
عكاسي، زندگي، اينترنت، كردستان عراق و ...
با حسن سربخشيان
http://www.hasanpix.com
در ميانه هاي يك روز جمعه زمستاني با حسن سربخشيان عكاس پرسابقه و مطرح ايراني همراه شديم. او دختر كوچكش را هم همراه خود داشت و البته شيرين كاري هاي سحر، چندين بار به مصاحبه هم كشيده شد. از جمله زماني كه سحر كوچك، تمام ظرف ژله اش را ريخت...
با حسن سربخشيان عكاس آسوشيتد پرس و البته عكاس دوران طلايي مطبوعات كه به تازگي توقيف دوباره "بهار" را پشت سر گذارده، مثل هميشهء كاپوچينو درباره همه چيز حرف زديم. از كار در رسانه هاي خارجي گرفته تا صحبت درباره زنان و روابط دختران و پسران در كردستان عراق كه او به تازگي از سفر يك ماهه به آنجا بازگشته است.

شغل: عكاس
شيده بهمن يار: مي شود خودتان را معرفي کنيد؟
سربخشيان: (با خنده) اگر بخواهم مثل اين سايت هاي کامپيوتري معرفي کنم، مي شود "حسن پيکس"!
شيده: نه. جداً...
سربخشيان: من حسن سربخشيان هستم... همين. بعد آن، معرفي از نظر شغلي هم بخواهيد، عکاس هستم. تقريباً يک چيزي حدود 18 سال است که عکاسي مي کنم. البته به صورت رسمي و حرفه اي براي مطبوعات از سال 78 به اين طرف با روزنامه "صبح امروز" شروع کردم. تقريبا 4 سال هم هست که با خبرگزاري "آسوشيتد پرس" همكاري مي کنم.
شيده: من اين را نمي دانستم! خوشحالم از آشنايي با شما... درباره کار کردن بچه هاي عکاس ما با خبرگزاري هاي خارجي چه فكر مي كنيد؟ راه برايشان باز است؟ اصلا قابليتش را دارند؟
سربخشيان: مثل اين مي ماند که ما بخواهيم بگوييم ظرفيت هاي موجود در هر جامعه اي براي يکسري شغل هاي مشخص، چقدر است و چقدر از افراد، متقاضي آن شغل هستند... خبرگزاري هاي خارجي محدوديت هايي براي کار در اينجا دارند. محدوديت هايي از نظر تعداد افراد. معمولا تمام خبرگزاري هاي مهم دنيا حالا در اينجا دفتر دارند ولي عكاسان اين دفاتر در هر جايي، معمولا از يك يا دو عکاس بيشتر نمي شود. اين سقف پر مي شود و چون نيرو خارج هم نمي شود، طبيعتا نيروي جديدي هم نمي تواند وارد اين عرصه شود. با همه اينها، عرصه اين کاري که ما انجام مي دهيم زياد است و زمينه هم باز است. طوري كه همه مي توانند بيايند و کار کنند. هيچ محدوديتي هم وجود ندارد. فقط بستگي به شخص دارد که بايد بتواند با بازار آن طرف - كه مي خواهد با آن کار کند - ارتباط برقرار کند. به نظرم حالا وضعيت خيلي بهتر شده است. يعني مثلا نسبت به چهار پنج سال پيش اصلا قابل مقايسه نيست. با اين وضعيت اينترنت و با اين وضعيت که بالاخره در عرض نيم ساعت، شما همه حاصل کار را به آن طرف انتقال مي دهيد و آن طرف دنيا، مي تواند استفاده کند. وقتي با اين تکنولوژي جديد خودمان را وفق دهيم، ديگر هيچ مشکلي وجود ندارد.
شيده: به شما چطور نزديک شدند؟ يعني اين همكاري از طريق روابط بوده يا ضوابط؟
سربخشيان: نه. من خوشبختانه - يا حالا متاسفانه - جزو اشخاصي بوده ام که خودشان به سراغم آمده اند. وقتي شما در يك جايي و در وضعيت مشابهي مثل وضعيت جامعه ما، مي خواهيد کسي را پيدا کنيد، خيلي راحت است. يك تعداد افراد دارند کار مي کنند و به جهت محدوديت هايي که در ارتباطات هست، امکان عرضه نيروي جديد براي خارج وجود ندارد. يعني به خاطر عدم آشنايي با يك سري چيزها مثل زبان يا ارتباطات يا تجربه کافي. به خاطر همين است که ما هميشه خودمان را از اروپايي ها يا کسان ديگر خيلي پايين تر مي بينيم و اين باعث شده هيچ وقت بچه هاي ما به همان شكل که هستن نتوانند خودشان را عرضه کنند. نه اينکه آن طرف نبوده اند. يك تصوراتي دارند در ذهنشان و اين تصورات باعث مي شود هميشه خودشان را پايين ببينند و اين پايين ديدن، هيچ موقع آن ميدان عرضه کردن خود را به طور کامل، به وجود نمي آورد. در مورد قضيه وبلاگ نويسي هم فکر مي کنم به همين شكل باشد. تعداد وبلاگ هاي اين طرف از آن طرف بايد به مراتب بالاتر باشد... در کار ما هم همينطور است. ولي خب، خودشان دنبال من آمدند. همان زماني که "صبح امروز" بودم، کوي دانشگاه و شلوغي هاي آن زمان باعث شد برويم و براي "آسوشيتدپرس" کار کنيم.
صنم دولتشاهی: شما هميشه عکاس خبري بوده ايد يا کارهاي هنري هم کرده ايد؟
سربخشيان: من از 18 سال پيش به اين طرف عکاسي مي کردم. يعني در واقع کار فيلم مي کردم. كارم فيلمسازي و پروسه کارهاي مستند بود. اما ديگر از آن زمان که از دانشگاه فارغ التحصيل شدم، اصلا آن کار را بخاطر گروهي بودن و مشکلات خاص خودش كنار گذاشتم. نمي توانستم. با تهيه کننده و ديگران مشکل پيدا مي کردم. بخاطر اين بود كه آمدم به سراغ عکاسي.
شاني شريف: رشته اصلي شما عکاسي بوده؟
سربخشيان: من عکاسي خوانده ام.
صنم: کجا؟
سربخشيان: دانشگاه آزاد. ورودي اول دانشگاه آزاد سال 72. .يعني همدوره پيمان هوشمندزاده، جواد منتظري، شادي قديري و ...
صنم: از "صبح امروز" تعريف کنيد...
سربخشيان: حالا "صبح امروز" به چيزي مثل رويا مي ماند.
شيده: يه حس نوستالژيک...
سربخشيان: شانسي که آوردم، شروع کارم با "صبح امروز" بود و تيم فوق العاده حرفه اي که آنجا بود. چون شروع کار مطبوعات به صورت حرفه اي خيلي مهم است. "صبح امروز" جايي بود که عکس را خيلي خوب مي فهميد. يعني آدم هاي بسيار با تجربه اي بودند و از همان جا بود که پشتوانه کارهاي بعدي با آقاي بهمن جلالي و آقاي گلستان در دانشگاه شكل گرفت. حيف شد. فکر مي کنم ديگر تکرار نشود. روزهاي آخر انتشار، بيشتر از يک و دويست تيراژ داشت. به نظر من، واقعا روزنامه اي بود که ديگر تکرار نمي شود.
شيده: يعني يک ميليون و دويست؟
صنم: يادم است که به چاپ چهارم هم مي رسيد...
;سربخشيان: تيمي آنجا بود که واقعا از نظر حرفه اي هيچ چيز کم نداشت. شايد از نظر سياسي يک تند روي هايي کردند ولي بالاخره روزنامه يعني همين ديگر. جامعه بايد ظرفيتش را بالا برد. روزنامه اگر اينگونه نباشه، اصلا فايده ندارد. به هر حال قاطي شدن با يک سري سياست و چيز هاي ديگر باعث شد که همه چيز حيف شود.
نفيسه مطلق: شما هم با روزنامه هاي داخلي کار کرده ايد و هم 4 سال به شكل همزمان براي يك نوع رسانه خارجي که آژانس است و با روزنامه خيلي فرق مي کند. کمي از تفاوت هاي كار بگوييد و از سيستم آنها در حين کار کردن...
سربخشيان: شايد واقعا نشود تفاوتش را بيان کرد. بخاطر اينکه دو محيط کاملا جدا از هم است. خوبي اش اين است که حالا شما خودت هم آن زمان "صبح امروز" بودي و در اين چند سال به نوعي با شما همکار بوده ايم و خودت ديده اي. اصلا براي خود من اين آزادي عمل در آنجا، نسبت به يک روزنامه داخلي قابل تصور نيست. بخاطر همين شايد هيچ وقت با روزنامه هاي داخلي نتوانسته ايم به توافق کاري برسيم. در اينجا اصلا هيچ کس با من کاري ندارد. من فقط سرويسي که در استاندارد يک خبرگزاري از من انتظار مي رود را مي دهم. چيزي که براي اين خبرگزاري مهم است، سريع بودن و بهترين شکل انتقال خبر و اتفاق انجام شده است. چه تمام شده باشد و چه در جريان باشد. اما رسانه داخلي، مجله يا هر چيز ديگري که داخل ايران است و ما با آن همکاري مي کنيم، آنقدر ظرفيتش بالا نيست که بتواند از اين سرويس ها استفاده کند.
كردستان... كردستان عراق
صنم: کمی راجع به کردستان حرف بزنيد. کردستان عراق...
سربخشيان: کردستاني که من ديدم با آن کردستاني که در ذهنم بود، شايد چيزي نزديک به 180 درجه تفاوت داشت. اصلا قابل مقايسه با سال هاي 64 و 65 که من کردستان خودمان را در زمان جنگ ديده بودم نبود. يك چيزهايي هم از آن طرف شنيده بودم، ولي اين چيزهايي که در اين سفر دو سه ماهه ديدم حكايت ديگري داشت. آنها در وضعيتي هستند که عراق مي خواهد وضعيتش مشخص شود. نزديک به سي، چهل سال است كه آنها در حال جنگيدنند تا به حق و حقوقي که خودشان در نظرشان است برسند. فشاري که جامعه بين المللي به عراق وارد مي کند، به شكل غير مستقيم به کرد ها منتقل مي شود. آنها تقريبا چيزي حدود 4 ميليون نفر جمعيت دارند . 3 استان از 18 استان عراق دستشان است. به نوعي اينها حالا مي خواهند خودشان را در آينده عراق وارد کنند. درست است كه از نظر رفاهي، مردم سطح متوسطي دارند ولي واقعا مشکل دارند. تکنولوژي برايشان کاملا وجود دارد اما از نظر صنعتي چيزي نمي بيني. فقط ماشين هاي آخرين مدل و هرچيز ديگر از اين دست پيدا مي کني. واردات مطلق. از نظر امنيتي، ضريب امنيتشان نسبت به سال هاي قبل خيلي بالا رفته است. ولي همه مردم کردستان يا حداقل آنهايي كه خودشان بخواهند مسلحند و شما هميشه بايد حواست باشد كه کجا مي روي. حتي آن راننده اي که سوار ماشينش شده اي را نمي داني چگونه آدميست. فقط اين را بايد بداني كه قطعا مسلح است. اينها را قبلا در افغانستان ديده بودم ولي کردستان يک شکل ديگري دارد...
شاني: در آمدشان از کجاست؟
سربخشيان: سيزده درصد در آمد فروش نفت عراق که تحت قطعنامه 693 - اگر اشتباه نکنم - نفت در برابر غذا را بايد به کردها بدهند. ولي خودشان ادعا مي کنند كه ما بايد بيست و پنج درصد فروش نفت عراق را بگيريم. الان همه درآمدشان از آنجاست و كمي هم...
شيده: کشاورزي دارند؟
سربخشيان: خيلي کم. بيشتر از کشاورزي، مين دارند. چيزي حدود 20 هزار كه هنوز پاک نشده و حدود 10 تا 15 هزار نفر در عرض اين ده سال از انفجار اين مين ها کشته شده اند. اينها خيلي سختي کشيده اند ولي اين را هم بايد در نظر گرفت که کشورهاي حاشيه در اين باره چه تصميمي مي گيرند. خود ترکيه، کم کرد ندارد، سوريه کم کرد ندارد و ايران هم همينطور و همه اينها باعث مي شود كه وضعيت نامعلوم شود. ولي من فکر مي کنم نمي خواهند در آينده عراق زياد جديشان بگيرند. اينها به هر حال هميشه به نوعي مشکل ساز بوده اند.
شاني: وضعيت زنها در آنجا به چه صورتي است؟ من يک سري عکس ديدم که زنهاي چريک کرد در آن بودند. زن هاي مسلح و آموزش ديده...
سربخشيان: چيزي که من در آنجا ديدم، همانندي زن هاي کرد با زن هاي خود ما بغير از تهران بود. درست مثل جاهاي ديگر ايران. مثلا شمال که زنها خيلي کار مي کنند. اينها هم همينطورند. درباره زن هاي چريک هم، با اينکه خودم دو سه باري به آنجا رفتم، ميان آن چيزي که تصور مي شود و آن چيزي که ديده مي شود، خودم دچار تناقض شدم . چون مثلا ما خودمان در تهران يگان ويژه پليس زن داريم و بعد گفتند يك شرطش اين است که طرف مجرد باشد و آشنا به يك سري چيزها... اين قطعا مشخص شده و تعدادشان هم زياد است. شايد 5 هزار نفري باشند. من نمي دانم اما فکر مي کنم مي خواهند ژستي بگيرند در مقابل کشورهاي اروپايي. چيزي حدود 500-600 نفر خانم به عنوان پيشمرگ آورده اند و آنجا آموزش ميدهند. خانم هايي كه رنج سني آنها متفاوت از هم است. مثلاً از 16 سال تا 50 سال. اصلاً هيچ نظام چريكي اينگونه نميشود و هيچ موقع آن زنها را براي خط مقدم استفاده نميكنند. ممكن است براي يكسري تواناييهاي ديگر بخواهند از آنها استفاده كنند ولي اين موضوع تبديل شده به موضوعي كه هر روزنامه نگار و خبرنگار خارجي كه ميآيد، مستقيم ميرود دنبال آن قضيه كه بله. پيشمرگ زن اينجا هست!!. واقعيت اين است كه آنجا كاملاً يك منطقه مردسالار است. اينكه من ميگويم آزادي در ايران، براي اين است كه در كردستان شايد شما آزاد باشي كه حجاب داشته باشي يا نه ولي امنيتي كه وجود ندارد، باعث ميشود آن تفكراتي كه از قبل در ذهن دارند باعث خيلي چيزها شود. در انجا زمان هايي هست كه شما شب به يك رستوران مي رويد و مي بينيد كه در كافه، همه مرد هستند.
نفيسه: آنوقت حال آدم گرفته ميشود.
سربخشيان: قضيه آن كه جداست. چون اگر حالت گرفته شد، فردايش ميروي به دانشگاهشان سرميزني.
شيده: خانمتان كاپوچينو نميخوانند؟
سربخشيان: نه.خوشبختانه مشكلي ندارم!
محمدرضا فرخی: وارد مسايل خصوصي نشويم.
سربخشيان: واقعا دو نسل متفاوت دارند. من با هركس كه صحبت ميكنم ميگويد مگر در كردستان كافي نت هم هست؟!
شيده: حالا مگر هست؟
سربخشيان: بله. شما آنجا بيشتر از سوپرماركت، كافي نت ميبينيد. يعني آنقدر زياد كه همه دارند استفاده ميكنند. كافي نتهايي كه هركدام نزديك 30 كامپيوتر دارند. خيلي زياد و در همه شان هم اين جوانان دارند كار ميكنند. بالاخره از تكنولوژي بهره مي برند. يا در محيط دانشگاه ها كه ميرويد، بالاخره روابط دختر و پسر در حد يك جامعه سنتي بسيار پايين و محدود است. شايد به جرات بتوانم بگويم كه در تهران كه يك نفر دارد با دوستش راه ميرود، خيلي راحتتر است. اصلاً در كردستان شما نميتوانيد ببينيد. واقعاً گيج ميشويد كه چرا اينجا اينطوري است.
شيده: پس زنها كجا هستند؟
سربخشيان: واقعاً همينطور است. ايران را كاملاً جدا كنيد. البته دوبي را هم از آنسو جدا كنيد چون آنجا هيچ زني بومي دبي نيست و همه خارجي هستند. قطر اصلاً، پاكستان كمي و افغانستان را هم كه فاتحه اش را بخوانيد. نخجوان را هم فراموش كنيد. البته من پنج شش راننده زن ديدم در كردستان ولي دارند تلاش مي كنند. عين افغانستان ميماند. آنها هم همينطور. در كابينه دوتا وزير زن هم گذاشتند كه ما اينجا داريم هنوز تلاش ميكنيم ولي واقعاً به يكسري آزاديهايي دست پيدا كرديم كه حالا شايد لازم باشد خود آدم برود و ببيند. من هرچه ميگويم از ديد خودم ميگويم. البته دارم مقايسه ميكنم و هميشه اين كار را ميكنم. هيچ موقع آنجا را با عربستان يكي نمي دانم. عربستان هم يك كشور مردسالار است. منتها اينجا يك نوع است و آنجا نوعي ديگر.
صنم: فكر ميكنيد در ايران چطور است؟
سربخشيان: فكر ميكنم ايران واقعاً خوب است چون كشورهاي منطقه را ديده ام. ببينيد در منطقه حساب ميكنم. يعني در مقايسه با كشورهاي اطراف عالي است. يعني اين فرصتهايي كه اينجا براي خانمها داريم فكر ميكنم آنجا اصلاً وجود ندارد. شايد اغراق باشد ولي واقعاً نيست. به خاطر اينكه دارم كار ميكنم و ميبينم. البته بستگي دارد شما از يك چيزي چقدر انتظار داشته باشيد. استانداردي كه شما درنظر ميگيرند چه چيزي و در چه سطحي است؟ من ميدانم كه ممكن است يكسري محدوديتها وجود داشته باشد ولي اين محدوديتها را بايد مقايسه كرد. اين مقايسه با كجا هست. به چه صورتي است؟ آخر چيزهايي كه من اينجا ميبينم در آنجا نيست.
صنم: (با خنده) اينجا زن ميبينيد؟
شيده: آنهم چه زنهايي!!

اينترنت، وبلاگ و ساير قضايا
نفيسه: درمورد وبلاگتان صحبت كنيد.
شيده: اصلاً چه شد كه به فكرش افتاديد؟
سربخشيان: من اصولاً از وقتي كارم را با AP شروع كردم و به جهت نوع تفاوتي كه بين كار اينجا و كار روزنامه هاي داخلي بود، هميشه دنبال يك مسير بودم كه مقدار موفقيت بيشتري داشته باشد. بعد و در ادامه شايد نفر اصلي و مسبب آن، همين نفيسه باشد كه بايد محاكمه اش كنيد! دوم هم باز همين محمدرضا و احسان بودند. مطبوعات يك قسمتهايي از كار ما را منعكس ميكند ولي يك قسمتهايي هست كه آدم دوست دارد عكسهايش منعكس شود ولي جايش در مطبوعات نيست. شايد خيلي شخصي ميشود. به خاطر همين قضيه يكسري از همين وبلاگها را كه داشتم ميخواندم. ديدم وبلاگها نوشته و Text هستند و به نوعي بر حسب علاقه مطلب مينويسند. خيلي خوشم آمد و پيگيريهاي نفيسه باعث شد كه خودم را آلوده اين كار كنم و خيلي از اين بابت خوشحالم. در اين مدت كه كردستان بودم از شروع سفر كردستان اين سايت راه افتاد و خودم را هرشب مكلف ميدانستم كه يك چيزي آنجا اضافه كنم. چون يكسري Email ميزنند و خودم احساس ميكردم اصلاً يک جور دفتر خاطرات برايم است. چون ماها معمولاً اصلاً وقت نوشتن نداريم. اين كار خيلي سنگين ميشود در سفر. ايران كه هستم يكمقدار سبكتر است ولي آنجا همه اش دنبال خبر هستم. بعد كه خبر را پيدا ميكنيم، عكس را ميگيريم و بعد Email ميكنيم و بعد ارسال ميشود و بعد از همه اينها، شروع ميكني به وبلاگ نوشتن. يك دفعه ساعت 2 نيمه شب است ولي از اين بابت خيلي خوشحالم.
شاني: نظرتان راجع به ستونهاي عكسي كه در بعضي سايتها مثل زنان ايران، كاپوچينو و… است، چيست؟ چه انتظاري بايد از اين ستونها داشته باشيم؟
سربخشيان: بايد اولاً خود سايت تكليفش را با خواننده روشن كند و آن كسي كه آن سايت را ميبيند تكليفش را با سايت مشخص كند. New Week و Timeرا كه ورق ميزنيد، چه احساسي به شما دست ميدهد؟ بيشتر از مطلبي كه مي بينيد، عكس است كه شما را متاثر مي كند. به خاطر اينكه تاثير عكس خيلي بيشتر است. نه به خاطر اينكه كار من است. مساله اين است كه عكس، شما را در واقعيت قرار ميدهد. من از كردستان يك چيزي ميگويم و شما يك ذهنيتي پيدا ميكنيد ولي با ديدن چهار عكس از اين منطقه قابل لمس ميشود كه اين كردستاني كه من ميگويم چگونه جايي است. بهرحال عالي است كه يك ستون عكس داريد منتها بايد ببينيد انتظار مراجعه کنندگان چيست؟
شاني: يكسري مراجعه كنندگان عام هستند و هيچ اطلاعي از عكاسي ندارند و گذري فقط رد ميشوند. ولي يكسري هستند كه خواننده جدي و پيگير هستند.
سربخشيان: اين وضع برميگردد به اينكه شما چه انتظاري از عكاس داريد. من مثلاً دارم وبلاگ مينويسم و دوست دارم 50 نفر عكاس ديگر هم وبلاگ بنويسند. من وقتي تنها هستم واقعاً تنهايم. وقتي 20 نفر ديگر هم ملحق بشوند، آن موقع است كه موقعيت رقابت و رشد مهيا ميشود. مثل يك برنامه خبري كه 30 تا عكاس ميآيند و… مثلاً آقاي خاتمي يك ديداري دارند با مثلاً آقاي كوفي عنان. شلوغ ميشود و جا كم است و كار مشكل ميشود ولي واقعيت اين است كه تعداد زيادي عكاس آمده است. من ميگويم خب، اشكال ندارد. درهرصورت كار بايد انجام شود. مثل وبلاگها كه باوجود اين همه وبلاگ، بالاخره يكسري هستند كه موفقترند و مردم به آنجايي مراجعه ميكنند كه سرويس بيشتري بهشان ميدهد. اين بالاخره يك اتفاق جديد است كه در سيستم ارتباطات ما افتاده و ما تجربه اي هم نداشتيم.
شاني: بهرحال شايد خيلي از وبلاگها تواناييهايش را داشته باشند ولي اطلاعاتش را نداشته باشند. اگر مثلاً بتوانند از اين طريق اطلاعات و آگاهي به سايرين بدهند بسيار خوب است.
سربخشيان: من قبول ميكنم. اين برميگردد به اينكه يك سازماندهي مشخص وجود ندارد. چرا من فتوبلاگ مينويسم؟ به خاطر اينكه تمام كارهاي جمعي كه ما قبلاً انجام داديم به شكست انجاميده است. انجمن صنفي عكاسان مطبوعات راه انداختيم و بعد تا به جايي رسيد متوقف شد. انجمن صنفي روزنامه نگاران به جايي رسيد كه كاري انجام نشد. ولي در وبلاگها، كسي نيست كه تكليف روشن كند. اين در طي چند سال آينده، يك سيستم ارتباطي جديد و سرنوشت سازي را رقم خواهد زد و شما كاري را انجام ميدهيد كه از قبل تجربه اي هم وجود نداشته... بالاخره زمان ميبرد. من خودم اگر 2 سال پيش ميرفتم سراغ اين كار، الان وضعيت خيلي بهتر بود.
شاني: شما خودتان اگر هفته اي حداقل يكبار يك Post درباره آموزش عكاسي بنويسيد، خيلي خوب است.
سربخشيان: من قطعاً دنبال اين كار هستم. منتهي مشغله ذهني و كاري ما اين اجازه را نميدهد. حداقل در اين يك ماه گذشته، سعي كرده ام هرروز يك چيزي داشته باشم و تجربه سفرم را تقسيم كنم. خيلي ها دوست دارند بدانند آنجا چه خبر است. ولي شايد اين حرفها با يك انجمن وبلاگنويسان به انجام برسد. هيچ تصوري هم ندارم چون هنوز مخاطبانم را به طور كامل نشناختم. يك تعداد محدودي Email ميزنند. تلفن ميزنند. البته از لحاظ فني هم بعضي وقتها كم ميآورم.
محمدرضا: شما به عنوان كسي كه اينترنت وسيله كارش است و سرگرمي نيست و با سفرهايي كه داشته ايد، در مقايسه وضعيت اينترنت را چه طور ميبينيد؟ وضعيت ايران با كشورهاي اطراف؟
سربخشيان: از لحاظ فني كه اصلاً نميتوانم جواب دهم.
محمدرضا: همينكه شما بتوانيد نتيجه بگيريد كافي است. بالاخره اينترنت نقش مهمي در كار شما دارد.
سربخشيان:اصلاً اگر نباشد كه ما فلج هستيم.
شيده: پس ميتوانيد بررسي كنيد.
سربخشيان: يك مثال از كردستان ميزنم. به هر كافي نتي كه مراجعه كنيد، خودش ديش دارد و به مودم وصل نميشوند. سرعت قابل قبولي دارد و هيچ كنترلي هم وجود ندارد. به صورت آزاد كه اسمش را هم گذاشتهاند كردستان آزاد. ولي اينكه ايران به چه صورتي است... همين گسترش وبلاگ، نشان از گسترش اينترنت دارد. من يك مطلبي ميخواندم درباره گزارش كلينتون به لاري كينگ كه گفته: "زماني كه من وارد كاخ سفيد شدم، 5 هزار سايت اينترنتي وجود داشت و زماني كه خارج مي شدم 350 هزار تا. حالا در ايران هم همينطور است. با تمام اين محدوديتها اين را خيلي مثبت ارزيابي ميكنم. منتها يك چيز وارداتي كه اگر استفاده از آن را خوب بلد نباشيم قطعاً وقت تلف كردن خواهد بود. براي من كه يك چيز بسيار حياتي است. روزي حداقل 5-4 بار مراجعه ميكنم. براي كارم. صبح كه از خواب بيدار ميشوم قبل از صبحانه يكسري Email چك مي كنم. در موقع كار كه هميشه Online هستم. هيچوقت فكر نميكردم تا اين حد كار و زندگي من را تحت الشعاع قراردهد. حتي با تلفن هم صحبت نميكنيم چون با اينترنت راحتتر است.
محمدرضا: اينترنت در ايران يك بحث سياسي شده است. براي شما يك وسيله كار است و تصميمي كه براي جامعه گرفته شود قطعاً روي كار شما تاثير ميگذارد. يعني نگراني براي شما ايجاد نميكند كه چه اتفاقي ميخواهد بيفتد؟
سربخشيان: آخر ما همه اش با نگراني زندگي ميكنيم و همين امروزهم با نگرانيهاي امروز ميگذرد و براي فردا، فردا نگران خواهم بود و زندگي من اينطور است. حكايت جامعه سياسي ما، حكايت عجيبي است. امسال يكطوري است و سال ديگر، تمام نظرها برعكس است.
شيده: چيزي دست ما نيست و نبايد هم زياد به آن فكر كرد.
سربخشيان:10 سال پيش نام نوار ويدئو مساوي بود با كابوس. ولي الان تمام شده و نميشود شما خودتان را معطل يك نوار كنيد. اينترنت هم همينطور است. چه كسي ميتواند جلوي آن را بگيرد؟ يك زمان افرادي كه در راس مخابرات بودند، گفتند كه ميخواهند فكس بدهند و آنهايي كه ميخواهند فكس داشته باشد، 50 هزار تومان پول بدهند. يادتان هست؟ سيستمها آنقدر عوض ميشوند كه خدا ميداند.

زندگي و ...
شيده: کمي از زندگي تان بگوييد. اينکه کارتان چقدر روي زندگيتان اثر گذاشته...
سربخشيان: متاسفانه خيلي تاثير مستقيمي دارد. يك سري از شغل ها هست که شما وقتي کار مي کنيد، کار تمام مي شود و بعد از آن آزادي، ولي يك سري شغل ها هست که روز و ساعتش ديگر دست خود آدم نيست و از اين جهت خيلي بد است. کار ما هم از آن دسته کارهاست. خيلي وقت ها خودم ناراحت مي شوم. وقتي آدم نتواند برنامه ريزي خاصي براي زندگي اش انجام دهد، خب معلوم است كه براي همسرم و براي بچه هايم سخت مي شود. از اين جهت چون هميشه درگير کار خبر هستيم و انفاق هايي ممکن است بيفتد که همه چيز را بهم بريزد، يك مقدار مشکل برايم ايجاد مي شود. مثلا اتفاق هايي مثل زلزله يا سيل يا اتفاق هايي که اصلا دست خود ما نيست مثل همين افغانستان يا عراق... سال گذشته يك سر در مرزهاي شرقي ايران بوديم و امسال در مرزهاي غربي. از نظر روحي واقعا براي بچه هايم سخت است. ولي خب آنها هم يك مقدار عادت کرده اند و واقعا من را تحمل مي کنند. ما را تحمل کردن، قدري سخت است. مثلا همين چند وقت پيش، يك روز جمعه مهمان دعوت کرده بوديم. اتفاقي افتاده بود و تظاهراتي بود و زنگ زدند از دفتر که عکس مي خواهيم. گفتم باشد. به همسرم گفتم سر مهمان ها را گرم کن كه من حتما مي رسم. نشان به اين نشان كه ما کارهايمان را کرديم و رسيديم و ديديم مهمان ها رفته اند. خيلي بد شده بود. حالا امشب هم همان ها دعوت دارند. به من گفته اند اگر باز بخواهي دير بيايي به يك شكلي حالت را مي گيريم! اين قضيه را در وبلاگم نوشته بودم.
شيده: همسرتان شاغل هستند؟
سربخشيان: نه. عليرغم ميل باطني من و خودش، با دو بچه ديگر واقعا نمي تواند. من هميشه به او گفته ام كه از نظر من مانعي ندارد ولي تمام وقتش را براي بچه ها گذاشته است.
نفيسه: چرا عكاسي ميكنيد؟
سربخشيان: چون كار ديگري بلد نيستم. يك كار حسي است. مثلاً من دركي از كار يك برنامه نويس كامپيوتر ندارم و فكر ميكنم عكاسي هم همينطور است...
نفيسه: تا كي ميخواهيد عكاسي كنيد؟
سربخشيان:من اصلاً مثل ديگران از يك زندگي آرام و بيدردسر تصوري ندارم. دوست دارم كاري را انجام دهم كه فكر ميكنم از اين طريق، يك مقدار ارتباطم با بيننده ها بيشتر است. همين. سخت است. به اين سئوال جواب دادن. ولي هيچ موقع به عنوان يك شغل به عكاسي نگاه نكرده ام و شايد اگر موفقيتي بوده به خاطر همين است. زماني كه از عكس خودم لذت نبردم، واقعاً عكاسي نميكنم. شايد پرتره يك بچه باشد.
