.ب: واقعا!
- يه دلنگ سر ميدون وليعصر مي زنه، بعديش جلو پارك ساعي، آخه اين شد موسيقي؟

ن.ر: شما كه اينجوري نگاه مي كنين چرا كاري كه افتخاري داره مي كنه رو زير سؤال مي بريد؟ مثلا يكي از ...
- من زير سؤال نمي برم، دوست ندارم.

ش.ب: اين نظر شخصيه ...
- نه نه، اين سليقه است، نظر نيست. من نمي تونم اثبات كنم كه اين صدا خوب نيست. من فقط مي گم از اين صدا خوشم نمي آد. حالم بد مي شه، دوست ندارم. من وقتي نوار « دهاتي » شادمهر بيرون اومد هزار بار گوش دادم يا مثلا همين « نسترن ». اينو خيلي دوست دارم.

{ خنده شديد جمع }

ش.ب: نگين اين حرف رو
- چرا نگم؟

ش.ب: باشه، بگيد

{ خنده جمع }

- ولي در كنار همين ها پينك فلويد رو هم دوست دارم.

ش.ب: آهان! حالا خوب شد.
- نگاه كنين! من قطعا نمي تونم وقتي پشت ميزم توي خونه نشستم و دارم چيزي مي نويسم « تو مثل گلي » گوش كنم. و قطعا آدم توي مهموني « فلوت سحر آميز » موتزارت پخش نمي كنه. بايد اينها رو تفكيك كرد. بر گرديم سر حرفي كه داشتيم مي زديم. به نظر من نسل جديد محصولاتي داره كه خوبه، قشنگه و دوست داشتني يه من به عنوان اميد به اون نگاه مي كنم. به عنوان يك بخش دوست داشتني زندگي و با اين ديدگاه از محصولات اين نسل استفاده مي كنم، موسيقي، سينما، كلمه، زبان بعضي از اين محصولاته. زبان ما رو نگاه كنيد. زبان به طرف عجيبي رفت، به طرف نوعي سادگي ناشي از ريا كاري جامعه ما. جامعه اي كه شديدا دچار تكلف ادبي بود به طرف ساده سازي رفت. اين تغيير در مشروطه هم اتفاق افتاد. به چرند و پرند نگاه كنيد و زبان عاميانه اون دوره رو ببينيد. گاهي اينقدر به ما نزديكه انگار زبان همين امروز تهران هست. يا بعضي اشعار ايرج ميرزا كه كاملا نزديك به ماست.

خ.ن: فقط اندش رو نداره.
- آره

{ خنده جمع }

ن.ر: آقاي نبوي! به عنوان كسي كه اين چيزا رو تجربه كرده فكر نمي كنين اين زبان خياباني اسلنگ داره چرخش مي كنه و از تكلف فرار مي كنه.
ش.ب: نه، لزوما اسلنگ، اصلا به اون حالت سادگي كه داره پيش مي آد نگاه كنين.
ن.ر: نمونه اش چيزي يه كه به طرز بارز تو وبلاگها مي تونيم ببينيم. به نظر شما چيز قابل ثبتي در تاريخ ادبيات ما داره.
- من دارم يه كارهايي مي كنم. من تمام تلاشم رو كردم كه در بعضي بخشهاي خاطرات زندان زبان روز و خيابوني رو استفاده كنم. به نظر من نويسنده ها و داستان نويسها نبايد از اين زبان غافل بشن. البته الان اين زبان داره تا تيتر مطبوعات هم بالا مي آد. پژمان راهبر تو جهان فوتبال اينكار رو مي كرد. بچه هاي چلچراغ دارن اينكار رو مي كنن. ممكنه يه جاهايي ادا و اطوار باشه، ولي نبايد ترسيد. بايد بذاريم ادا هم در بيارن، اينا اجتناب ناپذيره. اما هنوز ما به رپوبليكا نرسيديم. هنوز جرات نداريم تيتر يك روزنامه رو عاميانه بنويسيم. مرض داريم، يه جور حرف مي زنيم، يه جور ديگه مي نويسيم.

س.م: اگه شما سردبير باشيد اينجوري تيتر مي زنيد؟
- آره

س.م: مثلا در روزنامه اي مثل نشاط
- ده بار اين پيشنهاد رو به روزنامه هاي مختلف دادم. البته ديگه چنين روزنامه اي نشاط نخواهد بود.

س.م: آره، يه چيز ديگه مي شه.
- با تغيير زبان اخلاق هم تغيير مي كنه.

س.م: مي شه يه جهان فوتبال سياسي...
- شايد.

ب.غ: مثل تماشاگران و پيام آور...
- شايد. نمي دونم چرا مي خواهيد تو يه كلمه محدودش كنيد. مي شه يه هويت جديد.

س.م: يعني اگه امكانش پيش بياد اين تيترها رو مي زنيد؟
- آره آره. من در ترانه اي كه كار كردم همين زبون رو آوردم. به نظرم خوب شده.

ن.ر: آقاي نبوي! يه روزنامه بزن ما هم مي آييم اونجا كار مي كنيم.

{ خنده جمع }

ص.د: وبلاگي ها رو هم ببرين.
يه نفر: اسم روزنامه رو بذاريد وب لاگ
خ.ن: حالا كاپوچينو گذاشتيم، ديگه وبلاگ چه ربطي داره.
- من مي ذارم اسپرسو

{ خنده جمع }

ش.ب: ولي كاپوچينو خيلي خوشمزه تره، كف اش هم بيشتره.
- بله، بله، افزايش وزن، همه چيز خوشمزه

{ خنده شديد }

ش.ب: چي مي خواستم بپرسم؟ يادم رفت.
- مخالفم

{ خنده شديد }

ب.غ: آقاي نبوي، يه نوشته از شما خوندم توي مجله فيلم كه فحش داده بودين به منتقدين سينمائي كه من رو فرستادين تو وادي سياست و خودتون مي رين عشق و حال مي كنين ...
- نه ... خودتون رفتين فيلم مي بينيد ...

ب.غ: چرا اينقدر از سينما دور شديد؟ شما كه اين نوستالژي رو داشتيد چرا از سينما كشيديد بيرون؟
- من سينما رو خيلي دوست داشتم و دارم. آخرين كاري هم كه دارم مي كنم ...

ب.غ: مي دونم، داريد با سامان مقدم روي فيلمش كار مي كنيد. احساس كردم دوباره داريد برمي گرديد به سينما.
- نه، منظورم يه كار با مسعود مهرابي است. صحبت كردم باهاش كه براي بيستمين سالگرد مجله فيلم خيلي بهشون كمك كنم و اميدوارم بتونم. مشكل من اينه كه احساس مي كنم در طنز نويسي مي تونم موفق باشم وگرنه قطعا عشق من سينماست. وقتي جشنواره فجر مي آد حرص مي خورم. قبلا از روز اول تا آخر جشنواره تو سينما ولو بودم و همه فيلمها رو مي ديدم. در دو سه سال اخير شايد بيشتر از يك روز اونهم براي دو سه ساعت نتونستم برم سينما. اين منو خيلي غمگين كرد. ولي بهر حال فعلا دارم كار مي كنم.

ص.د: چيزي كه بدست آوردين، ارزش چيزي رو كه از دست داديد داشت؟
ش.ب: يعني ارتباطي به راهي كه انتخاب كردين داره؟

- نه، اصلا.

ش.ب: مثلا از اينكه زندان رفتين ناراحت نيستين؟
- نه، اصلا. از كجا اينهمه سوژه پيدا مي كردم. من هنوز دارم نون همون سوژه ها رو مي خورم. سه چهار ماه رفتيم زندان، سه چهار سال سوژه داريم.

ب.غ: پس اصلا زندان رفتن سخت نبود؟ با اين ديد ...
- نه

خ.ن: كاري كه بهنود تو كتابش كرد ... ساختن يه فضاي رومانتيك در زندان ...
ش.ب: شما اونجا استراحت كردين؟
- اصلا، من اصلا وقت نداشتم. از صبح تا شب مي نوشتم.

ش.ب: كاغذ داشتين؟
- وقتي انفرادي بودم نداشتم، اما وقتي رفتم عمومي كاغذ و قلم داشتم. البته در انفرادي زندان اول كاغذ و قلم داشتم.

خ.ن: ماه عسل پاييزي رو زندان اول نوشتين؟
- آره، آن لاين همونجا نوشتم.

ن.ر: بر گرديم به شخصيتي كه درست كردين. نطق پيش از دستور. اصرار دارم كلمه شخصيت رو استفاده كنم.
خ.ن: كاراكتر كامليه.
ن.ر: شما اين موجود رو به يك شخصيت تبديل كردين. فكر كنم اولين بار در مورد فوتبال بود. درست مي گم؟
- نه، اولين بار تو نشاط بود. يك مصاحبه خيالي بود كه نوشته شد، صدا نداشت. بعدا در همون نشاط نوشته اي داشتم با عنوان مبارزه با آلودگي بيان، تو كتاب چهلستون اومده. در دوره جديد كه شخصيت نطق پيش از دستور شكل گرفت اولين نوشته ماجراي حمله به ساختمان تجارت جهاني بود.

ن.ر: درست كردن همچين كاراكتري ـ تاكيد مي كنم روي كاراكتر بودنش ـ چون اين آدم همونقدر كه از دوم خرداد متنفره، همون قدر هم فيلم جنگي دوست داره و همون قدر راجع به يه سري آدمها مشكل داره. مشكل اصلي اين شخصيتي كه شما درست كردين اينه كه اسم نداره.
- اسم داره. اسمش ستاره شهير شرق هست. من تا حالا فكر مي كردم اسم خوبي براش گذاشتم، اما تازگيها به اين نتيجه رسيدم كه براش بايد اسم بذارم.من سالها پيش اين شخصيت رو ديدم. شايد سال 65 بود. يه هم ولايتي كه تاجر فرش بود، حدودا 60 ساله بود. اون دقيقا اينجوري فكر مي كرد. سالها من به اين آدم فكر مي كردم. حتي يك مدت براش اسم هم گذاشته بودم. آدمي بود كه خودش رو موظف مي دونست در هر مورد اظهار نظر كنه.

خ.ن: قبول دارين كه يواش يواش داره اين كاراكتر آن لاين شكل مي گيره؟ دقيقا مثل يك فيلمنامه كه دو سال روش كار مي كني و بهش شاخ وبرگ اضافه مي كني ...
س.م: و پيچيده مي شه ...
- برام اين موضوع خيلي جالبه، يك شخصيتي درست مي كني، بعد همه با اون راه مي افتن. من اوايل چهل پنجاه تا ميل برام رسيده بود كه اين فايل صوتي رو برام فرستاده بودن و گفته بودن اينو گوش كن خيلي جالبه. دو سه روز پيش يه نفر رو ديدم كه دقيقا مثل ستار شهير شرق حرف مي زد. خيلي جالب بود.

ا.ح: از اين شخصيت ها تو محيط دانشگاه خيلي ديدم، حتي بهتر از خود شما.
- اين يك شخصيته و مربوط به يك آدم خاص هم نيست. اين شخصيت نمونه خيلي از آدمهاي اين جامعه هست.

ن.ر: نمي خواهيد اين شخصيت رو در يك قصه يا در يك موقعيت قرار بديد، قراره هميشه سخنراني كنه؟
- نمي دونم، شايد همين كار رو كردم. به نظرم اين شخصيت داره كار خودش رو مي كنه. شايد يك زماني از اين قالب خارج بشه ولي هنوز كاربرد داره.

ش.ب: اين كارها توي زندگي شخصي تون تاثير نداشته؟ خسته تون نكرده؟ منظورم شهرت هست.
- چرا، گاهي وقتها بسيار آزاردهنده مي شه. گاهي آدم متوجه نمي شه كه داره به يك سري نگاه پاسخ مي ده. من معمولا زياد براي اينكه در جمع مورد قضاوت قرار بگيرم و حرف زدن درباره خودم رو تحمل كنم ندارم. اذيت مي شم.

خ.ن: اون قهرماني كه از شما ساختند ...
- اون يه بحث ديگه است. اصلا همين كه عده اي به تو نگاه كنند و از تو انتظار داشته باشن كه خيلي خوب باشي، مؤدب باشي، تميز باشي، اينجوري نكني، اونجوري بكني، تا اونا تو رو تائيدات ملوكانه كنن. اينها آدم رو آزار مي ده. البته يك فايده هم داره، اينكه وقتي مي نويسي راحت تر عرضه مي كني.آدم هر چقدر در معرض ديد ديگران قرار مي گيره اونها تلاش مي كنن شخصيت آدم رو ببرند به سمتي كه خودشون دوست دارن. وقتي آدم اين رو پذيرفت از بين مي ره. مثلا به آدم جايزه مي دن و آدم براي گرفتن جايزه بعدي مي نويسه يا فيلم مي سازه، بعد قيافه اش مي شه شبيه اعضاي هيئت داوران. بعد يواش يواش سليقه شخصي رو از دست مي ده. يه عده جمع مي شن و به آدم مي گن تو رهبر ما هستي، چرا اينجوري رفتار كردي؟ خب من جواب مي دم: اگه من رهبرت هستم، تو غلط مي كني با رهبرت اينجوري رفتار مي كني. وقتي تو براي من تكليف تعيين مي كني لابد احساس مي كني تو رهبر من هستي. تازه! مگه من از تو خواستم كه نوشته من رو بخوني يا حرف من رو گوش كني. من دارم كار خودم رو مي كنم. مي دوني! من خيلي دوست دارم از فضاي رو در روبا عموم فاصله بگيرم و فقط مدام بنويسم.

ب.غ: از كي با پينك فلويد آشنا شديد؟
- فكر مي كنم سال 63 يا 64 بود، به ديوار برخورد كردم.

ب.غ: من فكر مي كنم قبل از انقلاب اين قدر شناخته شده نبود.

- خيلي كم مي شناختنش، بيشتر اليت مي شناخت.

ب.غ: بين جوانها اينقدر شناخته شده نبود.
- نه، اصلا

ن.ر: من فكر مي كنم كساني كه از جنس پينك فلويد بودند خيلي دوستشان داشتند.
- ببينيد! يك موج پاپ بود كه مانع ديدن راك درست و حسابي در زمان ما مي شد. راك هايي مثل پينك يا بيتلز يا رولينگ استونز يا داير استيرز. پاپ هايي مثل موسيقي عاشقانه ايتاليا. بعد كم كم سر و كله التون جان پيدا شد، يا تينا ترنر، قبل از اون داليدا و تام جونز بود با اون مدل مو و لباسهاي جواد. و بعد در سالهاي 1973 به بعد كت استيونز و دميس روسس. در حقيقت موسيقي هاي جذاب دوره ما تم عاشقانه داشت و نه اون خشم وخشونت و اعتراضي كه در راك و بخصوص پينك بود. از 1965 كه پينك شروع كرد تا كارهاي خيلي مهمش مثل ويش يو ور هير و روي تيره ماه تا ديوار كه همسن انقلاب هست فاصله اي نبود. و يادتون باشه كه سرعت وارد شدن موسيقي تا قبل از اينترنت به كشور خيلي كند بود، حتي قبل از انقلاب. از طرف ديگه موسيقي پاپ خارجي كه ما در ايران انتخاب مي كرديم بيشتر متاثر از موسيقي يوناني و ايتاليايي و لاو سانگها بود. من در سال 1984 با ديوار مواجه شدم و بعد عاشقانه اين موسيقي رو دوست داشتم و ازش تاثير اجتماعي شديد گرفتم تا اينكه اومد بالاي تاپ تن تمام زندگيم. بعدا سعي كردم اين رو تبديل كنم به فرهنگ. در مجله گزارش فيلم سال 1368 شماره 3 اون 16 صفحه معروف رو براي پينك فلويد گذاشتم.

خ.ن: بعدا تجديد چاپ شد.
- بله، چهار سال بعد. نوشته هاي ما در گزارش فيلم پر از علط و غلوط ترجمه بود. اما نفس چاپ كردن اين مطالب و عكسها فوق العاده بود.

ب.غ: با مشكلي مواجه نشديد؟
- اصلا، فقط اخراج شدم و اون مجله تغيير ماهوي داد. يادتون باشه زماني كه ما 16 صفحه پينك چاپ كرديم كميته به بچه هايي كه روي كلاسورشون اسم پينك نوشته شده بود گير مي داد. اين كار به يك موج تبديل شد، اما گزارش فيلم درب و داغون شد و خانم نوشابه اميري اومد و بعدا با اميري و اسدي اون ويژه نامه رو كامل تر كرديم و چهار سال بعد تجديد چاپ شد، البته ارشاد اعلام كرد كه فقط مي تونين پستي بفروشين، حتي روي دكه هم نرفت و بعدا هم كتاب پينك فلويد رو چاپ كردم. اولين بار سال 1369 حروفچيني شد و در سال 1380 چاپ شد. سرعتو حال مي كنين؟

ش.ب: راستي، يه سؤال. از امضا دادن حوصله تون سر نمي ره؟
- نه، اصلا

خ.ن: اگه مي ديدي تو پاتوق فرهنگي چه جوري كتابها رو امضا مي كرد اين حرفو نمي زدي.
- امضا دادن اصلا اذيتم نمي كنه، ولي يه چيزش واقعا بامزه هست. يه روز از ساعت 2 شروع كردم تا 5.30، توي نمايشگاه مطبوعات. وقتي تموم شد به يك جسد تبديل شده بودم، انگار سه تا تانك از روم رد شده. اون موقع تو آريا مي نوشتم. يه يادداشت كوچولو فكس كردم براي زهدي كه اينقدر خسته ام كه نمي تونم چيزي بنويسم. زهدي هم همون يادداشت رو چاپ كرد. اما ببين! اگر تو كتاب يه نويسنده رو بخوني و از اون كتاب خوشت بياد و بدي بهش امضا كنه، اين كار بدي نيست. نه غير اخلاقي يه، نه غير انساني، چيز خوبيه.

ش.ب: به نظرم هم خوبه، هم خوشايند.
- بدترين جايي كه امضا دادم توكنسرت دوبي بود. براي صد نفر امضا كردم.

{ خنده جمع }

ش.ب: همون كه يارو گفته بود شما راجر واترز هستين؟
- آره، سچه ايروني ها كاتالوگ ايند فلش رو مي آوردن و مي گفتن كنار عكس واترز امضا كن. منم امضا مي كردم. حتي براي كساني كه امضا كردن ديگران رو مسخره مي كردن، امضا دادم.

ن.ر: دوست داريد از كي امضا بگيريد؟
- ( بعد از كمي فكر كردن ) من ....... { با نجوا } راجر واترز

{ خنده جمع }

ش.ب: من ديويد گيلمور
- اين دو تا خيلي فرق نمي كنن، فقط اون يكي خوبه، اين يكي بده

{ خنده همگاني }

ش.ب: به نظر من گيلمور روح پينك فلويده، راجر واترز مغزشه.
- البته گيلمور گيتاريست بدي نيست

ش.ب: گيتار زدنش روح مي ده به اون آهنگها
- بله

ش.ب: الان دوباره خيلي آهنگهاش خشن شده.
- به نظر من اگر پينك فلويد بخواد يه گيتاريست خوب داشته باشه بايد حتما ديويد گيلمور رو استخدام كنه. چون بعضي وقتها به درد مي خوره.

ش.ب: آقاي نبوي! جدي نمي گيد!
ب.غ: در مورد همين كار جديدتون با سامان مقدم. فكر مي كنم يه كار جديدي باشه؟
- آره

ب.غ: خيلي دوست دارم بدونم چه نوع كاريه؟
- قرار نيست فعلا ملي بشه

ش.ب: اگه هم دوست ندارين پابليك بشه، خب خصوصي مي مونه.
- پس ضبط خاموش!

ش.ب: چشم

{ تق}

ش.ب: خب، چي مي گفتيم؟
- سامان مقدم و فيلمش

ب.غ: در مورد رل تون يه چيزي بگين.
- فيلم در مورد يه موسيقيدان هست كه اشتباها دعوت مي شه به ايران و در شرايطي قرار مي گيره كه به شخصيت خودش مربوط نيست و رفتارهايي انجام مي ده كه هر كسي يه جور تفسيرش مي كنه. اين طرح فيلمنامه هست.

ب.غ: من يه سري سؤال از شما مي كنم، تعدادي كلمه بي ربط. نظرتون رو بگين.
- باشه.

ب.غ: جردن
- ياد دور زدن ماشينها مي افتم.

ب.غ: مسعود كيميايي
- آدمي كه سالهاست مي خواد چيزي رو ثابت كنه و چيزهايي رو براي آدمهايي ثابت مي كنه كه اون چيزها براشون ثابت شده هست. آدمهايي از او سؤال مي كنن، اما او به آدمهاي ديگري جواب مي ده. به همين دليل عده اي هميشه او رو تحسين مي كنن و عده اي هميشه او رو نقد مي كنن. او جزو كارگرداناني هست كه دومين فيلمش بهترين فيلمش بود، قيصر و سالهاست كه يك موضوع رو تكرار مي كنه. قيصر! تمومش كن.

ش.ب: لمپن بازي
- شايد. البته طرح آخرين فيلمش رو شنيدم. بسيار زيبا بود.

ن.ر: كيميايي شخصيتها رو تو