
سيزده در هر شرايطی به در می شود!
شاديهای کوچک مردم معمولی و دوست داشتنی ...
کسی يادش نمی آيد چه کسی اولين بار گفته که عدد سيزده نحس است. کسی نمی داند که از چه وقت مردم برای فرار ار نحسی اين روز به دامن طبيعت پناه برده اند. کسی هم نمی داند چرا اين رسم و رسومات برای سيزده به در باب شده. اما تا جايی که يادمان می آيد و پدران و مادرانمان يادشان ميايد و جعفر شهری در کتاب تهران قديمش می نويسد، سالهای سال است که سيزده به در را به همراه رسم و رسومات ويژه اش در طبيعت جشن گرفته اند و شايد به همين دليل چند ساليست که در تقويم ملی اين روز به جای سيزده بدر "روز طبيعت" نام گرفته است.

سالی که گذشت سال سختی برای مردم ايران بود. سالی پر از گرانی و تورم که هنوز هم بعد از گذشت اينهمه سال برای کسی عادت نشده. سال جديد هم با جنگ در کشور همسايه آغاز شد. جنگی که يادآدور خاطرات بد زيادی بود. جنگی که همه را ياد هشت سال سياه انداخت. عيد شايد رنگ و بوی هميشگی اش را نداشت. فکر کودکان عراقی شايد برای خيليها دل و دماغ تخم مرغ رنگ کردن نگذاشت. اما با همه اينها کمتر کسی سيزده بدر را فراموش کرد. مجال اينکه بتوانی يک روز از دست چهار ديواريها خلاص شوی و در هوای بهاری نفس بکشی بسياری از جمله شهروندان تهرانی را به باغها و پارکها و حتی حاشيه سبز خيابانها و اتوبانها کشيد. خيليها دروغ سيزده گفتند، خيليها سبزه گره زدند و يا سبزه هايشان را به دست آب روان سپردند، برخی در اين روز باقالی پلو و آش رشته خوردند و برخی ديگرهم به طبيعت رفتند تا از نحسی روز "12به علاوه يک" در امان باشند!

ما هم در اين ميان دو مکان را برای گزارش انتخاب کرديم. يکی ميدان آزادی که هر سال با جمعيتی که از مردم در خود جای ميدهد همه را شگفت زده می کند و ديگری پارک نياوران که به علت بافت جمعيتی-شهری خود شايد ميزبان مهمانان متفاوت تری باشد. می دانيم که تهرانيها جاهای بهتری هم برای در کردن سيزده اشان دارند. اما شايد کمتر جايی بتواند مانند اين دو محل تصويری از آدمهای معمولی و دوست داشتنی شهرمان ارائه کند که هيچ شرايطی نتوانسته مانع آن شود که در روز سيزده بدر مهمان طبيعت باشند.

ساعت دوازده ظهر- ميدان آزادی
تا چشم کار می کند آدم است که در ميدان و چمنهای اطراف ميدان راه می روند، بازی می کنند، روی زيلوها نشسته اند، روی چراغ والورهايشان قابلمه غذا گذاشته اند، دستفروشی می کنند، از دستفروشها خريد می کنند، عکس می گيرند و عکاسی می کنند. نيروهای انتظامی آرام آرام حرکت می کنند و از نظم حاکم خوشحال به نظر می رسند. زير برج آزادی دو پسر جوان را می بينيم که راه می روند. به سراغشان می رويم:

اينجا چيکار می کنين؟
_ هيچی ديگه. اومديم سيزده بدر و يه خورده راه بريم و واسه دلخوشی.
تفريحتون چيه اينجا تو ميدون آزادی؟
_ هيچی فقط قدم بزنيم. کار به خصوصی انجام نمی ديم که واسه شما بگيم.
خونتون کجاست؟
_ آستارا.
تو تهران خونتون کجاست؟
_ خونه نداريم. تو مغازه می خوابيم. تو منطقه نارمک.
چرا آزادی رو انتخاب کردين؟
_ چون اکثر بچه ها ميان اينجا. زير برجک آزادی قرار گذاشتيم.

کمی آن طرف تر يک خانواده با چند بچه و بساط غذا نشسته اند. به سراغ مرد و زن خوشروی خانواده می رويم.
چی شد که اومدين سيزده بدر رو ميدون آزادی؟
_ مرد: ما احساس خوشحالی می کنيم که با شما صحبت می کنيم تو يه همچين روزی. روز آزاديه، روز خوبيه. سال نومونه. ايشالا سال نوی شما هم مبارک باشه.
خيلی ممنون. ما هم تبريک می گيم سال نو رو. شما اهل تهران هستين؟
_ مرد: ما افغانی هستيم. تهران زندگی می کنيم.

چرا اومدين ميدون آزادی؟ خونتون نزديک اينجاست؟
_ زن: امنه اينجا. جای خوبيه. دور هم جمع می شيم. هرسال ميايم اينجا. هوای آزاد داره. سرسبزه. همشهريامون زياده.
شما تو افغانستانم سيزده بدر دارين؟
زن: بله.
مراسمتون چيه تو افغانستان؟
_ زن: فرقی نمی کنه. می ريم به هر جا که سرسبز باشه، زيارتگاه باشه، پارک باشه، استوديو باشه. می ريم دور هم جمع می شيم، خوشحالی می کنيم عيدو به خوشی پشت سر می کنيم که سال نو خوش بگذره. سالو به خوشبختی بگذريم.
دوچرخه ام آوردين که دوچرخه سواری کنين! غذا چی می خورين تو اين روز؟
_ زن: ما غذا حاضری نمی خوريم. از خونه مياريم. برنج آبکش کرديم. خورشت مرغ و سالاد آورديم.

از خانواده افغانی که اصرار دارند ناهار مهمانشان باشيم خداحافظی می کنيم و به سراغ زوج جوانی می رويم که آرام زير يکی از درختان ميدان نشسته اند.
چرا اينجا رو برای سيزده بدر انتخاب کردين؟
_ چون وسيله نقليه نداريم اينجا برامون نزديک تر بود.
چيکار می کنين معمولا روز سيزده بدر؟
_ آدم سعی می کنه تو اين روز لذت ببره از طبيعت ديگه. بعضيا فکر می کنن نحسه اين روز. ولی خود من و همسرم اعتقادی به اين موضوع نداريم. فقط يه بهونه ايه که آدم بياد تو طبيعت و از هوای بهار لذت ببره.
فعاليت خاصی نمی کنين؟
_ خوب اگه دست جمعی باشيم چرا. گردش می ريم. ولی خوب ما تنهاييم. سعی می کنيم برای سالی که در پيش داريم برنامه ريزی کنيم.
شما اهل تهرانين؟
_ نه، من خودم اهل قزوينم و شوهرم اهل زنجانه. ولی اينجا ساکن هستيم.
ما که می رويم زن برای خودش و شوهرش از فلاکس چای می ريزد. تنهاييشان به نظر دوست داشتنی ميايد. کمی آنطرف تر پيرمردی روی چمهنا چمباتمه زده و به جايی خيره شده.

می خواستيم راجع یه سيزده بدر بپرسيم.
_ چی چی بگويم؟
دو تا سوال داشتيم.
_ من حرف شما رو نمی فهمم.
شما اهل کجايين؟
_ افغانييم.
متوجه می شی ما چی می گيم؟
_ نه!
اصلا؟
_ اصلا!
پس چرا داری جواب ميدی؟!
_ يکی از همراهان پيرمرد: حاجی زرنگه!
برای چی اومدی اينجا؟
_ ما اينجا اومديم سير (گردش).
برای سيزده بدر؟
_ آره.
شما تو افغانستانم سيزده بدر دارين؟
_ ها.
چيکار می کنين تو سيزده بدر؟
_ دهقانی.
روز سيزده فروردين تو افغانستان چيکار می کنين؟
_ کارای دهقانی می کنيم ديگه. چيکار بکنيم؟
نوروز چيکار می کنين؟
_ نوروز ديگه خوشيست، خوش بختيست.
کار خاصی می کنين؟ می رين خونه همديگه؟
_ بله.
ساکن کجايين؟
_ دوره از اينجا.
چند ساله ايرانين؟
_ 3 سال.
هر سال مياين ميدون آزادی؟
_ بله. اينجا نفر هست. خوشيست، خوش بختيست...

پيرمرد به بهانه اينکه حرفهای ما را نمی فهمد ديگر به سوالهای ما جواب نمی دهد و به دوردست خيره می شود. ماهم اورا با خلوت خودش تنها می گذاريم و به سراغ يک مرد بادکنک فروش می رويم.
شما اينجا اومدين بادکنک فروشی يا سيزدهتون رو هم می خواين به در کنين؟
_ اومديم هم سيزدهمون رو به در کنيم و هم کاسبی کنيم. با خانواده اومديم.
شغل اصليتون همينه؟
_ بله.
هميشه همين جا مياين؟
_ نه. جاهای ديگه، تو بازار.
فروشتون چطور بوده؟
_ خوب نبوده. نخريدن مردم.
چرا بادکنکاتون رو باد نکردين؟
_ بسته ای می فروشيم که ارزون تر در آد.
هر سال مياين اينجا؟
_ نه، امسال سال اولمونه. قبلا هر سال سيزده بدر بارون ميومد نمی شه جايی رفت.
چرا اومدين ميدون آزادی؟
_ ديديم شولوغه مردم اينجا جمعن گفتيم مام يه نفرشون.
شما غذا چی می خورين امروز؟
_ هر چی مردم بخورن مام می خوريم. اينجا می خريم.
***
دو نفر مرد جوان سراغ ما ميايند. فکر می کنيم افغانی هستند و می خواهند با آنها مصاحبه کنيم. يکی اشان می گويد: "اينجا چکار می کنيد؟ ما از... هستيم." می خواهيم که کارت نشان بدهد. کارت را نشان می دهد. دانشگاه نيروی انتظامی. اعتبارش هم تمام شده. درخواست مجوز می کنيم. يک کاغذ نشانمان می دهد. و يک جناب سرگرد هم به حمايت از او نزديک می شود. مردی که ما فکر می کرديم افغانيست می پرسد برای کجا مصاحبه می کنيد و با حالت مشکوکی می گويد: "اکثرا هم که با افغانيها مصاحبه می کنيد." ضبط را سُر ميدهم توی کوله پشتی ام. می گوييم برای صحبت با مردم احتياجی به مجوز نيست. اما قبول نمی کنند. کارت پرستو همراهش نيست. موبايل نفيسه را می گيريم. نفيسه که برای عکاسی به آن سر ميدان رفته سر و کله اش پيدا می شود و کارت خبرنگاری اش را نشان می دهد. هنوز مجوز می خواهند که ما پنج شش نفری شروع به اعتراض می کنيم که برای مصاحبه با مردم عادی و پرسيدن سوالهای عادی احتياجی به مجوز نيست. یالاخره دست از سرما بر می دارند. از جناب سرگرد می پرسيم می شود با شما مصاحبه کنيم که قبول نمی کند و می گويد مجاز نيست. از ما می خواهد که روسريهايمان را جلو بکشيم و در برابر اصرار ما بر سوال می گويد که مشکل خاصی در اين روز پيش نيامده. ضبط را بيرون می کشم و به سراغ دو پسر جوان دستفروش می رويم که غذا می فروشند. يکی از آنها می خواهد که پسر ديگر نقش اول را داشته باشد!

شما هميشه مياين ميدون آزادی؟
_ نه فقط امروزو اومديم.
چرا؟
_ اومديم نون در بياريم ديگه.
فروشتون خوب بوده؟
_ نه بابا.
سالهای ديگه چيکار می کردين؟
_ بساط پهن می کرديم. فقط روزای سيزده به در بساط پهن می کنيم. روزای ديگه کارگريم.
اين چيه؟
_ فلافل. نخود چرخ کرده که با ادويه سرخ می کنيم. تنده.
چنده؟
_ دويست تومن.
تو قم 100 تومن بود! گرون می فروشين! آماده اش رو ندارين عکس بگيريم؟
_ اگه خيلی دوست دارين ازشون عکس بگيرين بياين فردا مغازمون.
مغازتون کجاست؟
_ جردنو که می شناسين؟ ميدون آزادی!!
می خنديم و از دو پسر افغانی که روی تی شرتهايشان عکس احمد شاه مسعود است و فلافل خورده اند در مورد ساندويچها سوال می کنيم و آنها راضی به نظر می رسند.


عکاس دوره گردی عکاسي مي کند و دور اورا آدمهاي زيادي گرفته اند که ميخواهند عکس بگيرند.

بعد از اينکه از چند دخترنوجوان عکس می گيرد. به سراغ دختر ها می رويم.

تنهايی اومدين اينجا؟
_ نه خونواده هامون هم هستن.
هر سال مياين اينجا سيزده بدر؟
_ نه دو ساله ميايم. باغ می ريم. جاهای ديگه می ريم.
خونتون کجاست؟
_ شهريار.
پس چرا اومدين اينجا؟ شهريار که خيلی قشنگتره. باغای قشنگتری داره. چرا مياين ميدون آزادی؟
_ شهريار ضايع است!
ضايع است؟! از چه نظر؟ ميدون آزادی ضايع نيست؟
_ نه! اينجا خوبه. اينجا شولوغه!

مردی به سراغ دختر ها ميايد و با چشم به دخترها اشاره می کند که بروند و خودش هم می رود. سراغش می رويم و گير ميدهيم که چرا چشم غره رفته به دخترها. می گويد که دختر داييهايش هستند و مردم دور دخترها جمع شده بودند و بد بود برايشان. اورا با نگرانيهايش زير برج آزادی تنها می گذاريم و به سراغ پسرعکاس که عينک دودی زده می رويم.

هميشه شما اينجا عکاسی می کنين؟
_ بله.
چطور بوده سيزده بدر درآمدتون؟
_ سيزده بدر خوبه بد نيست.
می توينين با سالای پيش مقايسه کنين.
_ بد نيست.
عکس چند می گيرين؟
_ دونه ای 250 تومن. يک ساعت بعد تحويل می ديم.
عکاس اينجا زياده. مشکلی پيش نمياد؟
_ 44 تا عکاس داره ميدون. مشکلی نيست. امروزه که متفرقه ها هم هستن. البته بيشتر بچه های عکاسان.
برای چی اينقدر شولوغه آزادی؟
_ برای اينکه بيشتر شهرستانيا ميان اينجا.

کمی آنورتر خانواده ای زيلويی بزرگ پهن کرده اند و زير درختها نشسته اند.
شما هر سال مياين اينجا؟
_ بله.
چيکارا می کنين؟
ــ فعاليت خاصی نمی کنيم. می شينيم و غذا می خوريم و بچه ها بازی می کنن.
از سنتای سيزده بدر چيزی يادتون هست؟
_ قديما می رفتيم باغا، گوشت می برديم کباب درست می کرديم. حالا کبابمون شده ساندويچ!
مال کجا بودين؟
ــ تبريز.
دختر خانوما شما سبزه گره نزدين؟
_ نه!
می دونين برای چی سبزه گره می زنن!
_ نه!
يعنی شماها نمی دونين؟! می گن سبزه گره بزنه آدم شوهر گيرش مياد ؛)
_ پس همين بهتر که گره نزديم!
ميدان آزادی را با تمام شاديهای کوچکش ترک می کنيم. با بچه های گروه گزارش می رويم ناهاری بخوريم و فکر می کنيم که چه جای ديگری می توانيم برويم.
ساعت چهار بعد از ظهر. پارک نياوران

وارد پارک که می شويم، دست راست سه خانواده زيلو پهن کرده اند و بساط آش رشته و پياز داغشان به راه است. مجبورم با ضبط بالای قابلمه پياز داغ بايستم که صدا بهتر ضبط شود. به سراغ خانومی که دارد برای همه آش می ريزد می رويم.

شما هر سال آش رشته درست می کنين؟
_ بله.
در مورد سنتهای سيزده بدر چی می دونين؟
_ سيزده بدر می ريم تو طبيعت، آش رشته هم هميشه می پزيم. موقع سال تحويل شير ميذاريم سر گاز با سيرابی. سيزده بدر هم هر سال آش رشته می پزيم که رشته کارمون خير بشه. شمام بفرمايين اش بخورين!
نه ممنون از لطفتون، ميل نداريم از بس ناهار خورديم... هر سال مياين اينجا؟
_ هر سال که نه. بعضی سالها.
برای چی آش رشته می پزن؟
_ برای اينکه رشته کار زياد بشه.
قديما چيکار می کردين؟
_ قديما دهات بوديم و می رفتيم تو باغا و گوسند سر می بريديم. ولی ديگه الان مثل قديما نيست.
سه پسر تقريبا سوسول توجهمان را جلب می کنند اما قبول نمی کنند که با ما حرف بزنند و می گويند وقت ندارند! به سراغ سه پسر ديگر می رويم که تفاوت چندانی با پسرهای قبلی ندارند!

شما اينجا برای سيزده بدر اومدين؟
_ نه همينجوری اومديم.
سيزده بدرا چيکار می کنين؟
_ تو خيابون با ماشين می چرخيم.
چرا اومدين اينجا؟
_ خسته شديم از تو خيابون چرخيدن.
ازکلاج گرفتن خسته شدين؟! با خونواده هاتون دوست ندارين برين جايی؟
_ چرا ولی الان شمالن.
از سنتای سيزده بدر چيزی می دونين؟
_ نه بابا.
مثل اينکه خيلی دل خوشی ندارين از سيزده بدر؟
_ آخه هر جا خواستيم بريم بسته بود. اوشون بوديم، چالوس، همش بسته است. بهترينش اين بود که پياده بريم...

پسرها را با دلخوريهايشان تنها می گذاريم و به سراغ چند دختر می رويم.
هميشه سيزده بدر مياين اينجا؟
_ نه امسال اولين ساله. سالای قبل بيشتر می رفتيم بيرون شهر. مثلا کن سولوقون. رسمه از قديم. بايد رفت تو طبيعت.
از رسمای سيزده بدر چی می دونين؟
_ من خودم جامع شناسی می خونم. گرايشم مردم شناسيه. اين يه رسم قديمی بوده. چون از زمانهای قديم يه روزايی بوده که روش تاکيد بوده. مثلا سيزده، هفده. بعد ها هم رسم شده که مثلا سيزده نحسه و بايد يه جوری سيزده رو بدر کرد. ميان بيرون و سبزه گره می زنن و آرزو می کنن.
_ چه آرزوهايی می کنن؟
دخترا مثلا آروز می کنن که شوهر کنن و پسرا آرزو می کنن که مثلا کار خوبی گيرشون بياد.
_ پسرا آروز نمی کنن زن گيرشون بياد؟
چرا قديما اين آرزو رو هم می کردن.
الان يعنی پسرا ازدواج نمی کنن؟
_ الان دخترام ازدواج نمی کنن!
آب و حوا چطور بود؟!
_ خوب نبود! تو اين جور جاها معمولا از نقاط پايين تر ميان اينجا خيلی خبری نيست!

روی چمنها چند سرباز نشسته يا خوابيده اند. سربازهايی که نشسته اند مشغول بگو بخند هستند. (عکسهای ستون عکس را در همين رابطه ببينيد.)
می تونيم چند تا سوال ازتون بپرسيم برای يه مجله؟
_ فقط خواهشا فيلمبرداری نکنين.
چرا؟ مشهورمی شين، مشکل داره؟
_ نه عکساتون می سوزه!
کلاه گذاشتين معلوم نيست! شما اهل تهرانين؟
_ اون يکی سرباز: از من بگير! از من بگير!
چند ماه خدمتين؟
_ سه ماه.
چرا اومدين اينجا؟ برای سيزده بدر؟
_ آره. اينجا البته هر رو ميايم.
اهل کجايين؟
_ اهل قم. خواستين بياين در خدمتيم!
ممنون. سيزده بدرا تو قم چيکار می کنين؟
_ يا با خانواده يا با رفيقا می ريم بيرون. با موتور.
چه جاهايی می رين؟
_ جاهای زيارتی زياده، می ريم علف گره می کنيم!
علف چرا؟ زن می خواين؟!
_ زن که همه می خوان! اون يکی: زن بده. خدا نکنه! ما تو خرجی خودمون مونديم، يه زنم بغل خودمون بندازيم؟! اولی:نه، گره می زنن که حاجتشون براورده شه.
خوب بود اينجا سيزده بدر؟
_ خيلی خوب بود!

يک اکيپ پسر سوسول دور هم نشسته اند و مشغول بگو بخند هستند. وقتی مطابق معمول برايشان توضيح می دهيم که برای مجله چند تا سوال می خواهيم بکنيم کلی سربه سرمان می گذارند و آخر سر می گويند از گابريل [باتيستوتا]، پسر موبلندی که در ميان آنها نشسته سوال کنيم.
شما سيزده به در همه ساله مياين اينجا؟
_ نه! بايد بله يا خير جواب بدم؟!
نه کامل جواب بدين. ببخشيد شما الان چيزی زدين؟!
_ نه. اونم جزو همون سوالا بود؟!
نه. می خواستم ببينم ادامه بدم سوالامو يا نه!
_ ادامه بدين.
شما برای سيزده به در اومدين اينجا؟
_ بله.
هرسال مياين اينجا؟
_ نه.

کجا ها می رين معمولا.
_ کجا بوديم قبلش؟ تخت جمشيد؟ آهان پارک جمشيديه. فضاهای باز ميريم.
کدومش بهتره؟
_ اينجا.
چرا؟
_ چون شلوغتره.
چيکار می کنين اينجا؟
_ شماره ميديم!
بعد چيکار می کنين.
_ بعد می گيم و می خنديم.
با خودتون؟
_ با خودمون!
چند تا شماره دادين؟
_ داديم؟ همه با هم؟
شماره البته! جمع ببندين ميانگين بگيرين.
_ چند تايی تا الان.
موفقيت آميز بوده؟
_ اگه زنگ بزنن موفقيت آميز بوده. معلوم نيست الان. ولی خوب شولوغه خوبه.

خوب دخترا که بيشتر با خانواده هاشون اومدن پس چه جوری شماره ميدين؟
_ يکی: اسراره! اون يکی:کرم از خودشونه! گابريل: چه مجله آزادی!
دوست داشتين جای ديگه ای بودين امروز؟
_ آره! آره! يه جايی بود زمانای قديم خانوما ميومدن می رقصيدن. کاباره!
روز طبيعته ها!
ــ آب و حوا ديگه!

چيزی می دونين از سنتای سيزده به در؟
_ آره، چمن گره می زنن! آش می خورن.
شما چمن گره می زنين؟ برای چی؟
_ بختمون بازشه.
ديگه چی؟
_ همين! سيزده به در برای همينه!
با خودمان فکر می کنيم که سيزده بدر برای همين است، برای اينکه شاديهای کوچک داشته باشيم، و برای اينکه با آنهايی که دوستشان داريم در دامن طبيعت بنشينيم و بگوييم و بخنديم. پارک نياوران را با احساس خوبی ترک می کنيم. احساس خوشحالی از اينکه چقدر خوب است سيزده در هر شرايطی به در می شود...