April 09, 2002
weekly - editor

مرد تنها!... سفر بخير


بيست و پنج سالگی... بيست و پنج سالگی آغاز کار خواننده ای بود که الگوی کسانی شد که بعدها، يعنی امروز، بزرگانی نامدار شدند. رفاقت، عشق، علاقه و خلاصه دلايل مختلف موجب شد که او سلطان يا همان King of Pop موسيقی ما شود...

فرهاد مهراد در سال 1322 چشم به جهان گشود. طبق روال آن روزگاران او با گيتار خود و گروه کوچکی که با دوستانش ساخته بود شروع به کار کرد. در آن زمان موسيقی پاپ چندان شکلی در ايران نداشت. البته، انوشيروان روحانی، عارف، ويگن و چند نفر ديگر در اين زمينه شناخته شده بودند اما بقيه اهنگهای روز اروپا و آمريکا را بعد از پخش از راديو سريعا در برنامه هايشان اجرا می کردند.

زمانه زمانه بيتلها بود، ريچارلز بود و سانتانا. گل کرده بودند و گروههای ايرانی سعی در اجرای آنها داشتند و فرهاد هم از اين قاعده مستثنا نبود. اما، "اعجوبه ها" و "بلک کتز" اوج کار فرهاد می شود، فرهاد به عضويت گروه بلک کتز در ميايد، خواننده اول گروه می شود و بعد از چند سال ابی، شهرام شب پره و چند نفر ديگر به اين گروه اضافه می شوند. حضور اسفنديار منفرد زاده در گروه ديگر رقيب يعنی اعجوبه ها باعث شد فرهاد از بلک کتز جدا شود و به آن گروه بپيوندد. اعجوبه ها و فرهاد به همراه هم به اوج می رسند، فرهاد به همراه احمد شاملو و اسفنديار منفرد زاده کار خود را با شبانه 1 و شبانه 2 آغاز می کند و بعد فرهاد مثلث به ياد ماندنی شهيار، منفردزاده و خودش را ايجاد می کند.

"جمعه" سرآغاز ترانه می شود، فريدون فروغی به خاطر علاقه به فرهاد در سبک او شروع به خواندن می کند. داريوش و بقيه هم به نوعی از کار فرهاد برداشت می کنند. تورج شعبانخانی از دوستان قديمی فرهاد می گويد: "امکان ندارد کسی از اهالی موسيقی آن زمان بيايد و بگويد موسيقی فرهاد و گروهش بر او تاثيرگذار نبوده. موسيقی فرهاد بر ماهيت موسيقی ما تاثير گذاشت. " جمعه و چند آهنگ ديگر را برای فيلمهايی چون "خداحافظ رفيق" و "گوزنها" اجرا می كند و او محبوبتر می شود. همزمان با انقلاب چندسالی را در خارج از ايران می گذراند اما بعد از انقلاب به ايران ميايد و ديگر بر نمی گردد.

خواب در بيداری آلبوم بعدی فرهاد می شود ولی همه "جمعه" را می خواهند. "برف" هم تکرار "خواب در بيداری" است. عده ای فرهاد را محکوم می کنند و انتقادها شروع می شود تا اينکه او در ايران و کانادا کنسرت برگزار می کند. اما بيماری او _ هپاتيت سی_ ديگر صدای خواننده را گرفته، او نمی تواند. اين بيماری باعث می شود او نتواند برای فيلم "گل يخ" کيومرث پوراحمد خود را آماده کند و ...

مرد قلندر و سلطان موسيقی پاپ ايران به ديار ابديت پيوست. او رفت تا شايد فريدون فروغی، احمد شاملو، فريدون مشيری و ديگر دوستان هم در آن سو تنها نباشند!

***

"يه مرد بود يه مرد!" "مرد تنها" رفت! ... سفر بخير!

... مث يه کوه بلند/ مث يه خواب کوتاه/ يه مرد بود، يه مرد... دارم زمزمه اش می کنم. همين چند هفته پيش نوشتم آی حافظان ترانه کجاييد؟... حافظه ترانه خاليست، کوتاه است، فرهاد رفت!... رفت؟!... کجا؟!... ياد شبهای مهتابی که با خيس خوردن آلوچه ها توی دهن بعلاوه ترانه های اون به سر شد به خير!... آره، سفر بخير!... ياد "وحدت" ترانه بخير! ...سفر بخير!... والايی پيامبر را با وحدت به آسمان می فروخت... سفر به خير!... ياد "سقف" هايی که از ترانه می ساختيم، ترانه هايی از جنس ترانه های "مسافر" ديروز ما... سفر بخير!... کودکانه نسل ما با "کودکانه" او به کودکانه رسيد... سفر بخير!... بهش می گفتن تو نبايد خارجی بخونی، يه عده بهش گفتن چرا رفتی شعر گاندی رو خوندی، بعضيا گفتن چرا مرغ سحر رو خوندی؟ اين به صدای تو نمی خونه!... فرهاد تلخ شده بود، وقتی با اينهمه برخورد مواجه شد تلخ شد! وقتی تلخيهارو ديدتلخ شد... اما....بايد گفت: ای دهان پر ترانه، ای جان شيرين... سفر بخير!... تنها چشمام باقی موندن که با صدای ترانه هاش از پشت عينکم تر می شن و حسرت می خورن که دوباره بايد بگن: "تنها صداست که می ماند..." فروغ هم عجب چيزی گفته ها! 1

***

مرگ در ساعت گل سلام ميدهد و ...

***

در مرگ من، که ما حجميم ميان زادن و مردن، و زندگی گذشته ای که زيستنش خاطره ايست، خوشا نجواها و صداها که حجم سقف، که رنگ خاطره، که مردن مرگ می شوند.... 2

***

اينبار جمعه هم حرق تازه ای ندارد، او درد خود را به شنبه سپرده است...

***

شنبه روز بدی بود. صدايی بی ‌صدا شد. اون هم صدايی كه تموم گنجشگك‌های اشی‌مشی رو وا می ‌داشت از لب بوم‌ها بپرن تا آسمون آزادی. شنبه روز بدی بود. دل‌هايی تنها شدن. دل‌هايی كه تو شب‌های مهتاب دره به دره و صحرا به صحرا، سوار بر جادوی اون صدا اميد رو می‌جستن. شنبه، اما حرف تازه‌ای داشت. فرهاد شب‌پره شد. ماه اومد و اون رو با خودش از توی زندون برد بيرون... 3

***

زندان خيال و حافظه های زود از ياد رفته که يک مرد را حتی تا صفحه و قابی نقره ای می کشاند...

***

صحنه آخر رضا موتوری که رضا کف خيابان درحال جان دادن است شمايل مرديست که در زندگی يکنواختش، تجربه يکبار زندگی کردن آنچه در محبوب ابديش _ سينما _ ميديد چشيده است و حالا مرگش تاوان آن لذت يکباره است. و ترانه ای که در اين صحنه ميايد تا بدرقه کننده قهرمان باشد. با صدای بيصدا، مث يه کوه بلند و طنين صدای مردانه يک مرد که ميداند اين رضای فيلم بر چه می کشد: فرهاد. 4

***

همه از مردی می گويند که مرد بود، اما سلطان هم بود، با صدايی مثل يک کوه.

***

اون صدای محکم، اون کلمه هايی که با اون لحن خاص و درست ادا می شدن، "به فکر يک سقفم" همين ديروز بود که خدايار گفت يه گزارشی تهيه کنيم از اينکه حافظه ترانه بيماره، که حافظ ترانه داره خاموش می شه. حتی يه روز هم نگذشت و رفت، حافظ ترانه رفت تا ترانه هاش تو دل خاک آروم بگيرن. حافظ ترانه رفت و جايی آروم گرفت که خيلی دوره. جايی که شايد هيچوقت نشه رفت و کنارش "گل يخ" گذاشت. کاشکی باغبونای آرامگاهش تو پاريس بدونن که بايد حتما گل يخ بکارن اونجا. کاشکی باغبونای اونجا بدونن که شبا بايد گوشاشون رو تيز کنن تا صدای يه مرد رو بشنون که "کهن پير جاويد برنای پر از شور غمين را دوست دارد". صدای بی صدای يه مرد که مث يه خواب کوتاه بود و مث يه کوه بلند. صدای مردی که آرزوی شنيدنش از نزديک به خاطر همه اونچه که می دونی و می دونم به خوابی در بيداری تبديل شد... 5

***

فرهاد پشت سالها، ميان دو فصل، ميان پرواز چلچله ها ماند، فرهاد پشت سازهاى خسته پر کوکی که کوک آنهارا فقط خود او می دانست جا ماند... شايد هم ما اورا جا گذاشتيم... اگر اينطور باشد، وای بر حال ما! به احترامش يک دقيقه سکوت می کنيم.

1. خدايار
2. صالح
3. پرستو
4. بابک
5. صنم
 

خدايار قاقاني