May 02, 2003
weekly - editor

يلدا


تقديم به سينا مطلبی،
برای همه بودنهايش در کنار کاپوچينو


"". می گويند يعنی تولد. تولد خورشيد. شب تاريک و طولانی ميايد و ميرود و روزی ديگر ميايد و خورشيد ميايد و هرروز بيش از ديروز می تابد و برف ميبارد و ميبارد و بازهم خورشيد است که همچنان می درخشد. می گويند رومی های قديم، مصريهای قديم، ايرانيهای قديم همه جشن می گرفته اند تولد خورشيد را. می گويند تولد ميترا و عيسی مسيح و خورشيد همه يک روز است. می گويند شکست اهريمن در شبی طولانی و درخشش مهر را در شب يلدا جشن می گرفته اند از سالهايی دور، خيلی دور.

"يلدا شايد خاطره جمعی ايرانيان باشد، خاطره پدران و مادرانمان. يلدا را که بگويی، طعم هندوانه و آجيل در دهانشان چرخ می زند. ياد گرمای کرسی و نفس گرم پدربزرگ که داستان می گفت و ياد شب نشينی های فاميل و شوخی های پسرانی که تازه پشت لبشان سبز گشته بود و دخترانی که از بزرگترها شرمشان می شد.
اما يلدای من و بسياری از نسل ما نه رنگ شب نشينی دارد، نه سرخی هندوانه و نه صدای شکستن آجيل زير دندان. برای ما که با آپارتمان و تلويزيون خو گرفته ايم، يلدا شايد ياد آن شب دوران کودکی باشد که ذوق داشتيم بلندترين شب سال است و فکر می کرديم اشکالی ندارد که تا ديروقت به تماشای تلويزيون بنشينيم، چرا که وقت کافی برای خواب داشتيم!
و سرانجام يلدا برايم يادآور پدرم است که در آن شب متولد شد، و يادآور آن دختر که لباسی به رنگ شب داشت و درون صحن امامزاده، پای کاج پير، کنار سنگ نبشته يک قبر، اشکهايش سرخ و سفيد صورتش را پوشانده بود." (1)



علی می گه يلدا خاطره پدران و مادرانمونه. بابک می گه نسل ما يلدا نداره. احسان می گه:

"میگن تو این شب تمام افراد فامیل دور هم جمع میشن و میوه و آجیل و ... می خورن و با همدیگه تا نیمه های شب صحبت میکنن و اصولا قراره خوش بگذره. من هم نشستم فکر کردم. نه مهمونی یادم اومد ، نه دور هم جمع شدن ، نه هندونه و آجیل و ...
میگم چرا هرچی فکر میکنم هیچی یادم نمیاد!؟ اصلا انگار تاحالا اصلا همچین شبی درکار نبوده.
گفتن یه خاطره در مورد شب یلدا بنویس. خب لابد خودشون کلی خاطره دارن و مشکل انتخاب یکی از اونهاست.
میگم اصلا همین الان به این نیتجه رسیدم که بهترین یا بدترین خاطره من از این شب اینه که هیچ خاطره ای ندارم که خوشحال یا ناراحتم کنه. اینم یه مدلشه دیگه!" (2)

اما سامان می گه:

"شبهای يلدا رو دوست دارم...
خيلی زياد...
نمی دونم، فکر کنم يه نوستالژيه خسته نسبت بهش دارم!
فالهای حافظش، آجيل و هنونه اش، دونه های انار گلپر خورده اش، شب نشينی هاش...
نمی دونم، شايد شب يلدا رو بخاطر اون فال حافظی که تو شب نشينی هاش می گيرن دوست دارم...
شايد هم به خاطر اون فال حافظی که قبل از خوردن هندونه و آجيل و انارهای گلپرخورده تو شب نشينی ها می گيرن دوست دارم...
نمی دونم...
شبهای يلدا رو دوست دارم...
خيلی زياد..." (3)

شب يلدا می تونه دوست داشتنی باشه، برای کسی که زمستونو دوست داره، برای کسی که تو ثانيه های گذران اين شب طولانی لالايی های آرامبخش ميشنوه:

"آخ جون زمستون. براي کسي مثل من که وسط زمستون به دنيا اومده و از گرما متنفره اين شب خيلي عزيزه. کلي دوستش دارم و هميشه احساس ايروني بودنم کلي قلمبه ميشه اينموقع سال. يه شب طولاني پر از سر و صداي همه فاميل که خونمون جمعن و دارن تق تق تخمه ميشکونن و همهمه شون برام مثل لالايي آرامبخشه. حالا سوال اينجاست که مني که اصلا از مهموني بازي و سر و صدا و با بقيه بودن خوشم نميآد چرا اين يه شب انقدر هيجان زده ميشم. خودم هم نمي دونم. شايد به خاطر انرژي مثبتيه که از مامانم مي گيرم. جديتش و مهارتش در حال آماده شدن براي اومدن مهمونها. همه چيز آماده است. آجيل. باسلق. انار دون شده. و صد البته ديوان حافظ. اي حافظ شيرازي... " (4)

ای حافظ شيرازی، تو حافظ اسراری، به حق شاخ نباتت...

"سحرم دولت بيدار به بالين آمد/ گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/ تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد"

"پانزده سالش را من به ياد می آورم اما نمی دانم چند سال است که شبهای يلدا زمان خواندن فال حافظ، همه نيت زن گرفتن او را در دل دارند. پنجاه و خورده ای از سنش می گذرد. تمام اين سال ها را با مادرش به تنهايی گذرانده اند. پدرش هنگام تولدش فوت کرده و مادرش هيچ وقت هيچ وقت فکر ازدواج دوباره را نکرده است. مادر و پسر به شدت به هم وابسته هستند و... هر سال زمان خواندن فال حافظ، همه چشمها به طرف صورت شرمگين او می چرخد و سنگينی اين نگاهها گردنش را خم می کند. حالا می فهمم چرا هر سال قوزش بيشتر می شود." (5)

يلدا فال حافظ داره، انارو ازگيل و هندونه داره، آجيل و تخمه داره، يه فيلم هم شايد، "شب يلدا". عاشقی هم شايد، "شب عاشقی":

"يلدا...
هم بازي دوره كودكي هاي من يا نام يكي از شخصيت هاي رمان فهيمه رحيمي كه به توصيه يك منتقد – كه حالا چندان هم دل خوشي از او ندارم – خوانده بودمش.
شب يلدا...
شب دور هم جمع شدن و آجيل خوردن كه اين دومي، هميشه در خانه ما به راه بوده است و احتمالا، هميشه هم اين يك مورد به راه خواهد بود.
شب يلدا...
تصاوير عاشقي. صداي دلنشين زني كه مي گويد زخم هاي آدم سرمايه اس حامد. سرمايه تو با اين و اون تقسيم نكن...
شب يلدا...
صداي ويگن. وقتي روي اشك هاي عشق محمدرضا فروتن، "با تو رفتم" را مي خواند.
يلدا...
بلندترين شب سال براي عاشقي كردن..." (6)

و چه خوش است که شب يلدايمان امسال، اينجا، در اين شهر دود گرفته سفيد سفيد است. گوش کنی صدای زخمه تار زنی را هم می شنوی:

"همراه باد و برف به انتظار صبح...
چندين و چند سال است كه شب يلدا بدون برف سپري مي شود.
صبح آخرين روز از ماه آذر، عازم يك شب طولاني بودم. هميشه از قبل براي شب يلدا برنامه هاي مختلفي مي ريختم، ولي غم بزرگي در دلم مي نشست و تنهايي، بي رحم تر از تمام اين فكر و خيال ها بود.
از شب يلدا فقط اسمش مانده كه از سالهاي پيش است. در اين شهر كهنه كه روزي، روزهايش با ارزشتر از حالا است، قدر شب هاي يلدا را ندانستم. جمع بودن در كنار هم و هزار كار ديگر...
و حالا...
تنها فرقش با چند سال پيش، بزرگتر شدن بچه ها، پيرشدن جوانترها و نبودن خيلي ها كه ديگر در جمع ما نيستند.
پس سعي مي كنم قدر اين شب يلدا را بدانم كه افسوسش براي چند سال ديگر طاقت فرسا است.
با كشيدن ناخنم به روي سيمهاي سه تار، سكوت مطلق خانه را مي شكنم.
ناخوداگاه به ياد فيلم شب يلدا و تنهايي حامد افتاده ام... " (7)

آری، امشب شب يلداست، برف می بارد، برف. تهران سفيد است. دلهايمان نگران. حافظ ها لب طاقچه. مادرانی که خسته نيستند ميوه های زمستانی می خرند و آجيل. فرزندان مادرانی که خسته نيستند ميلاد خورشيد را جشن می گيرند. جايی صدای لالايی مياد و جايی صدای تار. اما در گوش من صدای بابک (8) می پيچد: "نسل ما يلدا ندارد..."

1- علی عسگری
2- احسان حسين زاده
3-سامان سيف اللهی
4-شيده بهمن يار
5-پرستو دو کوهکی
6-خسرو نقيبی
7-صبا شادور
8-بابک غفوری آذر


تنظيم: صنم دولتشاهی