July 08, 2002
weekly - editor

مصاحبه با نيوشا توکليان



مصاحبه با نيوشا توکليان بيشتر به يک گپ دوستانه شبيه بود. دختری با کفشهای کتانی قرمز، ظاهری ساده و صميمی و چشمهايی مصمم. با نيوشا مصاحبه کرديم چون عقيده داريم اين عکاس جوان روزنامه تعطيل شده نوروز که به خاطر عکسهايش از کوی دانشگاه و کردستان عراق مشهور شده يک چهره موفق جوان ايرانيست. جوانی که با وجود تمام مشکلات تلاش خودش را کرده، مبارزه کرده، و موفق شده.


بابک غفوری آذر: شروع به کار عکاسيت چه جوری بوده؟

نيوشا: خوب به هر حال هرکسی يه جوری وارد اون شغلی که داره می شه. من 17 سالم که بود و داشتم ديپلم عکاسی می گرفتم رفتم روزنامه زن و اونجا شروع به کار کردم. البته اونجا اول کار عکاسی نمی کردم. بيشتر تو کار تلفن و فکس و اين چيزا بودم. ولی هی عکس می گرفتم می رفتم بهشون نشون می دادم و کم کم خودمو تو سرويس عکس جا کردم.
 بابک: پس نفس کارت روزنامه نگاری بوده يه جورايی؟
يوشا: نه، اصلا! اين علاقه کم کم تو من به وجود اومد.

خسرو: خوب الان عکاسی برات مهمتره يا روزنامه نگاری؟
نيوشا: من هميشه برام عکاسی مهم تر بوده. يعنی خوب البته دوست داشتم عکسام تو روزنامه چاپ شه، ولی مهمتر برام عکسه.

خسرو: يعنی ترجيح ميدی مثلا يه نمايشگاه باشه عکسات اونجا باشه؟
نيوشا: آره هيچ فرقی نمی کنه. چه نمايشگاه باشه، چه روزنامه باشه. ولی خوب من کار خبری دوست دارم. برای همينه که تو روزنامه ها کار می کنم.

خسرو: کوی دانشگاه مثلا.
نيوشا: آره ولی خوب اونکه ديگه قديمی شده.

خسرو: خوب پس از 17 سالگی شروع کردی؟
نيوشا: آره البته عکس گرفتن رو از 16 سالگی شروع کردم.

خسرو: می شه چند سال؟
نيوشا: 17 سالگی تا الان که 21 سالمه ديگه!

خسرو: تو اين چهار سال به اون چيزی که می خواستی رسيدی؟
نيوشا: نه اصلا. انقدر عکاسی وسيعه که با اين چيزا، مخصوصا حالا اينجا، به اون چيزايی که می خوام نرسيدم. انقدر دست ما بسته است. آدم فکر می کنه چقدر ما کار انجام ميديم، ولی واقعا کسی کاری اينجا انجام نميده. انقدر رقابت اينجا پايينه که انگيزه ها پايينه. انقدر هيچکس هيچکاری اينجا انجام نميده کم کم رو آدم تاثير ميذاره. به هر حال رقابت خيلی مهمه. من دلم می خواد خيلی بهتر باشم.

بابک: رفتی ديدی کارها رو اونجا؟
نيوشا: آره. من نمايشگاه اونجا رفتم. يه نمايشگاهيه اونجا که همه عکاسا جمع می شن، عکاسای خبری هستن، Slide Show راه ميندازن، کاراشون رو می فروشن، عکاسای خبری خودشون رو به آژانسای خبری نشون ميدن. می گن مثلا ما اينجا زندگی می کنيم و براتون عکس می تونيم بگيريم. مثلا من رفتم با يه پروژه دانشگاهمون و چند تا عکس. واقعا خجالت می کشيدم عکسامو نشون بدم. اينقدر اينا اکتيون، مثلا در يک سال در حدود بيست تا پروژه انجام ميدن. شايدم بيشتر. تازه اونی که تنبل تره بيست تا پروژه انجام ميده. ولی من حالا اون پروژه کوی دانشگاه رو انجام دادم تا بيست سال ديگه ام کار ديگه ای انجام ندم بازم می گن اين همونی بود که پروژه کوی دانشگاه رو کار کرد. در صورتی که من اگه دوباره خودمو نشون ندم و کار جديد ارائه ندم آدما بايد کم کم منو فراموش کنن و بگن بابا اين کارش شانسی بوده. ولی وقتی آدم کارش تکرار بشه و دوباره پروژه جديدی انجام بده و اکتيو باشه به نظر من خيلی اهميت داره.

خسرو: از قاضی مرتضوی هم عکس گرفتی، مهمه!
نيوشا: آره مهمه!

نيما رسول زاده: تلاش نکردی با روزنامه ها و وب سايتهای خارجی کار بکنی؟
نيوشا: چرا. خيلی سعی کردم. يعنی همه سعی می کنن. هم خوب پول ميدن هم اونقدر برای عکس اهميت قائلن که تو ايران يک درصد اونم برای عکس اهميت قائل نيستن. مثلا همين 18 تير امسال، من و همکارم آقای کوثری رفتيم عکس گرفتيم، کلی اون وسط بوديم، اينور اونور رفتيم و کتک خورديم چون عکاس بايد قشنگ تو دل حادثه باشه. بعد اومديم روزنامه ديديم ساعت 9 شب صفحه ها بسته شده و روزنامه تعطيله. اما تو يه روزنامه خارجی که عکاسش رو می فرسته دنبال عکس تا عکاسشون عکساش رو نفرسته صفحه رو نمی بندن. يعنی عکاس اين احساس بهش دست ميده که چقدر الان عکسش و کارش مهمه. خوبم بهش پول ميدن. اما اينجا اگه خوبم نشده باشه اهميتی نمی دن چون مثلا صفحه رو می بندن و ميرن!

صنم دولتشاهی: حالا با اين چيزايی که گفتی اصلا دوست داری بری خارج زندگی کنی؟
نيوشا: نه اصلا. چون به هر حال من يه دختر جوون ايرانيم که اينجا زندگی می کنم و خيلی چيزا رو می فهمم که اگه يه دختر اروپايی يا ايرانی بياد اينجا نمی تونه خيلی بفهمه و تجربه کنه. من وقتی می خوام از دخترا، جوونا، خانومها، يا هر چيز ايرانی عکس بگيرم واقعا اون احساسشو دارم چون خودمم به هر حال موقعيتم يه جوری مثل اوناست و برای همينم عکسام حسی تر می شه. اما برای خارجيا يه خورده عجيب غريبه خيلی چيزا. فکر کنين اگه مثلا اون موقع در دوران طالبان يه دختر افغانی از خودش و خانواده اش عکس می گرفت، چقدر جالب می شد تا اينکه عکاس خارجی بياد. عکاس خارجی نمی تونه اونطوری بره تو دل ماجرا و از اين جور چيزا عکس بگيره. برای همين من اينجارو خيلی دوست دارم. ولی موقعيتهايی که اينجا هست واقعا هيچ چى نيست. ما بايد با اونور کار کنيم و رابطه پيدا کنيم تا يه کم شناخته بشيم. تا يه کم بهمون اهميت بدن. اينجا هيچکس برای آدما اهميت قائل نمی شه. هر کی هم اينجا موفق شده از اونطرف ازطرف مجله ها و روزنامه های خارجی ساپورت شده و اهميتش اينجا نشون داده شده. وگرنه روزنامه های اينجا هيچکاری برای ما نمی کنن.

صنم: خوب حالا پس می خوای چيکار کنی؟ از يه طرف می گی که اينجا برات جای پيشرفت نيست، ولی از اونطرف دوست داری اينجا زندگی کنی. اين تضاد رو می خوای باهاش چيکار کنی؟
نيوشا: من الان خبری کار می کنم. کم کم با اين جوی که داره پيش ميره و جوی که زياد به عکس خبری اهميت نمی دن آدم به اين فکر ميافته که خودش يه پروژه هايی رو که دوست داره شروع کنه راجع به ايران و کشورای ديگه. البته بگم آدمی که بخواد موفق باشه همه جا می تونه موفق باشه. البته اينجا موفق شدن خيلی سخته. ولی خوب می شه اينجا هم پيشرفت کرد و موفق شد.

صنم: مهم اينه که آدم به پوچی نرسه ولی.
نيوشا: دقيقا، اين مهمه. بعضی موقعها آدم ميرسه به پوچی اينجا. يه مدتی اينهمه کار می کنی و می بينی هيچ چی نيست. الان من بهترين عکسای دنيا رو هم بگيرم. الان بدم کجا چاپ کنم؟ من با هر روزنامه ای کار می کنم بسته می شه. يعنی هيچکاری نمی تونم بکنم. مى خوام برم تو خيابون هزار نفر ميريزن رو سر آدم که از چی و کجا می خوای عکس بگيری. عکاسی هم که اينجا همچين آزاد نيستش که. به آدم هی متلک می گن. آدم همش بايد حواسش باشه. مزاحم آدم می شن. هی دم به دقيقه از آدم کارت می خوان. اينجا به نظر شما می شه عکس گرفت؟

شيده بهمنيار: خوب تو به قوانين عکاسی آشنا هستی. اين سوال برای من پيش اومده بود که بعضی جاهايی که ما ميريم نمی ذارن عکس بگيريم و جلوشو می گيرن. می خوام بدونم اينا از نظر قانونی می تونن اينکارو بکنن؟
نيوشا: بهت بگم برای اينکه اينجا تو مملکت ما از عکس خيلی سواستفاده ها می شه. مثل اون باطبی بنده خدا که من هرروز به يادش می افتم که چرا بايد يه جوونی اينطوری بشه. اونقدر ازاين سواستفاده ها می کنن. مثلا تو تجمعات ميان يه سری عکس می گيرن و بعد اونايی که اونجا بودن رو می گيرن. خوب مردم می ترسن ديگه. توی رستوران رفتيم از زندگی معمولی عکس بگيريم می گن خانوم عکس نگير ممنوعه. برای چی؟

شيده: خوب واقعا ممنوع هست؟
نيوشا: خوب برات بگم اينا از اين می ترسن که مثلا من تو رستوران از يه خانوم بی حجاب عکس بگيرم و بعد برن در رستوران رو ببندن. می دونی اونقده از اينجور استفاده ها شده که می ترسن.

شيده: پس حق ندارن جلوتو بگيرن و نذارن عکس بگيری چون بالاخره مکان عموميه می تونی عکس بگيرى.
نيوشا: چرا می تونه جلوتو بگيره.

شيده: به هر حال غير قانونيه نمی تونه.
نيوشا: چرا می تونه چون اينجا به قانون کسی اهميت نمی ده! می تونه هلت بده دوربينتو بگيره نذاره عکس بگيری.

بابک: از اون تجمعهايی كه بودی بگو. اون حسا رو بگو. چون من چندتاشو بودم و اونقدر جو سنگين بوده که منی که آدم عادی هستم احساس نا امنی می کردم چه برسه به عکاس.
نيوشا: ببين برات بگم وقتی دوربين دست آدم مياد به آدم احساس جسارت ميده. يعنی عکاسای خبری وقتی دوربين دستشون ميگيرن احساس نمی کنن خودشونن و فقط يه دوربين. هر کاری می کنن که عکسشونو بگيرن و بفرستن برای چاپ. چون خودشونو نماينده ميليونها آدم ميدونن که نمی تونن برن اونجا. برای همين دوربين بهشون احساس جسارت ميده که برن عکس بگيرن.

بابک: هزينه ای هم داشته برات؟
نيوشا: هزينه داشته ولی اونقدر نبوده و چيز گفتنی نيست که آدم خودشو به خاطرش قهرمان کنه.

شيده: از کجا فهميدی که دوست داری اين کار عکاسی رو؟
نيوشا: اولين عکس من که روی روزنامه زن چاپ شد، اونقدر خوشحال شدم، اونقدر خوشحال شدم که فکر نکنم هيچوقت تو زندگيم اينقدر خوشحال شده باشم بابت چاپ شدن عکسم. بعد يه کم گذشت. من آخه يه آدم عجيبيم بعد از يه مدت که ميگذره می گم خوب که چی؟ که چی اينقدر خوشحالم؟ ديگه خوشحال نشدم اينقدر بابت اين موضوع. ولی دفعه اول يکی از بهترين موقعها بود.

شيده: نه اولين بار اصلا کی از دوربين خوشت اومد؟
نيوشا: خوب اولين باری که عکسم چاپ شد خيلی تشويق شدم. از اون موقع شروع کردم به بهتر عکاسی کردن. چون تا اون موقع اصلا عکاسی برام جدی نبود. ولی واقعا بعد از چاپ شدن اولين عکسم خيلی برام عکاسی جدی شد. تا اون موفع تو مدرسه می خواستم نمره بگيرم از عکسای دوستام استفاده می کردم، خودم نمی رفتم عکس بگيرم.

شيده: خوب پس چرا رشته عکاسی رو انتخاب کردی؟
نيوشا: من انسانی می خوندم. يه بار سر زنگ تفريح بود تو حياط مدرسه رو زمين نشسته بودم داشتم بچه ها رو نگاه می کردم، داشتم با خودم فکر می کردم تو اين 16 سالی که زندگی کردم چه کار مثبتی انجام دادم، ديدم واقعا هيچ کاری. يکدفعه يه احساس بدی بهم دست داد. نشستم با چند نفر مشورت کردم ببينم همين انسانی رو بخونم يا نه. آخه خيلی هم اهل يه جا نشستن و فقط درس خوندن نيستم. دوست دارم برم بگردم، تجربه کنم. اهل ثابت نشستن نيستم. ديدم فوقش دانشگاهم قبول شم، ليسانسم بگيرم و بعدش ازدواج کنم و بچه دار شم و... ! ميدونی من اصلا اهل اين چيزا نيستم. ديدم يه دوربينی هستش تو خونه ما يه گوشه افتاده هيچکسم ازش استفاده نمی کنه. دوربينو برداشتمو رفتم يه مدرسه ای که "کار و دانش" بود فقط. ديدم سفالگری داره، نقشه کشی داره، آشپزی داره، کامپيوتر داره. ديدم ميون وسايل اين رشته ها من دوربين رو دارم. برای همين رفتم رشته عکاسی و فيلمبرداری اسممو نوشتم.

شيده: تازه اون موقع هنوز خيلی دوست نداشتی اين رشته رو.
نيوشا: اصلا! تازه اون موقع گفتم برم راهمو پيدا کنم. البته از رشته انسانی بيشتر دوست داشتم.

نيما: حالا راجع به علاقه ات به عکاسی خبری هم ميگی؟ بعد از اينکه می گی اينهمه برات مشکل داشته چرا عکاسی خبری رو انتخاب کردی مثلا عکاسی سينما رو انتخاب نکردی؟
نيوشا: عکاسی سينما هم انجام ميدم. من برحسب اتفاق رفتم سراغ عکاسی خبری. چون اولين جايی که کار کردم روزنامه بود و از اونجا شروع شد. ولی من دوست دارم تو همه رشته ها عکاسی کنم. من عکاسی سينمايی به صورت حرفه ای کردم. عکاسی "من، ترانه 15 سال دارم" آقای صدر عاملی و "بچه های بد" آقای داود نژاد رو من انجام دادم. الان عکاسی دو تا فيلم ديگه بهم پيشنهاد شده. شايد اگه موقعيتش پيش بياد برم توشون کار کنم. يعنی من دوست ندارم فقط خبری کار کنم. ولی خبری رو از همه بيشتر دوست دارم. دوست دارم برم مسافرت از مردم ديگه عکس بگيرم بيارم به مردم کشورم نشون بدم. مثلا فکر می کنم جزو اولين عکاسايی که رفتن کردستان عراق من بودم. برای اينکه از کردستان عراق هيچ تصوری نداشتم. الان بگن پاريس تو ذهن شما برج ايفل مياد، شانزه ليزه مياد، هر کس برای خودش يه تصوری داره از هر جايی. من در مورد خيلی جاها تصوری داشتم ولی در مورد کردستان عراق هيچ تصوری نداشتم. می خواستم ببينم اونجا چه جوری بود. ديگه هرجوری بود خودمو رسوندم و عکس گرفتم و واقعا هم خوشحالم که رفتم. يعنی بعد از کوی دانشگاه تنها کاری که يه خورده سرش راضی شدم از خودم که يه قدمی برداشتم همين کردستان عراق بود.

شيده: استقبال شد ازش؟ ارائه دادی عکسا رو جايی اصلا؟
نيوشا: خيلی ازعکسامو اصلا به کسی نشون ندادم، يه سری شم چند جا چاپ شد و خوب هم استقبال شد ازشون. اما مهم اين بود که من خودم از خودم راضی شده بودم برای اين عکسا، وعکسامو خيلی دوست دارم.

نيما: سوال گيتا که نتونست بياد برای مصاحبه اين بود که اصلا اونجا چی ديدی، مخصوصا تصويری که از زنهای اونجا ديدی چه شکلی بود.
نيوشا: ببين کردستان خيلی عجيب بود. يعنی من اصلا فکر نمی کردم اينقدر عجيب باشه. يه جايی مثل سنندج رفتين؟ (مامان من کرده. به همين دليل سنندج خيلی رفتم. شايد يکی از دلايل علاقه ام به کردا اين هم باشه. عراق هم که رفته بودم چون زبونشون رو بلد بودم يه خورده کارم راحت تر بود.) کردستان عراق مثل سنندج می مونه. خيلی خاکستريه. مثل تهران می مونه. تهران رو ديدی بعضی روزا رنگ نداره؟ کردستان هم همينجوری بود. اصلا رنگ نديدم توش. شايد به خاطر فصلش بود. (شيده: چه فصلی بود؟ _ زمستون. شيده: پس سرد بود؟ _آره.) ولی من سياه سفيد می ديدم اونجا رو.

صنم: خوب از کردستان گفتی، از مشکلاتشم بگو. يعنی مشکلاتت چی بود اونجا که رفتی عکاسی؟
نيوشا: آره از اول که می خواستم برم يک نفر به من نگفت آفرين برو. همه جلوم وايسادن که خطرناکه، دختر می خواد بره کردستان عراق چيکار کنه، می گيرنت، می برنت! (شيده: تنها رفتی؟ _آره) منم گفتم بابا منم آدمم، يه کم بهم اعتماد به نفس بدين. نزنين تو ذوقم اينقد هی بگين نمی تونی. اونقد گفتن نمی تونی نمی تونی، که من هر جوری بود خودمو رسوندم که نشون بدم چرا يه خانوم نمی تونه. اتفاقا می تونه، بهترم می تونه. شايد اگه اينقد نمی گفتن نمی تونی نمی تونی من اونقدر پشتشو نمی گرفتم.

صنم: خوب حالا اصلا مشکلی برات پيش نيومد؟
نيوشا: مشکل که اصلا برام پيش نيومد.

پرستو دوکوهکی: به نسبت چی؟ با تو ايران می تونی مقايسه کنی؟ فکر کنم تو ايران بيشتر مشکل داشتی!
نيوشا: تو ايران مشکلات بيشتره! من اونجا عکاسی می کردم يک نفر نمی اومد سراغم حرفی بزنه، يه متلکی بگه. يکی از چيزايی که فکر می کنم خيلی بده برای خانومای عکاس اينجا فکر کنم اينه که متلک بشنوه. اصلا تمام افکار آدمو بهم می ريزه.

پرستو: از مشکلاتت بگو.
صنم: يه سری از مشکلات هست که هم برای خانوما هست هم برای آقايون. از مشکلات خانوما بگو.
نيوشا: بدترين مشکلی که برای خانومای عکاس هست اينه که تو خيابون دستشون باز نيست که عکاسی کنن. نمی دونم هر جا آدم می خواد بره يه "نمی تونی!" می گن. چه ربطی داره؟ عکاس عکاسه! خانوم و آقا نداره. بهترين خبرنگار دنيا زنه! چيزی نداره که کسی نمی تونه. اما اينجا چون مردای ايرانی فکر می کنن خيلی قويتر از خانومان فکر می کنن خانوما نمی تونن.

شيده: اينجام [مصاحبه] که نسبت خانوما چهار به سه هست و صحبتی نمی تونن آقايون بکنن!
پرستو: منم که فقط به همين منظور اومدم که نسبت چهار به سه بشه!

خانومها می خندن وآقايون حاضر در مصاحبه چيزی نمی گن!

خسرو: خيلی داره فمينيستی می شه.
نيوشا: نه من اتفاقا فمينيست نيستم، چون به نظر من خانوما اونقدر کامل هستن که احتياجی به دفاع ندارن.

بابک: چه جوری به عکاسی ...

شيده غش غش می خنده!

صنم: بحث رو عوض نکنين!

همه می خندن!

نيما: خيلی جالبه فکر می کنم هر چهار نفر شما که اينجا نشستين حرفای فمينيستی می زنين، ولی بعد هم می گين من فمينيست نيستم!

آقايون می خندن!

پرستو: من کاملا فمينيستم.
نيما: مرسی پرستو جون، اين جسارتت منو کشته!


نيوشا: من اصلا فمينيست نيستم. هميشه می گم خانوما احتياجی به حمايت ندارن. مگه انجمن حمايت از حيواناته!

پرستو: مگه فمينيسم اينو می گه؟

چون آقايون دارن خيلی می خندن جواب نيوشا مبهمه.

شيده: به نظر من چيز عادی بايد باشه.
نيوشا: واقعا بايد برابری باشه. هيچ فرقی بين يه خانوم و يه آقا نبايد باشه.

خسرو: تو مخالفی با فمينيسم؟
نيوشا: به هر حال عقيده هر کسی برای خودش محترمه، ولی من دوست ندارم فمينيست باشم.

شيده: تو با فمينيسم افراطی مخالفی؟
نيوشا: آره با افراطيش خيلی مخالفم.

صنم: آخه ورژنای فمينيستی متفاوتی داريم. يه عده خيلی افراطين و اصلا مرد هيچ چی. ولی يه عده شون به برابری زن و مرد اعتقاد دارن.
نيوشا: آره، برای من مهم اون برابريشه. مثلا تو ماجرای کوی دانشگاه، اينهمه عکاسی کردن همه، اما تا يه دختر رفت عکاسی کنه تو بوق و کرنا کردنش. چرا؟ اينهمه خانوم رفتن عکس گرفتن. تا يه خانومی يه کاری می کنه اگزجره می کنن. در صورتی که به نظر من واقعا بايد برابر باشن.

صنم: ولی خوب يه خورده خوشت نمياد از اين مساله که ميری قاطی مردا، پوزشونو می زنی مثلا؟!
نيوشا: ببين از اين رقابتا پيش مياد ولی من می گم عکس هر کسی بهتر باشه لياقت اونه که پيشرفت کنه. ولی من فکر می کنم تو ايران خانوما رو از يه ور خيلی محدود می کنن، از يه ورم انقد تو خيابون اذيت می کنن آدمو که ديگه واقعا تو خيابون اصلا نمی رم عکس بگيرم.

پرستو: نيوشا، از يه فضاهايی مثل قهوه خونه تا حالا دلت نخواسته عکس بگيری؟ يه جاهايی که خيلی مردونه است.
نيوشا: آره بابا! اصلا مشکلی هم نداشتم تو اين جور جاها. اينجور جاها من مشکلی نداشتم، ولی مثلا تو فضاهای شهری خيلی مشکل داشتم. برای آقاها راحتتره که از اين جور جاها عکس بگيرن. ولی تو اينجا مثلا آقاهه از ته خيابون يه خانوم می بينه که دوربين دستشه يه چيزی می گه. کله شو تا اينجا (با دست نشون ميده تا کجا!) ازماشين مياره بيرون و يه چيزی می گه.

نيما: مثلا کلشو می کنه رو به دوربين می گه (با لهجه ...) آبجی از اين عروس مام يی عکس بيجير!!

هر هر می خنديم. معلوم نيست کی داره چی ميگه. فقط کلمه قرمز جيگری مفهومه که شيده می گه!

صنم: حالا در راستای بحث شيرين فمينيسم، می خواستم بپرسم که تو به هر حال يه دختری که موفق شدی. به نظر تو اين موفقيت تاثير داشته تو اينکه ديد مردا نسبت به زنا عوض بشه، لااقل تو رشته خودت؟
نيوشا: آره، واقعا. مثلا می دونی زمانی که عکاسی رو شروع کردم يکی از جوونترينها بودم. ولی در حد خودم نمی گم موفقترين، ولی به هر حال پيشرفت کرده بودم چون پشتکار داشتم و خيلی جدی گرفته بودم کارمو. بعد از من خيلی دختر عکاس زياد شد. اون اول شايد سه چهار نفر بودن. ولی الان تو هر روزنامه ای يه خانوم عکاس داره کار می کنه، خيلی خوب شده.

پرستو: بچه ها می شه فضای سوالا رو عوض کنيم؟
نيما: گندش دراومد ديگه!

خسرو: حالا نظرت راجع به فيلم دو زن چيه؟!

نيوشا: من خيلی خوشم اومد.

پرستو: نيوشا برای آينده ات چه برنامه ای داری؟ آينده منظورم چشم اندازيه که جلوی روت می بينی
.
نيوشا: ببين يه چيزی که هميشه منو اينجا اذيت می کنه اينه که آدم هيچ موقع نمی تونه برای خودش برنامه ريزی کنه. (شيده: قابل پيش بينی نيست) واقعا هيچ موقع. يعنی من از خواب که بلند می شم فقط واسه امروزم تصميم می گيرم. امروز خدا کنه تا آخرش خوب پيش بره. برای اينکه واقعا يه کار ثابتی هيچ موقع نداشتم. کارم اين بوده هر روز صبح زنگ بزنم چک کنم ببينم امروز سر کار برم؟ روزنامه امون رو نبستن؟! اين خيلی بده. و واقعا اين لطمه ميزنه به پيشرفت آدم، کار آدم. که آدم هيچ هدفی برای آينده اش نداشته باشه که اين يکی از بدترين چيزاست برای جوونای ما. که الان هممونم همينطوری هستيم. يعنی واقعا هممون. الان به شماها هم همين فردا می تونن بگن اين چيه؟ برين سايتتون رو از فردا در نيارين. يعنی واقعا می تونن. در صورتی که شما با عشق کار می کنين بدون اينکه يه قرون پول در بيارين.

شيده: اينو bold کنين!
(اوامر انجام می شه!)

می خندن همه.


خسرو: به جز روزنامه زن تو روزنامه ديگه ای هم سابق کار کردی؟

نيوشا: آره من تو همه روزنامه ها تقريبا کار کردم.

خسرو: يعنی به طور رسمی کار کردی؟ تلخی بسته شدن روزنامه رو چشيدی؟
نيوشا: من از روزنامه زن شروع کردم. تو روزنامه های ديگه هم ثابت بودم. بدترين روزنامه ای که وقعا ناراحت شدم بستنش روزنامه نشاط بود.

پرستو: چرا؟ چه جوری بود؟

نيوشا: برای اينکه ببين عکسام اونجا چاپ می شد، اونجا می دونی... واقعا تا يه هفته گيج و منگ بودم و حالم بد بود.

خسرو: چه روزنامه هايی بودی؟

نيوشا: بعد از اون من گزارش روز رفتم، بعد نشاط، عصر آزادگان، هم ميهن، نوروز. مجله هم بودم. چلچراغم عکس ميدم بهشون.

خسرو: همراه با نوروز جای ديگه هم کار می کردی؟

نيوشا: نه.

نيوشا: مثلا يه عکاس خارجی، واسه خودش می گه که باشه ميره با يه روزنامه ای، مجله ای، آژانسی قرارداد می بنده و ميگه ميرم اينجا و اونجا و از سوژه هايی که بگين عکس می گيرم. اين تا يه سال واقعا خيالش راحته که هم تامين ماليه، هم عکسش يه جا چاپ ميشه و به عکسش اهميت ميدن. از ايران پا ميشه ميره افغانستان، از اونجا ميره پاکستان، از اونجا ميره هند، همينجوری واسه خودش تو يکسال همه کشورای يه منطقه رو ميگرده ازسوژه هايی که به موضوعش می خوره عکس می گيره. ديگه آدم چی می خواد؟ ولی مال ما مثلا می گن يه پرتره از فلانی بگير. ده بار بايد چک کنيم که بريم. نريم. حالا واسه يه پرتره که دو قدم ماست و آدم اطمينانی نداره که بره عکس بگيره بعد روزنامه اش... ميدونی يه جوريه اوضاع.

شيده: قمر در عقربه.

نيوشا: آره.

خسرو: روی عکاسی رنگی، يه سری تک نگاری داری. نمی دونم تو عکاسی چی می گن بهش. يه سری عکسای رنگی داری که با سايه کار کردی. مثل عکسی که از هانيه توسلی گرفتی تو چلچراغ. تعدادشون زياده؟

نيوشا: نه زياد نيست.

خسرو: چون اينجور کارا رو عکاسای ايرانی ميان سياه سفيد ميگيرن که جلوه داشته باشه، يا سعی می کنن يه جايی بگيرن، نور مثلا خيلی رو عکس نباشه. کارايی که من ديدم از تو خيلی کار نويی بود به نسبت کارای ايرانی. اينا به چه صورته؟ خودت دوست داری اينطوری؟
نيوشا: خودم دوست دارم. ولی من تو عکاسی خيلی عکسای کج و کوله و دفرمه که مثلا دستو اونجور می کنن از زير، دوست ندارم. مثلا بگن يه پرتره بگير از يکی، می گردم يه نور خوشگلی رو صورتش پيدا می کنم و ازش عکس می گيرم. من عکس ساده دوست دارم. ساده ولی يه حرفی برای گفتن داشته باشه. جذاب باشه. خيلی اگزجره تو عکسو دوست ندارم. تو اون عکسم سايه خود هانيه بود. از وسط رو سايه خودش افتاده بود.

پرستو: نيوشا تو عکاسی تا حالا با سوژه عکسات مشکلی پيدا کردی؟ دلت بخواد يه فرمی بهشون بدی؟ آدمای بداخلاقی باشن.
خسرو:مثلا بگن عکسمو بد انداختی؟

نيوشا: نه. ولی يکی از چيزايی که ماها شانس داريم اينه که ماها جوونيم. وقتی يکی زنگ ميزنه می گه خانوم توکليان داره مياد پيش خودشون فکر می کنن خانوم توکليان چندسالشه! سی سالشه، سی و پنح سالشه! در ميزنم ميرم تو. يه دفعه اونا منو اينجوری می بينن گاردشونو ميذارن کنار. بعدشم من خودمونی هستم و راحت صحبت می کنم. هيچ فرقی نمی کنه برام رئيس جمهور باشه يا سوپور شهرداری. همونجوری که با رئيس جمهور حرف می زنم با يه کارگرم حرف می زنم. چون به نظرم آدما همه با هم برابرن.

شيده: حالا گفتی رئيس جمهور، اون عکسه ماجراش چيه؟

نيوشا: آره. آقای خاتمی تو نمايشگاه کتاب بود. من يه دوربين کوچيک قراضه مينولتا داشتم. فقط يه دونه لنز نرمال داشتم که هر عکسی می خواستم بگيرم بايد می رفتم وسط ماجرا. يه تله نداشتم که از دور وايسم عکس بگيرم. اتفاقا عکسای کوی دانشگاهمم با همون گرفتم.

شيده: وای! خيلی در صحنه بودی!

نيوشا: آره خيلی در صحنه بودم! بعد من ميرفتم جلو بادی گاردای آقای خاتمی هی منو هل ميدادن، هی من ده متر ميافتادم اونورتر! منم دوباره ميرفتم!

خنده همه.


نيوشا: آخر سر آقای خاتمی از اون بالای ماشين ديد هی دارن منو هل ميدن نمی ذارن بيام جلو. گفت بابا بذارين بياد ولش کنين. رفتم جلو، ذوق زده شده بودم. آقای خاتمی هم به من اينجوری کرد (با دست نشون ميده چه جوری و ما غش غش می خنديم!) براش جالب بود که من اينهمه در تلاش بودم بيام جلو. بادی گاردا همه اينجوری (ابروهاش رو اخم آلو می کنه) اخم کرده بودن و آقای خاتمی اونجوری کرد و منم اون عکسه رو گرفتم.

بابک: چی شد وارد سينما شدی؟

نيوشا: اولين فيلمي که کار کردم خيلي برام خوب بود و با بچه هاي گروه خيلي خوب و صميمي بوديم و رابطه ها عالي بودن و همه چيز سر جاش بود، انقدر تجربه خوبي بود فيلم بچه هاي بد که بعدش کار دوم رو هم قبول کردم و اونم خوب بود.

بابک: الان گفتي پيشنهادات از کيان؟

نيوشا: پيشنهادا خوبن اما من چون دارم ميرم مسافرت تا مهر نمي تونم کاري قبول کنم و هر دوتا فيلم هم دارن شروع ميشن! کارها يکي از سامان مقدمه و ...

خسرو: مکث؟

نيوشا: آره مکث و يکي هم ناف.

صنم: چطور عکاسي فيلم رو شروع کردي؟

نيوشا: روزنامه آزادگان رو بسته بودن و آقاي داوود نژاد عکسهاي منو ديده بودن، پيشنهاد کردن و کار رو شروع کرديم.

بابک: مثل اينکه عکاسهاى فيلم نهايت کارشون اينه که برسن به فيلمبردارى، يعني اين اتفاق داره زياد ميافته و به اون سمت ميرن،‌ مثل عزيز ساعتي و يا رضا مهاجر ...

نيوشا: يا آقاى کلارى.

بابک: آره، خودت هنوز به اين حس نرسيدى؟

نيوشا: نه من هنوز نرسيدم، براي اينکه عکس چيز ديگه ايه. يک فريم فيلم حدود ۲۴ فريم عکسه، يعني اينکه ۲۴ عکس رو کنار هم بذارى يه فريم فيلم در مياد. به خاطر همين عکس به نظر خيلى ... چطور بگم؟ مثلا من الان مي خوام عکس شيده رو بگيرم، همينطورى که نشسته و پاشو تکون ميده، همين بي حوصلگيشو عکس بگيرم. با فيلم راحت ميشه نشون داد بى حوصلگيشو، با حرکت پاهاش. اما تو عکس انقدر آدم بايد فکر کنه که حالا شيده رو چطورى نشون بدم که توى عکس مشخص باشه حوصله اش سر رفته! به نظر من عکس خلاقيتش بيشتره. فيلم هم خوبه ها، اما من علاقه آنچنانى ندارم.

خسرو: يعني هيچ وقت وسوسه نشدى برى پشت دوربين فيلم بردارى وايسى؟

نيوشا: نه! من فيلم بردارى هم کردم، مدرسه که مى رفتم يه فيلم کوتاه ساختم در مورد شغل کاذب خانمها. دستفروش، قرآن کوچولو فروش، ميرفتن تعاونى گوشت مى خريدن و بيرون يه کم گرونتر مى فروختن، از اين جور کارها.

خسرو: مثلا کار در خانه عفاف!


خنده جمع


شيده: نه اون شغل اصليه اينا در کنار اونه!


خنده جمع


شيده: حالا نظرت در مورد کاپوچينو چيه؟

نيوشا: من ديروز که براى اولين بار ديدم خيلى خوشم اومد. خيلى حرفه ايه.

صنم: با ما همکارى مي کنى، عکس بدی؟

نيوشا: حتما حتما.

شيده: مى دونى که در راه خداست؟! فى سبيل الله!


خنده جمع


نيوشا: من بيشتر کارهام در راه خداست! تمام اينايى که گرفتم در راه خداست. اشکالى نداره ايشالا شايد يه روز هم ما پولدار شديم!

جمع: ايشالا!
(خنده جمع)

بابک: از عکاسهايى که دارن با آژانسهاى خبرى کار ميکنن بگو. چطور شد که به اينجا رسيدن و خودت چي؟ نمي خواى به يه چنين جايى برسى؟ پيشنهاد داشتى؟

نيوشا: خب آره خيلي خوشم مياد باهاشون کار کنم ولي پيشنهاد اونجور جدى نداشتم. براى اينکه شايد خيلى جدى نگيرن. ولي يه خانمى به نام هنگامه فهيمى داره با خبرگزارى فرانسه کار مي کنه و کارهاشم خيلى خوب هستن. ميدونى خواستن توانستنه، ولى من خيلي دوست ندارم تو آژانس کار کنم، بيشتر دلم مي خواد بهم پروژه بدن و وقت بدن و بگن تو همين ايران مثلا يه ماه وقت دارى از اين موضوع عکس بگيرى. اول دوست دارم برم کشورهاى ديگه يه کم عکس بگيرم و يه کم کتاب بخونم در موردشو در مورد مردمش بدونم، نه اينکه شرتى هر اتفاقى ميافته بپرم برم عکس بگيرم، خوب هم از آب در نيومد، در نيومد! اينطورى دوست ندارم. يعنى تو عکاسى آدم انقدر بايد بخونه، يعني کسي که عکاسي مي کنه بايد خيلي دانا باشه وگرنه عکاس خوبي نميشه. عکاسهاي موفق هم همه فوق العاده اهل کتاب و مطالعه و تحقيق و اين جور چيزان. مثلا يه کاري که بيشتر عکاسان ايروني انجام نمي دن تحقيقه. اصلا برامون جا نيوفتاده، ولي عکاس خارجي ميآد مثلا مي خواد در مورد ايران عکاسي کنه رفته از ۱۰۰ سال پيش ايران و مردمش خونده، تاريخ ايران رو خونده و بعد اومده اينجا. ولي مثلا يکي مثل منو که مي خوان بفرستن با خودم مي گم بشينم بخونم، نخونم و بعد هم با خودم مي گم عکاسي فقط اينه که آدم لحظه ها رو شکار کنه و از زاويه خوب عکس بگيره، همين!

خسرو: اين يه جورايي مدينه فاضله نيوشا توکليانه ديگه؟ اين جور کار کردن منظورمه.

نيوشا: تقريبا! به خودم بستگي داره، بايد بيشتر مطالعه کنم و بيشتر بخونم.

خسرو: يعني اينطور عکاسي فقط تو خارج هست و تو ايران نيست؟

نيوشا: نه! تو ايران هم هست، کسي نيومده جلومونو بگيره بگه کتاب نخونين، ما خودمون نمي خونيم!

خسرو: نه. اين روند که مثلا مجله اي اين امکانات رو در اختيار بذاره تو ايران هست؟

نيوشا: تو ايران واقعا نيست، براي اينکه روزنامه ها چيزي ندارن بنده خداها!

خسرو: برنامه ريزي دو ماهه بکنن، ماه دوم تعطيلن!

نيوشا: دقيقا!

صنم: چکار مي کني براي up-to-date کردن خودت؟

نيوشا: خب براي عکاسي آدم يه دوربين داشته باشه کافيه. من يکي از مهمترين کارهايي که دارم ميکنم اينه که دارم زبان مي خونم، زبان واقعا مهمه. الآن عکاسا حتما بايد حداقل ۲ يا ۳ زبان بلد باشن. براي بعدها که آدم در تماس با بقيه هست. الآن دارم انگليسي مي خونم و تموم که شد مي خوام عربي بخونم. براي اينکه فارسي که بلدم عربي رو خيلي زودتر ياد مي گيرم و راحتتره و الآن بيشتر خاور ميانه عربي حرف مي زنن. کتاب مي خونم، عکس هام رو اسکن مي کنم و مي خوام يه آرشيو خيلي خوب داشته باشم ازشون و بعد ... ولي عکاسي رو هم حتما مي کنم، حتي يه عکس هم شده در روز مي گيرم که دستم خشک نشه، ‌من يه مدت عکاسي نمي کردم و بيکار بودم. پادويي بابام رو مي کردم تو اين شرکت، چکهاشو مي بردم اين ور اون ور! (خنده جمع) و واقعا بعد از يه مدتي که دوربين گرفتم دستم عکس بگيرم، ديدم نمي تونم! اصلا دست و دلم به عکاسي نمي رفت.

بابک: خب نيوشا حالا تو به عنوان يه دختري که تو جامعه ما تو عکاسي موفق بوده احساستو در مورد جوانان بگو.

نيوشا: اينکه مي بينم تمام دوستام دارن از ايران ميرن برام خيلي ناراحت کننده است. دوستاي بچگيم که مثل خواهر برادرم هستن به خاطر اينکه آينده اي ندارن ميرن. تو کشور ما همه چيز سياسيه و ما جوونها رو تو خيابون اذيت مي کنن چون موقعيت سياسي اينطور ايجاب مي کنه يا چه مي دونم عکاسها و خبرنگارها رو هم به همين خاطر اذيت مي کنن. خيلي ناراحت ميشم هر کي رو مي بينم همين برنامه است، ‌دوستاي صميميم ميگن رفتيم سفارت کانادا، بلغارستان، دوبي ... نشستم فکر کردم که چطور اينو با عکس نشون بدم. تحقيق کردم، مشورت کردم و ديدم ميرن ترکيه و قاچاق ميرن يونان و بعدشم کشور هاي اروپايي و انگليس بخصوص. خيلي ايرانيها و عراقيها توي تونل مانش دستگير ميشن و يا ميميرن. ويزاي انگليس گرفتن خيلي سخته و اينام ميدوان کنار قطار و خودشونو ميندازن طرفش که بگيرنش و باهاش برن و خيليها همينطوري کشته ميشن. اونجا که نمي تونستم برم پس به اين فکر افتادم که نزديکترين جايي که ميشه رفت ترکيه است و حالا به زودي اين داستان تو تهران اونيو منتشر ميشه. سوار قطار شدم. شنيده بودم هواپيما گرونه و تو اتوبوس هم خيلي گير ميدن به پاس و سخت ميگيرن،‌ پس بهترين راه همين قطاره. ۴ روز تو راه بوديم و من با دو تا آقاي جوون و يه آقاي مسن بودم. ازشون عکاسي کردم. يکي داشت ميرفت که يه دختر که دوست آمريکايي برادرش بود بياد و عروسي کنن که بتونه ويزا بگيره. يکي ديگه هم ميخواست با دوستاش سوار قايق بادي بشن و برن يونان!

شيده: واي! اينا بيشترشون تو راه ميميرن.

نيوشا: آره بيشترشون ميميرن. خلاصه تو ترکيه هم کارشون رو دورادور دنبال کردم. بيشتر ايرونيا تو خياطيها کار ميکنن. چون مهلت اقامتشون تو ترکيه تموم ميشه و کار کردنشون غير قانونيه بيشتر تو خياطيها هستن. خب ترکيه خيلي تو کار لباس احتياج به نيرو داره و ايرونيا هم ارزون هستن و نمي تونن جايي کار کنن. جاهاي وحشتناکي زندگي مي کردن. يه خونه داشتن ۱۵ تا جوون که نصف سقفش نبود و ديوار نداشت! واقعا چه جوري بهتون بگم،‌ يکي از بدترين چيزايي بود که تو عمرم ديدم. يه مشت جوون که دارن به بدترين وضع به چه خفت و خواري تو ترکيه زندگي مي کنن. حقوقشون رو نمي دادن و اگه اعتراض مي کردن صاحب کار ميگفت: برين گم شين بيرون، اينجا دارين غير قانوني کار مي کنين، حقوق هم مي خواين؟ اجاره خونه هم که بايد ميدادن در صورتيکه اقلا بايد براشون يه سقف ميزدن ولي وقتي اعتراض مي کردن به صاحب خونه، مي گفت: ميندازمتون بيرون ها! واقعا خواري و خفته! چرا جوونهاي ايروني به اين وضعيت ميوفتن؟ چون اينجا آينده ندارن. حاضرن برن اونجا انقدر زجر بکشن ولي اينجا يه شغل درست حسابي نداشته باشن چون هيچي از آيندشونو نمي تونن پيش بيني کنن. مي پرسيدم آخه چرا، مي گفتن واقعا تو ايران ديگه نمي تونيم نفس بکشيم. بعضيها رو تو مهمونيها گرفته بودن و کتک زده بودن، اونام حاضر بودن برن تو دريا بميرن اما ايران برنگردن. ميگن ميتونيم اينجا بريم بيرون و راحت بگيم و بخنديم، راه بريم! خلاصه اينطور فکر مي کنن. بعضيا سربازي رفته بودن و افسرده شده بودن. عين يه بازيه. مثل رفتار ايرونيا با افغانها تو ايران!

نيما: يکي از چيزايي که بچه هاي جوون رو با وجود سن کمشون کمک مي کنه تکنولوژيه. حالا در رشته کاري شما اين مي تونه تو دو field مختلف باشه، مي خواستم ببينم رابطه تو با اين مسأله چطوره و نظرت چيه. اوليش ...

نيوشا: ببين من واقعا از کامپيوتر بدم ميومد ولي ديدم اگه ياد نگيرم نمي تونم عکاسي کنم! الان مجلمون دو کوچه اون طرف تره، مي خوام عکس ببرم بدم ميگن نيار، اي ميل کن! يعني واقعا همه چيز با کامپيوتر شده.

نيما: خب نظرت راجع به اولين field که گفتم يعني عکاسي ديجيتال چيه؟

نيوشا: خيلي عکاسي ديجيتال رو دوست ندارم، يعني واقعا دوست ندارم. اون عکس سياه و سفيدي که آدم با دست خودش چاپ مي کنه برام خيلي قشنگتره. اما الآن موقعيت يه جوري شده که بعضي جاها بايد فقط با عکاسي ديجيتال کار کني، چون الان عکس زودتر از خبر ميره رو سايت! مثلا تو خبرگزاري مي بينيم که هنوز برنگشتيم که عکسها رو سايتن! هر کس کارش زودتر تموم شه کارش جلوتره.

نيما: و دومي وب سايته. نمي خواي براي خودت يه وب سايت شخصي درست کني؟

نيوشا: چرا اتفاقا دقيقا! چونکه مثلا يکي مي خواد عکسهاي منو ببينه، حالا هر کي، مثلا عموم کار منو اونور دنيا ببينه، سخته چاپشون کنم و پست کنم که آيا برسه يا نرسه. اما مي تونم در عوض بهش آدرس بدم بگم عمو جان برو عکسهاي منو تو اين سايت ببين! حالا ميگم عمو جان، چون اگه يه وقت بگم خبرگزاريهاي خارجي فوري ميگن اين مي خواد جاسوسي کنه!!!

خنده جمع


نيما: سوالي که از اول مي خواستم بپرسم و يادم رفت اينه که آدمي که ميره کردستان و مي خواد اون طور زندگي رو ببينه و هميشه کنجکاوي مي کنه، براش جالب هست که مثلا بره يه جايي مثل فلسطين رو ببينه و عکاسي کنه؟

نيوشا: خيلي! يعني راستش من يه کم تو کار عکاسي بعضي موقعها واقعا حسوديم ميشه که هيچ کاري نمي تونم انجام بدم! براي اينکه تو اخبار مي بينم که جنگه و فلسطين و اسراييل و نوار غزه پر از خبرنگارن و اونوقت من اينطوري نشستم جلوي تلويزيون و با خودم ميگم نگاه کن اونا دارن اونجا چکار مي کنن و من دارم چکار ميکنم اينجا!!! خيلي حسوديم ميشه، حسودي که نيست! دلم ميخواد منم اونجا باشم(مکث و بعد با يواشکي) حسوديم هست!!

خنده جمع


صنم: ۷۵ تا سوال ازت پرسيديم!

نيوشا: خيلياش حذف ميشه ديگه، ‌نه؟

صنم: نه! فکر نکنم!

خنده جمع


نيما: اون تيکه خاتميش خيلي خوب بود، آقاي خاتمي اومد از من امضا گرفت!!


خنده جمع


نيوشا: اذيت نکنين ديگه بچه ها! با يه جا مصاحبه کردم، وقتي خوندم گفتم هيچ وقت فکر نمي کردم انقدر مسخره حرف زده باشم!! از اون به بعد گفتم ديگه مصاحبه نمي کنم. چون دوست دارم خودموني باشم و دماغم رو اينطوري بالا نگيرم که آره بابا من فلان من بيسار.. برو بابا جمعش کن!!

خسرو: ولي اون مصاحبه خوبي بود.

نيوشا: خب آره فقط خيلي خودموني بود. مامانم گفت تورو قرآن نگاه کن، مردم الان با خودشون ميگن اين دختر خل و چله!!

همه می خندن


بابک: دوست داشتي چه سوالي ازت بپرسيم؟

نيوشا: همينايي که پرسيدين خوب بود.

نيما: فکر مي کني اصلي ترين رقيبت تو ايران کيه؟ ‌البته گفتي تو ايران خيلي کمه اما کسي که خودت کارش رو قبول داشته باشي.

نيوشا: تو عکاسي خبري؟ خب اين رو رقيب خودم نمي دونم و کارهاش رو دوست دارم چونکه کارش خوبه و جاي خوبي هم کار مي کنه و هميشه تو صحنه است،‌ خانم هنگامه فهيمي که از دوستاي خودمم هست اما کارهاشم دوست دارم.

شيده: راستي وبلاگ مي خوني؟ اگه آره مال کي؟

نيوشا: آره مثلا ديروز اولين بارم بود که حوصله ام کاملا سر رفته بود، با خودم گفتم چقدر شام برم بيرون روز به روز دارم چاقتر ميشم! چقدر برم کافي شاپ و تو اين بي پولي پولم رو حروم کنم، خلاصه جمعه شب رفتم پاي کامپيوتر اي ميلهام رو چک کردم و گفتم ببينم اين پندار که هر دفعه ما مي ريم تو اينترنت اونم هست کيه!

(خنده شديد جمع!)


نيوشا: گفتم ببينم اينا چي هستن و اتفاقا آدرس کاپوچينو رو هم اون بهم داد، ولي وبلاگها رو راستش رو بخواين بلد نيستم چطوري بايد باز کنم!

شيده: آدرسهاي مختلف و اسمهاي متفاوت داره. مي توني بري تو وبلاگ حسين درخشان از تو گويا،‌ کليک کني رو ليست وبلاگهاي فارسي باز ميشه و مي توني انتخاب کني.


خسرو: آخرين سوال. وقتي مرتضوي از دادگاه بيرونت کرد چه احساسي داشتي؟

نيوشا: من والا احساسي نداشتم، يه ذره برام خنده دار بود!

شيده: چون عکس گرفتي انداختنت بيرون؟

نيوشا: آره خواهش کردن کسي عکس نگيره ولي خب عکاسها مي دوني که شيطونن!

خسرو: فکر کنم تنها کسي بودي که بهش اينطوري گفتن از دادگاه بره بيرون!

نيوشا: آره عکس گرفتم و عصباني شدن و منو انداختن بيرون!

بابک: خب مرسي از وقتی که گذاشتی ...
نيوشا: مرسي و اميدوارم موفق باشين.