
(قسمت اول)
نيک آهنگ کوثر بدون شک يکی از تاثير گذار ترين و دوست داشتنی ترين کاريکاتوريستای ايرانه. يه صبح جمعه تابستونی ما رفتيم دفترش و ميون يک عالمه سر و صدای دريل و چکش و .. که آخرشم نفهميديدم برای چی بود و چی رو داشتن درست می کردن يه مصاحبه/گپ دوستانه با هاش انجام داديم. از اونجايی که مصاحبه طولانی شد واز اونجايی که دلمون نميومد جاييش رو حذف کنيم اين مصاحبه رو تو دوقسمت تو اين شماره و شماره بعدی کاپوچينو ميذاريم اينجا.
***
بابک غفوری آذر: خوب شروع کنيم؟ خط قرمز که نداريم؟
نيک آهنگ کوثر: چرا؟ کی گفته خط قرمز نداريم؟!
صنم دولتشاهی: شما که خط قرمز تو کشيدن کاريکاتورهاتون ندارين؟
نيکان: من خيلی چيزها رو مى خوام بکشم، ولی نمی کشم.
شيده بهمن يار: جدا؟ من نمی دونستم. مثلاً چی؟
نيکان: دماغ خانم ها رو!
بابک: چی شد که علاقه مند شدی به کاريکاتور؟
نيکان: اول شما بپرسين چی شد علاقه مند نشدم به رشته ديگه؟!
خسرو نقيبي: چی شد زمين شناسی خوندی بعد اومدی کاريکاتور کار کردی؟
نيکان: فکر کنم زمين شناس شدنم بيشتر تقصير پدرم باشه. چون رشته اون خاک شناسی بود خيلی علاقه مند بود به زمين شناسی. وقتی ما می رفتيم جاهای مختلف، با اون طرح هايی که اون داشت می رفتيم سر زمين، حتماً نقشه زمين شناسی اونجا را می برديم. نقشه ها رنگ وارنگ و اونقدر جالب بودن که من حتماً می خواستم ازشون سر در بيارم. سوم دبيرستان هم که زمين شناسی می خوندم حس می کردم به نحو خنده داری خوشم مياد ازش. بعد هم که فهميدم که ضريب تو کنکور تو خيلی از رشته ها نداره و آدمهايی که می خوان برن زمين شناسی خيلی راحتتر می تونن وارد اين رشته بشن بيشتر روش سرمايه گذاری کردم. يادمه اون سال به خاطر تعيين رشته خيلی خنده دارم اول زمين شناسی رو زدم بعد پزشکي و داروسازی و اين چيزا رو. دوسه تا رشته بهتر از زمين شناسی هم بود که بعدش فهميدم قبول شدم اما رفتم زمين شناسی. وقتی وارد دانشگاه شدم ديدم رشته تخيلی خيلی بامزه ايه ولی به اون اندازه ای که فکر می کردم کار کردی نداره. شما هر چه قدر راجع به نفت اطلاع داشته باشين باز از نظريه زمين شناس انگليسی استفاده می کنن. مثلاً توی سد سازی مهندس مشاور سوئيسيه. همين.
خسرو: چطور شد که رسيدی به کاريکاتور؟
نيکان: من طراحی کار می کردم يک دوره ای. فکر کنم سال 68 بود که شروع کردم رفتم يک سری کلاس طراحی.
خسرو: چند سالت بود؟
نيکان: بيست سالم بود. بعد ديدم خيلی خوشم مياد از اينکه بيشتر روی پرتره کار کنم. بعد سال 69 يک مجموعه از کارهای "ديويد لوين" کاريکاتوريست پرتره معروف آمريکايی دستم رسيد. خيلی خوشم اومد از اون کارها و تصميم گرفتم که اون اغراق هايی که اون روی چهره های مختلف اعمال می کرد من روی چهره آدمای ديگه تمرين کنم. آذر 69 بود. به فاصله 5 روز بعدش به يه کنفرانس دعوت شدم. کنفرانس زمين شناسی بود در بندر عباس که مهمون خارجی هم داشت. کارها رو گرفتم و بر اساس اونها چهره آدم ها رو اغراق کردم. کارها لو رفت و به عنوان جايزه به من يک گليم دادن. الکی، الکی، اين باور رو به من داد که می تونم کاريکاتور بکشم و ادامه بدم و به ازای کاری که می کشم جايزه هم بگيرم! سال بعد هم استاد هامون رو کشيدم توی دانشکده. همون موقع کارها لو رفت تو گل آقا و بعد تلفن زدن که آقا پاشو بيا اينجا. من هم رفتم، تقريباً مرداد 70 بود و از اول مهر 70 من مستقر شدم اونجا.
شيده: کارها چطوری لو رفت؟ يعنی خودتون فرستادين؟
نيکان:نه نه، يکی از همکلاسی هام اون مجموعه که از چهره استادها کار کرده بودم رو به يکی از دوستهاش که تو گل آقا بود نشون داده بود، گل آقا هم که سال 69 راه افتاده بود هيچ نيروی جوونی نداشت. خواستن که مثلاً جذب نيرو کنن و نيرو پرورش بدن. تماس گرفتن و من هم رفتم.
صنم: گل آقا چطوری بود؟ يعنی ميونه تون با آقای صابری و اينها...
نيکان: صابری که تقريبا به عنوان قطب اونجا به حساب می اومد. يعنی هر حرفی می زد همه سريع می پذيرفتن. فقط منتظر بودن لب تکون بده تا کاری رو انجام بدن. اونجا يه نفر که خيلی به من کمک کرد ابراهيم نبوی بود که قائم مقام صابری بود. کار های من رو که ديد گفت اين مسخره بازی ها چيه؟ کار موضوعی نکش. برو يک سری کار ويژه کار کن. اين اول به من برخورد ولی بعد ديدم حق با نبويه. معمولاً کارهام رو قبل از اينکه به کاريکاتوريست های بزرگ اونجا مثل عربانی يا پاکشير نشون بدم، به نبوی نشون می دادم. کاريکاتوريست نبود ولی خيلی بهتر از بعضی ها اونها رو نقد می کرد. ابراهيم نبوی روبه عنوان يک منتقد می شناختم از دوران گزارش فيلمش يا از دوران سروشش، ولی به عنوان منتقد طنز، نمی دونستم می تونه منتقد خوبی باشه. ولی هر کسی که مرض انتقاد داره، تو همه چيز می تونه منتقد خوبی باشه! اون دوره اولش خيلی سخت بود. بزرگتر ها خيلی دلشون نمی خواست که يه جوونتری دراون مجموعه به اين راحتی وارد بشه که البته ريشه در تعليمات توفيق داشت. تو توفيق هم انگار وقتی يه نفر تازه جذب می شد کار براش مشکل بود. ولی بعداً وقتی که پذيرفته می شدن به عنوان يه عضو راحت می تونستن کار کنن.
بابک: در زمينه زمين شناسی الان اصلاً کار نمی کنی؟ يا اينکه اونم در کنار کاريکاتور ادامه ميدی؟
نيکان: برای جوک بد نيست بگم من شاگرد اول کنکور فوق ليسانس شدم ولی ولش کردم. علت شاگرد اوليم هم اين بود که اينقدر خوندم که سربازی نرم! تنها دليلش اين بود چون نمی خواستم کار مطبوعاتيم رها بشه. چون فکر می کردم سه ماه، چهار ماه، کارم ول بشه، يک سال طول می کشه تا جمع و جورش کنم دوباره. خيلی ها هستن که ديدم اين اتفاق براشون افتاده. مثلاً هادی صدری بعد از سه ماهی که رفته آموزش شايد مجموعه کاری که ازش کار شده يکی دو تا بوده. اون هم به خاطر ارتباط هايی که داره راحت تر می تونه برگرده. با اين همه هيچ کار بخصوصی نکرده. اون هم تو اين شرايط که با شرايط اون روز خيلی فرق داره. بالاخره اينقدر خوندم که فوق ليسانس قبول بشم. شدم نفر اول "به عنوان جوک!" بعد روزی که فهميدم می شه سربازی رو خريد، رفتم پيش استادم گفتم می خوام انصراف بدم. تقريبا 40 درصد کار تزم تموم شده بود. استادم خيلی ناراحت شد. گفتم من که نمی خواهم اين رشته رو ادامه بدم. تنها دليلم اين بوده که سربازی نرم و اون هم با ناراحتی پذيرفت.
صنم: کدوم دانشگاه بودين؟
نيکان:دانشگاه تهران. البته در دوره ليسانس شاگرد تنبلی بودم ولی از ترس قبول نشدن اينقدر خوندم که در دوره فوق ليسانس اين اتفاق افتاد ( کنکورش هزار نفر شرکت کننده داشت) . خيلی برام خنده دار بود.
شيده: برای ما هم خنده داره!
صنم: چی شد که نموندين توی گل آقا؟
نيکان: گل آقا يه مشکل بزرگ داشت و اون محدود کردن اعضاش بود. تو گل آقا در کار کردن با جاهای ديگه هيچ کس به خودی خود نمی تونست شخصيت ويژه ای مال خودش داشته باشه. مجبور بود تحت شرايط اونجا باشه. انگارعضو يه تيم فوتباليه که طرف بدون اجازه روابط عمومی نمی تونه صحبت کنه و اگر صحبت کنه محروم می شه مثلاً از سه تا بازی. يه همچين جوی بود. من اين طوری زياد راحت نيستم. من می خوام برای خودم عملاً کار بکنم. سوژه ای رو که می خوام فکر کنم و اجرا کنم مال خودم باشه. تو گل آقا سوژه تحميلی زياد بود. يک سر دبيری اومد تو گل آقا به نام هوشنگ معمار زاده که بعد از فوت مرحوم فرجيان به فاصله زمانی کوتاهی سر دبير شد. اين آقا دوره ای در توفيق بود، بعد رفته بود آمريکا و مديريت صنعتی خونده بود. اومد اونجا که چارت مديريتی اونجا رو تغيير بده و يک فرم منظمی درست کنه. اما اونجا رو با يک کارگاه توليدی اشتباه گرفته بود. برخورد هاش طوری بود که عربانی که شاخص ترين کاريکاتوريست گل آقا بود از سال 69 تا 75 ول کنه و بره. يعنی حتی اگر عربانی صحبتی کرده بود به گوش صابری می رسوند تا مجوز بگيره برای حذف اون آدم. چرا؟ چون فکر می کرد مديريت اون مهمترين چيزه. من چند مدتی هر چی ايده بهم می دادن برای اجرا نمی کشيدم تا يه روز آقای صابری من رو خواست و من گفتم شما رو خيلی دوست دارم و خيلی هم علاقه دارم به اين مجموعه، ولی وقتی شما يک آدم پيش کسوت رو حذف می کنين، من چه انتظاری می تونم داشته باشم که من رو بعداً حذف نکنين؟ ترجيح می دم که ديگه توی اين مجموعه کار نکنم. آقای صابری دلش نمی خواست اين اتفاق بيافته. گر چه به خاطر اين که من تو همشهری کار می کردم تعداد کار کمتری ازم تو هفته نامه گل آقا چاپ می شد. چون اين حساب کتاب ها رو داشتن که اگه کسی جای ديگه کار می کنه کارش کمتر تو گل آقا چاپ بشه. يعنی در طول سال های 70 تا 75 من فقط دو تا روی جلد داشتم در صورتی که افراد ديگه ممکن بود 20 يا 30 تا روی جلد داشته باشن. من تصميم خودم رو گرفتم. آقای صابری گفت يه هفته فکر کن. من هم بعد از يه هفته اصلاً زنگ نزدم و ديگه نرفتم. فکر کنم آبان 75 بود.
گيتا جاودانی: چطور شد با همشهری کار کردين؟
نيکان: سال 71 شهرداری يه ماهنامه منتشر می کرد به نام ماهنامه همشهری. همين سال پدرم گفت يا بر می گردی شيراز و در اون رشته ای که من می گم فوق ليسانس شرکت می کنی يا کليه کمک های مالی بهت قطع می شه. منم تصميم گرفتم رسماً روی پای خودم بايستم. دنبال کار می گشتم. کاری برام جور شد از طريق نبوی تو ماهنامه همشهری. جالبه بهتون بگم حقوق من در گل آقا اون زمان 3000 تومن بود. تو ماهنامه همشهری 7500 تومان مجموع می شد 10500 تومان. حقوق يک کارمند ليسانس اون موقع 17000 تومان بود. ولی بالاخره با حد اقل ها ساختم و يه اتاق اجاره کردم. اتاق رو از عمه ام اجاره کردم. عمه ام هم خونه رو از پدرم اجاره کرده بود! يعنی من مستاجر مستاجر پدرم بودم و بندگان خدا خيلی من رو تحمل کردن. پدرم می خواست که من يه خورده حالم گرفته شه و سرم رو بندازم پايين و مثل بچه آدم برگردم شيراز و تو رشته آب شناسی دانشگاه شيراز که ايشان اونجا تدريس می کردن درس بخونم. منتها من زمين شناسی می خواستم فقط برای نرفتن به سر بازی و خودم رو کشتم تا تو رشته ای که فکر می کردم می تونم ادامه بدم و رياضی نداشته باشه قبول بشم. رشته ای بود به نام چينه شناسی و فسيل شناسی که رياضی نداشت. آخه من رياضی ام خيلی ضعيف بود. من بد ترين فشاری که تا حالا کشيدم به خاطر رياضی 1 و رياضی 2 بود که در دانشگاه گذراندم. دنبال رشته ای رفتم تو فوق ليسانس که راحتتر بتوانم اون رو بخونم. ترم اول رو که گذرونديم، ترم دوم، استادمون رو توی اتاقش به قصد کشت زدند. دانشگاه هم به جای حمايت از استادمون حذفش کرد. من هم به عنوان موجود لجوج مطبوعاتی توی دانشکده شناخته شده بودم. قهر کردم و گفتم من می خوام تغيير گرايش بدم. رفتم رسوب شناسی. اشتباهی که کردم اين بود که اين رشته رياضی داشت. با بدبختی آمار و اون چيزهايی که بايد توی نمودارها کار می کرديم طی شد....
شيده: شما استادتون را به قصد کشت زديد؟!
نيکان:نه.
شيده: يه چيزی تو اين مايه ها گفتيد.
نيکان: اين ضبط بهتر از شما می شنود! داشتم می گفتم استادمان را به قصد کشت زدن توی اتاقش.
شيده: آهان من فکر کردم شما زديد.
نيکان: نخير. منتها دانشگاه به جای اينکه ازش حمايت کنه اخراجش کرد.من هم گرايشم رو تغيير دادم و رفتم اون رشته. با بدبختی بالاخره ادامه اش دادم. همزمان توی قبول شدن فوق ليسانس کار روزنامه همشهری جور شد چون مجبور بودم پول بيشتری در بيارم تا بتونم راحتتر زندگی کنم. خوشبختانه روزنامه همشهری کمک خوبی بود. مثلآ از حقوق ماهی ده هزار تومن رسيدم به ماهی چهل هزار تومن. کلی بچه پولدار شده بودم. مثلآ از پدرم پول قرض کرده بودم، براش سکه خريدم و فرستادم.
گيتا: شرايط تو همشهری خوب بود؟
نيکان: همشهری بد نبود، خيلی کمک کرد کار ياد بگيرم. چون اونجا با يه سری روزنامه نگاری که سالهای سال توی روزنامه های ديگه کار کرده بودن و حرفه ای بودن آدم می تونست ارتباط برقرار کنه و مخاطب شناسی و سرعت انتقال آدم بالا می رفت. کلی از همون هايی که کاريکاتوريست نبودن آدم کار ياد می گرفت و در عين حال، کاريکاتوريست هايی بودن که خيلی کمک کردن؛ علی جهانشاهی، افشين سبوکی، علی مريخی، حسن بيناخواهی. کار کردن کنار اينها که بچه های رشته هنری بودن خيلی کمک بود برای کار ياد گرفتن.
خسرو: جالب اينه که بعضی کاريکاتوريست ها، غروری دارن که نمی گن ما از فلانی کار ياد گرفتيم اما تو اينجوری نيستی.
نيکان: آخه بعضی از کاريکاتوريست ها از نطفه کاريکاتوريست بوده اند! ولی من نه، من اکتسابی کاريکاتوريست شدم.
خسرو: اين کاراکتر از کی آمد؟
نيکان: سال 72 که رفتم همشهری، ديدم هرکدام از بچه های اونجا يک کاراکتر دارن، منم سعی کردم يک کاراکتر دماغ گنده برای خودم درست کنم چون انگار هرکسی می خواد کاراکتر درست کنه بايد حتما دماغش گنده باشه! بعد يواش يواش تغيير شکل داد تا اينکه به يه پيراهن نارنجی براش رسيدم و يه شلوار تقريبا سبز آبی، اول مو داشت که اون رو حذف کردم. هر از گاهی که موضوع راجع به بحث روزنامه نگاری می شد، يک کلاه روزنامه نگاری هم سرش می ذاشتم. بيشترين تعدادی هم که ازش استفاده کردم با همون کلاه مطبوعاتيه که گاهی يه قلم هم همراهش هست.
خسرو: از کی اين کاراکتر ها مطبوعاتی شد؟
نيکان: سال 74
بابک: قبل از دوم خرداد يک سری کاريکاتور تو همشهری کار شد که باعث حساسيت شد، کار شما بود؟
نيکان: يک تعدادی قبل از انتخابات بود. اون موقع معروف شده بود که همشهری، سر مقاله ها ش رو توی ستون نگاه می زنه. چون همه وقتی راجع به يه روزنامه فکر می کنند، هميشه يه نگاه "نيمه خالی ليوان" بين دارند و مثلآ فکر می کنند يه آدمی مثل عطريانفر که درک کمی از کاريکاتور داره مياد به شما سوژه می ده که اجرا کنين؛ ما هم می شنيديم و می خنديديم. جالبتر اين بود که بعضی کاريکاتورها که در اون دوره کشيده شد و کار نشد، ديالوگهاش تبديل به جک شد! اين برای من خنده دارتر بود. بعد فهميدم يکی از بچه های همشهری که کارها را می ديد، اونها رو در ستادهای مختلف خاتمی می گفت و بعد دهن به دهن می چرخيد.
شيده: حتما "بنويسيد خاتمی، بخوانيد..."
نيکان: نه اون مال من نبود. مال من يکيش اين بود: "اصلح تر، اصلح، اصلآ و اصغر" که اصلح تر ناطق نوری بود، اصلح ری شهری بود، اصلآ خاتمی بود و اصغر، زواره ای.
شيده: شما می خواين اينا رو اديت کنين؟
نيکان: نه
شيده: خدا را شکر!
نيکان: يکی ديگش اين بود که روزی که شورای نگهبان اسامی رو اعلام کرد، بر اساس همين نظم اعلام شد نه بر اساس حروف الفبا! بعد من کشيدم که يارو معلمه الفبای فارسی رو خط خطی کرده و نوشته "از امروز الفبا رو اينطوری بخونين: ن، ر، خ، ز"! اين چاپ شد تو همشهری؛ تو ويژه نامه آفتاب گردان هم قرار بود چاپ بشه که بعد آفتاب گردان با ممنوعيت روبه رو شد و بعد در ويژه نامه سلام چاپ شد. همان زمان خيلی از بچه های همشهری می گفتن بيا تو ستاد خاتمی، اما من گفتم همين جا بسمه. بعد فهميدم همون اتودهايی هم که می کشم گاهی گم می شه.
خسرو: پس وارد ستاد خاتمی هم شدی ديگه.
نيکان: هيچ وقت نمی خواستم بشم و هيچ وقت هم نشدم خوشبختانه.
خسرو: چرا؟
نيکان: من از کارهای تبليغاتی اينطوری بدم مياد. يه بار تجربه کردم اون هم به خاطر اينکه تو تعارف افتادم. برای انتخابات شورای شهر.
خسرو: برای فروزش؟
نيکان: برای فروزش. يکی از دوستای خيلی خوبم که الان يه سمت خيلی مهمی هم داره، از من خواست برای فروزش يه کارهايی بکنم.
شيده: يه کارهايی کردين که ديگه هيچ وقت از شما نخوان!
نيکان: نکته خيلی جالب اين بود که وقتی من رفتم ستاد آقای فروزش، ديدم که يک عالمه از نمايندگان سابق مجلس، نماينده های اون زمان، جناح راستی ها و کسای ديگه اونجا بودن. چون ايشون هم از طرف کارگزاران حمايت می شدن هم جناح راستی ها. شعارها رو که ديدم، بيشترشون به جای اينکه رای دهنده جمع کنن، رای دهنده ها را دور می کردن. گفتم با اجازه من می خوام همه اينا رو حذف کنم. چند تا شعار براش نوشتم که دو سه روز بعد ديدم تبديل به پوستر شده و روی در وديوار زدن. پنج تا شعار بود، بعد طرح خروس هم شيش تا کشيدم که سه تاش چاپ شد، چهارميش رو يهو تلفن زدن که آقا لطفآ چاپ نکنين که احتمالا از بالاترين مراجع بهشون گفته بودن که اينکار رو ادامه ندين که اين ديگه آخرين باری بود که کار سياسی اينطوری کردم. موقع انتخابات مجلس هم دو سه تا نماينده خواستن براشون يه کارايی بکنم که نکردم.
خسرو: کتاب "در سال 77 اتفاق افتاد" همون کارهاييه که تو روزنامه ها چاپ شد؟
نيکان: بله.
خسرو: چاپ نشده ها چی؟
نيکان: اونها نيست.
خسرو: پس بدين ما براتون چاپ کنيم!
نيکان: نمی دونم کجا هستن، فکر نمی کنم داشته باشمشون.
صنم: کارهاتون رو چيکار می کنين؟
نيکان: يه سری از کارام وقتی روزنامه زن تعطيل شد، موندن توی کامپيوتر اونجا، چون من روی کاغذ معمولی کارکرده بودم بعد اسکن کرده بودم و رنگ گذاشته بودم. بعضی هاشون رو نگه می دارم، بعضی ها رو خانمم نگه می داره، آرشيو می کنه، بعضی هاش رو هم نمی دانم چی می شن!
بابک: درباره جنجال تمساح و اون مسائل می خواين صحبت کنين؟
نيکان: من هرگونه ارتباط با اين مساله رو تکذيب می کنم. چون اون سوء تفاهمی که ايجاد شد، به نحو...
شيده: ببخشيد سوء تفاهم نبود، حسن تفاهم بود!
نيکان: نه، از نظر من سوء تفاهم بود که به نحو محترمانه ای تا الان حل شده. البته من بايد خيلی شاکر باشم که حل شده و دنبال دردسر بيشتر نگردم.
بابک: هميشه برام جالب بوده بدونم آدمی که بر عليهش جوی ايجاد می شه، چه حسی داره؟
نيکان: والا، اين طرح فکر می کنم روز يکشنبه چاپ شد، روز چهارشنبه به ما گفتن تو قم تجمع کردن، من نمی دونستم راجع به چيه، روز پنج شنبه به من تو روزنامه آفتاب امروز زنگ زدن، (اونجا کار می کردم همزمان با آزاد). برادر آقای يزدانپناه مدير مسئول آزاد بود و گفت: اگه لطف کنين بيايين روزنامه آزاد، بايد يک بيانيه تهيه کنيم، برای اون کاريکاتور سوء تفاهمی شده که بايد حل شه. گفتم چی شده، گفتن اون تجمع تو قمه و قضيه داره مشکل می شه. من يهو وحشت کردم؛ نمی گم ترسيدم، وحشت کردم.
صنم: تجمع بود يا تحصن؟
نيکان: تحصن بود. مثل اينکه سه روز جمع شده بودن. من وحشت کردم چون می دونستم دم انتخاباته. دو هفته مونده به انتخابات و شرايط خيلی شرايط بدی می تونه باشه. برام خيلی سنگين بود به عنوان کسی که داره تو روزنامه به اصطلاح اصلاح طلب کار می کنه عامل به هم خوردن چيزی باشم. رفتم سريع اونجا و شرح دادم که اين کاريکاتور رو اولين بار من برای تصويب قانون مطبوعات کشيده بودم که بعد چند روز بعدش روزنامه سلام توقيف شد و اون زمان چاپ نشد و توی آرشيوم موند. وقتی فضای عجيب و غريب دم انتخابات شد و عليه مطبوعات خيلی صحبت شد اين رو دومرتبه نشون سردبير و قائم مقام مديرمسئول دادم، اونها هم فکس کردن برای آقای يزدانپناه و بعد گفتن: چاپ کنين مشکل نداره. ديگه فکر اينجاش رو نمی کرديم که يه کاری که مال قبله الان يه همچين فضايی بتونه ايجاد کنه. بعد توضيح نوشتيم که اين يه کار کارتونيه و کاراکتر ربط خاصی به کسی نداره و اگه کسی از کار ناراحت شده، من رسمآ عذر خواهی می کنم. منتها کسائيکه بيشتر شلوغ می کنن مقصر هستن. يک کم پررو بازی هم در آوردم. بعد بيانيه هم چاپ شد و تو خبرگزاری رفت، بعد مثل اينکه عصبانی تر شده بودن. روز جمعه، روزی که سالگرد روزنامه جامعه رو تو عصرآزادگان داشتن برگزار می کردن، يه نفر اونجا به من گفت که يه جايی شنيده که قراره کسی که اون کاريکاتور رو کشيده دستگير بشه؛ من هم منتظر بودم يه اتفاقی بيفته ولی نه به اين صورت. يه شب خانومم به من زنگ زد و گفت: ببين دم خونه چندتا ماشين دارن رد می شن که خيلی معمولی نيستن. من يه خورده ترسم بيشتر شد، آخر شب با پليس بازی اومدم خونه از کوچه پشتی و اينها. ولی چيز خاصی نبود. صبح روز بعد، مختاباد که الان تو روزنامه همشهری کار می کنه، اومد دنبالم باهم رفتيم آفتاب امروز؛ من يه کاريکاتور کشيدم، کاريکاتور آدمک خودم رو که داره يه چيزی می کشه، گنه کرد در بلخ آهنگری، بعد زيرش گردن وزير ارشاد رو زير گيوتين کشيدم، به شوشتر زدند گردن وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی! يک همچين چيزی. اين تو آفتاب امروز چاپ شد، همون روز تو صفحه بندی آفتاب امروز بودم که مانا نيستانی بهم زنگ زد که بيا فلانی، يکی تلفنی کارت داره. گفتم کيه؟ گفت: يه آقايی به اسم مرتضوی، که من رفتم و صحبت کردم. اتفاقآ خيلی برخوردشون خوب بود. بعد من با ايشون صحبت کردم و گفت: بايد بياييد دادگاه تا اين مشکل رو هرچه زودتر حل کنيم. من گفتم: والا من وکيل ندارم. گفت: نه مشکل خاصی نيست. قرار بود وکيل روزنامه آزاد برای من يک وکالتنامه پر کنه، بعد وقتی رفتم اونجا ديدم پرنشده، بعد... هفته بعدش هم اومدم بيرون.
صنم: يعنی رفتی اونجا يک راست فرستادنت بازداشتگاه؟
نيکان: نه، چند ساعت اونجا بودم، ناهار رو خوردم.
شيده: خوشمزه بود؟
نيکان: ناهارش خيلی خوشمزه بود. من که چلومرغ دوست نداشتم خوشم اومد! خيلی مزه کرد.
خسرو: مثل غذايی که قبل از اعدام به اعدامی ها می دهند.
نيکان: زبونتو گاز بگير!
خسرو: زبونم لال، زبونم لال!
صنم: اونجا چطور بود؟
نيکان: اونجا بر خلاف چيزی که فکر می کردم، خيلی فضای آرومی بود؛ يعنی يه استراحت بسيار خوب.
شيده: شما بازداشتگاه بودين يا زندان؟
نيکان : من بند 209 بودم. بعد وقتی هم رفتم اونجا، روز اول يک کم نگران خانومم بودم چون بچه شيرخواره داشتيم. بعد خوشبختانه فضا خوب شد ...
بابک: تو اين روزنامه هايی که بعد از دوم خرداد باهاشون کار کردين، کدوم رو بيشتر از همه دوست دارين ؟
نيکان: من توی اخبار اقتصاد کار می کردم. چند تا کار هم توی عصر آزادگان چاپ کردم اما از اون روزنامه خوشم نمی اومد، يک سيستمی داشت، انگاری عده ای که اونجا بودن يه بخشی از آسمون پاره شده افتادن پايين! و ذاتا روزنامه نگارن! هر کدوم از اونها رو هم که باهاشون بر خورد می کنيم، خودشون رو خيلی تحويل می گيرن. برای من خيلی جالب بود، انگاری می خوان بيشتر خودشون رو نشون بدن تا کارشون رو، خيلی خوبه که آدم بتونه گردنش رو بالا بگيره. اما می بينی طرف زيادی داره سرش رو بالا می گيره، از قد خودش هم بالاتر. شمس به نظر من يک خدمتی که کرد اين بود که اين عده رو با روزنامه نگاری آشنا کرد، بدی کاری هم که کرد اين بود که اين موفقيت بالاتر از ظرفيت اين افراد بود. جالب بود که شمس از نظر موقعيت کاری به اونها خيلی امکانات می داد اما از نظر مالی حقوق خيلی کمی بهشون می داد و برای من هميشه عجيب بود يه چنين مجموعه ای که مياد و سرمايه گذاری می کنه و اون ساختمون چند صد ميليونی رو می گيره، ولی به کارکنانش حقوق بسيار پايينی می ده. با اخبار اقتصاد هم که کار می کردم عيسی سحر خيز بود، بد نبود. توی روزنامه هايی که کار کردم و خيلی راضی بودم روزنامه زن بود، آفتاب امروز بود، بنيان و دوران هم خيلی برام تجربه های خوبی بودن، به خصوص بنيان. روزنامه های ديگه هم کم و بيش، از هيچ روزنامه ای بدم نيومده که براش کار کرده باشم ...
بابک: اين روزنامه زن چی داشته که به هرکس می گيم، تجربه خوشايندی از اون داره؟
نيکان: فائزه هاشمی مدير بسيار خوبی بود. رفتارش با آدم بسيار انسانی بود. يعنی اگه شما با تکبر مديرای روزنامه ها رو به رو شده باشين، می بينين که اين مدير مسئول که دختر هاشمی رفسنجانيه و نماينده مجلس، خيلی خاکی تر از دبيرای سرويس با شما برخورد می کنه و اين نمايش نبود. يعنی قدر کاری رو که براش انجام می دادن می دونست. اين برای من خيلی جالب بود، اتفاق افتاده يکی از همکارها، حقوقش رو چند ماه کم داده بودن و صداش در نيومده بود. بعدا که ليست حقوق رو خانوم هاشمی ديد با مدير مالی دعوا کرد و بعد تمام حقوق عقب افتاده اين آدم رو دادن و يک مقداری هم اضافه تر دادن... ديگه از روزنامه هايی که الان لذت می برم باهاشون کار می کنم حيات نو است که روزهای جمعه باهاشون کار می کنم و تا الان کمترين دخل و تصرف توش شده... شايد يکی دو شماره اش...
بابک: فکر نمي کني خودت به يک چارچوبي رسيدي که مي دوني چي بايد بکشي که دچار تغيير نشه ؟
نيکان: تقريبا هست! من برای اينکه دچار خود سانسوری نشم به يه چارچوبی رسيدم. اما گاهی ممکنه شما خيلی از معادلات رو نشناسين و ندونين. من با اين که يازده ساله تو مطبوعاتم خيلی چيزها رو نمی دونم و نمی تونم حدس بزنم، آدم مرض نداره که کاری بکنه که سرش رو بزنه به ديوار ولی گاهی اتفاق می افته، من از کجا بدونم کاری رو که گذاشتم تو روزنامه حيات نو و اونجا هم چکش کرديم به کسی بر نمی خوره ...
خسرو: بابک در مورد روزنامه زن پرسيد و من می خوام در مورد آفتاب امروز بپرسم ، چون يک کار متفاوتی بود و بعد از ظهرها چاپ می شد...
نيکان : روزنامه آفتاب امروز يک آدم خيلی مثبت داشت به اسم اصغر رمضان پور که الان معاون فرهنگی وزير ارشاده. اميدوارم ديگه هيچ وقت پست دولتی قبول نکنه، چون توی روزنامه توان خيلی بيشتری داشت. تو اين روزنامه بايد صبح زود بيدار می شديم، خيلی سخته که شما ساعت شيش صبح از خواب بيدارشين و ساعت شيش و نيم سر کارتون باشين و چون همه ما يکی دو کار ديگه هم داشتيم فشار زيادی بهمون وارد می شد. اما فضای خيلی خوبی داشت. فضای تجربه کردن بود، اصغر رمضان پور، کسری نوری ( که الان سردبير ايرانه و اون موقع معاون سردبير بود)، کار کردن کنار مانا نيستانی. ما با هم ايده هامون رو چک می کرديم، همچين فضايی رو من ديگه تجربه نکردم. البته بعضی از سرويس ها کم و بيش مشکل داشتن. مثلا تو سرويس ادب و هنر اونجا به خاطر وجود يک دوست بسيار غير نازنين، بچه ها هميشه مشکل داشتن...
خسرو: کی بود؟
نيکان: فقط می تونم بگم يک آدمی که دبير سرويس ادب و هنره، کچله و آدم بسيار ...ی هم هست! ولی مسير به سمتی بود که مشکلات حل بشه.
شيده: در مورد جو بين کاريکاتوريست ها بگو! عين همه جوها مزخرفه؟
نيکان: بعضی وقتی ها جو، جو جالبی نيست، اما من می تونم بگم خلاف اون چيزی که فکر می کردم وقتی افتادم هلفدونی خيلی سريع بچه ها جمع شدن، بيانه امضا کردن و برنامه گذاشتن توی انجمن صنفی و خيلی خوب برخورد کردن و اتحاد خوبی بينشون وجود داشت. کاريکاتوريست ها اختلاف نظری که دارن بعضياش سبکيه بعضياش شخصی! مثلا فلانی که فلان سبک کار می کنه يه نحوی ناديده و نشنيده گرفته می شه يا ارتباط باهاش کم می شه... ببينيد ما دو تا گروه رسمی داريم، "کلاغ سفيد" و "فانوس". گروه های فرعی هم داريم. بعضی وقت ها اينها خيلی به هم نزديک می شن. بعضی وقتها دور می شن. خيلی طبيعيه چون اون گروه های هنری توی نگرش و کارهای اجرايی و ادعا ها با هم تفاوت دارن ولی وقتی وارد کار حرفه ای می شيم تو کاری که بابت اون هنرمند پولی دريافت می کنه و حرفه اش است اختلاف ها معمولا به تفاهم تبديل می شه. به عنوان مثال توکا نيستانی پنج شيش سال پيش با کمتر کسی راحت کنار می اومد. توکا خيلی موجود دوست داشتنيه اما نگاهش يک نگاه ويژه است. اما حالا خيلی راحت داريم با هم کار می کنيم. من و توکا و مانا و کسای ديگه ای يک گروه اينترنتی تشکيل داديم. "پرسی تونز" رو راه اندختيم که بعضی اوقات خيلی فعال می شه و بعضی اوقات به شدت فعاليتش کم می شه ولی به هر صورت صفت يک گروه رو هنوز داره... خيلی سخت بود باورش که يک همچين اتفاقی بيفته. يا مثلا هر از گاهی اگه کاری برای کسی پيش بياد کس ديگه ای سعی می کنه يک طوری کار اونو انجام بده... اين اتفاقی بود که سالهای پيش کمتر اون رو می ديديم. رابطه الان خيلی منطقی تر شده اما باز يه جاهايی، يه سوتفاهم هايی ايجاد می شه، مخصوصا وقتی پای مسابقه و رقابت پيش می آد يا اگه کسی شبيه کس ديگه ای کار کنه، امکان بايکوت شدنش هست. چون فکر می کنن اين آدم داره از کسای ديگه تقليد می کنه و کار خودش رو انجام نمی ده و به عبارت ديگه دزدی تکنيکی يا مفهومی می کنه، به همين دليل اگه سفارشی پيش بياد تصادفا به اون آدم پيشنهاد نمی شه!!!
بابک: تصادفا نه، تعمدا!
نيکان: من می گم تصادفا!
بابک: حالا کار کدوم کاريکاتوريست ها رو بيشتر از همه دوست داری؟
نيکان: توی بچه های ايران، علی جهانشهايی، افشين سبوکی، مانا نيستانی، توکا نيستانی، بزرگمهر حسين پور، کار اينها رو بيشتر دوست دارم، کار بقيه رو هم کم و بيش دوست دارم اما اين چند نفر برای من شاخص تر هستن.
گيتا: چقدر شخصيت يه کاريکاتوريست توی کارش موثره؟ مثلا کارهای شما شيرينی خاص خودش رو داره، ولی کارهای توکا و مانا به شدت تلخ هستن...
نيکان: ببينين... وقتی نگاهتون به دنيا نگاه تلخی باشه نمی تونين کار شيرينی بکشين، هر کس برای خودش يه نگاهی داره به محيط دور و اطراف خودش. من فکر می کنم دنيا بيشتر از اونی که تلخ باشه خنده داره. من وقتی عصبانی می شم موجود غير قابل تحملی هستم، يعنی همکارام دعا می کنن که من روز بعد ديگه سر کار نيام... ولی وقتی خودم به کار خودم نگاه می کنم خنده ام می گيره که بيخودی عصبانی شدم و گير دادم. مثلا اوايل کار سايت تقريبا هر دو روز يه بار يه داد و فريادی سر همکارام داشتم. آخه مهم بود که آمار بره بالا... البته ما آمار رسمی اعلام نمی کنيم گوشه سايت، به يه دليل، چون يکی از اسپانسرهامون قصدش اينه که کار فقط برای نخبه ها انجام بشه... الان البته آمار کمی نداريم، مثلا 5 روز پيش رسيد به 11500 تا. با بد اخلاقی رسيديم به اين آمار ولی می تونستيم با روش بهتری انجام بديم. ما معمولا تو خيلی از کارهای ديگه امون آدم های بد وغير قابل تحملی هستيم، کاريکاتوريست ها معمولا تو رفتار های بيرونيشون آدم های بداخلاقی هستن. ممکنه توی کافه يا جايی که دور هم می شينن بخندن اما همه دمغ هستند. کمتر کاريکاتوريستی رو می بينی که آدم خوش خنده ای باشه. وقتی تو خودش فرو می ره ديگه خيلی سخت می شه باهاش ارتباط برقرار کرد. خود من هم گاهی اوقات موجود وحشتناک بد اخلاقی می شم. ولی حس می کنم همه اين کارا مسخره اس و سعی می کنم اين مسخرگی رو در کارام نشون بدم. بعضيا فکر می کنن اين حس سياه و تلخ مسخره نيست و سعی می کنن اون رو تو کاراشون نشون بدن. من از مانا و توکا کارهايی سراغ دارم که اگه اونها رو ببينين خيلی خنده تون می گيره. وحشتناک خنده دار هستن و تو دوره هايی که حس غير جدی شون غلبه کرده اونها رو کشيدن. ولی هيچوقت اونها رو چاپ نمی کنن. يک دفترچه ای داره مانا اگه اونو ببينين تا سه روز به اون می خندين...
گيتا: اصلا کاری که اينقدر تلخ باشه کاريکاتوره؟
نيکان: البته بگم، ما معنی کاريکاتور رو اشتباه استفاده می کنيم تو ايران. کاريکاتور تو دنيا به کار چهره گفته می شه. کاری که ما می کنيم کارتونه. به کارتونی که من توی مطبوعات می کشم می گن Editorial Cartoon. کارتون هايی هست که گاهی اوقات خيلی تلخه و لزومی نداره که تو صفحه اصلی روزنامه ها چاپ بشه و خاص صفحات ويژه فرهنگيه که به اونها می گن Opposite Editorial cartoon يا op-ed. خيلی از کارهايی که می بينين تلخه و زبان روزانه نداره، بلکه فضای کلی رو نشان می ده خاص صفحات آپ اد هست ولی به دليل ديد ناقصی که مديرای هنری يا سردبيا دارن اونها رو ميارن تو صفحه های رويی کار می کنن. خود خيلی از اون کارها کارتونه ولی گاهی از خصلت کارتون خارج می شن چون کارتون خصلت ويژه اش داشتن شوخ طبعيه، حالا يک حداقل شوخ طبعی رو بايد براش در نظر گرفت اما بعضی اوقات اونقدر کارها تلخ می شن که فقط در قالب طرح قابل برداشته. با اينهمه چون يک نفر از نظر آماری بيشتر کارتون توليد می کنه، هر چند تلخ، اونها رو با هم مياره و تو قالب کارتون شناسايی می کنه. ولی خيلی از اين چيزهايی که شما تو روزنامه ها می بينين اصلا کارتون نيست بلکه بيشتر به نظر من طرحه.
ادامه دارد ...