
سينا مطلبی منتقد فيلميه که روزنامه نگاره، روزنامه نگاريه که SIMs بازی می کنه، SIMs بازيه که سياسی می نويسی، سياسی نويسيه که وبلاگ می نويسه و وبلاگ نويسيه که به تازگی پدر هم شده. در يک عصر جمعه پاييزی در لابی هتل اوين دور هم جمع شديم که گفتگويی دوستانه با او انجام بديم. گفتگويی درباره سياست، مطبوعات، اينترنت، پدر شدن و جنيفر لوپز!
شيده: قبل از هرچيز می خواستيم که در مورد خودتون صحبت کنين از اول… تولد ، تحصيلاتتون ، شرايط خانوادگي و اين جور چيزا ، بعدم اينکه بگين اين شغلتون چه تاثيراتي توي زندگي خصوصيتون داشته. خوب البته شما با کسي ازدواج کردين که خودش در رابطه با کارتون با شما هماهنگي داره چون همکار هستين. فکر ميکنين که اگه اين کار رو نميکردين چه اتفاقي ميفتاد؟
سينا: من 29 سالمه ، از 18 سالگي با نقد فيلم نوشتن روزنامه نگاري رو شروع کردم ، هيچ کارم به هيچ کاره ديگه ام ربطي نداره! تحصيلاتم علوم سياسيه ، کار سينمايي هم کردم. ديگه چي بگم؟ از زندگي خصوصيم يا کارنامه ام؟
سامان: از کارنامه زندگي خصوصيتون!
صالح: از تاثير کار رو زندگي خصوصيتون و زندگي خصوصي رو کارتون.
سينا: در واقع کاري که پيش گرفتم و حتي رشته اي که تحصيل کردم ، خيلي تحت تاثير خانواده ام بود. پدر من ، در سالهاي قبل از انقلاب فيلمساز بود. مادرم هم ديپلمات بود قبل از انقلاب. و هر دوشون روي انتخابي كه توي کار و تحصيلم داشتم تاثير گذاشتن. اما راستش يه زمانهايي خودم هم دچار اين سوال ميشم که بالاخره من بايد يه خط واحد توي کارم پيدا کنم يا نه؟ يه کمي سخته آدم پنجشنبه ها ستون اينترنت بنويسه و 5 روز در هفته يادداشت سياسي بنويسه ، بعد هم بخواد كه مطالب ادب و هنر رو هم اديت کنه. شايد گاهي در درونم دچار تضاد بشم. ولي فکر ميکنم يه جوري ميشه بين همه اين حيطه ها ارتباط برقرار کرد. يعني اگر خبري رو در مورد اينترنت توي وبلاگم مينويسم ، يه ديدگاه سياسي هم پشتش بگذارم. ممکنه اين ديدگاه سياسي خيلي مجزا مطرح نشه ولي لا اقل در لحني که اون خبر رو مينويسم وجود داشته باشه. يا وقتي که به حيطه سياست نگاه ميکنم از علايق فرهنگي من تاثير ميگيره. درست در يك دوره زماني خيلي از بچههايي كه در زمينه فرهنگي و هنري مينوشتند به اين نتيجه رسيدند كه تحولات عرصه فرهنگ در ايران به شرايط سياسي وابسته است، بعضي از اين گروه، شايد ناخودآگاه در اين پنجساله جذب سياسينويسي شدن. اما اغلب انگيزه شون اين بود كه با فعاليت براي باز كردن فضاي سياسي، راه فرهنگ رو صافتر بكنن. همه اينا يه جوري با همديگه در هم آميخته شده.
من حقيقتش تا قبل از شروع فعاليتم در روزنامه ، مطلب سياسي ننوشته بودم ، با اينکه رشته تحصيليم بود. حتي من در نشريه سياسي هم کار کرده بودم. اولين نشريه اي که من کار کردم و توقيف شد ، يازده سال پيش، نشريه دريچه گفتگو بود که عيسي خندان منتشر ميکرد. اين نشريه نزديک به نيروهاي ملي مذهبي بود. ولي من اونجا هم نقد فيلم مينوشتم. توي روزنامه من نوشتار اجتماعي و سياسي رو براي اولين بار شروع کردم. بنابراين ميتونم بگم سابقه من براي سياسي نويسي خيلي کوتاه تر از سابقه سينمايي نويسيمه. ولي متاسفانه چون سياست خيلي تو جامعه ما پررنگه ، الان ميبينم کم کم پرسوناي روزنامه نگاري من داره چهره يه آدم سياسي نويس ميشه که گهگاه هنري هم مينويسه. بجاي يه سينمايي نويس که حالا تصميم گرفته درباره سياست هم بنويسه.
صنم: شيده راجع به خانمتون پرسيد. چقدر مهم بود که خانمتون هم مطبوعاتيه. اگه نبود چي ميشد؟
سينا: مطمئنا خيلي سخت ميشد برام. چون مطبوعاتيها زندگي عجيب غريبي دارن. هم زندگي کاريشون عجيبه و هم زندگي ذهنيشون؛ در زندگي كاري، نظم عادي و رايج جامعه رو رعايت نميكنن، به جاي صبحها، بعد ازظهرها کار ميکنن ، جمعه ها ميرن سر کار ، پنجشنبه ها تعطيل هستن. اين بينظمي يا نظم غيرعادي شايد واقعا براي هرکسي قابل قبول نباشه. زندگي ذهني اونها هم پردردسره، يعني توي خونه، وقتي که حتي توي محيط کار هم نيستي ذهنت درگير يه مقاله است ، يه يادداشتي که ميخواي بنويسي ، يه گزارشي که داري تعقيب ميکني فكر ميكني و گاهي اين دغدغه ها حتي تا زمان خواب هم دست از سرت برنميداره. اينا همه توي فکر تو ميمونه. مطمئنا اگر همسرم روزنامه نگار نبود و خودش با اين دغدغه ها آشنايي نداشت، نه زندگي کاري راحتي داشتم و نه زندگي خانوادگي آسودهاي.
شيده: خوب ميتونين بهمون بگيد كه علت علاقتون به كاپوچينو چي بوده؟!
صنم: اصلا علاقهاي داشتين به كاپوچينو؟!
سينا: همين ! اول بايد سوال دوم رو ميپرسيدين!
(خنده جمع)
صنم: اصلا بهتره بپرسيم نظرتون راجع به كاپوچينو چيه؟
سينا: وبلاگ نويسي به شدت توليد محتواي فارسي رو تو اينترنت زياد كرده. به نظر من از اين فضا ميشد يه محصول فرهنگي بيرون داد. يه محصول جديتر كه بتونه دوام داشته باشه، رشد پيدا كنه و از حالت شخصي وبلاگها بيرون بياد. فكر ميكنم كاپوچينو اولين محصولي بود كه به اين شكل اومد. قبلش يه سري تلاشها تو وبلاگهاي عمومي انجام ميشد اما ارجاعاتشون بيشتر به فضاي محدود بين وبلاگها بود. يعني اغلب ارجاعات دروني داشتند. كاپوچينو اولين تجربه خارج از اون فضاي محدوده و يك محصول فرهنگي بود كه در قالب يك نشريه الكترونيك منتشر ميشد. فكر ميكنم تجربه موفقي بوده. نه به خاطر تعداد بازديدكنندهها. بلكه به خاطر اينكه ديگران رو تشويق كرده كه اين كار رو انجام بدن و انرژي بلاگنويسها رو به سمت توليد فرهنگي سوق بدن. حالا ما نمونه هاي متعددي رو ميبينيم كه با همين شكل و شمايل يا يه كم متفاوتتر بيرون ميان و در واقع محتواشون رو جماعت بلاگر توليد ميكنن.
صنم: حالا به نظر شما اين تجربه بعد از گذشت سه ماه موفق بوده؟
سينا: از بعضي جنبهها موفق بوده و از جنبههايي هنوز موفق نيست.
با گذشت اين ماهها به مرور كاپوچينو هماهنگتر و يكدستتر شده. در روزهاي اول نوعي دوگانگي در نشريه ديده ميشد. يك گرايش روشنفكرانه براي ارائه مطالب فرهنگي بود و يك گرايش ديگه كه بيشتر از درون خود بلاگها ميجوشيد و كاپوچينو رو به طرف مباحث اجتماعي و زندگي شهري ميبرد. الان نسبت به روزهاي اول بيشتر يكدست شدين و به هماهنگي رسيدين. اين هماهنگي و يكدستي براي يه نشريه الكترونيك موفقيت محسوب ميشه. حتي اگر مباحثي رو كه حالا كمرنگتر شدن بيشتر بپسندم و دنبال كنم ولي باز هم نميتونم ارزش اين هماهنگي رو انكار كنم. اما از جهت جذب بيننده موفق نبودين. من آمار دقيق ندارم. اما فكر كنم حدودا بازديدكنندههاتون نسبت به هفته اول و دوم دو برابر شده. اين نوعي ناكاميه. يعني نتونستين بازديدكنندهها رو، همپاي گسترش و رشد نشريه، جذب كنين. نكته ديگهاي هم كه تو مطلب اخيرم براي حيات نو نوشتم اينه كه فكر ميكنم معاشرتهاي اينترنتي با ارتباط هاي بين وبلاگ نويسها خيلي جدي شد. اين معاشرتها خيلي اهميت پيدا كرد و كم كم نقش و تاثير يك شبكه اجتماعي رو كه حاصل همين روابط در دنيا مجازي بود، نشون داد. محصول مفيد و عيني چنين شبكهاي هم ميتو
نه چيزايي مثل كاپوچينو باشه. كاپوچينو، بيشتر حاصل روابط و پيوندهايي بود كه در همين شبكه شكل گرفت و زاده پيوستگي ميان گروهي از بلاگنويسها بود. فكر ميكنم خود بچههاي كاپوچينو وظيفه داشتن كه اين پيوندها رو حفظ كنن. به خصوص كه نتيجه مباركي هم براشون داشته. اما متاسفانه نتونستن. حتي اگه شما تغيير و تحول شما و گروهتون سبب بشه كه كيفيت مطالب هم بالا بره، باز هم به انشعاب و جدايي نميارزه. نفس انشعاب، تلخ و ناخوشاينده. هم از جانب كسايي كه شرايط رو تحمل نكردن و انشعاب كردن و هم از جهت كسايي كه موندن و نتونستن شرايطي رو فراهم كنن كه ديگرون هم بمونن.
نيما: يه جا اشاره كردين به اين كه كاپوچينو به Hit مناسبي نرسيد و حداكثر دوبرابر شد تعداد Hit هاش. وقتي به اين counter ها كه مرجع عمومي شدن - مثلا همين nedstat - نگاه ميكنيم ميبينيم دو تا سايت اول به شدت سياسي هستن كه هر روز و شايد روزي چند بار update مِيشن. سايت سوم يه سايت كاملا شخصيه. اكثرا سايت آقاي نبويه. در زمينههاي مختلف مينويسه. اصلا در تعداد صفحات مختلف مينويسه و چيزاي مختلف ميگه ضمن اين كه شخصيت خودش هم به عنوان طنزنويس هم مطرحه. سايت ما هم مياد تو ردههاي چهارم و پنجم با سايتهاي مشابه خودش ميجنگه. حتي گاهي با يه سايت اطلاعرساني رقابت ميكنه...
سينا: خيلی سايتهای موفق اصلا nedstat يا كنتورهاي مشابه رو استفاده نميكنن که بخواين خودتون رو با اونها مقايسه کنين. خيلي از سايتهاي ايراني هم كه از اين كنتور استفاده ميكنن، هنوز خودشون رو در محدوده جغرافيايي ايران تعريف نكردن و مثلا به عنوان يك سايت كانادايي يا انگليسي معرفي ميشن. اما بحث من چيز ديگريه. من نميخوام كه شما رو با ديگرون مقايسه كنم، وقتي من ميگم شما موفق نيستين معنيش اين نيست كه سايتهاي رقيبتون موفق هستن. براي اينكه دچار اين مقايسهها نشيم، من سايت شما رو با خودتون مقايسه كردم. دو برابر شدن Hit بعد از سه ماه اصلا دلگرمكننده نيست...سه ماه پيش، شما يه نشريه ناشناخته بودين. بعد از سه ماه، بازديدكنندهها دو برابر شدن. اين دو برابر شدن زياد معناي خوبي نداره. شما در اين مدت تعدادي صفحه اضافه كردين، نيروي جديد جذب كردين ولي بازديد از سايتتون فقط دوبرابر شده. توي همين سه ماه، بازديدكنندههاي بعضی صفحه های شخصی مثلا وبلاگ احسان يا خورشيد خانوم دو يا سه برابر شده. به نظرم از نظر تعداد بازديدكننده شكست خوردين.
نيما: از نظر شما كه مشاور IT چند تا سايت هستين و اصلا يه قسمتي از روزنامهنگاريتون برميگرده به روزنامهنگاري IT ، فكر ميكنين حداکثرچه تعداد اين ده هزار - بيست هزار بازديدكننده روزانه که به طور بالقوه سايـتهای ايرانی رو می بينن ميتونن از سايتي مثل كاپوچينو استفاده كنن و ماكسيمم بينندهاي كه ميتونيم داشته باشيم چه قدره؟
سينا: پيش بينيش خيلي سخته. چون خيلی سايتهای تخصصی هستن که الان بالای ده هزارتا Hit دارن! فكر ميكنم شماها هم لازم نيست خودتون رو دست كم بگيرين و احساس كنين چون حيطههاي محدودتري رو مينويسين سخت ميتونين پيشرفت كنين و بازديدكننده جذب كنين. كاپو چينو الان بعد از اين سه ماه نسبت به اون نسخههاي اوليه حيطههاي متنوع تري رو پوشش ميده. بعضي از بخشهاي نشريه كاملا لحن و نگاه متفاوتي دارن و بازديدكنندههاي جداگانهاي رو جذب ميكنن، براي همين نبايد خودتون رو دست كم بگيرين و به بازديدكنندههاي محدود قانع باشين به خصوص كه خيلي از سايتها مخصوصا نشريههاي الكترونيك كه بخشهاي متنوع دارن ميتونن از بازديدكنندههاي محدودشون Hit هاي بالاتري بگيرن. يعني بازديدكننده رو تشويق بكنن كه زمان بيشتري رو در سايت بگذرونه و صفحات متعددي رو ببينه. شما به هرحال سعي خودتون رو كردين كه بازديدكنندهها رو جذب كنين. صفحاتي رو اضافه كردين، نشريه رو از انحصار ستونهاي شخصي كه در هفتههاي اول وجه رايج كاپوچينو بود در آوردين و به محتوا و قالب روزنامهنگارانه نزديكتر شدين. فكر ميكنم تا يكي دو ماه ديگه زمان يه بازنگريه. ببينين كه كجاها بيت
وجه بودين به ذائقه مخاطب و كجاها وقتي بازديدكنندههاتون افزايش پيدا كرده دنبال دليلش نگشتين. يا وقتي كاهش پيدا كرده فكر چاره نبودين. بعد يه بازنگري اساسی و يه نوسازي تو كاپوچينو انجام بدين.
صالح: آقاي مطلبي با توجه به اينكه تو سيستم مطبوعاتي كه چاپ ميشن و رو كاغذ ميان يعني روزنامهنگاري كلاسيك فعاليت ميكردين و بعد وارد cyber journalism شدين، و جزو پيشگامانش هم بودين، چه تفاوتي بين اين دو نوع روزنامهنگاري ميبينين؟ طبيعتا مخاطبها، ادبيات، نحوه بيان و حتي زمانبندي ارائه مطالب اين دو مقوله با هم متفاوته. از جمله من فكر ميكنم اتمسفري ايجاد شده كه در فضاي فرهنگي اينترنت مثل يه سوپاپه و ميشه توش آزادانه حرف زد. درباره تفاوت اين دو تا فضا و اينكه آزادتر شديم يا محدودتر صحبت كنين.
سينا: وقتی در مورد تفاوتي كه بين روزنامهنگاري چاپي و online هست صحبت می شه اولين تفاوتی که مورد بحث قرار ميگيره همين بحث آزادي هست. البته اين آزادي، حتما مهمترين جنبهاي است كه در اين مقايسه وجود داره ولي چون زياد بهش پرداخته شده فكر ميكنم بايد جنبههاي ديگه رو هم در نظر گرفت. يكي از تفاوتها اينه كه ما كمتر تو رسانههاي چاپي ايراني به معيارهاي علمي براي شناخت مخاطب و پاسخگويي به اون توجه داشتيم. توي روزنامههاي بزرگ دنيا، دايرههاي تيراژ وجود داره. قسمتهاي circulation . اين بخشها، ميزان تيراژ و افت و خيز اون رو ميگيرن و بازخورد روزنامه رو تحليل ميكنن. با تجربه و مهارتي كه دارن حتي از روي خبرهاي صفحه اول روزنامه ميتونن تيراژ روز آينده رو تعيين كنن. يا با تحليل تيراژ هفته گذشته روزنامه سردبيران رو راهنمايي كنن كه چه اشكالاتي در كارشون وجود داره و چطور بايد اون رو رفع كنن. در ايران ما اين كار رو نميكنيم. چون هم برامون پرهزينه است. هم هيچ وقت جدي گرفته نشده. روي رسانه وب شما ناچارين كه به اين معيارهاي علمي توجه كنين و دستتون هم براي اين تحليلها بازتره. خواننده شما شناسنامهاي بهش الصاق شده كه هر و
قت بازديدتون بكنه، ردي رو به جا ميذاره. شما IP address اون رو ميبينين و ميشناسين و نرخ بازگشتش رو هم ميفهمين. شما ميتونين بفهميد كه در چه پريود زماني به رسانه شما سر ميزنه و با چه فاصله و تاخيري به سراغ شما برميگرده. شلوغترين و خلوتترين روزها و ساعتهاي مراجعه به رسانه رو درميارين و حتي ميتونين متوجه بشين كه رو هر مطلب مشخص چقدر بازديدكننده داشتين و اين اطلاعات رو تحليل بكنين. حالا تو يه هفتهنامه كوچك مثل كاپوچينو يا جاهاي مشابه شايد اين كارها رو خود بچهها انجام بدن ولي فكر ميكنم تو رسانههاي بزرگ ميشه حتي بخشهايي براي تحليل اين آمار و اطلاعات قرار داد. من فكر ميكنم نويسندهاي كه حتي يه وبلاگ خيلي ساده داره و با بازديدكنندههاي كمي هم سر و كار داره به طور ناخودآگاه اين محاسبهها رو انجام ميده. هر وقت به كنتور سايتش نگاه ميكنه اين مقايسهها رو انجام ميده و بالا و پايين شدنها رو بررسي ميكنه و سعي ميكنه خودش رو با خواننده اش تطبيق بده. اين تطبيق با مخاطب يكي از خصلتهاي اصلي كسي هست كه ميخواد با نوشتار online كار بكنه و من فكر نميكنم اهميتش خيلي كمتر از اون بحث آزادي بيان باشه كه web براي ما هديه آورده.
صالح: اينكه مخاطب خط بده باعث نميشه كه از اون ذهنيت خامي كه شما براي ارائه يه مفهوم دارين فاصله بگيرين و چيزي رو بنويسين كه خواننده از شما ميخواد و در واقع يه ارزشي از خارج به شما تحميل بشه؟
سينا: من درباره ژورناليسم صحبت ميكنم. ژورناليسم فقط و فقط در ارتباط با مخاطب معنا پيدا ميكنه. طبعا توي نوشتار شخصي، شما ميتونين مقاومت كنين وخواننده رو پس بزنين تا در نهايت فقط مخاطب مطلوب شما باقي بمونه و سر ذهنيت خودتون هم بمونين. گرچه من فكر ميكنم حتي كسي كه داره نوشتار شخصي خودش رو روي web ارائه ميكنه خواه ناخواه تحت تاثير مخاطبش قرار ميگيره حتي اگه بخواد اين تاثير رو ردكنه و پس بزنه. اما در كار ژورناليستي شما بايد به مخاطبتون توجه كنين. شما بايد مخاطبتون رو بسنجين، پيدا كنين، تعريف كنين و دنبالش برين. طبعا ميتونين تعريف كنين كه مخاطب شما كاملا متفاوت از مخاطب يه سايت سياسي باشه ولي در دايره تعريفي كه براي خودتون انجام دادين و خطهايي كه كشيدين بايد سعي كنين كه مخاطب رو راضي كنين و هر چه بيشتر با تمايلاتش كنار بياين.
پرستو: حالا يه كم بريم به گذشته. اصلا چي شد روزنامهنگار شدين و اون چيزي كه زمان ورودتون به اين كار تو ذهن داشتين چه قدر با واقعيتي كه بعدا باهاش روبهرو شدين تطابق داشت؟
خسرو: اصلا سينا مطلبي ميخواست روزنامهنگار بشه؟
سينا: من ناخواسته روزنامهنگار شدم. اگر شدم ! همونطور که گفتم 18 سالم بود كه نوشتن نقد فيلم رو شروع كردم. وقتي نقد فيلم مينوشتم اصلا دلم نميخواست روزنامهنگار باشم. يعني فكر ميكردم توي نوشتار سينمايي يه خط مشخص وجود داره بين منتقدين فيلم و كسايي كه آثار سينمايي رو تحليل ميكنن، با كسايي كه روزنامهنگار هستن و كار روزنامهنگارانه انجام ميدن. اون زمان به فضا هم دقت كنين که براي بچه 18 سالهاي كه ميخواست بنويسه فضاي روشنفكرانهاي بود.
پرستو: اون زمان يعني چه سالهايي؟
سينا: سال 70. فضاي سينما و نوشتار سينمايي به شكلي تصنعي گرايش روشنفكرانه رو تشويق ميكرد و به اون ارزش ميداد. اين گرايش كه شايد واكنشي به فضاي دهه شصت بود، شما رو نسبت به روزمرگي روزنامهنگارها بدبين و دلزده ميكرد. بعدها تا حدودي ناخواسته وارد كار روزنامهنگاري شدم. من ابتدا منتقد فيلم بودم. اما توي جابهجاييهايي كه از اين نشريه به اون نشريه داشتم جايي قرار ميگرفتم كه مسؤوليت سرويسي رو ميپذيرفتم. طبعا سر و كارم به مصاحبه و گزارش و خبر و غيره هم ميافتاد كه material روزنامهنگارانه است. ذره ذره پذيرفتم كه در كنار نقد فيلم نوشتن بايد به اين حيطهها هم توجه كنم. شايد تا مدتها بعد، هنوز هم جذابيت روزنامهنگاري رو كشف نكرده بودم. جذابيتي كه خيلي زياده ولي تا از دور و با يه ديد روشنفكرانه بهش نگاه ميكني ، روزنامهنگاري رو كار سطحي و مبتذلي ميدوني و جذابيتهاش هميشه از چشمت پنهون ميمونه. ولي بعد از اينكه اين جذابيت رو كشف كردم هيچ وقت نخواستم هيچچيز جز روزنامهنگار باشم. فكر ميكنم بيش از هرچيز كار در روزنامه، به من كمك كرد تا اين دنيا رو كشف كنم و بهش علاقهمند بشم.
پرستو: روزنامه "جامعه"؟
سينا: بله روزنامه "جامعه". چون تا قبل از اون بسياري از ما نسبت به كار در روزنامهها بيميل بوديم. حتي روزنامههاي پيشگامي مثل "همشهري" هم اين دافعه رو براي ما داشتند. روزنامهها به نوعي از نظر ما وابسته به قدرت سياسي بودن و بر اساس همون اخلاق روشنفكري (اون هم اخلاقي كه از روشنفكر دهه شصتي به ارث رسيده بود) سعي ميكرديم از قدرت سياسي فاصله بگيريم و با اون مرز داشته باشيم. اما روزنامه جامعه، به عنوان يك رسانه مستقل كه جذاب و پرهيجان هم بود، خيلي تحول ايجاد كرد.
پرستو: وقتي الان اسم روزنامه "جامعه" رو ميشنوين چه حسي بهتون دست ميده؟ چه چيزي تو ذهنتون مياد؟
سينا: الان شايد تصوير روزنامه "جامعه" با تصوير همه روزنامههايي كه اون دوران كار كرديم و ثمربخش هم بودن و بعد هم همشون ناكام موندن يه مقداري قاطي شده باشه. اما برجستگي روزنامه "جامعه" بيشتر از هر چيز ديگه براي من در تركيب فوقالعادهاي بود از تواناييهاي حرفهاي، انگيزههاي جوان و گشايشهاي سياسي كه در فضاي كلي جامعه به وجود اومد. همه اينها شايد باعث شد يكي از برجستهترين محصولات روزنامهنگارانه اين دو دهه اخير پديد بياد. بعدها هم نه اون تركيب تونست دوباره جمع بشه، نه همون مقدار انگيزه در جوانهايي كه اومدند وجود داشت و نه فضاي سياسي اجازه ميداد تجربه "جامعه" تكرار بشه. يه تجربه بينظير بود كه فكر ميكنم بعد از مدتها به شغل روزنامهنگاري شخصيت داد. البته پرروييه! پيش از "جامعه"، ماهنامه "پيامامروز" و نشريات ديگهاي هم بودن كه خيلي از دوستان و استادان من در اونها كار ميكردن و ارزش كارشون هم براي من بسيار احترامبرانگيزه. ولي روزنامه "جامعه" با محبوبيتي كه داشت، جايگاه روزنامهنگار و روزنامهنگاري رو بين عامه مردم مطرح كرد. ميون مردم براي اين حرفه شخصيتي درست كرد كه حالا با ده تا سريال "بدون شرح" هم نميشه بهش خدشه زد.
نيما: روزنامه چقدر خودش رو مديون شمسالواعظين ميدونست؟ يعني افرادي كه توش كار ميكردن از اون به عنوان يه مدير خوب كه تونسته اين همه نيروي باتجربه و حرفهاي و جوون و باانگيزه رو جمع كنه ياد ميكنن؟
سينا: به نظرم جايگاهي كه شمس در روزنامه "جامعه" داشت خيلي براش مناسب بود و توي اون موقعيت خيلي هم خوب عمل ميكرد. جايگاهش در كنار آدمايي مثل دكتر حسين قندي، مسعود شهاميپور و عليرضا فرهمند تعريف ميشد. مقدار زيادي از كارهاي داخلي تحريريه و هدايت تحريريه به قندي و شهاميپور سپرده شده بود. شمس مقام سياسي روزنامه بود. پشتيبانيهاي لازم رو تهيه ميكرد و به نويسندهها فضا ميداد تا آزادانه و با فراغ بال بنويسن. براي اين جايگاه هم بسيار مناسب بود. فكر ميكنم نبودن قندي، شهاميپور و امثالهم كه بعد از تعطيلي "توس" از گروه "جامعه" جدا شدن توي روزنامههاي بعدي اثر گذاشت و اين تفاوت، خودش رو نشون داد.
پرستو: يعني ميشه گفت يه جور خلا علمي به وجود اومد.
سينا: خلا روزنامهنگاري حرفهاي به وجود اومد. روزنامهها ديگه اعتبار و اهميتشون رو بيشتر از سياست ميگرفتن و جنجالهاي سياسي. اون موضع بيطرفانهاي كه "جامعه" داشت تا حدود زيادي از بين رفت و كيفيت حرفهاي و علمي محتواي روزنامه هم پايين اومد.
صالح: با توجه به اينكه روزنامهنگاري ركن چهارم دموكراسيست و بعد از انقلاب براي اولينبار مطبوعات به شكل دموكراتيك توشون يه حركتي اتفاق افتاد، چرا شما ميگين كه حركتشون ناكام مونده؟
سينا: من گفتم حركتشون هم ثمربخش بود و هم ناكام موند. ناكام موند به خاطر اينكه روندش قطع شد. ثمربخش بود به خاطر اينكه شما آگاهي رو از مردم و خوانندهها نميتونين پس بگيرين. يعني در يه دوره سه ساله شما آگاهي رو به جامعه تزريق ميكنين. به اين آسوني و با تعطيل تعدادي از روزنامهها و نشريات نميتوني اون آگاهي رو كه انتقال پيدا كرده به مخاطبت پس بگيري.
صنم: ميشه درباره اين آگاهي كه ميگيم مطبوعات آزاد، يا همون مطبوعات بعد از دوم خرداد به وجود آوردن بيشتر حرف بزنين؟ اين آگاهي اصلا چي بود؟
سينا: تاثيري كه مطبوعات بعد از دوم خرداد گذاشتن خيلي گسترده و متنوعه. اگه بخوام تو مصاحبه بگم حتما مواردي هست كه جا مياندازم يا به اندازه كافي به اونها اشاره نميشه.
اما به طور كلي، مطبوعات آزاد در فضاي پس از دوم خرداد، مردم رو با خوندن رسانههاي نوشتاري آشتي داد. مردم تا قبلش به رسانههاي نوشتاري بياعتماد بودن. اخبارشون رو از راديوهاي خارجي ميگرفتن.
صالح: از كي بياعتماد بودن؟
سينا: از بعد از تعطيل عمومي مطبوعات در سال 59 اين اعتماد ذره ذره كاهش پيدا كرد. ما نشريات و روزنامههاي دو ميليوني داشتيم که تبديل شده بودند به روزنامههاي نخوندني كه فقط صفحههاي تسليتشون ارزش خوندن داشت. اين آشتي، بعد از دوم خرداد اتفاق افتاد. مردم عادت كردن به سراغ رسانه نوشتاري برن. از طرف ديگه براي نخستين بار امكان چندصدايي در عرصه رسانهها پديد اومد و مخاطبان تونستن كه از زاويههاي متعدد و متنوع به رويدادهاي جامعه نگاه بيندازن. قبلا يه زاويه ديد رسمي وجود داشت و اون زاويه ديد بين رسانههاي محدود دو جناح انعكاس پيدا ميكرد. طبعا تحليل يه رسانه چپگرا و يه رسانه راستگرا با هم تفاوت داشت ولي هركدوم سعي ميكردن كه بر همون زاويه ديد رسمي تكيه كنن و فقط بخشهايي رو كه با منافع و عقايدشون همخواني داشت بيشتر تقويت ميكردن و بخشهاي ديگري رو كمرنگتر مطرح ميكردن. ولي حضور رسانههاي مستقل مثل "جامعه"، "توس" و غيره تونست به مردم امكان بده تا ديدگاههاي مختلف رو در تقابل با هم ببينن و بسنجن. ديدگاههايي كه بعضي وقتها با نگاه رايج و زاويه ديد رسمي فاصله آشكاري داشت. از طرف ديگه، با حضور رسانههاي مستقل و آزاد يك مقدار نقشه سياسي كشور براي خواننده عام، براي تماشاچي عادي بازي سياست روشنتر شد. شايد اگر شما 5 سال پيش از اين از يک تماشاچي بازي سياست، از شهروندي كه در تمام رايگيريها هم شركت ميكنه ميخواستين كه آرايش سياسي كشور رو براتون ترسيم كنه و جايگاه گروههاي مختلف و ارتباطات و پيشينه شون رو توصيف كنه اطلاعات زيادي به شما ارائه نميداد. ولي روزنامههايي مثل "جامعه" هم آزادي داشتن كه نقشه جامعي از فضاي سياسي رو ترسيم كنن و هم از جايگاه تقريبا مستقلي به اين نقشه نگاه ميكردن و با بيطرفي بيشتري خطوط رو ترسيم ميكردن. در نتيجه گروهها شناسنامهدار شدن و فضا شفافتر شد. اما مهمترين وظيفهاي كه مطبوعات پس از دوم خرداد به عهده گرفت اين بود كه خوشبختانه يا متاسفانه خلا احزاب سياسي رو پر كرد. ما احزاب سياسي مستقل نداشتيم كه بتونن با مردم ارتباط برقرار كنن و اونها رو برای شركت در رويدادهاي سياسي مثل انتخابات بسيج كنن يا بهشون تحليل ارائه بدن. اين خلا رو مطبوعات پر كرد و تا سه سالي هم كه امكان فعاليت آزادانه بود، جايگزين احزاب شدن و نقش موتور محركه اصلاحات رو بازي كردن. به دليل همين جابهجايي، مطبوعات هزينهاي رو پرداختن كه بايد به عهده احزاب سياسي گذاشته ميشد و متاسفانه كمتر كسي كه با نيروي مطبوعات از نردبان قدرت بالا رفته بود، حاضر شد تا در روزهاي سخت به كمك روزنامهها و روزنامهنگاران بياد.
نيما: ببينيد! اين جنبش ، اين گروه اولين که اين جنبش رو راه انداختن ، ناخودآگاه شدن رهبر يه حنبش دموکراتيک. آيا اين رهبران در ميون خودشون و در روزنامههاشون هم دموكراتيك رفتار مي كردن؟
سينا: مديران مطبوعات ، برخاسته از چهرههاي همين نظام بودن، در همين جامعه رشد کردن، خاستگاه فکريشون همين جامعه ، همين نظام سياسي و همين روابط قدرت بوده. به خاطر همين، از لحاظ ذهني با ساير مديران نظام قابل تفکيک نيستن. جالبه که براتون بگم که در بعضي از بازترين و آزادترين روزنامه هاي ما در همون سالها، روابط بسيار ظالمانه اي بين مديريت روزنامه و بدنه تحريريه وجود داشت. روزنامه هايي که مدعي گسترش روابط جامعه مدني بودن ، ساده ترين حقوق کارکنان خودشون رو در نظر نميگرفتن و در تصميمگيريهاي كلان هم بسته عمل ميكردن. اما تفاوت مطبوعات اين دوران با روزنامههاي قبلي، بيشتر در ارايه محصول بود. يعني محصولي که شما روي کاغذ ميديدين ، آزادانه توليد ميشد و توي همون روزنامه ها هر نويسنده اي حق داشت ديدگاههاي سردبيرش رو با تندترين لحن به انتقاد بگيره. کاري که خود من در "عصر آزادگان" کردم. من كمي بعد از تعطيلي "نشاط" به روزنامه "خرداد" برگشتم و تنها يادداشتي كه در"عصرآزادگان" چاپ كردم يک مطلب بلند و بسيار تند عليه شمس بود. در اون محصولي که شما روي کاغذ به عنوان خواننده ميديدين اين آزادي ، اين دموکراسي ، اين مدارا کاملا وجود داشت. ولي در پشت صحنه و در نحوه اداره روزنامه ها به هر حال همون تفکري وجود داشت که 20 سال در اين جامعه وجود داشته. برعكس روزنامهاي مثل همميهن، كه خط قرمزهاي پررنگتري داشت و كمتر شعار دفاع از جامعه مدني را مطرح ميكرد، محيط احترامآميزتري براي تحريريه فراهم كرده بود و حقوق صنفي و مدني نويسندهها رو بيشتر در نظر ميگرفت. الان، "حياتنو" هم، چنين وضعيتي داره و با نويسندهها خيلي منصفانهتر برخورد ميكنه.
سامان: اصلا من يه نظر ديگه اي دارم. تبي که با "جامعه" شروع شد مثل همه تبهايي که اپيدمي ميشه تو جامعه ، به ابتذال هم کشيده شد. يعني براي عامه مردم ، بحث سياست اضافه شد بر بحث فوتبال ، قيمت پياز و سيب زميني و بقيه چيزايي که مينشستن با هم ديگه بحث ميکردن در مورد سياستهاي کلان ايران. حتي در مورد روابط خارجي هم نظر ميدن...
سينا: من قبلا اشاره کردم به خلا روزنامهنگاري حرفه اي در بعضي از مطبوعات دوم خردادي مثل روزنامه هايي که شرکت جامعه روز ، بعد از توس منتشر کرد. يكي از اثرات اين خلا و افت كيفيت هم در همين نكته ديده ميشه. يعني روزنامه نگار حرفه اي همون طور که تو بحث اينترنت هم گفتم ، مخاطب سنج است. سعي ميکنه مخاطبش رو راضي کنه و به محض اينکه ببينه مخاطبش از جنسي که او ارايه ميده رويگردانه ، روشش را عوض ميکنه. ما در طول اين چند سال، اينقدر محتواي سياسي به خوانندههامون ارايه داديم و اونم خريدارش بود که راه افراط رو پيش گرفتيم. هر روزنامه اي از روز اول كه منتشر ميشد براي اينکه سريعا به تيراژ بالا برسه، اعتباري کسب کنه و موقعيتي داشته باشه ، بار سياسي مطالبش رو زياد ميکرد و حتي به تندروي روي ميآورد. اين روش تا دوره اي هم جواب ميداد. يعني شما هر چقدر سياسي تر و تندروتر بودي ، خواننده بيشتري هم جذب ميکردي. ولي پس از اين دوره، مطالب سياسي مثل هر موضوع ديگهاي ، براي مردم کهنه شد. الان مردم دچار سياست زدگي شدن. بخشي از اين سياست زدگي به خاطر ناكاميهايي است كه متحمل شدن. بسته شدن فضاي جامعه و برخورد با مطبوعات آزاد كه جاي خودشون رو باز كرده بودن، باعث شد كه تا حدودي مردم از سياست و بازيهاي سياسي خسته بشن. ولي بخش ديگهاي از اين سياستزدگي به خاطر يكنواختي پيامي است كه از سوي رسانهها و جريانهاي سياسي در طول چند سال گذشته به صورت مكرر و انبوه ارائه شده. بحثهاي داغ و جنجالي يكي بعد از ديگري مطرح ميشدن و هيجان ايجاد ميكردند اما كم كم ظرفيت مردم براي پيگيري رويدادهاي عالم سياست پر شد. يعني مخاطبان ما، اينقدر در معرض اخبار و تحليلهاي سياسي قرارگرفتهاند كه ديگر اين مقوله براي اونها جذابيتي نداره و يكنواخت شده. ما چنان محو جدلهاي داغ سياسي شديم كه كم كم يادمون رفت چقدر ميتونيم از اين فضاي باز براي طرح مباحث اجتماعي و فرهنگي استفاده کنيم. من باور دارم، اگه ما همون جسارتي رو که براي مباحث سياسي خرج کرديم براي مباحث اجتماعي و فرهنگي هم خرج ميکرديم ، امروز تحولات عميقتري در جامعه اتفاق افتاده بود. ولي تا زماني كه بازار سياست داغ بود و خريدار داشت، کسي چندان اهميتي به مقولات اجتماعي و فرهنگي نميداد. يه بار سردبير روزنامهاي سر يه مطلب مربوط به جان لنون به من اعتراض كرد و گفت كه نميخواد اين دفعه به خاطر جان لنون به دردسر بيفتد. براي او مهم نبود كه لنون بيشتر و پيشتر از اصلاح طلبهاي ما براي آرمان صلح، آزادي و برابري تلاش ميكرده. مديران رسانههاي اصلاح طلب اصلا درك نميكردن که منيتونن با سرمايه گذاري روي حيطه فرهنگ و اجتماع هم به اهدافي كه دارن، برسن. چون اين مديران اغلب آدمهاي سياسي بودند و نه روزنامهنگارهاي حرفهاي. خيلي از اونها كار مطبوعاتي رو با حكمهاي دولتي شروع كرده بودن. اما احتمالا اگه يه روزنامهنگار حرفهاي جاي اونها قرار داشت، ميتونست ظرفيتهاي مخاطبش رو بسنجه و در سياستگذاريهاي مطبوعاتي، تعادل رو برقرار بكنه. روزنامهنگار، اگه هدفش اطلاعرساني باشه و دغدغه سياسي و حزبي نداشته باشه، مخاطبش رو ميسنجه و ميل و ذائقه اون رو پيدا ميكنه. وقتي ميبينه كه اين مخاطب سياست زده شده و ديگه به جنجالهاي سياسي توجه نميكنه، وقتي همه آمارها نشون ميده که تيراژ روزنامههاي سياسي روزبه روز داره کاهش پيدا ميکنه ، سعي ميکنه که به حيطه هاي ديگه توجه پيدا کنه. کاري که مثلا روزنامه "همشهري" در يک دوره انجام داد و "جام جم" در اين دوره انجام داده و موفق بوده. جامجم، درست در زماني كه هر روزنامهاي بلافاصله در يه طرف گود سياست ميايستاد و وارد كشاكش ميشد، با زيركي سراغ حيطه هاي اجتماعي و فرهنگي رفت و با همين جابهجايي در اولويتهاي خبري تونست مردمي رو جذب كنه که از سياستهاش نفرت داشتن.
صنم: خوب حالا يه خورده از اين فضای بحث های جدی بيايم بيرون! با اين چيزايي که شما گفتين راجع به سياست و نوشتن در مورد سياست و مطبوعات و اين جور چيزا ، اگه جنبه ماليش نبود ترجيه ميدادين که حالا با تمام هزينه هايي که دادين و ممکنه بدين بعدا ، بشينين خونه بازي SIMs بازي کنين يا اينکه باز هم همين کار رو انجام بدين؟!
سينا: اگه ميتونيستم وبلاگم رو از خونه بنويسم ، آره! دوست داشتم بشينم Sims بازي کنم و گهگاه هم هرچی دلم بخواد تو وبلاگم بنويسم!
صنم: چه اهميتي داره وبلاگ براتون؟ يعني اينکه ...
سينا: به هر حال يه موقع خبرهايي يا نظرهايي هست که هركس ميخواد در برابرشون واکنش نشون بده. يکبار ميون آخرين روزنامهاي كه كار ميكردم "همميهن" و روزنامه بعدي "حياتنو" حدود يه سال و نيم فاصله افتاد. در اين فاصله من يه مدتي بيکار بودم ، يه مدتي توي يه هفته نامه کار ميکردم ، يه مدتي هم يه ماهنامه منتشر ميکردم. بايد بگم تو اين دوران واقعا دلم براي تلکس تنگ شده بود. به شدت افسرده بودم كه نميتونم برم پاي تلکس بنشينم، آخرين خبرها رو بخونم و با بچه هايي که از حوزه خبري برگشتن راجع به اين اخبار صحبت بکنم ، نميتونستم اگه از يه خبري عصبي شدم واکنش نشون بدم و يادداشت بنويسم. اما الان وبلاگ ميتونه واكنشهاي من رو به اخبار و جريانهاي روز نشون بده. وقتي اين امكان رو در نظر بگيرين، ترجيح ميدم خونه بشينم SIMs بازي کنم.
صنم: خب اصلا نظرتون راجع به وبلاگ چيه؟ فکر ميکنيد چه تاثيري ميتونه داشته باشه ، در دراز مدت؟
سينا: وبلاگ و وبلاگنويسي در هر جايي از دنيا و در دل هر فرهنگي به عنوان يه دريچه به فرديت آدمها اثر گذاره. اين پديده به همه اجازه ميده كه فرديت خودشون رو روي وب عرضه کنن يا به حريم خلوت ديگرون راه پيدا كنن. نبوي در مصاحبهاش با كاپوچينو وبلاگها رو به امتداد فرديت آدمها روي وب تعبير كرده بود. وبلاگ و وبلاگنويسي، به همين دليله كه سد و سکوي بلند قدرت رسانه اي رو ميشکنه. خواننده رو با نويسنده هم تراز قرار ميده. و فکر ميکنم يه نقطه عطفي در ارتباطات، از لحاظ رابطه بين مخاطب و نويسنده ايجاد کرده. تكنولوژي هميشه با پيشرفتش، جايگاه رسانه رو بالاتر برده و فاصله ميون رسانه با مخاطب رو عميقتر كرده. اما اينبار، پيشرفت تكنولوژيك درست خلاف روند هميشگي عمل كرده و فاصله صاحبان رسانه با مخاطب به شدت كاهش پيدا ميكنه. اما توي ايران وبلاگها و وبلاگنويسان از جنبههاي ديگهاي هم اهميت دارن. يك جنبه اين پديده همان آزادي و اختياري است كه در دنياي مجازي، بسيار بيشتر از فضاي جامعه جريان داره. از طرف ديگه، وبلاگها توليد و عرضه مطالب رو در وب براي همه آسان كردن و از اين طريق، ناگهان توليد محتواي فارسي رو روي اينترنت افزايش دادن. وبلاگنويسي به زبان فارسي، جاي خالي روزنامه نگاري آنلاين رو پر کرد و به مقدار زيادي توازن عرضه اطلاعات رو تغيير داد. كفه اين موازنه قبلا به نفع ايرانيان مهاجر سنگين بود، اما حالا صداهاي رسايي هم از داخل ايران شنيده ميشه.
خدايار: حالا من يه سوال بپرسم...
(صداي پيانو بلند ... )
سينا: ميدونين يکي از درسهاي روزنامه نگاري اينه که قرار مصاحبه رو توي لابي هتل نذارين؟ به خاطر همين چيزاست ديگه!
سامان: اين تقريبا هيچوقت پيانو نميزد. اولين بارشه داره ميزنه!
خدايار: چي شد از "گزارش فيلم" جدا شديد؟
سينا: (با خنده) دوباره بعد از يه عمر من با نوشابه اميري آشتي کردم ، حالا ببينيد ميتونيد دعوا بندايزين بينمون؟! من اصلا به دعوت فريدون جيراني به گزارش فيلم رفتم. يک بار توي جلسه مقدماتي انجمن فيلمنامه نويسان که در دفتر "شيراز فيلم" برگذار ميشد ، جيراني به من پيشنهاد کرد که نقد فيلم بنويسم. اولين فيلمي هم که قرار شد نقدش رو بنويسم، "فرانچسکو"ي ليليانا کاواني بود. بعد هم من رفتم و فيلم رو ديدم و نقد خيلي بدي هم روش نوشتم که چاپ شد. از اون چيزايي که اگه الان يه جا چاپ شه اصلا خودم حاضر نيستم بخونم. يه نقد مفصل بد! از اين به بعد، ارتباطم با "گزارش فيلم" بيشتر شد و روي فيلمهاي ديگه اي براشون نقد نوشتم و رفته رفته همكاري من با اين مجله نزديكتر شد. ارتباط دوستانه خيلي خوبي هم يا سردبير "گزارش فيلم" ، هوشنگ اسدي و همسرش نوشابه اميري داشتم. ولي اواخر سال 71 بود که توي شرکتي که "گزارش فيلم" رو منتشر ميکرد اختلاف افتاد. فريدون جيرانی همراه با غلامرضا موسوي و ديگران ، بيژن امکانيان و مهدي فخيم زاده و حبيب اسماعيلي از اين شرکت جدا شدن و کريم زرگر و نوشابه اميري و هوشنگ اسدي باقي موندن. من اين ميون وضعيت بدي داشتم. از يك طرف خودم رو مرتبط با جيراني ميدونستم چون به دعوت او آمده بودم. ولي از طرف ديگه دلم ميخواست در "گزارش فيلم" که بهش دلبستگي داشتم، بمونم. فريدون هم از من نخواست که "گزارش فيلم" رو ترک کنم و برم توي هفته نامه "سينما". اين هفته نامه اصلا اون موقع جايي نداشت که من بتونم براش کار کنم ، چون زياد بحث نقد توي هفته نامه جدي نبود. تا اينکه سال 72 ، فريدون به من پيشنهاد کرد و گفت ما ميخواهيم بخش نقدمون رو که مسوولش محمد سليماني بود جدي تر کنيم. از حسن ملکي هم دعوت کردند که بياد بنويسه. حسن ملکي اون موقع دبير ادبوهنر "ابرار" بود. نقدهاش رو در هفتهنامه "سينما" با اسم منصور ملكي مينوشت. ( الان با همين اسم يك وبلاگ هم مينويسه.) وقتي من به هفتهنامه "سينما" رفتم، علاوه بر نقد نوشتن، دبير يكي از صفحات شدم. که بعد از 4 شماره هم به خاطر اعتراضي که به هفته نامه "سينما" شد ، دوباره صفحه نقد برگشت به روند اوليه اش و من هم كمتر نوشتم. اما ديدگاه نوشابه اميري و هوشنگ اسدي در مورد کار مطبوعاتي، ديدگاه خاصي بود. به همين دليل جابهجايي من از يك نشريه به نشريه ديگه تا حدودي سوءتفاهم ايجاد كرد. اين سوءتفاهم بعدها ادامه پيدا كرد و زماني كه من و نوشابه اميري هردو، عضو شوراي مركزي انجمن منتقدان بوديم، عميقتر شد. كار حتي به صفحات مجله هم كشيد! من هم در اون زمان كمسنوسال بودم و نتوانستم اين سوءتفاهم رو برطرف كنم. برعكس، با واكنشهاي خودم تا حدودي به اين فضا دامن زدم. مجموعه همين مسائل، باعث شد که تا مدتها رابطه ما مکدر بمونه. در واقع اين كدورت تا زماني که "گزارش فيلم" تعطيل شد باقي بود.
صنم: خوب آقا سينا يه خورده از اين فضای مطبوعاتی بيايم بيرون. بهمون بگين پدر شدن چه حسي داره؟
سينا: حس خيلي خوبي داره. يه روز شما ، فقط ظرف يه روز و درست در يه لحظه متوجه ميشين که تمام زندگي 29 ساله اي که گذروندين، مثل يه بازي تدارکاتي يا يه اردوي تمريني بوده که حالا ميخواين وارد اصل ميدون مسابقه بشين! هم مسرت بخشه و هم مسووليت آفرين. يعني يه جاهايي آدم شديد ميترسه که ببينه که آيا مثلا شايستگيهاي اينو داره که يک انسان ديگه رو پشتيباني كنه يا نه.
صنم: وبلاگ "من و ماني" رو چرا درست کردين؟
سينا: من خيلي وقت پيش به فرناز پيشنهاد دادم. حدود 6-7 ماه پيش ، پيشنهاد كردم که اين وبلاگ رو راه بندازه. اون موقع راه ننداخت. اوايل مشكلات و ضعف جسماني فرناز مانع ميشد. همين الان توي وبلاگش يك يادداشت گذاشته و در مورد وبلاگ "مامان خانومي" همين مشكلات رو توضيح داده که چه جوري تو 3-4 ماه اول بارداري آدم اصلا عاجز ميشه از هر کاري. نميتونه حتي مثلا پاي كامپيوتر نشستن و مطلب نوشتن رو تحمل كنه. بعد هم تنبلي من كار رو عقب انداخت. يه اشکال احمقانه اي پيش اومده بود تو Setting که هر کاري کردم نتونستم رفعش کنم. حتي حسين (درخشان) هم اومد يه روز با هم زور زديم هيچ جوري سر در نياورديم ، بعد به طرز احمقانه اي خودش حل شد. مواد و مطالبي رو هم بايد براي وبلاگش آماده ميکردم که بعضيهاشو هنوز هم آماده نکردم. تا اينکه 3 روز قبل از رفتنش به بيمارستان خودش تصميم گرفت به نوشتن. اوايل نميخواست يه صفحه عمومي باشه که همه بخونن. شديد هم اصرار ميکرد که من لينک ندم به وبلاگش. تا دو سه روز هم من لينک ندادم. بعد ديدم که ديگران لينک دادن ، منم لينکشو گذاشتم. البته من بدجنسي کرده بودم. آخه NedStat گذاشتم و اينجوري آدرس وبلاگ پيدا ميشد! من ميتونم اكراه اوليه فرناز رو درك كنم. خيلي سخته آدم احساسات شخصي خودش رو در مورد يه موضوع خصوصي جايي بنويسه که همه ميتونن بخونن ولي با اين حس، کنار اومده و الان ارتباط ذهني خوبي با بازديدكنندهها برقرار ميكنه.
نيما: يه سوال اختصاصي ، از هرکي هم ميپرسيم يه خورده قصه و اينا هم قبلش ميگه. راجر واترز يا ديويد گيلمور؟
سينا: راجر واترز قطعا!
شيده: چـــــــي؟!؟ نميشنوم!
سينا: از تعصبات بچگي که تا حالا مونده!
شيده: صداتون نمياد!
سينا: از تعصباتي که هيچوقت عوض نميشه. فکر ميکنم کسي که ديويد گيلمور دوست داشته باشه تا موقع مرگ هم به راجر واترز ترجيهش بده و برعکس! زماني كه نوجوان بوديم، همه براي اين كه تكليفشون رو با ديگرون روشن كنن ميپرسيدن پرسپوليس يا استقلال؟ ما فكر ميكرديم كه اگه بپرسيم واترز يا گيلمور روشنفكرانه تره!
(خنده جمع)
صنم: حالا آبي يا قرمز؟
سينا: قرمز!
صنم: آقاي مطلبي شرمنده. حالا که اينجور شد نميديم مصاحبه رو اديت کنيد!
شيده: خب من ميخوام جاي بابک غفوری آذر رو خالي کنم اينجا که معمولا اين شکلی سوال ميکرد و چند تا اسم بگم وشما نظرتون رو در موردشون بگين: مسعود کيميايي...
نيما: نه! نه! اينو نگين!
صالح: بايد حتما بگين!
صنم: قرار دارن بايد برن آقاي مطلبي!
سينا: .... هيچوقت از فکر کردن به رابطه خودم با يه آدم اينقدر ناراحت نشدم ، در خبري كه من به چاپ رسوندم، مسعود کيميايي بيش از سهمش ضربه ديد!
شيده: داريوش مهرجويي...
به شدت انعطاف پذير و باهوش. فکر ميکنم در هر دوره اي و تحت هر شرايط اجتماعي بتونه گليم خودش رو از آب بيرون بکشه.
شيده: محسن مخملباف...
سينا: مسعود کيميايي بعد از انقلاب!
شيده: غلامحسين کرباسچي...
سينا: يک مدير خيلي موفق ، يک سياستمدار شکست خورده و آدمي که به ديگران بيش از استحقاقشون خوبي کرد. از كمتر كسي هم جواب هم گرفت!
شيده: عباس کيارستمي...
سينا: موفقترين فيلمسازي که تا حالا فيلم نساخته !
صالح: مسعود بهنود...
سينا: مسعود بهنود تاحالا تونسته تو بسياري از فرمها و قالبهاي روزنامهنگاري سرآمد نويسندههاي ايروني باشه. هم مصاحبه گر خوبيه، هم گزارشهاي زيبا مينويسه، هم يادداشتهاش خوندني هستن و هم سردبير توانايي بود. اما متاسفانه هنوز نتونسته با نوشتار آنلاين کنار بياد. فكر ميكنم به وبلاگش فعلا، فقط به عنوان يك تريبون نگاه ميكنه تا عدم دسترسي به رسانههاي چاپي رو جبران كنه.
صنم: استاد اسدي؟!
(خنده جمع)
شيده: علي اکبر استاد اسدي. کامل بگو!
سينا: روحيه بخش ترين بازيکن تيم ملي توي مسابقات مقدماتي جامجهاني.
شيده: جدي؟
سامان: به نظرم تنها کسي است که موهاشو با قند شکن کوتاه ميکنه! هيچ شخص ديگه اي رو نداريم!
(خنده جمع)
صنم: جنيفر لوپز!
شيده: آها اين خوب بود!
سينا: جنيفر لوپز رو من ...
شيده: نديدم!
سينا: نه! من در موردش صاحب نظر نيستم. به مصاحبه کويتي پور توي آخر هفته رجوع کنيد!
صنم و خسرو (با هم) : حذفش کردن!
سينا: جدي؟! خب از منصور ضابطيان بخواهيد که نظر کويتي پور رو در مورد جنيفر لوپز بگه!
صنم: نظر شما رو ما ميخوايم بدونيم!
سينا: من با کويتي پور موافقم! واقعا حيفه که مملکت ما از يه همچين امکاناتي محروم بمونه!
(خنده جمع)
پيشخدمت هتل: ببخشيد ميز رزرو شده اگه می شه تشريف ببرين!
نيما: خوب آقای مطلبی خيلی ممنون از وقتی که برای ما گذاشتين.
صنم: و اميدواريم با کاپوچينو بيشتر همکاری کنين و برامون مطلب بنويسين.
سينا : ممنون از شما.