
همراه با توكا و مانا نيستاني درباره كاريكاتور، زندگي، شوكا و قدري هم كاپوچينو
ما هيچ شباهتي به هم نداريم...

دو برادر كاريكاتوريست كه هر چقدر در مجله خواني و روزنامه خواني تنبل باشي، حتما نام يكي شان را حداقل يكباري شنيده اي. توكا و مانا نيستاني. يكي پرحرف و كاملا متفاوت با آنچه از او در ذهن داري و ديگري خجالتي، آرام، مطابق انتظار و البته همراه چند هفته اخير ما در كاپوچينو...
توكا و مانا بعدازظهر يك پنجشنبه ارديبهشت به دفتري آمدند كه قرار بود ساعتي بعد جلسه هفتگي كاپوچينو در آن برگزار شود. براي همين است كه تعداد حاضران در جلسه و رفت و آمد بچه ها، كمي متفاوت است. متفاوت همانند روحيه خود دو كاريكاتوريست يا به عبارت بهتر دو كارتونيست.
نقصي جسماني به نام كاريكاتور...
صنم دولتشاهي: خب شروع كنيم....
شيده بهمنيار: چه شد كه كاريكاتوريست شديد؟
پرستو دوكوهكي: سوال خوبي است... چه شد كه توكا نيستاني، توكا نيستاني شد؟
توكا نيستاني: حالا اين سئوال جدي است يا شوخي؟
پرستو: هر طور كه شما دوست داريد...
توكا: درواقع اين برمي گردد به يك نوع نقص ژنتيكي...
شيده: مي شود كمي بيشتر توضيح دهيد؟
توكا: جدي مي گويم... نقص جسماني حالت هاي گوناگوني دارد. مثل اين كه سر آدم طاس شود مثل خود من يا يك انگشت اضافي داشته باشد يا بك پاي كمتر... يا اين كه كاريكاتوريست شود... فكر مي كنم من و مانا هر دو همين مشكل را داشته باشيم.
صنم: حميد نمي خواهي از خودت دفاع كني...
توكا: چطور؟ حميد هم كاريكاتور مي كشد؟
علي لطفي: البته كاريكاتور كه نه... بيشتر نقاشي هاي درپيت...
حميد نصيري: من كه از قيافه ام هم معلوم است مشكل دارم...
شيده: پس شما به عنوان يك نقص ژنتيكي به اين موضوع نگاه مي كنيد ديگر؟
توكا: از نظر من بله... چون هيچ توجيه منطقي و عقلاني ندارد. نه در آمد مالي چنداني دارد ونه اين كه از نظر معنوي مي تواند آدم را ارضاء كند. در مقايسه با هنرهاي مطرح ديگر شهرت چنداني هم ندارد. مثلا من هيچ وقت نمي توانم شهرتم را با خداداد عزيزي يا علي دائي مقايسه كنم و يا درآمدم را با فلان فوتباليست... از اين لحاظ هميشه خيلي غصه مي خورم.
شيده: غصه مي خوريد؟
توكا : بله. بله براي اين كه من از بسياري نظرها از هردوي اين نفرات بهتر هستم. مثلاً من مطمئنم به مراتب بهتر از علي دائي روي نيمكت مي نشينم. چون دائي براي نشستن روي نيمكت ميليون ها تومان پول مي گيرد ولي من كه ركورد دوازده ساعت دركافه نشستن را دارم، پول كه نمي گيرم هيچ، یك پولی هم بايد بدهم. من واقعا بهترم اما خب درآمدم کمتر است.

شيده: پس درآمدش اصلا خوب نيست؟
توكا: نمي شود هم گفت بد است اما خب خيلي هم خارق العاده نيست... به هر حال به تبعات منفي اش اصلاً نمي ارزد.
شيده: تبعات منفی اش چيست؟
توكا: تبعات منفي اش سردرد، گلو درد، اسهال، استفراغ وحالت تهوع است...
شيده: يعني وقتي طرح خودتان را مي بينيد دچار تهوع مي شويد؟
توكا : نه خير... وقت ديدن طرح هاي خودم نه... وقتي قيافه بعضي ها را مي بينم دچار تهوع مي شوم.
علي: آقاي نيستاني من يك سئوال داشتم كه مي خواستم كليشه اي جواب ندهيد. شما در كل براي يك كاريكاتوريست ايده را مهم مي دانيد يا قدرت طرح كشيدن را؟
توكا: اينها يك نسبتي دارند. هفتاد و پنج درصد در كنار هفتاد و پنج درصد.
صنم: يعني چقدر ايده مهم است؟
توكا: هفتاد و پنج درصد...
شيده: مانا... شما هم به عنوان يك نقص ژنتيكي به قضيه نگاه مي كنيد؟
مانا: اگر نقص ژنيتكي باشد كه ارثي است و به من هم رسيده... فكر مي كنم تا حالا بيست باري اين سئوال را از من پرسيده اند و هر دفعه هم نمي دانسته ام كه چه بگويم و بعد هم هميشه يادم مي رود كه دفعه قبل چه گفته ام... چون هيچ وقت در بحرش نرفته ام كه چرا اين كار را انتخاب كرده ام. شايد چون دوست داشتم يا اصلا ً كار ديگري بلد نبوده ام. به هر حال اين هم يك راه ارضاء روحي است...
توكا: مگر با آروين رفت و آمد نداري؟
مانا: چرا... از آن نظر كه بله....
علي: پشت سررفيق من حرف نزنيد...
توكا: پس همه شما هم مي شناسيدش...

حرفه: كاريكاتوريست
صنم: آقاي نيستاني كمي از پيش زمينه كاري تان بگوييد؟
توكا: من هم مثل همه آدم هاي باهوش و استعداد متوسط، از بچگي شروع به طراحي كردم. شايد چون آن زمان كار ديگري نداشتيم. البته هميشه طراحي بود. هيچ وقت نقاشي نمي كردم. تقريبا از سال 54 با كاريكاتور روشنفكري كه در نيويورك تايمز مد بود آشنا شدم. از طريق مقاله هاي خانم ايراندخت مؤسس خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. سعي كردم به يك نوعي وارد اين حيطه شوم. كپي مي كردم، كارها را بررسي مي كردم و از سال هاي انقلاب تقريبا كار اصلي ام را شروع كردم. آن سال ها با آن شوري كه در محيط جاري بود و من هم كه خموده تر از اين حرفها بودم كه بروم و انقلاب كنم، عموماً در خانه مي ماندم و كاريكاتور مي كشيدم. همان سال 57 در دانشكده علم و صنعت، معماري قبول شدم. اين هم به اصرار مادرم بود که می گفت از کاريکاتور نمي شود پول درآورد و کسی به تو زن نمي دهد. من هم يه حرفش گوش كردم و رفتم سراغ معماري. اين كار را هم خيلي دوست دارم. دنباله سئوال تان چه بود؟
صنم: از سابقه كارتان در مطبوعات بگوييد...
توكا: از همان سال 58 اولين كارهايم را با پست براي كتاب جمعه مي فرستادم. مجله اي كه مرحوم احمد شاملو منتشر مي كرد. كارهاي من به سرعت در آنجا چاپ شد و اين خودش براي من تشويق بزرگي بود. چون هميشه اين اعتقاد را داشتم كه مرحوم شاملو ديد وسيعي نسبت به بخش هاي مختلف هنري مخصوصاً موسيقي و مخصوصاً كاريكاتور دارد. البته شعر هم كه جاي خودش را داشت. اين چاپ شدن كارها يك جور تاييد بود براي من از طرف يك آدم بزرگ. كار حرفه اي من هم از اوايل سال 59 در نشريه زن روز شروع شد كه ديگر رسماً پول مي گرفتم. فكر مي كنم براي هر طرح 100 تومان مي گرفتم. از نظر تعداد مطبوعات، سال هاي فقيري بود. به تدريج كه مجله هاي مستقل كارشان را شروع كردند - مثل مجله فيلم و صنعت حمل و نقل - من خودم و كارم را به آنجا منتقل كردم و ديگر كارم خيلي جدي شد تا همين لحظه كه پيش شما هستم.
پرستو: تا به حال شده بين كارتان فاصله بيفتد؟ مثلا شرايط سياسي يا اجتماعي روز جامعه باعث اختلال و كم كاري شما شود؟
توكا: دوره هاي كم كاري و پركاري داشتم اما ربطي به شرايط جامعه نداشته است. اين بيشتر برمي گردد به دو شغله بودن من. دوره هايي كه كار معماري دارم، خب طبيعتاً كار مطبوعاتي ام را خيلي كم مي كنم و بالعكس...
پرستو: من مي خواهم اين را بدانم كه پس از دوم خرداد و در فضاي متفاوت مطبوعات، تحولي در كار حرفه اي شما به عنوان كاريكاتوريست به وجود آمد؟
توكا: بله... خيلي مهم بود. اصلا ً عمده توجهي كه به سمت كاريكاتور شد بعد از همين دوم خرداد بود. در واقع ما از سال ها پيش هم كار مي كرديم اما شهرت امروز را نداشتيم. البته من كه نه... من از همان اول هم مشهور بودم... بعد از دوم خرداد هفتاد و شش بود كه يك اقبال عمومي به سمت كاريكاتور ايجاد شد. همه بچه ها دچار يك تحول شدند. يك نسل از كاريكاتوريست هاي قديمي كه هيچ وقت امكان كار در روزنامه ها را نداشتند، با شرايط خوبي روبرو شدند.

پرستو: در مقابل اين توجه، ايده ها و مضمون هاي شما هم عوض شد...
توكا: براي شخص خود من بله... عوض شد. يعني مجبور شدم به خاطر كار در روزنامه، سوژه هايم را به مردم نزديك كنم. من در مجلات تخصصي يك تصوير ساز بودم اما كم كم در روزنامه ها بايد كارتونيست مي شدم. اين هم يعني كارهاي به روز همه فهم. البته تاثير مثبتي هم بود... به هرحال شما اين را هم درنظر داشته باشيد كه ژورناليستي شدن كارها در مقابلش ميزان شكايت ها را هم بالا برد. تا حدي كه من مجبور شدم بعد از مدتي دوباره كارهايم را به همان پيچيدگي قبلي برگردانم که نه کسی از آن سر درآورد و نه حتي خودم.
علي: يك موضوعي كه هست اين است كه بعد از دوم خرداد، فقط فضا باز شد و يك عده با سر آمدند وسط... در كل فضاي كاريكاتور هيچ فرقي نكرده. هنوز هم امضاي همان سه چهار نفر خاص مطرح است...
توكا: البته من سه چهار نفر را كه قبول ندارم... چون بيشترند. اما خب در يك مجموعه حرفه اي كه همه كار مي كنند اين را مي پذيرم كه چند نفر بيشتر در ديد باشند. الان تعداد افراد حرفه اي در مطبوعات كه كار كاريكاتور مي كنند واقعاً زياد است اما در همه جاي دنيا هم همين روال است. يك سري بيشتر مطرح مي شوند و از نظر من خيلي هم منطقي است.
پرستو: برگرديم به كتاب جمعه...
توكا: برگرديم...
پرستو: شما در آن زمان با شاملو هم ديدار داشتيد؟
توكا: اصولاً چون من خيلي آدم خجالتي و كم رويي هستم، هيچ وقت جرات نكردم خودم بروم پيش شاملو يا اين كه بخواهم با او حرف بزنم. ارتباط من فقط پستي بود. يك سري كار فرستادم كه بخشي از آن ها را چاپ كردند و بخشي هم چاپ نشد.
پرستو: شما اصولاً در يك جا مقيم نيستيد و هميشه آزاد كار مي كنيد...
توكا: بله. بله. هيچ جا مقيم نمي شوم. يك دوره خيلي كوتاهي در دفتر صنعت حمل و نقل بودم چون آنجا صفحه بندي دستي بود. وقتي كه كار تمام مي شد، من مي رفتم تا ببينيم فضاي خالي يا پرت چقدر دارند تا آن ها را با طرح پر كنم. يادم مي آيد سه شنبه ها بود و از همان دوران، عادت نشستن در دفتر مطبوعات در من ايجاد نشد. الان هم كه با وجود اينترنت در خانه مي نشينم. يك اسكنر دارم كه كارهايم را اسكن مي كنم و راحت مي فرستم. در خانه مي توانم همه شرايط را فراهم كنم. ميزم، موسيقي ام ، پيژامه راه راهم كه وقتي آن را مي پوشم، دچار الهام مي شوم.

صنم: كمي از آشنايي تان با اينترنت بگوييد. چه استفاده هايي از آن مي كنيد؟
پرستو: سايت داريد؟ مي خواهيد داشته باشيد؟... يا....
توكا: يك سايت مشترك با مانا و نيك آهنگ و چند تايي از بچه ها داريم به نام پرسيتونز. اما خب جزئي از برنامه هاي امسالم است كه يك سايت راه بيندازم. آشنايي ام هم درحد چت كردن و سر زدن به سايت ها و فرستادن كارهايم براي مطبوعات است. براي دو سايت در خارج از ايران هم به كمك نيك آهنگ كار مي فرستيم. يعني اگر امروز نباشد من فلج مي شوم.
صنم: اصولا ً اينترنت چقدر در زندگي شما نقش داشته است؟
توكا: اين سئوال ربطي به كاريكاتور ندارد...
صنم: مي دانم. .مي خواهم نظرتان را بدانم.
توكا: تاثيراتش كه مسلم است. شما امكان دسترسي راحت و بدون سانسور به همه نوع از اطلاعات را داريد. يك محدوده حريم براي شما ايجاد شده است. من براي همين سنديکاي كاريكاتوريست ها در آمريكا كه برايشان كار مي فرستم و براي موضوعات روز، يا بايد كار را فكس مي كردم كه به علت كيفيت بد فكس كار خراب مي شد و يا با پست معمولي كه آن هم وقتي مي رسيد، موضوع اساساً منتفي شده بود... اما حالا ما با اينترنت به راحتي همه به روز كار مي كنيم. يك مسابقه اي شده كه هركس هرجا كه هست استارت مي زند. خب اين خيلي خوب است. چون فضا براي كار بيشتر و بهتر شده ولي در عين حال كاركردن هم خيلي خيلي سخت تر شده...
علي: خب مانا... اگر خجالت نمي كشي در مورد سابقه كاري ات صحبت كن...
مانا: مسلماً شروع كارم بعد از انقلاب بوده... حضور توكا نيستاني درخانه خيلي مهم وجهت دهنده بود. همچنين كتاب هاي كميك استريپ، كميك بوك ها، تن تن، بتمن و سوپرمن در خانه باعث مي شد اين مسائل برايم مهم و جذاب باشد. همان كارهاي روشنفكري كه توكا اشاره كرد. صفحه هاي آخر مجله تماشا، كارهاي براد هالند و كلا كارهاي كميك و فكاهه. حتي يك سري از طرح هاي آقاي جواد عليزاده كه برايم خيلي مهم بود و انگيزه مي داد. بخشي از سرگرمي هايي كه داشتم - مثل همه بچه هاي ديگر- نقاشي كشيدن بود. تنها فرق من با آن بچه ها اين بود كه مشوق خوبي داشتم. اين شروع و استارت قضيه بود. اما براي كار حرفه اي... سال 67 يا 68 يعني دوران اوج مجله صنعت حمل و نقل از همه نظر بود. چه به لحاظ محتوا و چه گرافيك مطبوعاتي. البته من اين شروع كار و حرفه خودم را هم مديون توكا هستم. اوايل كار، من هم در همين نشريه صنعت حمل و نقل وظيفه داشتم با طرح، فضا هاي اضافي را پر كنم. ابتدا كار برايم خيلي سخت بود. اينكه با طرح در مورد لاستيك و اتومبيل آن هم در كادرهاي كوچك 20×5 كار كنيم. از طرفي موضوع خجالتي بودن من هم وجود داشت كه البته هنوز هم وجود داره... راستش رفتن به تحريريه و آتليه نشريه و حضور در فضاي آنجا برايم سخت بود و قصد داشتم اصلا اين كار را كنار بگذارم. اما باز با اصرار و تشويق توكا، سعي كردم كار را ادامه دهم .حدوداً سال 70 ماهنامه كيهان كاريكاتور آمد و آنجا مشغول شدم. بعد هم ديگر شرايطي شد كه در چندين نشريه فعال شدم. نشرياتي مثل پيام امروز، آدينه و ايران فردا. اين روند تا دوم خرداد ادامه داشت و آن زمان با پيدايش آن تعداد روزنامه، وارد كار روزنامه اي شدم. روزنامه زن اولين آنها بود. البته با من قبلا در مورد روزنامه جامعه صحبت شده بود كه به خاطر يك سري مسائل ميسر نشد و اين هميشه يكي از حسرت هايم است كه نتوانستم در جامعه كار كنم. بعد صبح امروز بود و آفتاب امروز كه به اصطلاح شما آنجا مقيم بودم. بعد هم دوران ركود شروع شد. الان كار اصلي ام داستان هاي مصور است براي كودكان در نشريه دوست و همين طور طرح هايي كه براي علي لطفي و همين ستون ورزشي شما در كاوچينو مي كشم.
شاني شريف: آقاي نيستاني... شما گفتيد تشويق هاي برادرتان بود. حالا شما يك دنباله روي صرف بوديد يا سعي كرديد متفاوت باشيد؟
مانا: هركاري كه كردم و شد، خودش اتفاق افتاد. يعني هيچ برنامه و نقشه اي براي اين متفاوت بودن وجود نداشت و همه چيز اتفاقي بود. در كنار آن، من فكر مي كنم كه توكا نيستاني، مهمترين كارتونيست بعد از انقلاب و اين بيست سال به شمار مي رود. طبيعتاً وقتي او با من در يك خانه است، كارش تاثير مي گذارد و من اين تاثيرگذاري را هيچ وقت انكار نمي كنم.
پرستو: ديد شما به كاريكاتور چگونه است؟... سن من قد نمي دهد اما درگذشته طرح ها با يك متن همراه بودند. چيزي كه در چند سال اخير يك هويت خاص پيدا كرده... اصلا ً بگوييد اين ديد درست است؟
توكا: ديد شما درست است... همان طور كه گفتم ما در يك دوره اي بوديم كه تعداد نشريات مستقل واقعاً صفر بود. كار اصلاً مثل امروز نبود. من خوب يادم است كه سال 65 چندين بار به جلسات ماهنامه حمل و نقل رفتم تا آن ها را راضي كنم كه هميشه دركنار مطالب شان طرح هم كار كنند. تنها كسي كه آن زمان به پيشرفت كار كمك كرد، مسعود بهنود بود، كه اگر نبود شايد هيچ وقت موفق نمي شديم. آن زمان بهنود آنجا بود و به شدت به طرح و كاريكاتور و تصوير سازي اعتقاد داشت اما بقيه طرح چاپ كردن را سبك بازي مي دانستند. بنابراين براي جا انداختن كارها، خيلي زمان لازم بود. تا مدت ها، طرح ما متكي به متن و مطلبي بود كه در كنارش چاپ مي شد و ما صفحه خاصي براي كاريكاتور نداشتيم. اما از سال 76، روزنامه ها علاوه بر تصويرسازي براي مطالب، يك ستون ويژه براي كاريكاتور بوجود آوردند تا دست طراح ها هم براي كشيدن انواع ايده ها باز شود و آن هويت مستقلي كه شما اشاره كرديد، از اينجا شكل گرفت.

پرستو: اين مستقل شدن به ضرر کاريکاتوريست ها بود يا به سودشان؟
توکا: با يک نگاه مي شود گفت که به سودشان بود و با يک نگاه ديگر، مي شود برداشت کرد که به ضررشان. به سودشان بود به اين خاطر که به هر حال، کاريکاتور شاخه های مختلفی دارد و هر کارتونيستی دوست دارد در شاخه های مختلف کار کند، يا خيلی از کارتونيست ها هستند که دوست دارند فقط در يک شاخه خاص کار کنند. بايد به نوعی امکان عرض اندام در آن رشته و در آن کار برايشان فراهم شود. بايد اين امکان را داشته باشند. از اين بابت خب به نفع بود. ما توانستيم در همه زمينه ها به يک نوعی وارد شويم، کار کنيم و هرکس به علايق شخصی خودش برسد. از آن طرف که شما می فرماييد، راه تفسير و تعبير و اين چيزها باز شد و به بعضی ها برخورد. نمي دانم درباره اين قضيه چگونه بايد صحبت کرد. بله... اين اتفاق افتاد ولی اين مشکل ما نبود. مشکل ما هم نيست. مشکل آقاياني است که بايد کمی صبر و تحمل شان را بالا ببرند. همانطور که همه سياستمدارها در همه جای دنيا سعی می کنند که اين آستانه تحملشان را به تدريج بالا ببرند و نقدپذير باشند. حداقل در ظاهر و به صورت ظاهری بپذيرند. اين يک تمرين است ديگر، هم تمرين برای ماست و هم تمرين برای صاحبان قدرت. آنها هم بايد بپذيرند که وقتی وارد يک کار سياسی مي شوند، درنتيجه بايد تحمل انتقاد را داشته باشند. هروقت هم ندارند... اگر ندارند رسما اعلام کنند که ما کار نکنيم. دعوا که نداريم!
پرستو: آقای نيستانی شما حس تان نسبت به طرح ها چيست؟
توکا: کارهای خودم؟
پرستو: بله.
توکا: کارهای خودم را خيلی دوست دارم. البته همه کارهايم را نه... يک بخشی از کارهايم را دوست دارم به هزار و يک علت. بعضی هايش واقعا خوب از آب در مي آيند. ديگر ابر و باد و مه و خورشيد و فلک، همه، دست به دست هم مي دهند که کار خوبی شود. يک بخشی از کارهايم را بخاطر اين موضوع دوست دارم و يك بخشی از کارها را برای اينکه برايم پول می سازد و پول قهوه و کاپوچينويم درمي آيد. مجموعه اش را هم دوست دارم برای اينکه هر کدامش را که نگاه می کنم بالاخره يک چند دقيقه ای، چند ساعتی وقتم صرفشان شده است. يک جوری نشان مي دهد که من عمرم را گذرانده ام. يعنی بعنوان يک جور نشانه يا يک شاهدی که بر زندگی و اصلا وجود داشتن من دليل بوده اند. از اين بابت هم کارهايم را دوست دارم.
حميد: سوالی که هميشه برايم هست هاشورهای کارهای شما است... فکر مي کنم از کسی هم چندان تقليد نکرده باشيد... شايد يک مقداری از کلود سر...
توکا: چرا، تقليد هم کرده ام. اما کلود سر هيچ وقت برايم جذاب نبوده... خسته ام می کند. هاشورهايش و فضاهايش. زيادی جدی است. زيادی رئال است. هاشورهايش خيلی رئال است و سوژه هايش بعضا خيلی کمدی. يک جور تناقض بين تکنيک و اجرايش دارد. خيلی تحت تاثير براد هالند بودم. يک دوره ای حتی عبوس بودن کارهايم هم يک مقداری تحت تاثير او بود. ولی خب بتدريج بعد از 20 سال که کار می کنم، فکر نمی کنم هيچ جور شباهتی با براد هالند در کارهايم بتوانی پيدا کنی. بالاخره آدم خط و ربط خودش را پيدا می کند، ولی شروعم براد هالند بوده است. يک ريزه کلود سر بوده، كمي هم توپور بوده... مي دانيد يک جوری تحت تاثير تمام اين آدم ها بوده ام ولی خب سبک هاشورهای خودم را پيدا کردم. هاشورزدن يک جوری به شخصيت خود آدم، به کاراکتر آدمی هم که هاشور می زند بستگی دارد ديگر. من آدم منظمی نيستم ولی در کارهای معماري ام خيلی آدم منظمی ام. در بی نظمي ام خيلی منظم هستم. هاشورهايم هم خيلی هاشورهای منظمی است. نمي توانم مثل براد هالند هاشور بزنم آنجوری پراکنده و بعضی وقت ها متمرکز و ...

حميد: هيچ موقع از هاشورزدن خسته نشده ايد؟
توکا: از هاشورزدن خسته نشدم ولی از سبک کارم خسته شدم. يک دوره ای است که دارم با مداد کار می کنم، از آن هم خسته شدم. دنبال يک وسيله طراحی جديد می گردم که هم ارضايم بکند، هم دوستش داشته باشم. هنوز به هيچ نتيجه مشخصی نرسيدم ولی درست در مقطعی هستم که فکر می کنم بايد دو مرتبه يک پوستی عوض کنم.
حميد: تو چطور مانا؟
مانا: من بايد حرفهای توکا را تکرار کنم؟! من خيلی وقت است که آنقدر هاشور نمی زنم، خيلی وقت ها با کامپيوتر کار می کنم ولی همه اينها به اضافه توکا نيستانی. من هم براد هالند را خيلی دوست داشتم، خيلی هاشورهايش برايم جذابيت داشت. البته موافقم که کلود سر خيلی مکانيکی است هاشور زدن هايش...
پرستو: تا به حال شده ايده ای در سرتان باشد و بعد، هر کاری كرده ايد نتوانسته باشيد آن ايده را در طرح تان بريزيد؟
توکا: به خاطر مسائل تکنيکی؟
پرستو: مسائل تکنيکی يا اينکه اصلا آن چيزی که در ذهنتان است درنيامده باشد...
توکا: بهيچ وجه!
چيزي به نام زندگي...
شانی: آقای مانا نيستانی، برادرتان گفتند می خواستند ازدواج کنند كه معمار شدند. شما برای چه معمار شديد؟
توکا: اين ازدواج نکرده است ديگر! (با حنده) مانا گوش نکرد، برای همين هم هنوز زن ندارد.
شيده: شما ازدواج کرديد؟
توکا: بله.
شيده: اِ...
توکا: ولی خانم ازدواج کردم، جذام که ندارم! (خنده)
شيده: برايم عجيب است. نمي دانم چرا به شما نمي آيد که ازدواج کرده باشيد...
توکا: بله، اتفاقا زنم هم همين را می گويد. (خنده) هر کاري می کنم خودم را در نقش مرد خانواده با زنبيل خريد و نان بربری وغيره بگذارم نمي شود. اصلا نمي شود. هنوز قرتی بازی و کافه رفتن و ...
شيده: درکتان می کنم!
توکا: زنم را بايد درک کنيد. من که درک کردن...
صنم: چرا با خانم تان به کافه نمی رويد؟
توکا: برای اين که خانمم بسيار خانم محترم و موقريست...
شيده: کافه جای آدم های غير محترم است؟
توکا: نه، اصلا... آنجا که من می روم، جای آدم های بيکار است. هيچ وقت مثل من کافه نمي رود. من ساعت های طولانی کافه نشستن دارم! و هيچ آدم حسابی اين همه ساعت را در کافه نمی نشيند.

شيده: چه کار می کنيد؟
توکا: قهوه می خورم، سيگار می کشم، حرف می زنم... طراحی هم می کنم.
شيده: با کی حرف می زنيد؟
توکا: ضبط می شود؟ ... با خودم!
شيده: با خودتان؟!
توکا: يک گفتگوی درونيست!
شيده: يکی از نشانه های شيزوفرنی، صحبت کردن با خود است... نه؟
توکا: ممکن است. من 2 ماه پيش چند دفعه اي پيش روانپزشک هم رفتم.
شيده: معمولا هنرمندها حالشان...
توکا: بد است! هرچقدر حالشان بدتر باشد هنرمندترند. متاسفانه من يک کمی در اين زمينه کم دارم.
پرستو: يعني حالتان خوب است؟
توکا: به موقعش خوب مي شود. به موقعش هم ... (خنده) ولی مي شود به من اميدوار بود.
شيده: از نظر هنرمند بودن يا از اين نظر كه حالتان خوب شود؟
توکا: از نظر هنرمند بودن. هنوز جای اينکه دچار يک تحول شيزوفرنيک بشوم و بزنم در گوش هر چی...
صنم: مثل ون گوگ بشويد؟
شانی: من يك مشكلي داشتم. هميشه فکر می کردم مانا و توکا خانم هستند!
توکا: (با خنده) باورتان می شود من هنوز هم بعضی وقتها دچار ترديد می شوم؟!
شيده: باز حداقل شما می توانيد مطمئن شويد ولی ما ...
توکا: شما در شک بمانيد! چون در مباحث فمينيستی وارد می شوم و بعضی وقت ها از خانم ها جلوتر مي دوم.
صنم: واقعا؟
توکا: ( با خنده) اصلا يکجوری می شود گفت كه ما جزو مفاخر بانوان هم هستيم!
شيده: نيکان هم البته همين مشکل را دارد.
توکا: ايشان هم همينطور. حالا بامزه اينجاست كه يك دوره ای، همه ما در مجله صنعت حمل و نقل کار می کرديم. يک نامه ای آمد به دفتر مجله كه نوشته بود... خيلی تعريف کرده بود که مجله خوبی درمي آوريد و از اين حرف ها...
شيده: از خانم ها؟
توکا: نه، نه... بعد نوشته بود که تنها عيبتان اين است که شما اين ها را نمی شناسيد و ما می شناسيم شان. خيلی ناصحانه برخورد کرده بود با سردبير. اين ها خانم های خوش نامی نيستند! البته با يک لفظ بدی. توکا و مانا و يک پسر ديگر هم بود به نام ايلا سليمانی که حالا جزو انيماتورهای خيلی خوب است.
توکا: (با حنده) آن موقع نيک آهنگ هنوز بچه بود!
مانا: شيراز بود.
توکا: گفت اين ها را بيندازيد بيرون. اصلا شما نميدانيد اين ها چقدر در محله شان بدنامی می کنند...
شيده: شما غير از کاريکاتور کشيدن، چه کارهای ديگری را دوست داريد؟ غير از معماری و کافه نشستن...
توکا: با خود حرف زدن!
شيده: (به مانا) شما چه؟ غير از کاريکاتور کشيدن چيز ديگه ای هم بلد هستيد؟
پرستو: سينما و موسيقی چطور؟

توکا: می دانيد... من به استثنای کاريکاتور که واقعا فقط کاريکاتور روشنفکرانه و جدی برايم لذت بخش است - البته کاريکاتور اديتوريال را هم دوست دارم و هر کاری که در زمينه کاريکاتور، کار خوب و زيبا و دلچسبی باشد - در بقيه زمينه های هنری، دنبال اتفاق های درپيت می گردم. مثلا فقط فيلم اکشن نگاه می کنم و فقط هم موزيک رپ گوش می دهم... آبروی خودم را ببرم ديگر؟
شيده: بگوييد... راحت باشيد.
توکا: وقتی بچه بودم رمان های ر.اعتمادی را هم می خواندم.
شيده: اتوبوس آبی را هم خوانديد؟
توکا: بله. دختر خوشگل دانشکده من را هم خواندم... ساکن محله غم را هم خواندم...
شيده: اينها را ديگر من نخوانده ام.
توکا: خب من خيلی از شما جلوتر هستم.
شيده: شما واقعا رپ گوش می کنيد؟
توکا: امينم و از اين چيزها... از اشعار غني اش خيلی خوشم مي آيد!
شيده: جدا؟
توکا: بله... فيلم را هم اگر در 10 دقيقه اولش، حداقل 15 نفر کشته نشوند اصلا نگاه نمی کنم.
شيده: پس خيلي از اسکورسيزی خوش تان مي آيد؟
توکا: خيلی سنگين است! برويد در مايه های ماتريکس و بليد و...
صنم: يعنی زمان کاريکاتور کشيدن، رپ گوش مي دهيد؟
توکا: اين ديگر جدی است. ايشان گفتند شوخی کنيد... چون نفس کارم خيلی ساکن است، تمام مدت پشت ميز می نشينم. يا در کافه پشت ميز هستم يا در خانه پشت ميز و يا کار معماری كه مي کنم پشت ميز هستم. اساسا بايد محيطم يک جور هيجان کاذب داشته باشد. بنابراين آهنگی که آرام باشد و ملايم و خواب آور، اساسا کله پايم می کند يا هيچ جور نمي توانم کار کنم. برای همين حتما بايد دور و برم شلوغ باشد. برای همين هر چقدر موزيک تندتر باشد انرژی بيشتری به من مي دهد. (باخنده) شايد اگر گاو بودم شير هم بيشتر می دادم! يک خاصيت هايی دارد به هر حال. برای همين است که اين تيپ فيلم ها و اين تيپ موزيک ها را بيشتر دوست دارم. اصلا اگر شجريان بخواهم گوش کنم، دچار ديپرسشن می شوم.
شيده: شما چه آقای مانا؟
علی: چت زياد می کنی...
مانا: چت که به جای خودش...
توکا: آره، تازگی ها چت هم می کنم. اين را هم اضافه کنيد. آخر مشکلم اين است که يک پسر دم ديپلم دارم كه هی نصيحتش می کنم که پسر چت نکن... اين کارها زشت است، قبيح است...
شيده: بعد خودتان چت می کنيد؟
توکا: آره... يکی دو بار هم مچم را گرفته كه خيلی بد شده!
شيده: واقعا خيلی زشته!
توکا: خيلی واقعا. اينقدر خجالت کشيدم ولی به روی خودم نياوردم.
مانا: من از بچگی سينما را خيلی دوست داشتم...
حميد: ... و اسکورسيزی!
مانا: نه، بستگی به دورانش داشت. مي دانيد در دهه 60 تفريح کردن يك جورهايي جرم بود. خيلی بد بود. خب موقع نوجوانی من دوره ای بود که تفريح کردن گناه به حساب می آمد و برای آنهايی که مي خواستند جدی باشند يک جور... چه می شود گفت... قبح داشت تفريح کردن يا فيلم ديدن يا کار مفرح کردن و فيلم مفرح ديدن يا کتاب مفرح خواندن. مثلا آن م